عصر نو
www.asre-nou.net

رُخ‌نمایی شاعر در متن ناثر


Wed 1 07 2026

مهدی استعدادی شاد

new/mehdi-estedadi-shad05.jpg
مرگ دوست و آشنا گاهی آدمی را از خود بی خود می نماید. و این فاصله داشتن از خود، که شامل کارهای روزمره و عادتی هم هست، در واقع پیدایش آن "لحظه‌های استثنایی" را باعث می‌شود. لحظه هایی که چشم انداز جدیدی را مهیا می‌کند. فارغ از این که چشم انداز، نگاه را سمت امر منفی و پوچی ببرد یا به‌سوی امر مثبت و پویا منعطف کند.

در هر حالت به آن مشاهدات در لحظه استثنایی، که خلاف آمد عادت جلوه دارند، البته بعد میشود سنجشگرانه نگریست. به یکسونگری احتمالی آن‌ها پایبند نماند.

مرگ محسن حسام در روزهای جاری مرا به صرافت انداخت که با فرازی از کارنامه¬اش و نیز با حضوری که در ذهنم داشته مشغول باشم.

او که در سال‌های اخیر عمدتأ در خلوت و گوشه می‌زیست و در گردهمایی‌ها نبود. حتا وقتی که یادبودی برای ساعدی در پاریس برگزار شد. در آن مدت گوشه گیری، خوشبختانه وی با نگارنده چند باری ای‌میل رد و بدل کرده و از جمله تلقی‌هایی متفاوتی از نقش اجتماعی سینما و فیلم‌فارسی را به بحث نشسته بودیم. البته مطالب این بحث ما بعد در سایت "عصرنو" مسعود فتحی گرامی انتشار یافت.

در هر حالت بجز یکی و دو بار ملاقات حضوری به دورۀ تبعید و در پاریس، که یک‌بارش عیادت جمعی از او در بیمارستان بود و یک‌بار هم دیداری در کافه و گپ و گفت مفصل، قبلا یکی دو اثر از وی را خوانده بودم. از این خوانش نکاتی را هم در خاطر داشتم. از جمله توجه‌اش به نماد و نهاد شاعر در روند رشد تاریخی ما و نیز تمرکز و تاملی که بر سرگذشت صادق هدایت داشته بود.

این یادداشت می‌خواهد از آن نکات موجود در حافظه و خاطره بگوید. آن‌هم بوقتی که موءلف و آرتیستش در گذشته‌است.

این‌جا دوباره بر می‌گردیم به روایت محسن حسام از حال "تبعیدی‌ها" ؛که البته همین جمع بستن اسم جماعت انسانی در عنوان کتاب با "ها" و نه با "الف و نون"، القا گر نوعی صمیمیت و همبستگی صنفی است.

هم‌چنین به داستان "کوچه شامپیونه" او نیز باید نگاهی کنیم که شرح حالی از کنش‌مندی هدایت در زمینه روایتگری را به‌دست می‌دهد و در سرانجام داستان با هجا کردن بوف کور بصورت ب و ف ک و ر، تعمدأ یک فینال نیمه باز تعبیه می‌نماید. این فن تعلیق شاید برای آن است که خواننده دوباره سراغی از هدایت نویسنده بگیرد و خوانش شخص خود را فرا چنگ آورد. آن‌هم جمع‌بندی از هدایت نثر‌نویس که در آرامگاه پرلاشز خوابیده و در متن و در رویکرد محسن حسام در مقام و جایگاه یک شاعر مورد توجه قرار گرفته‌است.



همین شرح اولیه در این‌جا ما را به‌سمت تبارشناسی چند مفهوم و از جمله مفاهیمی چون شاعر، تبعید و رُخنمایی شاعرانگی در متن منثور سوق می‌دهد. این که ناثری، در عین رقابت نثر و نظم به دوران مُدرنیته، به سراغ برجسته سازی شاعر رفته‌است.

این یکی دو روز اخیر که رُمان تبعیدی ها را بازبینی می‌کردم، یک نکته جرقه وار یادم آمد و توجهم را جلب کرد. این که روایت محسن حسام یک اشاره فرا متنی را دنبال می‌کند.

در واقع شروع کردن فصل اول روایت حسام با نام شاعر و گزارش از زندگی سختش در ایران و نیز هنگام کوچ و تبعید، پاسخی به یک بحث عمومی در آن سال‌ها است.

یادتان هست که هوشنگ گلشیری در پایان دهه شصت (دقیقا سال ۱۳۶۹ خورشیدی) مطلبی با عنوان "چه کسی شاعر درون ما را کشته است؟" در نشریۀ اندیشه آزاد منتشر در سوئد چاپ کرد. در آن مطلب اول متمرکز بر "سمفونی مردگان" متذکر شده بود که با سلطه یابی بازاریان ریاکار و گرگ صفت در ایران پسا انقلابی استبداد تشدید شده و برادر بازاری برادر شاعر رابه نابودی می‌کشاند.

آن مطلب که به بررسی رمان‌های منتشر شده داخل ایران از اثر معروفی و براهنی گرفته تا دانشور و دولت آبادی و نشسته بود، بی آن که اصلا تولیدات خارج کشورنشینان را در نظر داشته باشد، به حتم در میان نویسندگان تبعیدی واکنش بر انگیخت.

البته داستان بلند "آینه های در دار" گلشیری نیز بعد در همین راستای برجسته سازی فراورده‌های داخل در تقابل با خارجی‌ها بود. گرچه در دل روایت آن اعلام موضع "صنم بانو" هم وجود داشت.او که تولیدات داخل را به‌خاطر سانسور و فضای اختناقی زیاد راهگشا نمی‌یافت. بدین ترتیب یک خارج کشور نشین مدعی و نافی برتری داخلیون میگشت.

نگارنده بر این منوال اثر تبعیدی های محسن حسام را نمونه‌ای از این برانگیخته شدن می‌بیند که می‌خواست پاسخی به مدعایی بدهد که داشت منکر تولید ادبیات در بستر تبعید می‌شد.

هم‌چنین اگر یادتان باشد آن روزها در ایران ماندگان تلاش داشتند که به کوچیدگان بی‌اعتنا بمانند و فقط ماست خود را بخورند. از روشنی چراغ خانه در وطن بگویند. چنان که شاملو گفت، "چراغم در این خانه می‌سوزد".

باری. اثر تبعیدی های حسام چند سال بعد از حرف گلشیری در سال ۱۳۷۴ انتشار یافته است. به‌طوری که آن را پاسخی به فضا و جوّی می‌شود خواند که علیه امکان تولید و شکوفایی ادبیات در خارج کشور ذهنیت نافی و منکر بوجود می‌آورد.

وانگهی قوت اثر تبعیدی های حسام در رعایت تعادل است. این که هنگام روایت از حال و روز "شاعر" و این که چه سختی‌هایی در بازجویی و به‌خاطر فعالیت سیاسی کشیده و چه بدبختی‌ها و تحقیراتی هنگام پشت سر گذاشتن مرزها، از نگاه انتقادی به تشکیلات خودی و "رفقا" دست نکشیده و عیار لازم رئالیسم انتقادی در روایت را حفظ کرده و حرمت گذاشته‌است.

این‌جا بیشتر از این به کشاکش میان داخل نشینان و کوچیدگان نمی‌پردازم. امری که موضوع پژوهشی در تاریخ‌نگاری ادبیات تبعیدیان فارسی زبان است و باید لحاظ شود. از جمله با این هدف که تلاش و زحمت زنده یاد ملیحه تیره گل در ارائه تاریخ ادبیات فارسی تبعید را تکمیل‌تر نماید.

یادداشت ارج گذاری به کارنامه حسام نمی‌تواند بی انتها باشد. حسامی که در همان "تبعیدی‌ها " جمع‌بندی معقولی از اهمیت شعر نیما و پیروانش در حین احترام به شعر کلاسیک و حافظ به‌دست داده‌است. همین برداشت اخیر وی که نیما و حافظ را به‌نفع دیگری حذف نکرده، از تعادل حال و سلامت نگرش او خبر می‌دهد. این که اسیر افراط گرایی در گزینش این و آن سبک و سیاق ادبی نگشته‌است.

با این حال می‌خواهم در رابطه با تبارشناسی شاعر و به‌ویژه شاعر فارسی زبان تبعیدی فقط به حافظ اشاره را خلاصه نکنم. لازم است از سعدی و مسعود سعد سلمان و صائب تبریزی هم یاد کنیم. چون هر چه بیشتر از اهمیت شاعران خود با خبر باشیم که ظرف اندیشه ما در روند هزارهها سرشار کرده اند، اشراف بیشتری به بغرنج‌های آن جامعه‌ای خواهیم داشت که داغ استبداد شاعر‌کُش مانع رشد جمعی بوده‌است.

برای حُسن ختام جذاب و برای آنکه لحن حماسی و غم‌ناک برآمده از حس همدردی با غربت‌زدگان گوشه و کنار جهان طعم تلخی بر زبان ما ننشاند، چون به‌هر حالت وداع محسن حسام با وقار و با متانت و نیز دوستدار صادق هدایت به اندازه مُکفی اندوه زا است، یادی از قضیه ای میکنیم که زیر عنوان "مرثیه برای شاعر" در وغ وغ ساهاب هدایت و شرکا آمده‌است.

در هر حالت هنگام مواجهه با طنز و لُغُزخوانی هدایت که گویی قصد داشته جدّیت دنیا را به ریشخند بگیرد و این امکان را ب‌وجود آورده که مخاطب هنگام کنایه زنی وی به نمادبرجسته و نهاد موثری بنام شاعر پکر و مُکدر گردد، به پیشینه و کارنامه اش ارجاع دهیم. او که با بیست و یک‌سالگی و سپس ده‌سال بعدش به سراغ معرفی و تبلیغ خیام رفته است. او در چهارپاره های این سرآمد شاعران تیزهوش و نخبه و انتقادی تاریخ شعر فارسی هم‌چون پیشقراولی پژوهیده و آن‌ها را به خرج خود انتشار داده‌است.

باری. از این حالت نوسان میان ذوق‌زدگی و بیزاری بگذریم و با هم "قضیه" را بخوانیم که کنایه هایش می‌تواند به خود هدایت بر گردد. هدایتی که برای محسن حسام در شمار برجستگان بوطیقا و شاعرانگی ادب فارسی مُدرن است.

در اول قضیه که قطعۀ ادبی محسوب می‌گردد آن‌هم با چاشنی آیرونی، هدایت از "شاعر عالی قدر" در کشور حکایت میکند که البته "اشعار بی معنی" صادر می‌کرده ‌است. ولی روزی که خواسته برای اخلاق عمومی نسخۀ شفابخش تجویز کند با چند سکته ملیح، وقیح و قبیح مواجهه شده و "بالاخره جان به جان آفرین سپرده" است.

البته هدایت یا دستکم راوی شعر برای وداع آن "عالی قدر" عزادار و سوگوار نمی‌گردد. چه بسا آن را راحت شدن از ستم "این دنیا دون" تلقی کند که باب میل آدمی نیست. بنابراین متوفا اجابت لبیک حق کرده و با "ملائک محشور گشته در حالی که یگانه مورد افسوس بر انگیز دوری وی از رفقایش بوده است. هدایت پس از سطوری بدجنسی کردن در سرانجام از در تحبیب در آمده و قطعه را به قرار زیر بپایان می‌رساند:"اما حالا از او قدردانی می‌کنیم/ تا زنده‌ها بدانند که ما چقدر قدر دانیم...".