logo





نوعی مردم ، نوعی روشنفکر و... نوعی«سميه!»
هشتمين قسمت

دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰ - ۲۴ مه ۲۰۲۱

سيروس"قاسم" سيف

"خانه ای برای گفتگوئی آزاد"
"بر اساس"
"عقل، منطق و انصاف"
سيروس"قاسم"سيف
.........................................
نوعی مردم ، نوعی روشنفکر و... نوعی"سميه!"
هشتمين قسمت
..........................................................

درهمين لحظه، يکی ازهمان باستانی کارهای قلابی"روشنفکر سنتی کتانی پوش" از بقيه جدا می شود و می آيد به طرف پدرعلی ومی گويد : (بابا نمی خواد اينقدرخالی ببندی و پهلوان بازی در بياری! اين جمع پهلوان پنبه را هم که می بينی، همه شون از خودمون هستند!).
بعد هم پدرعلی را در آغوش می گيرد و شروع می کند به ملچ و ملوچ و احوالپرسی کردن و پدرعلی هم همچنانکه روشنفکر سنتی کتانی پوش را در آغوش گرفته است و مشغول ملچ و ملوچ و احوالپرسی متقابل است،از بالای شانه او با حرکات چشم و لب ، سعی دارد به من می فهماند که روشنفکر سنتی ازما نيست و درهمان لحظه روشنفکر سنتی که از روبوسی وچاق و سلامتی کردن با پدرعلی فارغ می شود، رو به من می چرخد و می گويد : ( کی بود اون دختره؟!).
ازلحن صدايش و" دختره، ناميدن سميه " اصلا خوشم نمی آيد و به همين دليل هم با حالتی تهاجمی رو می کنم به او و می گويم : ( منظورتان از آن دختره، اگر آن خانمی است که اينجا بودند؟! ايشان دختره نيستند، بلکه يکی ازآشنايان من هستند!).
روشنفکر سنتی کتانی پوش که ازبرخورد تهاجمی من ، حسابی جا خورده است ،برای پيداکردن يک جواب مناسب به من دارد اين پا و آن پا می کند که پدر علی، قدمی به جلو می گذارد و کجکاوانه می گويد:( کدام دختره؟!)
جوابش را نمی دهم و راه می افتم که با عصبانيت فروخورده ای دادمی زند:( گفتم کدام دختره؟!).
می ايستم و نگاهش می کنم. مثل موشی می ماند که روزی روزگاری کسی او را از سر تعارف و يا تصادف، فيل ناميده باشند و او هم به خودش گرفته باشد و دراثر آن به خودگرفتگی، پوستش درخيال فيل شدن، منبسط شده باشد! با عصبانيت فروخورده ای می گويم: (دختره، نه! خانم!).
با عصبانيت فروخورده ای می گويد : ( خيلی خوب! خانم!).
با عصبانيت فرو خورده ای می گويم : ( خوب! سؤالت چيست؟!).
با عصبانيت فروخورده ای می گويد : ( سؤالم اين است که اين خانمی که با تو بوده است، از خود ما است يا نه؟!).
روشنفکر سنتی کتانی پوش، می پرد وسط و می گويد : ( گمون نکنم! چون، زيادی سرخ می زد!).
از روشنفکر سنتی کتانی پوش، فاصله می گيرم و رو می کنم به پدرعلی ومی گويم: ( اين آقا را می شناسی؟!).
چشم های پدرعلی، ازخشم ، می شود دو کاسه ی خون ودرحالی که به علامت خيلی خيلی سری، جفت ابروهايش را می کشاند به طرف راست پيشانی اش و به صورت خيلی رسمی، می گويد : ( بلی. ايشان از خود ما هستند!).
با خشم فروخورده ای می گويم : ( و خود تو، چه کسی هستی؟!).
بازهم به علامت خيلی خيلی سری، اما اينبار جفت ابروهايش را می کشاند به طرف چپ پيشانی اش و به صورت خيلی رسمی، می گويد : ( يعنی چه؟!).
بازهم با خشم فروخورده ای می گويم : ( يعنی اينکه، خود تو، کجا ايستاده ای؟!).
سرخ و سبز و سفيد، نگاهم می کند و پس ازمعذرت خواهی از روشنفکر سنتی کتانی پوش و گفتن– رخصت پهلوون به او- صلح جويانه به من لبخند می زند و می گويد:( ميشه يه خورده با هم قدم بزنيم!)
وراه می افتد و با حرکات دست و سرو شانه ی متظاهرانه به دوستی از من می خواهد که با او بروم و پس از چند متری که از روشنفکر سنتی کتانی پوش دور می شويم، بازويم را با دست چپش می گيرد و مرا به گوشه ای می کشاند و آنقدر به من نزديک می شود که سينه در سينه ام قراربگيرد و بتواند با دست راستش که حالا در جيبش فرو برده است، دسته هفت تيری را در چنگ بگيرد و نوک آن را از پشت آستری کتش، بگذارد روی قلبم ودرحالی که به شدت عصبانی است و به سختی نفس می کشد و صدايش نه ازدهان بلکه از دماغش بيرون می آيد، پچپچه کنان بغرد که: ( ای خائن! پيش اين مرتيکه، با اين تو تو گفتنت به من، داری آب به آسياب دشمن می ريزی! فهميدی؟!).



از روی شانه ی راستش نگاه می کنم به آن مرتيکه- يعنی به روشنفکر سنتی کتانی پوش- و می بينم که پشت به پهلوان پنبه های ديگر ايستاده است و دارد به ما نگاه می کند و در همان حال، انگشتانش رابه شکل مشت در می آورد و مشت را پرتاب می کند توی شکم هوا، يعنی که اينطوری بزن توی شکمش- توی شکم پدرعلی!- درهمان حال که خنده ام می گيرد و حالم دارد بهم می خورد از اين همه دال و دام و داعی و داغول و دغل ودغا غا غا غا غا غا غا غا ها، پدرعلی خرخرکنان نوک هفت تيرش را بيشتر از پيش، روی قلبم می فشارد و درهمان حال که قطرات خون سبز و سفيد و سرخ، از روی گونه هايش فرو می چکد، می خرخرد که : ( به چه پوزخند می زنی؟ فکر می کنی آن جنده را نديدم! حکم زدنش صادر شده! خود تو هم وضع بهتری نداشتی! يک رأی مونده بود به حذفت! اون رأی مال من بود! وتو کردم! کلی باهاشون حرف زدم! رأی وتويی هم که میدونی چطوريه؟! رأی دهنده ، هروقت بخواد می تونه رأی خودشو پس بگيره! ميخوای همينجا رأی خودمو پس بگيرم! ها؟! می خوای همينجا، کارتو تموم کنم؟ ها؟! فکر می کنی دارم شوخی می کنم؟! توی اين سر و صدا و داد و بيداد اينهمه بلند گو و طبل و سورنا و جرس و شيپور وکرنا و سنج وبوق و گوز و آواز شيرخدا، حتی اگه کسی هم کنار ما ايستاده باشه، صدای شليک را نمی شنوه! تازه، صدا خفه کن هم دارد! بنا براين، به راحتی می توانم با فشار ماشه، ساقطت کنم و به زمين که افتادی، فورا، هفت تير را بگذارم توی دستت وبعد هم، همان مرتيکه جاکش را که ازت دل پری دارد، صدا کنم و بگم که قاطی داشتی! نفوذی بودی! خائن بودی! آمده بودی که مرا ترور کنی که من دستت را خوانده ام و تا سرلوله ی هفت تيرت را گذاشته ای روی قلبم، فورا، مچت را چرخانده ام و گلوله خورد ه است به قلب خود خائنت! آنوقت، جسد ت را می گيريم روی دست ها مان و بر سر و سينه زنان ومی گوئيم: "می کشم! می کشم ! آنکه برادرم کشت!" يا " روزعزاست امروز! جهان پهلوان ايران، صاحب عزا ست امروز!". چطوره؟!).
اگرچه ، هنوزاجازه ی استفاده ازتکنيکی را که به تازگی برای دفاع ازخود آموخته ام، دريافت نکرده ام، اما وقتی می بينم پدرعلی وسط حرف زدن، ناگهان، بی آنکه صدايش درآيد با دهان باز به من خيره می مانده است و پاهايش شروع به لرزيدن کرده اند، متوجه خطای خودم و عکس العمل عجولانه ام می شوم؛ اما، ديگر کارازکارگذشته است و پدرعلی دارد تعادلش را از دست می دهد و برای آنکه از پشت به زمين نيفتيد، با دو دستش، يقه ام را محکم می گيرد و بعد، عقب عقب می رود و مرا هم با سنگينی خودش به پائين می کشاند و با دهان باز، دراز به دراز، پهن زمين می شود و می بينم که روشنفکر سنتی کتانی پوش، فرياد زنان رو به ما می دود و ديگرپهلوان پنبه ها هم به دنبال او و من، در همان حال که دارم قلب پدرعلی را ماساژ می دهم، به سرعت، هفت تير را از جيبش بيرون می کشم ومی چپانم درون جيب بغل خودم که پهلوان پنبه ها می رسند و در يک چشم به هم زدن، درحالی که روشنفکر سنتی کتانی پوش، توی گوشم می گويد:" تو برو! ما می رسانيمش به بيمارستان!"، مرا به کناری هل می دهد و پدرعلی را از روی زمين برمی دارند و تا برسانندش به بالای شانه ها و بعد، به روی دست هاشان، خون فشان می شودوبا فرياد های "عزا عزا ست امروز! روز عزا ست امروز! جهان پهلوان ايران، صاحب عزا است امروز!" از بالای کاميون به پائين می پرند وجمعيت، مثل مور و ملخ، به سوی آنها و پدرعلی که حالا جسدی به خون آغشته شده است، هجوم می برند ومی بينمش که روی امواج انگشتانشان می لغزد و دور و دور و دورتر می شود و چون خودم را به بالای سقف اتاقک کاميون می رسانم و دست هايم را سايه بان چشم هايم می کنم و دشت رو به رويم را می کاوم، جسد پدرعلی سوار بر امواج مردمی دارد برده می شود رو به " دولت آباد!"ی که در آن دور دورها، در انعکاس نورمسی رنگ غروب، همچون غولی به نظر می رسد که چمباتمه زده باشد ميان سه کوه سربه فلک کشيده ی پشت سرش و بر شانه ای، قلعه " خان سالار" را نگهداشته باشد و بر شانه ای، مسجد " آخوند ملا محمد " را و خيره مانده باشد به قلب کوير رو به رويش؛ به کويری که می پيوندد به درياهای آن سوی زمين!
از کاميون به زير می آيم " عقاب دوسر" دارد آخرين دانه های آفتاب را از لبه ی بام ها برمی چيند تا ايران را برای شب پيچيده و هزارتويی که در پيش رو دارد آماده کند!

داستان ادامه دارد.......



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد