logo





لوطی حیدر

پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۹ اوت ۲۰۲۱

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan-06.jpg
« هنوز زمستون ازراه نرسیده، یه شبانه روره بارون دم اسبی، یه نفس می باره، گل و شل کوچه ها رهگذر هارو ورداشته. هواگرگ ومیشه، تا تاریک نشده و این کسادی وازجیب خوردن وبدهی بالاآوردن، دخلمونونیاورده، بریم میخونه باغچه ی سنگلج گلوئی ترکنیم، گورپدرفردای نیومده، یه سیبوبندازی بالا، تابیفته روزمین، چلتامعلق میزنه، کسی چی میدونه، شایدفرداروزدیگه ای باشه، بساطوجمع کن، دکونو ببندیم وبریم، آق صفر. »
« هنوزچندتاکلابیتشرنفروختیم وکاسبی نکردیم، خیلی زوده، یکی دوساعت دیگه صبرکنیم، شایدچنتامشتری سرچراغی برسه، لااقل پول میخونه ی باغچه سنگلج دربیاد، داش حیدر. »
« ازصبح تاحالاچارتاکلافروخیتم، این دوساعتم روش، مردم دیگه کلا نمدی سرشون نمیگذارن، بیخودی ول معطلیم، بایددرکلامالی روتخته کنیم وتوفکریه کاسبی دیگه باشیم. »
« چیجوری اوضاع اینجورقاراقمیش شد، داش حیدر؟ »
« رضاخان شاکه شد، کشف حجاب کرد. چادرراروازروسرزناکشیدپائین وپاره کرد. مردم شدن مثلامدرن. کسی کلانمدی سرش نمیگذاره، حالادیگه دوره ی کلا پهلویه. زنام ازخداخواسته، همه شدن سربرهنه، لخت وآلاگارسن، ازاینجاکه دهنه ی بازاروسبزه میدونه، تاناف لاله زار، عشوه خردوریزمیکنن، دنبال سوسولای سبیل دوگلاسی میگردن، هنرکلامالی وکلانمدی فروشیم درش تخته شده، کی کلانمدی میخره دیگه. یامیباس به روزبشیم، یاجفتی بریم محله سنگلج داش آکل بشیم وبانوک چاقوخرج زندگیمونودربیاریم، آق صفرگل. »
« ماخیلی سالاباهم رفیق وهم پیاله بودیم وبانوک چاقوخیلی کاراکردیم، جوونی بود، جاهل بودیم واین جورکارارومیکردیم، جاافتاده شدیم واونجور خرخره کشیا نمی طلبه دیگه، به نظرتو، چیجوری میتونیم به روزشیم، داش حیدر؟ »
« ساده ست. خیلی وقته روش فکرمیکنم، ولی مایه تیله که نداریم هیچ، تاخرخره م رفتیم زیربدهکاری، این یکی روهیچ کاریش نمیشه کرد. میباس یه مدتی داش آکل شد، آخرشباخفت خرپولاروگرفت ومایه تیله ی حسابی جورکرد وبعدرفت سراغ به روزشدن. »
واسه به روزشدن میباس چیکارکرد، داش حیدر؟ » »
« آت وآشغالای کلامالی وکلانمدی فروشی این دکونومیریزیم بیرون. دستی رو سروتهش میکشیم، ترتمیزش میکنم وبه مدروزدرش میاریم، یه میزمدروزمیگذاریم وسط دکون، کلاپهلوی ولباس ودامن مدروزبه خانومای عشوه ای وجوونای سبیل دوگلاسی بریانتین زده ی سوسول میفروشیم، بهت قول میدم، یکی دوسال نگذشته، ازسرشناسای تهرون بشیم. پیراین دست خالی بسوزه که ذلیل وزمین گیرمون کرده، آق صفرگل. »
« حالامیگی چیکارکنیم، داش حیدر؟ »
« هیچ چی، فعلابریم میخونه ی باغچه سنگلج گلوئی ترکنیم وکمی سبک شیم، تابعد ببینیم روزگارلاکردارباهامون چیکارمیکنه، تاتاریک نشده ببندبریم، آق صفرگل...»
