logo





اختلافات خانوادگی

سه شنبه ۲۹ تير ۱۴۰۰ - ۲۰ ژوييه ۲۰۲۱

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan-06.jpg
« گفتم تانرفتی، بیائی که چماقمونشونت بدم. »
حق چیزای نشنفته،سرپیری ومعرکه گیری؟میخوای باچماق چیکارکنی! » »
« قضیه ش مفصله، واسه ت آبگوشت بزباش گذاشته م، تاآروم آروم کونجوش بزنه، گوشت ونخودلوبیاچشم بلبلیش خوب بپزه، یکی دوساعت وقت داریم تاحسابی اختلاط کنیم ودرددلامونوبریزیم بیرون. اتوبوست ساعت چندحرکت میکنه، بری، بازم حاجی حاجی مکه، این دفه که ازخارجه برمیگردی، معلوم نیست من زنده باشم، ممکنه دیداربه قیامت بیفته. واسه همین گفتم تانرفتی، بیائی وچماقموببینی. »
« اتوبوسم دم غروب راه میافته، هنوزچارساعت وقت داریم، غمت نباشه، حسابی معتادچای خوش طعم وبوی معطرت کردیم، حالابنال ببینم قضیه ی این چماق بازیت چیه! »
« آخرعمری میخوام تموم درددلائی که یه عمراذیتم میکرده روواسه ت بریزم بیرون وخودموسبک کنم، پنجتاخواهردیگه، ازهمون اول چشم دیدن من ناتنی رونداشتن وهنوزم ندارن. تواین هفت خواهرون، فقط تویکی رودارم، خانوم معلم. »
« واسه چی ازمن یکی خوشت میاد؟ »
« واسه این که ازته دل حرفاموگوش میکنی. »
« پس بگودنبال گوش مجانی میگردی، حقه باز؟ »
« نه، اینجورام نیست، حس میکنم تویکی دردمنودرک میکنی. »
« چیجوری اینوفهمیدی، ملکه خانوم؟ »
« اونقدرام که خواهرای دیگه چوانداختن، خنگ نیستم، ازنگاهت، حالتای صورت ووجناتت می فهمم، واسه همینم فقط تویکی روخواهر همدل وهمفکرم میدونم. »
« وقتی این انبارپرحرفومیریزی بیرون،چی اتفاقی واسه ت میافته، ملکه خانوم؟»
« حرفامو که میگم، سبک وشادوشنگول می شم، تموم غمام آب میشه ومیره، انگارتازه به دنیااومده م، اصلاوابداخلقم تنک نیست. دوست دارم قهقهه بزنم وبخندم. »
« « کم چاخان کن، حقه باز، نظرت درباره ی خواهرای دیگه چیه؟
« دورمنورخپله وشهره وغزل روازبیخ خط کشیده م، فرض میکنم هیچ نسبتی باهاشون ندارم. »
« خیلی بی رحمی، هیچ کی این حرفارودرباره ی خواهراش نمیزنه. »
توهم جای من بودی، بدترازاینارومی گفتی » »
« باهات چیکارکردن که اینجورنفی بلدشون کردی؟ به منم بگوتا بدونم. »
« پیش خودمون بمونه، تاحالابه هیچکی نگفته م، تومدرسه که بودیم، منورکپل وشهره، سرصف، دوطرفم وامیاستادن، جوری مشکونم میگرفتن که ازجاش خون بیرون میزد. اونقدراذیت آزارم دادن که آخرش قیدمدرسه ودرسوزدم وترک تحصیل کردم. »
« بازچاخان کردی؟ واسه چی مشکونت میگرفتن؟ »
«واسه این که خواهرناتنی بودم وبه بچه هانگم خواهرای منن،اینم پرسیدن داره! »
« دیگه چی دلخوری ازشون داری؟ ملکه خانوم پردرددل؟ »
« برادرخدابیامرزمون سهم شوازباغ بابامون بایدبه من میداد، شهره باهزارحقه وادارش کردبه اسمش کنه، سهم همه ی خواهراروازچنگشون درآورد، سهم منم ازچنگم درآوردوباچندرغازمالک تموم باغ شد. واسه همینم دورشو ازبیخ خط کشیده م، دیگه اصلاوابدااسمشو نمیارم. »
« خیلی خب، کمی کوتابیا، واسه چی دورغزل روخط کشیدی؟»
« قضیه ی خواهرکوچیکمون، یه چیزدیگه ست. »
« بفرمااون چیزدیگه چیه، همه فن حریف؟ »
«خودتم میدونی وواسه ی این قضیه دلسوزی میکنی،واسه همینم دوستت دارم.»
« داره گشنه م میشه، خیلی حاشیه نرو، اصل قضیه روبگو. »
« این مرتیکه تاشلوارش دوتاشد، رفت وواسه دخترم هووآوردویه زن قرتی گرفت.»
« خیلی خب، این قضیه چی ربطی باخواهرت غزل داره که دورشوخط کشیدی؟»‌
« انگارنه انگارکه من خواهرشم ودخترم فامیلشه، رفته طرف این مرتیکه ی بی شرف خودفروشوگرفته، توبودی، بازم باهاش سلام وعلیک میکردی؟واسه همینم دورشوخط کشیده م. »
« خیلی ازمرحله پرت شدی، بایدیه فکری به حال خودت بکنی، ملکه خانوم، اماازاین چماقت سردرنمیارم، این دیگه چه صیغه ئیه؟»
« این یک قضیه خیلی قدیمیه، تاحالاهیچ جاوبه هیچکس بروزنداده م، فقط واسه توکه محرم دلم هستی میگم، بایدقول بدی هیچ جالب ترنکنی، فقط من بدونم وتو، اگه قول میدی بگم، اگه میخوای شل چونگی کنی، ازخیرگفتنش میگذرم. »
« باشه، قول میدم جائی درزنکنه، اینهمه نازوعشوه نیادیگه، اصلاحوصله تو ندارم.»
« وقتی خیلی کوچیک بودم، مامانت بامنورخپله وآبجی بزرگه ی خدابیامرز،اومدن توباغ ماومادرموبایه چماق عینهوهمین، کتک زدن، گفتن واسه چی باباموگول زده.»
«مامانم باتوخیلی مهربون ترازمادخترای خودش بود،خیلی بیرحمی، ملکه خانوم.»
« قبول دارم، واسه همینم وقتی خدابیامرزمرد، خیلی بیشترازمادرخودم واسه ش گریه کردم، این اواخرخیلی باهام مهربون بود، امااونوقتاجوون بودومیخواست هووشو ازروزمین ورداره. »
« سردرنمیارم، این چماق چی ربطی بااینهمه قضایاداره، ملکه خانوم ؟ »
« میخوام بادخترام برم درخونه هووی دخترم، بکشمش بیرون، بااین چماق، همون بلائی رو سرش بیارم که مادرت سرمادرم آورد...»





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد