نسیم خلیلی
قصههای انسانشناسانهای از زندان
نگاهی به جهان روایی محسن حسام؛ از «ملاقاتیها» تا «خورشید کوچک ما»
Fri 3 07 2026
نسیم خلیلی

تاریخ انتظار پشت میلهها؛ خوانشی تاریخی-روانشناختی از «ملاقاتیها»
محسن حسام به تازگی از این جهان رفته است؛ نویسندهای که قلمش صمیمی و شریف و قصهگو بود و جهان رواییاش پناهگاه زیست و گفتمان و اندوه و شادی فرودستان؛ نویسندهای که تاریخنگار بود و در روایتهایش از تاریخ مردم مینوشت، تاریخ از پایین. او نیز همچون بسیاری از نویسندگان اجتماعینویس تاریخ ادبیات معاصر ایران، قهرمانان قصههایش را از میان آدمهای خردهپا و رنجور برمیگزید، از زندانیان و پادوها و ظرفشوها و روسپیها بگیر تا آنها که زیر سایهسار عنوان غمانگیز ملاقاتیها، معنا و هویت گرفتهاند در آن مجموعهی گرم و اندوهگین «ملاقاتیها» که ناظر است بر دقایقی تلخ و کوبنده از زندگی آنها که پدر و فرزند و معشوق و عزیزشان را در زندان دارند، پدر و فرزند و معشوق و عزیزی که اغلب به جرم سیاسی دربند شدهاند و بیگناهاند و همین موضع، این آدمهای به ملاقات آمده را ضعیف و کوچک و غمگین کرده است در مناسباتشان با جهان پیرامون، نهاد قدرت، همدردان و فرودستان دیگر. درواقع «ملاقاتیها» از همان عنوان خود، زاویهی دید متفاوتی را نسبت به انسان و مناسبات اجتماعی و هویتیاش پیش میکشد از این رهگذر که در اغلب روایتهای مربوط به زندان، مرکز ثقل روایت همواره بر زندانی و تجربهی حبس بوده است اما محسن حسام با انتخاب واژهی «ملاقاتیها» و نشاندنش بر تارک کتابی که داستانهایش از دریچهی نگاه جوانی که با پدرش به ملاقات برادر دانشجویش در زندان اوین آمده است – موضعی که به روشنی میتواند یادآور تجربهی زیستهی محسن حسام باشد آن گاه که برادرش حسن در زندان بود و در تاریکنای حبس شعر میسرود و به کمک همین برادر ملاقاتی آن سرودهها را به جهان بیرون میفرستاد - توجه را به کسانی معطوف میکند که بیرون از دیوارهای زندان ایستادهاند و با این حال، سهمی عمیق از تجربهی حبس را با خود حمل میکنند. این جابهجایی ظریف کانون روایت، کتاب را از یک بازنمایی صرف زندان فراتر میبرد و آن را به متنی دربارهی حافظه، اضطراب و فرسایش عاطفی در تاریخ اجتماعی معاصر بدل میکند، کوشش ادبی سترگی که تنها از قلم یک نویسندهی عمیقاندیش و اجتماعینویس برمیآید، نویسندهای که پیوسته تلاش میکند در داستانهایشف لایههای عمیق روانشناختی را از لفاف ادبیات و استعاره بیرون بکشد و در برابر نگاه ژرف مخاطب خویش قرار دهد.
زیست تعلیقی و فرودستبودگی ملاقاتیها
به هر حال زندان در جهان مدرن، صرفا محل نگهداری مجرمان یا مخالفان نیست؛ چنانکه میشل فوکو در آن کتاب تاملبرانگیزِ «مراقبت و تنبیه» خود توضیح میدهد، زندان بخشی از سازوکار انضباط و کنترل اجتماعیست؛ نهادی که نه فقط بدن، بلکه زمان، رابطه و احساس را نیز به بند میکشد و به این ترتیب هویت اندیشگی و عاطفی انسانهای در پیوند با خود را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد. در چنین ساختاری، ملاقات به لحظهای دوگانه تبدیل میشود: هم کورسویی از امید است و هم یادآور استمرار فاصله و قدرت و به این ترتیب است که آدمهایی که پشت درهای زندان منتظر میمانند، در عمل وارد نوعی زیست تعلیقی میشوند که رنجیست سترگ بر شانههایشان؛ زیستی که در آن، زمان دیگر نه با تقویم روزمره، بلکه با تاریخ ملاقات، ساعت تماس و احتمال شنیدن یک خبر پیش میرود؛ حسام با شخصیتهای گونهگون اما همدردی که در کسوت ملاقاتی در این مجموعهداستان خود آفریده، درامی تاثیرگذار از این بزنگاه عاطفی زندگی ترسیم کرده است و کوشیده با نگاهی عمیق و روانشناسانه از روحیات این ملاقاتیها در لحظات انتظار بنویسد، از خشم و کرنش و امید و اندوهشان، از پیرمرد سنگتراشی که از قم آمده تا مادربزرگ روستایی بیشناسنامهای که ساواکیها اجازه نمیدهند نوهاش را ببیند و مادری که بچهاش فلج شده و به پرندهها میاندیشد، به آزادی: «پسرک گفت: شما پرندهها رو دوست دارین؟ گفتم: آره دوستشون دارم. پسرک گفت: شما پرواز پرندهها رو دیدین؟ گفتم: خیلی زیاد. سایهای روی چهرهی پسرک افتاد و گفت: ای کاش من یک پرنده داشتم که میتونست پرواز کنه». این ملاقاتیها، مستاصل و خسته و سرگشته، همه در حالت انتظار با یکدیگر برابرند، انگار همگی فرودستانی از یک خاستگاه باشند، حتی وقتی پول روی هم میگذارند تا برای مرد بیچاره پیکانی بخرند که با آن کار کند یا پاکت میوهای به مرد فقیر بدهند که برای پسر دربندش تحفه ببرد، این تفاوت معیشتی تاثیری در جایگاه برابر فرودستبودگی آنها در هیات ملاقاتی نمیگذارد؛ آنها همه فرودستاند از این رو که دستشان از عزیز خودشان کوتاه است، فرودستاند چون نمیتوانند با پدر فرزندشان سر یک سفره بنشینند یا امیدوار باشند که بچهشان سالم است و شکنجه نشده است، خیلیهایشان حتی نمیدانند فرزند و معشوق زندانیشان کجاست، اینجا در اوین، کمیتهی مشترک یا جایی دیگر، آنها همه فرودستانی منتظرند و اهمیت «ملاقاتیها»ی محسن حسام دقیقا در همین ثبت تاریخ انتظار است. تاریخی که کمتر در روایتهای رسمی دیده میشود از این رو که تاریخ سیاسی معمولا بر رخدادهای کلان، تصمیمهای حکومتی و چهرههای مرکزی تمرکز دارد اما تجربهی خانوادههای زندانیان، در حاشیه میماند و از یاد میرود، نو گویی رنجِ آنها بخشی نامرئی از واقعیت اجتماعیست حال آنکه صفهای ملاقات، چشمهای نگران مادران یا گفتوگوهای کوتاه پشت شیشههای سرد زندان، یا آن دستبندهای با هستهی خرما ساخته و ریسهشدهای که زندانیان به عنوان رهاورد رنج و فرودستبودگی به ملاقاتیها میدهند، خود بخشی از حافظهی جمعی یک جامعهاند. این همان چیزیست که تاریخپژوهان معاصر از آن با عنوان تاریخ عواطف یاد میکنند؛ تاریخی که به جای روایت قدرت از بالا، تجربهی احساسات و زیست روزمرهی انسانها را در موقعیتهای اغلب فرودستبودگی ثبت میکند.
از فقدان مبهم تا مقاومت فعال
اما از منظر روانشناختی، وضعیت ملاقاتیهای روایتهای حسام را میتوان در چارچوب مفهوم فقدان مبهم توضیح داد، مفهومی که پائولین باس، روانشناس آمریکایی، برای توصیف فقدانهای ناتمام به کار میبرد؛ در این وضعیت، فرد غایب هنوز زنده است، اما دسترسپذیر نیست؛ نه میتوان سوگواری را کامل کرد و نه میتوان زندگی عادی را از سر گرفت. خانوادههای زندانی در چنین تعلیقی گرفتار میشوند: امید به آزادی، ترس از آینده و فرسودگی ناشی از انتظار بیپایان. به همین دلیل است که ملاقات صرفا یک دیدار ساده نیست بلکه لحظهایست که در آن امید و اندوه همزمان حضور دارند و محسن حسام با انتخاب چنین سوژهای، و پروراندن آن در قالب قصههایی رسا و راستین، درواقع به یکی از خاموشترین لایههای خشونت ساختاری نزدیک شده است: تاثیر زندان بر روان کسانی که بیرون زندان ماندهاند؛ در بافت نگاه انسانشناسانهی حسام، اگر زندانی در سلول محبوس است، ملاقاتی نیز در چرخهای از اضطراب، انتظار و بیثباتی روانی گرفتار شده است و این همان نقطهایست که کتاب را از یک روایت فردی به متنی اجتماعی و تاریخی تبدیل میکند. در قالب چنین نگرشی، زندان تنها یک نهاد حقوقی نیست بلکه نهادیست که مناسبات عاطفی را نیز بازآرایی میکند و حتی مفهوم خانواده را زیر فشار قرار میدهد با این همه «ملاقاتیها»ی محسن حسام، فقط روایت رنج نیست روایت پایداری هم هست؛ در جامعهای که سازوکار قدرت میکوشد افراد را به انزوا و فراموشی براند، خود عمل ملاقات میتواند شکلی از مقاومت خاموش باشد. ایستادن در صف، بازگشتن مداوم به زندان و حفظ پیوند عاطفی با زندانی، نوعی ایستادگی در برابر حذف و ستم است. این مقاومت، قهرمانانه و پرهیاهو نیست؛ آرام، فرساینده و انسانیست و درست به همین دلیل است که تاثیر تاریخی عمیقتری دارد.
در مجموع باید گفت که «ملاقاتیها»ی محسن حسام را میتوان تلاشی برای ثبت تاریخ ناگفتهی آدمهایی دانست که سهمشان از زندان، نه دیوار و سلول، بلکه انتظار و اضطراب بوده است. کتاب به روشنی یادآور میشود که حبس، فقط در پشت میلهها رخ نمیدهد، گاه در ذهن و حافظهی کسانی ادامه پیدا میکند که هربار با امید دیداری کوتاه، راهی درهای بستهی زندان میشوند. آنها گاهی امیدوارند با ملاقات به تسلا برسند و گاهی این ملاقات برایشان سنگین و صعب است از این رو که چنان عاجز شدهاند که میخواهند همه چیز تمام شود، زمان به عقب برگردد، آنها از چنین فضایی گسسته شوند یا زندانی ندامتنامه بنویسد چنانچه برای ملاقاتی پنج کتاب حسام چنین است و نویسنده وضعیت روانی او را به رساترین شکل توصیف میکند: «زن کلافه شد و حرف آخرش را زد. گرچه یک ماهی بود که میخواست این را به مرد بگوید اما هر بار که چشمش به چشم مرد میافتاد، زبانش بند میآمد و لب میگزید و هیچ نمیگفت. اما این بار دیگر نتوانسته بود خودش را نگه دارد و هرچه در دل داشت ریخته بود توی دایره و خودش را خلاص کرده بود. مرد هم گفته بود که برود. هرجا که دلش خواست برود. هر کاری که دلش خواست بکند، ازاد است و مرد به او حق میدهد اما ازش میخواهد که به او فشار نیاورد که ندامتنامه را امضا کند چون او با تمام گوشت و خونش از این کار نفرت دارد...اما زن میدانست که نمیتواند بدون مرد سر کند، نه اینکه دلش برای بغلخوابی غنج زده باشد، نه، زن به یاد آورد روزی که ساواکیها ریخته بودند توی خانهشان و شوهرش را با خودشان برده بودند، زن حتی یک لحظه به این قضیه فکر نکرده بود. زن از تنهایی میترسید، میخواست یک کسی را برای همیشه بالای سرش داشته باشد.»
خورشید کوچک ما؛ تلاقی تروما، زایش و زوال در جغرافیای سلول زندان
اما محسن حسام برای تبیین زندگی فرودستانی که به خاطر زندان فرودست شدهاند، به ایستادن پشت میلههای زندان بسنده نمیکند و چند سال بعدتر در دوازدهم تیر هزار و سیصد و شصت و شش، قدم به زندان زنان میگذارد و روایت تاثیرگذار، عمیق و دلانگیزی مینویسد تحت عنوان «خورشید کوچک ما» که فراتر از یک روایت داستانی، کالبدشکافی دقیق و بیرحمانهی مواجههی تن رنجور با ارادهی صلب قدرت است. نویسنده در این اثر، دوربین خود را در محدودهی چندمتری یک سلول نمور و در میان شماری از زندانیان سیاسی و عقیدتی زن ثابت نگه میدارد تا نشان دهد چگونه تاریخ، نه در میدانهای بزرگ، بلکه در سکوت هولناکِ یک بازجویی یا در لرزش دستان زن-مادری که اناری دانه میکنند، رقم میخورد. شخصیت شیرین، زنی که جثهی ریزش او را به کودکی شبیه کرده، کانون تپندهی این روایت است؛ زنی که زهدانش پناهگاه حیات و بدنش کتیبهی شکنجه است. دختری بچهسال که هم مبارز سیاسی و هم مادر است، مادری با جنینی در شکم که ابا دارد از گفتن این راز عزیز و شگفت در زندان و به بازجوها و حتی پزشک؛ از منظر روانشناختی، شیرین درواقع، تجسم عینی اختلال استرس پس از سانحه و فروپاشی روان-تنیست. توصیفات نویسنده از جیغهای شبانه، کابوسهای مکرر و یرقانی که چهرهی او را به زردی مرگباری کشانده، نشاندهندهی نفوذ تروما به عمیقترین لایههای بیولوژیک اوست. اما لایهی عمیقتر این تحلیل، در کنشهای غریزی شیرین نهفته است. میل مهارناپذیر او به دانه کردن انار که انگار نداییست از درون او، از حلقوم کودکی که به دنیا خواهد آورد، یا اصرارش بر دوختن لباسی برای نوزادش با تکههای مانتوی همبندیهایش، فراتر از یک سرگرمی ساده، سازوکاری دفاعی برای حفظ بقای روان از یک سو و پاسداشت مادرانگی و زایش و زندگی از سوی دیگر است، او حالا از میدان مبارزهی سیاسی به میدان مبارزهی دیگری آمده است که لطافت و شکوه و زنانگی عمیقی در رگهای تپندهی خود دارد، زنی از مهلکهی بحرانهای سیاسی رهیده و حالا با جنینی در زهدان خویش میکوشد برای نگهداشت زندگی با اندوه و محاکمه و اعدام بجنگد. نویسنده، محسن حسام، با نگاهی عمیق و انسانشناسانه قهرمان لطیف و شریف خودش را در جانپناه این مبارزهی تازه بازنمایی میکند تا هم تبحرش در نوشتن داستانی گرم و پویا با سوژهای عزیز و باشکوه را بازنمایی کرده، هم پرده از بخشی از ناگفتههای تاریخ سیاسی و اجتماعی معاصر برانداخته و هم از احاطهاش بر روانشناسی حرف زده باشد؛ در روانشناسی فاجعه، سوژه برای فرار از انجماد ناشی از ترس، به اشیاء گذار پناه میبرد و شاید ویار انار و دنبال انار گشتن نیز همین فرار قهرمانانهی بیولوژیک باشد به سمت میوهای که ارمغانی از زندگی و بقاست در دل نومیدی ناشی از حکم اعدام؛ درواقع انار با دانههای سرخ و درخشانش، تنها عنصر رنگین و منظم در آن سلول سیاه زندان است؛ شیرین با تمرکز بر نظم دانههای انار، درواقع سعی دارد تکههای متلاشیشدهی هویت خود را زیر ضربات کابل و بازجویی، دوباره انسجام ببخشد. او میداند که بدنش در حال زوال است، اما با دانه کردن انار و حس لمس نوزاد، به جهانِ بودن چنگ میزند و از تبدیل شدن به یک شیء صرف در دستان بازجو و ساختار محاکمه و زندان امتناع میکند: «دلم میخواد دانههای قرمز انار را، زیر دندانهام، دانهدانه، بترکانم و آبش را، قطرهقطره بمکم...»
زایش در مسلخ؛ تقابل تاریخی حیات و امید، خشونت و قدرت
و اما تولد، چه باشکوه است انتخاب این موضوع از سوی نویسنده تا به مخاطبش بگوید در سیاهترین زوایای فکری و سیاسی باز هم لطافت و شکوه زندگی در قالب تولد موجودی که اندیشه و امید و مبارزه را از مادر به میراث خواهد برد، ادامه دارد؛ درواقع از منظر تاریخی-اجتماعی، «خورشید کوچک ما»، روایتگر پارادوکس هولناک بارداری در حبس است. شیرین جنینی را در شکم دارد که با حسرت میگوید کاش وقتی که فقط یک لختهی خون بود به عدم فرستاده میشد، توصیفی که نشاندهندهی گسست عاطفی ناشی از خفقان است در وجود مایوس مادر جوان. اما همین لختهی خون در صیرورت روایت، به تنها دلیل استمرار و امید و تابآوری شیرین تبدیل میشود در حالیکه او وجود این کودک بشارتدهنده را پنهان میکرد، نویسنده به خوبی نشان میدهد که پنهان کردن بارداری از بازجوها، یک کنش سیاسی آگاهانه بوده است، درواقع نویسنده میخواهد بگوید که این پنهانکاری قهرمان قصهاش از این روست که او نمیخواهد مادرانگیاش به پاشنهی آشیل مبارزهاش تبدیل شود. درواقع او هنوز مبارز بودن را بر مادر بودن برتر میانگارد: «تو بازجوئی همش به اون فکر میکردم، میترسیدم زیر شلاق خونریری کنم...»
اما اوج تراژدی در صفحات پایانی نمایان میشود جایی که قدرت، اجازه میدهد این تولد نمادین رخ دهد، نوزاد بشارتدهنده متولد شود، شیر بخورد و اندکی جان بگیرد، تنها به این دلیل که حکم اعدام مادر پس از دوران شیردهی قابل اجراست. اینجا، در این فراز باشکوه از این درام تاریخمند، تلاقی زیست-سیاست به عریانترین شکل خود رخ مینمایاند: قدرت حتی بر فرایند زایش و شیردهی زن تسلط مییابد تا زمان دقیق مرگ را تعیین کند. خورشید، نوزاد کوچکی که نامش را از حس و حال همبندیهای امیدوار مادرش وام گرفته، در سلول متولد میشود و پیوند عجیبی میان زندانیان ایجاد میکند. نوزاد برای آنها نماد فردای نامعلوم است، نمادی از امید و شور و زندگی و شاید تکامل و بهبود تاریخ: «بچه صبح تا شب تو بغلمان بود یا روی زانوهایمان. او را به نوبت میخواباندیم. برایش لالایی میگفتیم، ترانههایی را که از بچگی بلد بودیم، درست یا نادرست، برایش میخواندیم. دیگر احساس دلتنگی نمیکردیم. سلول کوچک، خانهی امن ما شده بود. ما او را داشتیم، تنش را که همیشه بوی شیر تازه میداد، میبوسیدیم...اون مثل یه خورشید کوچولو پاشو تو سلول تنگ و تاریک ما گذاشت. از روزی که اون اومد، ما دیگه اون آدمای سابق نیستیم. میدونی، پیش از آن که او بیاد، ما دیگه نسبت به همه چیز بیتفاوت شده بودیم. تو این چهاردیواری همه چیز برامون بیرنگ و معنی شده بود. حس زیباییپرستیمونو از دست داده بودیم. فکر میکردیم همه چیز برامون تموم شده، اینجا برامون آخر خط بود. هیچ چیزی ما رو برنمیانگیخت. احساس میکردیم که توی گور زندگی میکنیم. اما حالا همه چیز فرق کرده، حتی این سلول، حتی این باریکه نوری که گاهی وقتها از دریچه تو میاد، اون تکه آسمون آبی که از زاویهی سلول دیده میشه، همه چیز اینجا جون تازهای گرفته علتش فقط و فقط وجود اونه. حالا دیگه ما از چیزی نمیترسیم، زندگی رو دوست داریم. ما میخواهیم زندگی کنیم. حتی اگه قرار باشه یک روز یا یک هفتهی دیگر توی این سلول زنده باشیم، میخواهیم اونو با دستهای خودمون لمس کنیم، مگه نه اینکه ما به خاطر این محکوم شدیم تو این چهاردیواری به سر ببریم چون که میخواستیم دنیای تازهای بسازیم میخواستیم نسلی رو تربیت کنیم که به دور از دغدغه زندگی کنه، حالام دیر نشده حالا ما در میون خودمون این خورشیدو داریم.»
و لحظهی تراژیک و غمانگیزی که شیرین، پیش از رفتن به سمت اعدام، وصیتنامهاش را مینویسد و نوزاد را به آغوش سرد سلول و همبندیهایش میسپارد، شاید به ضرس قاطع، تکاندهندهترین تصویر تاریخ معاصر رنج باشد در ادبیات داستانی برخاسته از دههی شصت خورشیدی؛ زنی که از حق مادر بودن محروم میشود تا مبارز بماند و نوزادش خورشید کوچکی میشود که به تاریکی زندان نیز روشنایی میبخشاید.
جمعبندی
و در نهایت داستان به یادماندنی محسن حسام با صدای نرم پاهای شیرین روی کف راهروی زندان به پایان میرسد؛ صدایی که پایان فیزیکی شیرین و آغاز اسطورهی اوست. «خورشید کوچک ما» نشان میدهد که چگونه در اوج وحشت و خشونت و استیصال در برابر مرگ، انسانیت در قالب همدلی زندانیانی همدرد در فرودستبودگی، با بافتن لباس، دانه کردن انار و لالایی خواندن برای نوزاد دیگری، بازتولید میشود. شیرین میرود اما خورشید کوچک او در سلول میماند؛ نمادی از جریانی که اگرچه در بند است، اما ریشههایش در خون و شیر مادرانی آبیاری شده که حتی در آستانهی ایستادن در کنار چوبهی دار، لبخند رضایت بر لب داشتند که مادر شدهاند، مبارز میدان زندگی شدهاند، نوزادی را با پستانهایشان شیر دادهاند و به جهانی سپردهاند که شاید یک روز امنتر و آرامتر باشد.
|
|