داش حیدروصفرتخته هاراجفت وجورکردندوقفل درازلوله ای راتوچفت در انداختند، صفرکلیدراطرف داش حیدر درازکردوگفت:
« بفرما، اینم کلید، داش حیدر. »
« بگذارتوجیب خودت، میریم میخونه ی باغچه ی سنگلج، خودت میدونی که، دوتاپیاله بالابندازم، بعدش سروکارم باکرام الکاتبینه، رفتارمن اعتباری نداره، ممکنه ازنظمیه وعدلیه سر دربیارم، تواختیاررفتاروزبونتوبیشترداری، کلیدپیش توباشه، جاش خاطرجمع تره، آق صفر. »
« بارون لاکردارم ول کن نیست، بازم نرم نرمک میباره، مواظب جای قدمات باش، اگه پات بیفته توگودال، تازانوت تولای ولجن فرومیری، بپاداش حیدر. »
حرف تودهن صفرماسید، چندقدم ازدکان دورشده بودندکه یک نظامی اسب سوار انگلیسی، پرسرعت ازروبه رو، توکوچه پیداشدوباشدت به شانه ی لوطی حیدرتنه زدوگذشت، چندقدم جلوترمتوقف شد. لوطی حیدرتولای ولجن به زانودرآمد وگل سراپاش راپوشاند. اسب سوارنظامی انگلیسی دهنه ی اسب راکشید، دورزدو برگشت، لوطی حیدرهنوزخودراجمع وجورنکرده وراست نشده بود، نظامی انگلیسی رسیدوشلاق راروسروشانه هاش کوبید وبه فارسی نعره کشید:
« مرتیکه ی غول بیابونی!کوری! ندیدی دارم میرسم! چرااون هیکل لندهورتوکه تموم کوچه روپرکرده، نکشیدی کنار! »
شلاق دوم فرودمی آمدکه لوطی حیدرشلاق راچسبیدودورمچش پیچیدوبایک تکان، انگلیسی راازروزین پائین کشیدوپرتش کردتوگودال لای ولجن. انگلیسی درازبه درازتوگودال ومیان لجنهارهاشد. لوطی حیدر چند تیپاروگرده هاوپشت وشکم نظامی انگلیسی کوبید. صفرپریدجلو، کنارش کشیدوگفت:
« چیکارمیکنی داش حیدر! داشتی می کشتیش که!میدونی اهانت به یه نطامی انگلیسی، چی مکافاتی پشتش خوابیده؟ بایه چشم هم زدن، نفی بلدت میکنن. انگلیسیادولت عوض میکنن، من وتوعددی نیستیم که! سلسله ی قجریه رو فرستادن لای دست اجدادشون ورضاخانوروتخت سلطنت نشوندن! بازاختیارازدستت دررفت. تایاروبخودش نیومده وباتیرنزده مونَ، یاتحویل نظمیه نداده مون، جلدی بزنیم به چاک وخودمونوتوتاریکی گم کنیم!گیربفیتیم، تکه ی بزرگمون گوشامونه داش حیدر!»
صفرولوطی حیدرطرف باغ سنگلج دویدندوتوتاریکی هاگم شدند. به جای امن وخاطرجمع که رسیدند، صفرگفت:
« میدونی چی کارکردی، داش حیدر! نظامی انگلیسی روبایه لات سرچارسوق، عوضی گرفتی؟ شانس آوردیم دررفتیم، اگه مونده بودیم، باگلوله هفت تیرش، دخل هردوتامونومیاورد!نکن دیگه ازاین کارا، یه کم رفتارتوکنترل کن، سرجفتمونوداری می بری بالای دارکه. »
« زندگی اونقدرارزش نداره که بچه ی آدمیزادرضایت بده ازهرسگ وگربه ی ازراه رسیده ای، توسری وتیپابخوره، مرگ یه مرتبه وشیون یه مرتبه. مردباکرامت، غرور وهمتش زنده ست، مردی که کرامت وغروروهمت شوازدست بده، دیگه مردنیست وواسه ی لای جرزدیوارخوبه، دوست دارم اینوواسه همیشه ازمن یادگاری داشته باشی وآویزه ی گوشت کنی، آق صفر. بریم، میخونه ی باغچه سنگلجوعشقه، امشب گل کاشتیم، به سلامتی توپوزی خوردن نظامی انگلیسی وسبیلای مردونه مون، بندازیم بالا...»
یک هفته آفتابی بودوخورشیدپرتوافشانی میکرد. باران مفصلی باریده وهمه جاراشستشوداده بود. خیابانهاوکوچه هاخشک وترتمیزشده بودند.
حول حوش ده صبح، هنوزدشت نکرده بودند. لوطی حیدروصفرباسبیلهای چخماقی آویخته، هرکدام کناریک لنگه ی در، رفت وآمدجماعت رهگذررازیر نگاه داشتندکه مشتری تورکنند. طبق معمول، ازمشتری خبری نبود. ازفاصله دور، هم رانگاه میکردندوسر تکان میدادند.
ناغافل نظامی انگلیسی، این مرتبه پیاده، وسط دولنگه ی درپیداشد. صفرولوطی حیدر، هاج وواج نگاهش کردند. صفرتندی خودراکنارلوطی حیدر رساندوبه زبان زرگری که تنهاخودشان ازش سردرمیاوردند، گفت:
« همه چی روانکارمیکنیم. شتردیدی، ندیدی، اصلاوابدابوئی ازتموم قضایانبریده یم. لب ترکنی، رفتیم جائی که عرب نی انداخت! »
نظامی انگلیسی که لباس سیویل موندبالای ترتمیزی پوشیده بودویک کیف چرمی اعلاتودست راستش داشت، نرم وملایم لبخندزد، روبه لوطی حیدرکردوگفت:
« قبول دارم که درجریان غروبی هفته ی پیش،تقصیربامن بود، من مقصرم وآمده م رضایت شمای جوونمردروجلب وباکمال میل جبران کنم. ازبالاوفرموندهی، بهم دستورداده شده تارضایت لوطی حیدرروجلب نکنم، برنگردم. اجازه بدین بریم تو، روکرسیچه بنشینیم وبیشترحرف بزنیم. »
صفربازبه زبان زرگری پچپچه کرد « چیجوری تموم اصل ونسبمونومیدونه وبااسم صدامون میکنه! بریم توبشینیم، ببینیم مقصودش چیه، بی پدر. »
صفرسه تاکرسیچه ته دکان گذاشت. انگلیسی ولوطی حیدررودرروی هم نشستند. صفربازبه زبان زرگری گفت:
« تااختلاط می کنین، میرم ازقهوه خونه ی علی بلوری، یه سینی چای میارم. گول زبونی بازیاشونخوری، حواست باشه، برقو آب ندی، داش حیدر!ْ »
صفرکه رفت، نظامی انگلیسی بلندشد، پیش رفت، صورت لوطی حیدر رابوسیدو گفت « بازم معذرت میخوام. »
انگلیسی نشست. لوطی حیدرخودراازتک تانینداخت، روسبیلهای کت وکلفت خوددست کشیدوگفت:
« چیزی که عوض داره، گله نداره، شومایه کاری کردی، منم تلافی کردم. این به اون در، من ازشوماگله وشکایتی ندارم. »
« نه، اینطورنیست، اول خطاازمن سرزد. تموم تقصیرابه گردن منه، میخوام ازخجالتت دربیام. »
« من بازم همینجامیگم که ازشوماگله ای ندارم ورضایت کامل دارم، جناب. »
صفریک سینی که روش یک قوری چینی گلسرخی وسه استکان لب طلائی کمرباریک تونعلبکی بودراروکرسیچه ی وسط گذاشت، سه استکان چای تازه دم خوشرنگ ریخت، خم شدویک استکان نعلبکی راجلوی انگلیسی گرفت وگفت:
«قابل شومارونداره، یه استکان چای اصیل لاهیجانه، تحفه ی درویشه، بفرمائین. »
انگلیسی چای رابرداشت وبالبخندگفت « اتفاقامن کشته مرده ی چای لاهیجان ایرانم، بوی عطرش دکان راپرکرده، مثل برنج دم سیاه، مرده روزنده میکنه، خیلی چیزاایران داره که خیلی جاهای دیگه نداره. به خاطرهمین، من وخانواده م پابندایران شدیم. »
لوطی حیدرچایش راسرکشیدوبادوهورت تمام کرد، دوباره دستی رو سبیلش کشیدوگفت:
« شکست نفسی می فرمائین، جناب، شومابه چاهای نفت مام خیلی علاقه دارین. مام یه چیزائی ازانگلیسیاداریم، یکی ازاونام همین سدضیاء ست که ازطرف شوماواسه مادولت عوض وخیلی کارای دیگه میکنه. »
صفرنصف چایش راهورت کشیدوبازبه زبان زرگری گفت:
« داش حیدر، غلامتم! بازداری کاراروخراب میکنی وبرقوآب میدی!یه کم کوتابیا!ببینیم این بی پدرچی میخواد!...»
