logo





پزشکِ بخشِ اِمِرجِنسی

بخش سی و پنجم

دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰ - ۰۷ ژوين ۲۰۲۱

بهمن پارسا

new/bahman-parsa.jpg
... بعداز پایان گفتگو با مادر ، منیژه به پدرش "جیانی" تلفن کرد، او به محض شنیدن صدای دخترش گفت: خوش اومدی خانم دکتر ، چطوری بابا جون؟!
منیژه گفت: خوبم بابا دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده، شما خوبین؟
جیانی گفت: میشد بهتر باشیم ... عزیزم ببین ... الان وقت ِ Rush شامه ، شب بیا اینجا از نزدیک ببینمت!
منیژه گفت: میدونم...میدونم پدر جون ، مزاحم نمیشم فقط خواستم بگم دوسِتون دارم، فردا می بینمِتون. و بوسه یی برای پدر فرستاد و گفتگو تمام شد.
منیژه خوب میدانست ساعاتِ کار ِ رستوران به هیچ بهانه یی نمی باید دچار معطّلی بشود، بخصوص که عصر ِشنبه باشد. غیر از اموری بس خطیر - چه امری؟! - جیانی حاضر به وقفه در کارش نبود. پس گفتگوی پدر و دختر حتّی بی آنکه خداحافظی روشنی انجام شود تمام شد. منیژه امّا رنجیده خاطر نبود و به این شیوه رابطه ی پدر و فرزندی عادت کرده بود و پدرش را برای هرآنچه که بود دوست میداشت وبه آنچه نبود فکر نمیکرد و هرگز در اینگونه امور سخت نمیگرفت.
بعد از قطع مکالمه با پدر منیژه نگاهی به آپارتمان جمع و جور خود کرد، همه ی زوایا را به دقّت از نظر گذرانید و کم کم حسّ کرد چقدر دلش برای اینجا تنگ شده بود . هرچیز در این خانه ی کوچک با او ارتباطی روشن و درک شدنی داشت ، گویی این انسان و آن چیزها یکدیگر را می شناسند و به زبانی که جز ایشان کسی دیگر نمی فهمد با هم به گفتگو مشغولند و در پی دانستن حال ِ طرفِ آشنای خود هستند. وقتی چمدانها باز شد و اثاثه سفر در سطح سالن - هال یا اتاق - نشیمن پخش و پلا شد او دریافت که بسی کار هست که باید سامان یابد، و پیش از همه بایست حداقل دو باری ماشین لباسشویی را بکار اندازد و هیچ درنگی را در این باره روا ندید. دور اوّل را بکار انداخت و آرام و با حوصله مشغول مرتّب و منظّم کردن دیگر وسایل به نحوی که معمول و مرسوم روشِ زندگی روزمره ی اوست شد . به هرجای این مکان کوچک سر میکشید کاری بود که میباید انجام شود . به اتاق ِ خواب که رسید حس کرد دوست دارد روی تختخوابش دراز شود . شاید میخواست خستگی در کند. ولی بیشتر تمایل به لمس جای ِ خوابِ خاصّ خودش سبب این کار میشد. همینکه دراز شد عمیقن و با تمام علاقه به صدایی که خودش نیز شنید گفت : !Home sweet home.
نتیجه ی آن دراز شدن روی تختخواب این بود که وقتی چشم باز کرد دید ارقام سبز رنگِ ساعت برقی ِ کنار تخت 2:30amرا
نشان میدهند . تعجّب نکرد ، میدانست که خسته بوده و هنوز نیز هست و بازگشت به روزهای عادی و ایجاد موازنه با ساعت آمریکا شاید یکی دو روزی به درازا بکشد. حالا حس کرد گرسنه است و میدانست در یخچال چیزی برای خوردن نیست ، در نهایت شاید آب میوه یی ، آنهم شاید! با اینهمه به آشپزخانه رفت و به هنگام عبور دیدنِ اوضاع در هم ریخته ی سالن و هرج ومرجی که چمدانها و وسایل بوجود آورده بودند گرسنگی را از یادش برد . پس شروع به جمع آوری و ترتیب وضع خانه کرد و میدانست که تا صبح خواب به چشمانش نخواهد آمد. چه بهتر که وقت را تلف نکند. لباس های شسته شده را از داخل ِ ماشین لباسشویی بیرون آورد و درون خشک کن جای داد تا اینکه در ساعات روز آنرا بکار اندازد. حالا دیگر برای اینکار و ایجاد سرو صدا خیلی دیر بود. بعد بسته بندی کوچکی را که تابلوهای -آهنربایی- اسامی خیانهای پاریس در آن بود بیرون آورد و همه را روی در یخچال چسبانید و از دیدنشان احساس ِ نوعی گرمای دلپذیر کرد.
ساعت هفت بامداد دوشی گرفت و قصد کرد برای خرید آنچه لازم است ، مثل موادّ خوراکی و بعضی لوازم دیگر راهی فروشگاه ِ بزرگ - سوپرمارکت- شود . با خود اندیشید آیا اتوموبیلش بعد از یکماه توّقف ، بی درد سر بکار خواهد افتاد؟! درد سری پیش نیامد و براحتی بسوی فروشگاهی که همیشه از آنجا نیازمندی های خانگی اش را تهیه میکند راند. وقتی وارد فروشگاه شد در آن ساعات اوّلیه بامداد ِ یکشنبه ازشمارِ مردمی که آنجا مشغول خرید بودند لحظه یی دچار شگفتی شد ! ولی بیدرنگ دریافت حالا دیگر او در آمریکا است. اینجا خدا همه ی هفت روز ِ هفته را کار میکند! آن خدا یی که شش روز کار کرده و روز هفتم را باستراحت گذرانده بود مدتّهای مدیدی است که از فرهنگ این سرزمین بخاطر تن پروری اش اخراج شده . بیاد آورد همین دو سه روزِ پیش بود که در پاریس بعد از راه پیمایی صبحگاهی خواسته بود چیزهایی برای صبحانه بخرد و نزدیک ساعت هشت صبح هیچ کسبی - غیر از یک نانوایی - به کار آغاز نکرده بود و اغلب ِ مغازه ها و حتّی رستورانها به روی در های بسته خود آگهی چسبانیده بودند که دو هفته ، یکماه ، و یا چیزی در همین حدود برای سفر تابستانی و استفاده از تعطیلات - Les vacances d'ete،- بسته خواهند بود! و امّا اینجا ،همین فروشگاه ، بیست و چهار ساعته برای ارائه ی خدمات باز است!
هرچند این امر از ذهنش گذشت ، ولی قصد ِ مقایسه در کار نبود و اساسا مقایسه نیز مناسبتی نداشت. امّا پنجره های ذهن منیژه حالا تعداشان بیشتر بود و همگی باز! پس نگاه از هر پنجره سبب دیدن منظره یی بود و هر منظره اندیشه یی برابر نَهَنده را سبب می شد. او ضمن گردش در قسمتهای مختلف فروشگاه در میافت که تا کنون هرگز متوّجه زرق و برق ِ آن محیط و فراوانی و وفور و انبوهی آنهمه کالا از هر قبیل نشده بوده است و در همین حال فروشگاه های نه چندان وسیع و جمع و جور ِ شهرهایی را که طی سفرش دیده بود بخاطر میآورد. فرق بسیار محسوس بود. تا پیش از سفر این تصویر از یک فروشگاه ، یک جامعه ، وروشهای رایج در آن برای وی باین معنا بود که جز این نمی باید باشد و این طبیعی ترین شکل ِ موجود است ! ولی مناظری که در مقابل پنجره های تازه و باز ِ ذهنش قرار داشتند ، سخن های دیگری برای گفتن داشتند و وی می شنید و می اندیشید.
پس از خرید آنچه نیاز داشت به خانه بازگشت و قبل از هر کار دست بکار تهیه صبحانه یی شد تا گرسنگی اش را مهار کند. هیچ چیز بهتر از اُملتی نبود که به آن قدری "Bacon" تفت داده افزوده باشند. و سپس یک قهوه . بعد از صبحانه و جابجایی وسایل به ترتیب لازم ، خشک کن را روشن کرد و رفت تا باقیمانده ی رخت های از سفر باز آمده را در لباسشویی قرار دهد . تا بخود جنبیده باشد ساعت یازده شد بود. صدای تلفن در آمد و روی صفحه اسم ژزف را دید. قصد وی احوالپرسی بود و گفت دلش برای منیژه تنگ شده و گفتگو ساعتی ادامه پیدا کرد و در پایان آرزو کردند تا هرچه زود تر به دیدار یکدیگر بشتابند.
ساعت ِ یک بعداز ظهر خستگی کار خودش را کرد و منیژه بخواب رفت. ساعت 4 بیدار شد و پیش از آنکه دستی به سر و صورتش بکشد و برای رفتن به دیدار ِ پدر و مادر آماده شود تلفنی با سودابه خانم تماس گرفت و پس از گفتگویی کوتاه قرار شد تا ساعت 5:30 یکدیگر را در رستوران ملاقات کنند.
منیژه وقتی به محل ِ رستوران رسید از دور مادرش را دید که علیرغم گرما و آفتاب تابنده در تراس رستوران ، زیر سایبانی نشسته و مشغول نوشیدن نوشابه یی است. از همان راه دور آغوش خویش را به سمت مادر گشود و سودابه خانم نیز به دیدن دختر همانگونه با آغوشی باز بسوی وی شتافت. از جیانی امّا خبری نبود! آنها یکدیگر را به گرمی و مهربانی در آغوش گرفته و بوسه ها نثار هم کردند.
منیژه گفت : مامان میخای همین جا بیشینیم؟!
سودابه خانم گفت: آره دخترم زیر سایه بون خیلی ام بد نیس؟
منیژه گفت: امّا مامان خیلی گرمه ها! پس بابا کجاس؟!
سودابه خانم گفت: تو آشپزخونه با یه تکنیسین مشغوله، آخه ماشین نوشابه ها از کار افتاده ، اونم روز یکشنبه ! از یه کمپانی که خدمات ِ تعمیراتی سریع و اظطراری -Urgent- ارائه میکنه یه نفر اومده ببینه چیکار میتونه بکنه ، به شدّت مشغول اینکاره و منم نمیخام برم تو و خودمو درگیر کنم و بگو مگو پیش بیاد . بشین دخترم ، بشین ببینم . ماشالا ماشالا سفر بِهِت ساخته ، رنگ و روت خیلی عالیه ، پوستت م کاملن رنگ گرفته ... خّب بگو ببینم مادر خوش گذشت ..
منیژه گفت: عالی بود مامان عالی ... ولی واقعن واسه بابا ناراحت شدم ... میگم برم یه سلامی بگم و برگردم ..
و بی آنکه منتظر واکنش ِ سودابه خانم بشود داخل رستوران شد و یکسر بطرف آشپزخانه رفت. وقتی وارد آنجا شد پدرش را دید که ششدانگ حواسش را سپرده بود به مردی که دل و روده ی جعبه ی در برگیرنده ی پمپ اصلی و لوله های مسی و پلاستیکی و اتصالاتی را که آب گاز دار و شربتهای غلیظ ِ نوشیدنی های متفاوت را باندازه های لازم مخلوط کرده در لیوان میریزد را ، ریخته بود بیرون و سعی در ردیابی ایراد و نقص ِ کار داشت و خیلی خونسرد در حالیکه زیر لب ترانه یی و یا چیزی شبیه ترانه یی را زمزمه میکرد بکار خود مشغول بود و جیانی با چهره یی عبوس ویرا نظاره میکرد.
منیژه گفت: سلام بابا ، ...
جیانی سربلند کرد و بطرف وی نگریست و گفت: سلام عزیزم ، خوش اومدی ، صب کنم بیام اونجا ... آآ ...آ بیا ببینم خانم دکتر . پس منیژه را در بغل گرفته و پدرانه بوسید و ادامه داد ... اینم کار ماس دیگه ، پیش میاد و بالاخره اعصاب آدمو خورد میکنه ... اینجا واینسا دخترم برو پیش مادرت منم الان میام .
اینرا گفت و دوباره بازگشت به زیر نظر گرفتن کارگری که مشغول تعمیر بود. منیژه نیز رفت بیرون و زیرِ سایه بان نشست و با مادرش مشغول گفتگو شد. پیشخدمتی آمد و ضمن خوشامد گویی از وی پرسید نوشیدنی چه میل دارد؟ و او هم به لیوانی آب سرد بسنده کرد و رو به مادر گفت وقتی دستگاه نوشابه ها خرابه این چرا می پرسه چی مینوشین؟! سودابه خانم گفت، شاید چیزی غیر از نوشابه ی غیر الکلی میخاستی ، مثلا شراب ! نه ، اینطور نیس.
منیژه از وضعی که پیش آمده ابراز ناراحتی کرد و بخصوص گفت دوست ندارد پدرش را تا این حد زیر فشار ببیند. و سودابه یاد آور شد این بار اوّل نیست و مسلمّن بار آخر نیز نخواهد بود و اداره رستوران همواره مشکلات خود را دارد و به هر روی سپری خواهد شد و نیاز به نگرانی بیش از حد نیست.
صحبت های مادر و دختر در مورد سفر وی و دیدنیها و تجربیاتِ مربوطه اش گرم بود و منیژه نیز کنجکاوانه از وضع تعمیرات خانه و باز سازی های انجام شده و در حال انجام می پرسید و اینکه کِی کار به سامان و پایان خواهد رسید . آنها گرم ِ این گفتگو ها بودند که ساعت ِ 7:30 جیانی به تراس ِ رستوران آمد و گفت ، بالاخره برای امشب و بطور موّقت کار سامان گرفته و فردا پیش از ظهر تکمیل خواهد شد . اینرا گفت و نشست و با منیژه در باره ی هرچیز غیر از سفرش گفتگو کرد. ساعت از هشت گذشته بود که منیژه از جا برخاست و پدر و مادر پرسیدند آیا قصد رفتن دارد و او پاسخ داد قصدش رفتن تا اتوموبیل است و زود بر میگردد. وقتی برگشت 4 بسته شکیل و ظریف با خود همراه داشت ، دو تا برای سودابه خانم و دو تا برای جیانی و گفت:
هرجا بودم خیلی چیزا بود که با دیدنشون یاد شما میافتادم... اینا رو با یاد و برای شما تهیه کرد و امیدورام خوشتون بیاد، بعدشم بابا من قبلن به مامان گفته بودم که چون فردا صبح زود باید سر ِ کار باشم ساعت هشت میرم که شب زودتر بخوابم و مجبور نباشم سرِ کار روز بدی داشته باشم، پس با اجازه تون دیگه باید بِرَم...
جیانی گفت: دخترم تو تازه راه رسیدی ، هنوز نیومده میخای بری....؟! بشین با هم شام بخوریم...
سودابه خانم گفت: تو تازه از راه رسیدی ... این بچّه سه ساعته اینجاس ...
جیانی گفت: آره حق با شماس ... آخه از بَس بازی گلف سرمو گرم کرده بود متوّجه وقت نشدم ( طعنه یی به سودابه خانم )
منیژه گفت: هیچ نیازی به گله و گلایه نیس ، مهم اینه که دیدمتون و خوشبختانه خوب و سر حال هستین و بازم بزودی همدیگه روُ میبنیم ... فعلن با اجازه تون من دیگه میرم ..
منیژه اینرا گفت و بلافاصله مادرش بوسید و سپس با پدر نیز روبوسی کرده و تا دیدار ِ بعدی شب بخیر گفت ، و درحالیکه وی دور می شد سودابه خانم گفت ، نمیخای برای شام چیزی با خودت ببری ؟ منیژه گفت ، نه مرسی مامان.
بعد از رفتن منیژه جیانی و سودابه خانم لحظاتی را در سکوت بر گزار کردند . تا اینکه سودابه خانم گفت:
حالا واقعن لازم بود تو تمام مدّت پیش اون کارگر باشی؟! نه واقعن لازم بود؟
جیانی گفت: خانم تو اینکار حضور من همیشه و همه جا لازمه ، این چه سئوالیه تو میپرسی؟
سودابه خانم گفت: اون بچه با یه ذوقی اومده تو رو ببینه ، آخه یه خورده م باید باین چیزا فکر کنی ..
جیانی گفت : اولن بچه نیس ، بعدشم این موقعیتا رو خیلی بهتر از تو درک میکنه و ابدا هم ناراحت نمیشه ، من اگه اونجا نبودم شاید اینکار تا هفته ی دیگم درست نمی شد، تازه بعد از همه ی این حرفا بازم بگم ، اوّل "بیزینس" !
سودابه خانم بدون اینکه پاسخی به سخنان شوهرش بدهد و خواهان ادامه ی بگو مگویی باشد که طی سالیان درازی همواره به یک روش و بر خطی ممتد دوام داشته ، یکی از بسته هایی را که منیژه به وی داده بود به آرامی و دقّت باز کرد. جعبه ی کوچکی بود بسیار ظریف و "شیک" . وقتی آنرا گشود به دیدن گردن بندی از جنس مرجان - باحتمال قوی اصل!- با رنگی بس فریبنده و چشم نواز که در نهایت ظرافت و زیبایی طرح و ردیف شده بود و می شد گفت واقعن قدیمی است ، برقی از شادمانی چشمانش را به درخشیدن واداشت. وی بی آنکه سخنی بر زبان آوَرَد دقایقی چند به آن گردن بند ِ نفیس نگاه میکرد و در هر دانه ی آن منیژه را از لحظه ی توّلد تا همین چند دقیقه ی قبل از نظر میگذرانید و به نیروی خیال او را می دید که جایی در لبنان یا محله یی در پاریس بیاد مادرش مشغول جستجو و خرید ِ هدیه یی است . در اینگونه لحظات اگر آدمی مواظب خبر چینی که دردرون هرانسانی ، با ذهن و جانی عادی هست ، و خیلی زود سِرّ درون را آشکار میکند نباشد ، به آسانی بر گونه ها خواهد سُرید! و معمول است که در لحظاتی از این دست آدم از یاد این خبر چین غافل میشود. سودابه خانم نیز غفلت کرد و خبر بر گونه هایش پخش شد. گردن بند را بارها و بارها لمس کرد. آرامشی به وی دست داده بود و ظاهرا دیگر برایش فرقی نداشت که جیانی سر میز هست یا نه و جیانی همان ثانیه های نخست میز را ترک بود. اوّل "بیزینِس" همانطور که او تلّفظ میکند " بی زی نِس" ! و دو بسته هدیه های منیژه نیز دست نخورده همانجا روی میز بود.
سودابه خانم آن گردن بند را بارها و بارها لمس کرد و هر بار از آن بیشتر از پیش خوشش آمد ، وی آنرا به دقّت در جعبه اش گذاشته و در کیف دستی اش جای داد و سپس بسته ی کوچک دیگر را به آرامی باز کرد ، بی درنگ دریافت که بسته حاوی عطری است ، امّا او با آن نام و علامت تجاری آشنا نبود، هرگز چنان اسم و عنوانی را در هیچ تبلیغی و یا فروشگاهی ندیده بود. عطر را بیرون آورد و محض امتحان قدری روی پوست مچ ِ دستش پاشید و در یک لحظه با خود گفت ، آفرین دخترم ، آفرین . بوی آن عطر برای سودابه خانم با هیچ جمله یی قابل تعریف نبود و تعجب میکرد که چطور ممکن است عطری گمنام (!) که وی تا کنون هیچ نامی از آن نشینده تا این حدّ یگانه و فاخر باشد. از داشتن چنین تحفه یی بسیار خوشحال شد.
ساعت ِاز نُه و نیم گذشته بود که سودابه خانم کیفش را برداشت و رفت داخل رستوران و متوّجه شد شوهرش مشغول رسیدگی به زوجی است که روی صندلی های بلند بار نشسته اند و گویا همانجا دارند شام میخورند. پس بی آنکه مزاحم "بیزینِس" همسرش بشود مستقیم بطرف در ِ خروجی انتهای رستوران ، پشت آشپزخانه که مخصوص ورود و خروج کارکنان بود و به پارکینگ و ظرفهای بزرگِ زباله دان ها باز می شد رفت و با اتوموبیل خودش راهی منزل شد.
بالاخره ساعت پایانی کار رستوران فرا آمد و با نظارت کامل ِ جیانی نظافتی دقیق و کامل انجام شد و همه چیز برای ارائه ی خدمات روز بعد آماده گشت . در این موقع یکی از کارگران که محوطه ی بیرونی و تراس رستوران را نظافت کرده بود آمد و کفت اینها روی میزی جا مانده بود! و دو بسته ی ظریف هدیه های منیژه را که جیانی از سرِ بی اعتنایی همانجا روی میز رها کرده بود به وی نشان داد. او آن دوبسته را گرفت و در دفتر کوچک ِ محّل کار خود روی میزی بس شلوغ که هر چیزی ، حتّی شیشه های حاوی قرصهای مختلف ویتامین و قبیل ِ آنها روی آن بود انداخت ، در را بست پس از بازرسی در ورودی اصلی و اطمینان از بسته بودن ِ آن، سیستم ایمنی رستوران را بکار انداخت ، روشنایی ها را خاموش کرد و از درِ پشتی بیرون رفت تا راهی خانه شود . حالا تقریبن نیمه شب بود.

ادامه دارد



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد