عصر نو
www.asre-nou.net

آن - ماری کوفود

دختری با چتر قرمز

ترجمه علی اصغر راشدان
Fri 3 07 2026

( ژانر : درام )
باران نمی بارید. چتر قرمز تپی کرد و باز شد، گودالها با زحمت از میان شن‌ها عبور می‌کردند. مرغ های دریائی بالای آبها جیغ می کشیدند.
میلی به اسکله ی چوبی که رسید، شروع به شمردن چوبها کرد " یک، دو، سه..."، صدای میلی پچپچه ئی نامشخص بود " سی، سی ویک، سی و دو، سی و...اوه ". با احتیاط، روی تخته ی شکسته پا گذاشت و زمزمه کرد:
" احتیاج داری بگذاری یه نفر بدونه، یه کسی احتمالا صدمه می بینه، این قضیه خوب نیست."
هر قدم را یک شماره ی تازه دنبال کرد، تا این که به شماره 97رسید:
" سه شماره ی دیگه و میتونیم حتی یه شماره ی صد داشته باشیم."
باد بالاگرفت، روی این حساب، دستش را محکم دور چتر چسباند – هدیه ای از مادربزرگ " نباید گمش کنی. "
چشمهای میلی افق را وارسی کردند" ممکنه امروز اونا بر گردن، آدم میتونه تنها رویا ببینه. "
این روزها امید به دلش راه پیدا نکرده بود، از زمان گم شدن، امیدواری طولانی شده بود، گرفتار بادهای سهمگین شده بودند که آنها را با خود برده بود.
در وقت‌های رویابافی، زمان هیچ وقت مهم نبود، بنابراین پاهاش را در انتهای اسکله گذاشت و روی خط باریک نقره‌ای رنگی که آسمان را از اقیانوس جدا می‌کرد، تمرکز کرد.
انگشتهای پاهاش در کفش‌های زردِ گود، پیچ خورده بودند.یک کشتی جدید به طرف روستای کوچک راند، از جا پرید و انگشتهای پاهاش دوباره توی کفش‌های زردِ گود پیچ خوردند. هیجان در هر بخش از روحش پراکنده شد. کشتی، هیچ وقت کشتی آنها نبود.
اشک‌ها را از چشم‌هاش پاک کرد " دلم براتون تنگ شده، مامان و بابا! "
میلی توانست فریادهای شادی بخش را از کشتی بشنود، دکل بلندش باید بالای امواج خروشان چرخیده باشد. افراد روی عرشه، بایددرامنیت کشتی کمک کرده باشند،در حالی که خدمه از هر کس که مایل به شرکت درماجراجویی‌شان بوده، پذیرایی می‌کرده اند.
" میلی! "، فریاد سراسیمه بود، میلی روی پاشنه هاش بلند که شد، رئیس بارانداز قدیمی، آقای والی، دستهاش راتوی هوا تکان داد واز میلی خواست به ساحل برگردد.
میلی آه کشید و رو به جلو حرکت کرد و با پرشی کوتاه، روی تخته‌ی ترک‌
خورده‌ی شماره‌ی سی وسه پرید. سرعتش بیشتر شود و با خود گفت" لازمه به آقای والی گفته بشه. "، شرمنده، فریاد زد:
" تخته ی شماره ی سی وسه احتیاج داره که درست بشه! آقای والی!"
دست آزادش روی پشت سرش قرار گرفت " میتونه به یه نفر صدمه بزنه. "
" چی! "
" اینجا یه تخته شکسته! "
" آه، میدونم، نگران نباش میلی خانوم، به موقعش، درستش می کنیم. "
چهره ی آفتاب سوخته ش، توی خنده ای چروک خورد، بعد با چهره‌ای پر از اندوه، همه چی درهم فرو ریخت:
" انگار تو خونه ی مادربزرگت یه اتفاقی افتاده. "
" چی؟ "
" یه آمبولانس خواستن. "
" آمبولانس..."
زبانش به سقف دهنش چسبید و ناله ئی آهسته روی لبهاش خزید، روی ماسه ها را شخم زد. پرید روی دوچرخه ی کوچک روی سنگها، راهش را به طرف برگشت به خانه ی کوچک سفید، با سقف کاهگلی فرسوده، پیداکرد. ستونهای حصاری که کنارش می درخشید را نادیده گرفت؛ امروز وقت نبود که بشماردشان.
چتر قرمز بی خیال، پشت سرش پرپر میزد،انگشتهاش دسته ش را چسبیده بود، ارواح باد که سعی میکردند درون چتررا به پرواز درآورند، نا دیده گرفت.
" احتیاج دارم که تو اوکی باشی... احتیاج دارم تو اوکی باشی! "
التماس به هر کسی که گوش می‌دهد. سرخوردکه جلوی خانه ی کوچک بایستد، نفسی عمیق کشید. آقای جانسون، افسر زمینی، بیرون روی صندلی حصیریِ زهوار در رفته‌ی مادرب زرگ نشسته بود، متوجه میلی که شد، رو به جلو هجوم برد، دم دروازه باهاش برخورد.
" میلی، واسه... اتفاقی افتاده..."
" مادربزرگ کجاست؟ "
" متاسفم، امدادگرا نتونستن کمکش کنن، گفتن مربوط به قلبشه. "
" نه! ". اندوه، بیرحمانه، به عمق روحش رسوخ کردو آخرین تکه‌های رویاهاش را تکه تکه کرد. قلبش به دیواره ی سینه ش مشت کوبید.
" متاسفم. "
بدون تو جه که آقای جانسون قانون است، حرفش را قطع کرد"اون الان کجاست؟"
تمام چیزی که میخواست، دیدن چشمهای خاکستری و خنده هاش به دعوای سنجابها به خاطر خرده نانهای توی حیاط پشتی بود.
گودالهای میلی کنار اولین سنگ پله‌ای که به در ورودی منتهی می‌شد، گیر کرده بودند. پانزده تای دیگر مانده بود که میلی جواب را پیدا کند. برداشتن قدم اول، میلی شروع کرد به شمردن " یک، دو، سه..."، هر قدم را که برداشت، اشک چشمهاش را تارکرد. " چارده، پونزده ..."
انگار بخواهد کنارش بزند و داخل شود، افسر جانسون شانه میلی را لمس کردو گفت " احتمالا، باید ببینم، اگه بتونی بیائی تو. "
" نه! "، میلی با شتاب، خود را رو به جلو فشار داد، میلی چتر توی چارچوب در گیر کرده را به کلی ازیاد برده بود. صدای تقه ی بلند برخاست و سیم‌ها به عقب خم شدند و دور پارچه قرمز حلقه زدند. در خسارت دقیق که شد، چیزی در درونش ترک برداشت:
" آه، عزیزم، چیزی که مادر بزرگ میگه. "
افسر جانسون چتر شکسته را گرفت و با آرامش گفت:
" بگذار اون رو برات بردارم. "
" نه "، میلی با دستهای لرزان سیمهای چتر را عقب و به آنجا که باید باشند، کشید، اما چندتاشان هنوز می چرخیدند. " مادر بزرگ چی میگه؟ "
میلی روی چتر مچاله شده را نوازش کرد و هق هق را توی گلویش فروداد، حالا ناهموار بود، سیم‌ها با زوایای عجیب، از زیر پارچه‌ی قرمز نرم بیرون زده بودند.
یک نفر پرسید " تو نوه ی خانم براون هستی؟ "
جانسون با ملایمت میلی را برگرداند تا صورت امدادگر هارا ببیند:
" آره، اون نوه شه. فکر میکنم یه کم شوکه شده. "
" مامان بزرگ؟ "
میلی به طرف جلو، تلو تلو خورد، تا رسیدن به اطاق خواب، شمردن بیست کاشی را پاک فراموش کرد. امدادگرها، همه با چهره‌های جدی، اما با نشانه دلسوزی در نگاه هایشان، عقب رفتند. در اینجا میلی، با ذهن خاصش، خنگ میشود، سنگها، پستهای حصار و ضربه های قلب را می شمارد. درست حالا، قدم به داخل درگاه که میگذرد، انگار تپش قلبش متوقف میشود.تاریک بود و یک نفر پنجره را باز کرده بود. بوی گل رز دراطرافش وزید، مادربزرگ عاشق رزهاش بود. فریاد که کشید، صفرا راه گلوش را بست " مامان بزرگ! "، میلی جلوتر خزید، خطوطی که فرش را به طور متقاطع قطع می‌کردند، تقریباً فراموش شده بودند.
مادربزرگ درخود فرو رفته بود، با چهره ی تیره ی غیرطبیعی و کاملاً در تضاد با روبالشی قرمز روشنش. قرمز رنگ دلخواه مادربزرگ بود. میلی چترشکسته را انگار که از ایستادن قلبش پیشگیری کند، به سینه ی خود فشرد. انگشتهاش روی سیم‌های پیچ‌خورده ضرب گرفت:
" یک، دو، سه، چار، پنج، شش، هفت، هشت. و تموم شماره های دیگه..."

__________________________________________________

آن ماری ، با سه دختر و شوهری دوست داشتنی، دردانمارک زندگی میکند.
هر وقت زندگی واقعی اجازه دهد، در جادوی بین صفحه های یک کتاب پنهان میشود. آن ماری در زندگیش، مثل همراه های همیشگی اش. با ماوس خود، درون زندگی را جستجو می کند...
کودکی مشتاق مطالعه بود و خیلی زود، خود شروع کرد به نوشتن داستان هائی از خودش. گرچه با فرم طولانی هم راحت است، اخیرا در دام میکرو داستان و داستان برق آسا افتاده و به طور منظم در مسابقات نویسندگی بین المللی رقابت می کند...