انگلیسی چایش رانوشید، یک سیگاربرگ معطرآتش زدوبسته سیگاررا تعارف لوطی حیدرکرد:
لوطی حیدرگفت « ماسیگارنمی کشیم، به اندازه کافی ازروزگارمی کشیم، جناب. »
« نمک نداره، نمک گیرنمی شین، نترسین، دودکنین، اینم مثل چای لاهیجان معطره. »
لوطی حیدریک چای دیگربرای خودش ریخت وگفت‌:
« مااهل دودم ودم نیستیم، امراصلیتونوبفرمائین. »
انگلیسی کیف دستی راروزانوش گذاشت وگفت:
« ماتحقیق کردیم وخبردارشدیم ازوقتی حکومت عوض شده، کاروکاسبی شماازرونق افتاده ودرحال ورشکستگی هستین، درسته؟ »
« ماتنهااینجورنیستیم، خیلی مردم دیگه م ازدولتی سرشوما، به نون شبشون محتاج شدن. »
« منم برای حل همین مشکل اومده م. یه مقدارپوندانگلیسی باخودم آورده م، رودستم مونده ونمیدونم باهاش چه کارکنم. میخوام به شماتقدیم کنم که به کاری بزنین وازاین کسادی بازاروورشکستگی خلاص بشی. »
« سردرنمیارم، واسه چی میخواین یه همچین لطفی درحقم بکنین، جناب؟ »
« ازشماچه پنهان، بعدازحادثه ی غروبی هفته پیش، وجدانم خیلی ناراحته، نه خواب دارم ونه خوراک، میخوام بااین کار، خودم روازاین عذاب دایمی خلاص کنم. درواقع این کارروبه خاطرآرامش درونی خودم میکنم ونه صرفاشما. اگه قبول کنی، خدمتی به من کردی وازعذاب وجدان خلاصم کردی. »
صفریک استکان چای دیگردست انگلیسی دادوبه زبان زرگری گفت:
« بقاپ داش حیدر! شانس فقط یه دفعه درخونه ی آدمومیزنه، خراب نکنی! نوکرتم، قبول کن! »
انگلیسی کیف چرمی پرپوندانگلیسی راروزانوی لوطی حیدرگذاشت، چایش را سرکشید، بلندشدوگفت:
« یه کاسبی دیگه راه بندازوخودتوازاین کسادی وورشکستگی نجات بده، توکیف به اندازه ی کافی پوندانگلیسی هست. به هرکاری خودت صلاح میدونی بزن. بازم معذرت میخوام، داره ظهرمیشه، می بخشین، ازکارو کاسبی انداختمتون، رفع زحمت میکنم دیگه، بدرود...»

« میدونی چیه، داش حیدر، تواین دوسالی که دکون فکسنی دهنه ی بازاررو ول کردیم وازدولتی سرانگلیسیه، کارمون سکه شده واومدیم بلندلاله زار، تواین دکون دونبش خیابون نادری کنارکافه نادری مستقروجزواعیونای بالاشهرشدیم، مونده م مات ومتحیرکه انگلیسیه روچی حکمتی اون کیف پرپوندانگلیسی رو بهت دادورفت که رفت، یه باردیگه م یافتش نشد؟ تومیتونی یه کم روشنم کنی، داش حیدر؟ »
« منم بدترازتو، مونده م توکارحوادث محیرالعقول روزگارلاکردار، اگه تو عقلت به جائی رسید، منم روشن کن. »
« وللش، گوربابای روزگارواتفاقات عجیبش. هرچی بوده وهست، واسه داش حیدربدنشده که. »
« بفرماچیجوریه که واسه ی من بدنشده؟ »
« یادت رفته؟ همیشه هشتمون گرونهمون بود؟ گرده هامون زیربدهکاری خردشده بود؟ »
« حالاچی فرقی کردیم؟ »
« داش حیدراومده بالای لاله زار، یه دکون دونبش زده، لباس ودامن خانومای آلاگارسون وکلاه پهلوی میفروشه. سبیلای تخماقی شوتراشیده، جاش یه سبیل مکش مرگمای دوگلاسی گذاشته، شلوارمدروزپوشیده که اطوش خبربزه قاچ میزنه، ریش وصورتشوکه سه تیغه میکنه، کرم وادکلن مدروزمیزنه وتموم خانومای نازو شوه ای واسه ش قمیش میان وکشته مرده شن، جفت وطاقشونو هرروزمی کشونه تواطاقک مخصوص پشت لباسای ته دکون وعیش عالموباهاشون میکنه. بهشت روزمین یعنی همین دیگه، یه کم اسفنددودکن چشم نخوری، یه گوشه چشمم که به رفیق قدیمت داشتی، ازوقتی همنشین ازمابهترون شدی، پاک به فراموشی سپردی، داش حیدر!...»
« بازداری طعنه میزنی وپاتوازگلیمت درازترمیکنی، اگه حرمت رفاقت قدیم نبود، خیلی پیشاانداخته بودمت بیرون. الانم فکرمیکنم تودیگه به درداین محیط ومن واین سنخ کاروکاسبی نمیخوری. خیلی وقته حساباموکرده م، شب جمعه حساباتو تسویه میکنم. بروسی خودت، حوصله ی فضولیاودخالتاتوندارم دیگه. خیلی ازمشتریا، ازآدمای موندبالای بالای شهرن، قیافه وهیکل ماقبل تاریخیت، فراری شون میده، هرچیم زبونم مودرآوردکه خودتوعوض وبه مدروزکن، فایده نکرد، انگاربادیوارحرف زده م. »
« تندنرو، صبرکن بینم، اگه سیاستاوراهنمائیای من نبود، توهمه چی روخراب میکردی واین آلاگارسونی که لان هستی نمی شدی، انگارخوشی زده زیردلت، هرچی داری، ازمن داری، حواست باشه داش حیدر! »
« بروکشکتوبساب! من هرچی دارم ازانگلیسیه دارم، نه ازکون ناشوری مثل تو.»
« لابدقدرشناسیت ازانگلیسیه م که کیف پرپوندانگلیسی روبهت داد، همینجوریه، داش حیدرقدرنشناس! »
« خودتوباانگلیسیه که ولینعمت خودم میدونمش، مقایسه نکن، ناشور! »
بگومگوی صفرولوطی حیدر، دودوست قدیمی، نیمه کاره ماند. مردانگلیسی بالباس نظامی وچکمه وشلاق به دست، توآستانه ی دردکان دونبش پرزرق وبرق پیداش شد. باقیافه ای لبریزازخشم، شلاق راچندباررو چکمه های نظامی ساقه بلندش کوبیدوشق ورق تودهنه دکان ایستاد. لوطی حیدرهاج واج نگاهش کرد، تاکمرخم برداخت، تعظیم وکرنش کرد:
« بفرمائین، قدم روچشمم بگذارین، هرامری دارین، باتموم وجوددرخدمتم. من هرچی دارم، ازدولتی سرجنابعالی دارم!...»
نظامی انگلیسی حرافی لوطی حیدرراقیچی کرد، روبه صفرنهیب زد:
« اوهی جلمبر، باتوکاری ندارم، بروبیرون! »
صفرازابهت وخشم انگلیسی ترسیدو باسرعت ازدکان خارج شدوروبه روی درایستاد. انگلیسی نظامی، شلاق راروکف دستش کوبید، تودکان پیش رفت، سینه به سینه ی لوطی حیدرایستادونهیب زد:
« یادته آن شب بارانی بایه نظامی انگلیسی چه کردی؟ ازاسب پرتش کردی تولای ولجن کوچه، تولجن غرقش کردی، نیم ساعت روگرده، سینه، پشت وشانه ش، تیپاکوبیدی. حالاآمده م تلافی کنم،درسی بهت بدم که هیچ بزمجه ی ناشور مستعمرات مون، دیگه جرات نکنه نسبت به ارباب وولینمعتش جسارت کنه...»
نظامی انگلیسی تانفسش یاری میکرد، سروصورت، شانه، گرده های لوطی حیدر رازیرضربه های شلاق گرفت وسرتاپاش راتوخون غرقه کرد. لوطی حیدرهرضربه ی شلاقی که میخورد، یک بارازنظامی انگلیسی عذر خواهی میکرد...
نظامی انگلیسی تاحدکشت، لوطی حیدرراشلاق کوب کرد. ازنفس که افتاد، نیمه مرده وتسلیم محظ، رهاش کردورفت...
توگرگ ومیش هوا، صفرداخل دکان شد، خونهای سراپای لوطی حیدررابا دستمال وپارچه پاک کرد، یک لیوان آب ازمیان لبهای ورم آورده ی لرزانش به خوردش داد، روکاناپه نشاندش وگفت:
« کجارفت اون همه کرامت وهمت ومردانگی که بادتوغبغبت میانداختی وتحویل صغیروکبیرمیدادی!...تودیگه تفاله ی لوطی حیدری وبه درددوستی نمیخوری، منم واسه همیشه رفتم...»

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد