logo





پزشکِ بخشِ اِمِرجِنسی

بخش ِ سی وچهارم

پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰ - ۰۳ ژوين ۲۰۲۱

بهمن پارسا

new/bahman-parsa.jpg
...جمله ی آخر ژزف در ذهن منیژه واکنش های متفاوتی را سبب شد ، بدون آنکه در باره ی آن سخنی بر زیان آورَد ترجیح داد ساعات ِآخرین ِروز باقیمانده را به گردشی توام با دیدی کنجکاو تر ادامه بدهد و زمانی بعد در خصوص آنچه در عمل تجربه کرده است بیشتر بیاندیشید. وی میدانست یک دیدار ، یک کتاب ، یک جمله بسنده نیست تا به داوری ِ درستی بِرِسَد و نیز البتّه میدانست ژزف کم گوی و گُزیده گوست ، این نیز خود وسیله یی بود که میشد در کار ارزیابی از آن بهره برد.
منیژه این محلّه و خیابانها و کوچه پس کوچه های آنرا دلپذیر میافت . ترکیب و بافت جمعیتی این مکان برایش جالب بود . در خیال ِ او جریان رود زندگی در این جا تفاوتهای آشکار وبسیار ی با تجربیات ِ آمریکایی وی داشت. رسیدن به دریافتی روشن از مقایسه ها نیاز به زمانی دراز تر را می طلبید.
گردش در اُبِرویلیله آموزنده بود. وقتش رسید و ایشان برای دیداری از محلّات غربی تر راهی منطقه ی شانزدهم پاریس شدند. آن قسمت از شهر هیچ شباهتی به جایی که ساعاتی پیش دیده بودند نداشت. امّا به هیچ راه نمی شد منکر زیبایی ، پاکیزه گی و جذابیت های معماری ساختمانها شد. بعد از پرسه یی نه چندان دراز در آن جای ها تصمیمشان بر آن شد تا برای تهیه پاره یی یادگار ها و هدایا برای کسانی که در خاطر دارند به جا هایی که فروشگاه هایی از ایندست بیشتر هست بروند . جایی نزدیک به Porte Dauphine با استفاده از اتوبوس خود را به خیابان Rivoli رسانیدند . مثل همیشه درازای این خیابان مملّو از جمعیت بود . فروشگاه ها پر بود از مردمی که در کار ِ خرید ِ هرچیزی بودند که برای ایشان یاد آور پاریس و فرانسه بود . منیژه و ژزف هریک فراخور میل و علاقه ی خویش چیزهایی خریدند. منیژه بیشتر. یکی از یادگار هایی که منیژه بیش از همه دوست داشت تابلو های بسیار کوچکی بود که اسامی خیابانهای پاریس بر آن نوشته بود. درست به همان شکل که بر خیابان ها نصب شده اند. او چند تایی را که نامهای متفاوتی داشتند برای خودش انتخاب کرد و خرید. میخواست به یاد این دیدار این نشانها را در خانه اش جایی در دیدرس بگذارد و این روزها را بیاد آورد. وقتی در آن محل کارشان تمام شد به قصد ِ خرید عطر قدم زنان به طرف Blvd Saint-Germain رفتند . هردو میدانستند این ساعات آخر حضورشان در گردشی بس خاطره انگیز در پاریس است و هیچیک از خستگی حرفی به میان نمی آوردند و شاید هم هیجان ناشی از این ساعات ِ کمیاب بهترین دلیل برای احساس ِ نا خستگی بود. ایشان با عبور از سمتِ شرقی کلیسای نُترُدام و گذر از رود سن در انتهای ِ کوچه ی Pontoise به مقصد خود رسیدند . وقتی وارد فروشگاه مورد نظر ِ خود شدند که شاید تنها فروشگاه در آن گوشه بود ، به منیژه از دیدن ِ ظرافتِ هنرمندانه یی که در چیدمان آن فروشگاه ویژه ی عطر بکار گرفته شده بود حالی از سرخوشی همراه با آفرین گویی و ستودنِ سلیقه یی منحصر بفرد دست داد. اساسا آن مغازه ی نه چندان بزرگ در نوع خود یگانه بنظر میرسید. عطر های آن اختصاصی خودش بود و هیچ نام دیگری غیر نشان ویژه ی خود را عرضه نمیداشت . وقتی با فروشنده در باره ی خواست و سلیقه ی خود صحبت کرد - البتّه ژزف واسطه بود- دریافت که فرآورده های آن عطر فروشی در هر نوع و بوی خاصّش برای مرد و زن و هر کس با هر نوع مشخصهّ ی جنسیتی یکی است و آنها محصول ِ خود را برای این یا آن جنس ِ خاص نمیسازند و کافی است کسی آن بو و رایحه یی را که دوست میدارد میان آنهمه انواع پیدا کند. منیژه پس از دقّت کافی از میان آن همه عطر دو بوی متفاوت را پسندید و از هریک شیشه یی متوّسط خرید. ژزف نیز عطرِ مورد پسند خود را خریداری کرد. منیژه به ژزف گفت این مغازه را میتوانم برای مدّتهای درازی بیاد داشته باشم و اگر باری دیگر گذَرَم باین شهر بیافتد اینجا یکی از مکانهایی است که میباید به دیدارش بیایم.
وقتش بود که به هتل باز گردند و کیسه های حاوی اجناس خریداری شده را جایی بگذارند ، دوشی گرفته و برای شب پایانی پاریس آماده شوند. وقتی به اتاق خود در هتل وارد شدند ژزف گفت که خیال میکند اگر تن به استراحت بدهند ممکن است دچار تنبلی ِ ناشی از خستگی شده و شب خوب خود را از دست بدهند. پس پیشنهاد کرد خوبست ساعتی از وقت ِ خود را صرف کنند و ببینند صبح روز بعد که می باید برای پروازِ بازگشت به فرودگاه "شارل دُگُل " بروند به چه چیزها و کدام لباسها نیاز دارند و آنچه های دیگر را که لازمه ی آنشب و فردا نیست در چمدانها قرار داده و وضع را به گونه یی آماده کنند که هنگام صبح فردا فقط نیاز به حمل ِ آنها به اتوموبیلشان باشد و دچار شتاب و فراموشی نگردند. سپس با توافقی دوجانبه در کمال دقّت و با آرامش و حوصله یی که سبب می شد هرچیز به خوبی پیش رَوَد لوازم خود را جمع و جور کردند و همه چیز برای خروجی آسان و بی درد سر به تمامی مهیا شد. بعد دوشی گرفته راهی شب به خیری با پاریس شدند.
در آغاز غروبی زیبا ، هنگام که خورشید میرفت تا ستارگان را رخصتی به حضور و خودنمایی بدهد و افق غربی سیمای خود را به رنگهایی چشم نواز بَزَک میکرد تا از اهالی پاریس و شاید همه ی آنها که آنجا بودند محّلی و یا غریبه و گردشگر دلبری کند ، دلدادگان گردشگر و عاشق نیز راهی شدند. مقصد Rue muffetard بود . ژزف راهی را در پیش گرفت و حرکت کردند. همه چیز برای ایشان جذّاب و زیبا بود. هر کوچه بوی خاص خود و هر خیابان و خیابانکی خوشامد گویی ویژه خود را بر ایشان عرضه میداشت. آنها در راه از تمامی لحظاتی که در مدّت نزدیک به یک ماه با یکدیگر گذرانیده بودند حرف می زدند. هر سخن ایشان نماینده ی دریافتی نوین بود که هریک ِ از آنها از دیگری داشت. میگفتند و می شنیدند و هردو شگفت زده می شدند از اینکه در این مدّتِ ظاهرا کوتاه چه ها که از یکدیگر دریافته و درک کرده اند. به روشنی میشد فهمید که هریک آن دیگر ی را ،اگر نگفته باشد بهتر ، حتمن که به نوعی تازه و با پرده ها و موانعی کمتر- نه کم رنگ تر بلکه کمتر- میشناسد. هردو یکدیگر را می ستودند ، برای آنچه که بودند و هستند، و چون نمیدانستند چه و چه ها نبوده و نیستند به خویش درد سر نمی دادند. در مجالی که این سفر پدید آورد دریافتند که بسیاری نکات نا مشترک دارند. سلیقه هاشان در مواردی نا هم خوان و دور از یکدیگر است . امّا آنچه قدرتی بس تعیین کننده و پرزور داشت ارزش های مشترک ِ مورد علاقه ی هردو بود . شاید تعداد آن ارزشها پر شمار نبود ولی بسی زیر بنایی و اساسی بود و همه ی دیگر نکات ِ را زیر سایه می برد . این برای آنها سرمایه یی عظیم و پِی بنایی متین و استوار بود که میتوانستند خانه ی آینده ی هم انبازِ ی را بر آن استوار دارند. در این حال و هوا یکساعتی را پیاده از کوی و برزنهایی دوست داشتنی گذرانیده و از پس و پشتِ دانشگاه سُربُن و ساختمانهای دانشکده های مختلف آن سر از خیابانَک مشهور "مووفتار" در آوردند.
مووفتار شلوغ بود . بیشتر رستورانها جا برای پذیرایی فوری نداشتند و انتظاری دست ِ کم 40 دقیقه یی را میطلبیدند. منیژه و ژزف در میدانک ( Contrescarpe) رستورانی را در نظر گرفتند و و با وعده ی چهل دقیقه انتظار به گردش ِ خود در آن خیابانک ادامه دادند. براستی دلپذیر بود . خیابانکی که در گوشه های مختلف آن نوازندگانی هنرنمایی میکردند و مردمی سرخوش از باده ی شراب و یا شاید باده ی پایان ناپذیر و مستی بخش زندگی به رقصی چنان میانه ی میدان که آرزوی جانهای شیفته است مشغول بودند. در این خیابانک بسیار بودند فروشگاه های مختلف از هر قبیل ، ولی دست ِ بالا با رستورانها بود. پیش از سر رسید ِ چهل دقیقه انتظار موعود آنها به مقابل رستوران بازگشتند و دختری که مسئول پذیرایی از مشتریان بود بایشان اشاره داد که فقط چند دقیقه و طولی نکشید که آنها بر سر ِ میز خود نشسته بودند.
شام در کمال ِ آرامش به پایان آمد. وقت ِ بازگشت بود. منیژه به ژزف گفت : چقدر خسته یی؟!
ژزف گفت: تا آنجا که تو نمیخواهی ، چرا اینرا میپرسی؟!
منیژه گفت: چنانچه توان ات هست و البتّه حوصله داری دوست دارم امشب و این ساعات را کنار سن راه برویم!
ژزف گفت : حرفی ندارم ؛ نه خسته ام و نه کم توان. امّا میدانی از اینجا تا نزدیکترین کناره ی سن راهی دراز در پیش است.
منیژه گفت: چه اهمیت دارد، اگر توانش هست بیا تا برویم ، این آخرین شب از یک رویا ست که من باور دارم باید تکرار شود، ولی پیش از آنکه از خواب بِپَریم بیا ، از این خواب به خواست و میل ِ خود نباید بیدار شویم!
ژزف گفت: ببین منیژه برای چندمین بار در این سفر از ذهنِ من میگذرَد و با تو تکرار میکنم، تو چرا پزشک شدی ؟! چرا؟ اینهمه لطافت در اندیشه و نگاه به محیط از سوی تو برای من اعجاب انگیز است، تو بیشتر به شاعری ، نقاشی ، یا هنرمندی می مانی تا " پزشکِ بخشِ اِمِرجِنسی" یا پزشک بطور مطلق!
منیژه این سخنان را مثل ِ شرابی نوشید و سرمستی اش عاشقانه تر شد ، امّا محدوده ی بسیار ظریف عاطفه و احساس آنی را به غلّو نیآلود و از ژزف بخاطر احساس پالوده اش سپاسگزاری کرد . "سِن" ازآن مکان دور بود ولی در پاریس هیچ جا و مکانی دور نیست . همه جا نزدیک است . این بستگی ِ تام دارد با میل و عاطفه و احساسی که جوینده ی جایی یا مکانی از خویش می طَلَبَد. ژزف و منیژه این لحظه را میشناختند و آن جای را می طلبیدند. پس راهی شدند.
خیابانها در هر قدم به پیش خلوت تر می شدند. هرچه از شمار کافه ها و رستورانها کاسته میگشت شمار مردم نیز کاستی میگرفت. آنقدر خلوت شده بود که صدای برخورد کفش و آسفالت و یا سنگفرش پژواکی را سبب میشد و اگر کلامی بلندتر از معمول ادا میشد انعکاسی ایجاد میکرد.
آنها پس از 45 دقیقه پیاده روی در میان راه های تنگ و باریک و گاهی پهناور در کناره سن به پّل عُشاق رسیدند . این مکان هنوز شلوغ بود . کسانی آنجا بودند که می شد باور داشت دلدادگان اند و دستِ کم در آن لحظات اینگونه بنظر میرسید. منیژه از دیدن محافظِ پلاستیکی -شیشه- بر نرده های پل تعجب کرده بود و ژزف برایش توضیح داد که در اصل نام پُل "پلِ هنر هاست" ولی از چندسالی قبل مردمی از هرجا و حتّی فرانسه و پاریس بدلیلی نامعلوم شروع کردند قفل هایی را به این نرده ها بستن!!! چرایی اش به آنها که اینکار را کردند مربوط است. امّا بالاخره شهرداری پاریس بلحاظ انواع مزاحمت ها و خطری که از این حرکت متوّجه پل میشد - سنگینی بیش از حدّ آهن ِ قفلها - بیکباره تصمیم به برداشتن آنها کرد و برای اینکه چنان کاری تکرار نشود این حفاظ را بر نرده ها قرار داده!
شب دلپذیر و آرامی بود . سن مغرور می خرامید و پاره یی کشتیهای تفریحی بر بسترش در حرکت بودند و گاهی از عرشه آنها صدای موسیقی بگوش میرسید. مردمی نیز بودند که جا به جا کنار ساحل بلند رود خانه می نوشیدند، و گاهی به صدای بلند و دسته جمعی ترانه هایی را میخواندند. در جایی جوانی مشغول نواختن آکُردئون بود و دختری با صدایی بس گوشنواز و توانایی ِ در خورِ توّجهی ترانه ی معروف " زیرِ آسمان ِ پاریس " را میخواند و تعدای مردم ِ شبگرد و یله نیز به آهنگ و ریتم آن ترانه می رقصیدند. منیژه و ژزف قدم زنان مسیری طولانی را به آرامی پیموده و از ساعات خود لذّت میبردند. در نهایت جایی در نزدیکی پّل ِ "آلِکساندر سوم" با سن و همه ی زیبایی هایش شب بخیر و به امید دیداری گفته و راه هتل را پیش گرفتند . هنوز بیست دقیقه یی میباید پیموده می شد.
منیژه به ژزف گفت: این سفر برای زمانی بس دراز ذهن مرا به خود مشغول خواهد داشت. بسیار نکات هست که مرا باین روزها پیوند میدهد و تو عنصر اصلی این پیوند و یاد ها هستی . چقدر خوشحالم که با تو آشنا شده و دوستت دارم.
ژزف گفت: این احساس متقابل و مشترک است ، این سفر بیاد ماندنی ترین واقعه ی زندگی ام خواهم بود.
منیژه گفت: از آنچه دیدیم و که تو پیش و بیش از من دیده و تجربه اش را داشتی و با من به مهر و شکیبایی راه آمدی سپاسگزارم . و امّا در انتهای این شب زیبا و این سفر پُر خاطره باید به تو بگویم پاریس در جان و ذهن من اثری یگانه و ویژه بجای گذارده. در خیال ِ من پاریس به اطویی می ماند که میتوان با آن چین و چروک های لباس ابریشمین و مَل مَل روح را زدود و از بین برد! من از این گردشِ کوتاه در این شهر به چنین دریافتی رسیده ام. همین مرا وامیدارد تا بخواهم باری دیگر و برای زمانی دراز تر در اینجا باشم.
ژزف با ذهنی متعّجب و شگفتی زده به حرفهای منیژه گوش میداد . برداشت و تجربه ی ژزف از زندگی در پاریس با آنچه منیژه در سفری کوتاه دریافته بود متفاوت بود و حتّی شاید کاملن خلاف باور وی امّا ، توصیف و تحلیل رُمانتیک منیژه را رد نمیکرد چرا که احساس ، و عمل و دریافت عملی از عناصر و عواملِ مادی و عینی زندگی اجتماعی ، جنبه های متفاوت ِ واکنشِ عاطفی و فردی هستند و هریک به هنگام و در جایگاه ظهور خویش محل اعتنا و ارجمندی میباشند. سکوت ژزف و عدم مخالفتش با سخن ِ منیژه سببی بود تا منیژه داسته باشد که او آنگونه نمی اندیشید!
بالاخره به هتل رسیدند. اوّلین ساعات بامداد بود ! 1:30 دقیقه ی بعداز نیمه شب. ایشان ساعت یک و نیم بعداز ظهر از فرودگاه "شارل دُگُل" به آمریکا باز می گشتند.
صبح ساعت ده هتل را ترک کردند. میبابد بود که قبل از رسیدن به فروگاه باک اتوموبیل را از بنزین پر کنند و در پارکینگ مخصوص اتوموبیلهای کرایه یی آنرا تحویل داده و تشریفات مربوطه اش را بانجام برسانند که به هر حال وقت گیر بود و درنهایت ترافیک جاده کمربندی پاریس را نیز باید محاسبه میکردند. تمامی این امور انجام شد و آنان در سالن خروجی شماره 46 فرودگاه دُگُل بانتظار نوبت خود برای سوار شدن به هواپیما نشستند.
نیمساعتی از پرواز در اوج آسمان نگذشته بود که خستگی ناشی از یکماه سفر ، یکماه زندگی خارج از قواعدِ معمولی ِ زندگی روزمره و عادی ، خوابیدن های نامنظم، خوردن ها و نوشیدنهای وقت و بیوقت، پیاده روی هایی که با روش معمول ِ زندگی همخوانی نمیداشت ، اختلاف ساعات دو نیمکره و خلاصه همه ی آنچه که در کوله بار ِ "توریست" و "توریسم" موجود است ، خودی می نمود ، آنها ابتدا ساکت بودند و حرف نمیزدند ، گویی هریک برای خود به فکری مشغول است، ولی واقعیت این بود که هر دو آرام آرام به خواب رفتند. خیلی طول نکشید تا سر ِ منیژه بر شانه ی ژزف قرا رگرفت . آنها خواب بودند. خوابِ خواب.
چهارساعتی در خواب گذشت . وقتی هردو بیدار شدند بدون تعارف پذیرفتند که خسته بودند و خسته هستند و شاید مدّتی طول بکشد تا به وضع عادی برگردند.
ساعت 4:20 بعداز ظهر به وقت محّلی هواپیما بر خاک آمریکا فرود آمد. پس از عبور از راهی طولانی به سالن تشریفاتِ گمرگی و مهاجرت رسیدند که ازدحامی بر پا بود. خروجشان از آنجا ساعتی به درازا کشید. وقتی به فضای باز فرودگاه رسیدند گرما بیداد میکرد. ایشان با استفاده از تاکسی خود را به خانه ی منیژه رساندند ژزف در حمل ِ چمدان های منیژه وی را تا آسانسور ساختمان همراهی کرد و در انجا با بوسه یی از یکدیگر جدا شدند تا هریک بتواند با استفاده از عصر شنبه و روزِ یکشنبه خود را برای صبح دوشنبه و حضور در محل کار آماده کند.
اوّلین کار منیژه بعد از ورود در آپارتمانش تماس با سودابه خانم بود. مادر به شنیدن صدای تنها فرزندش سخت ذوق زده و خوشحال شد. به وضوح مشخص بود که آندو به شدّت دلتنگ یکدیگر هستند. خیلی حرف زدند ولی مشخصن از شاخی به شاخی دیگر میرفتند و مسیرِ خاصّی را در گفتگو دنبال نمیکردند. فقط منیژه از پی هر چند جمله یاد آور میشد که چقدر ژزف خوب و محترم است و او بسیار دوستش میدارد. سودابه خانم پرسید کی برای دیدار وی و پدرش خواهد آمد؛ منیژه گفت فردا بعدازظهر برای ساعاتی و پرسید چه موقع بهتر است. سودابه خانم گفت ، خوبست هر ساعتی را انتخاب میکند بداند که بهتر است که در رستوران دیدار کنند ، زیرا اوضاع خانه با توّجه به جریان تعمیرات نا مناسب است و واقعن باعث زحمت . منیژه پذیرفت و یاد آور شد بهتر است طوری باشد که وی هشت بعدازظهر به بعد بتواند در خانه ی خودش باشد زیرا دوشنبه صبح زود باید به محل کارش برود. سودابه خانم ضمن اعلام موافقت گفت ، با پدرت تماس میگیری ، منیژه گفت مسلّمن.
ادامه دارد



عکس: سالن انتظارِ پروازهای بین المللی فرودگاه "شارل دُگُل" پاریس



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد