ئون انگلر
صد سالگی باخمان
صد و هفتاد گرم امید: لئون انگلر درباره آگاهی آرمانشهری اینگبورگ باخمان
Wed 1 07 2026

بهندرت میتوان نویسندهای را یافت که فاصله میان آنچه هست و آنچه باید باشد را با چنین دقتی اندازه گرفته باشد؛ اینگبورگ باخمان، که اگر زنده بود، در ۲۵ ژوئن صد ساله میشد، از جمله این نویسندگان است.
بر اثر یکی از شوخیهای تکامل، نیاکان ما در بخش جلویی مغز خود بافت بیشتری پرورش دادند: قشر پیشپیشانی (präfrontalen Cortex). این ناحیه به مرور زمان رشد کرد و ارتباطاتش با دیگر بخشهای مغز پیچیدهتر شد. ما تا حد زیادی توانایی کنار هم نهادن خاطرات و ساختن سناریوهای آینده را مدیون همین بخش از مغز هستیم؛ ناحیهای که اکنون حدود صد و هفتاد گرم وزن دارد. از این توانایی، امکاناتی گسترده پدید میآید: انسان میتواند بترسد؛ اما میتواند امیدوار هم باشد.
از همین رو، در میان تصاویر مختلفی که از انسان ارائه شده، مفهوم «هومو اسپرانس» یا «انسان امیدوار» نیز جای گرفته است. و به لطف قشر پیشپیشانی ما، اکنون پیشبینیهای هواشناسی، فیلمهای علمی-تخیلی، کلیساهای جامع، شبیهسازی مأموریتهای مریخ، بیمهنامهها و نیز ادبیات اینگبورگ باخمان وجود دارند. از این منظر، میتوان ادبیات اتریش را بهطور کلی در دو کشو جای داد: در یک سو، غرغروها، بدبینان و سیاهاندیشان؛ و در سوی دیگر، رؤیابینان، آرمانشهریان و آیندهبینان.
گروه نخست دارای «حس واقعیت»اند و گروه دوم دارای «حس امکان»؛ حسی که آنان را وامیدارد بگویند: «خوب، میتوانست جور دیگری هم باشد.» باخمان بیتردید به دسته دوم تعلق دارد. کمتر نویسندهای فاصله میان وضع موجود و وضع مطلوب جهان را تا این اندازه دقیق سنجیده است.
نور باید نوشیده شود
حتی شعرهای دوران جوانی او که در واپسین سالهای جنگ جهانی دوم سروده شدهاند، از همین امر حکایت میکنند: زنجیرها باید گسسته شوند، نور باید نوشیده شود و انسان میخواهد با بیکرانترین دریا درآمیزد. این شعرها بر زمینه تجربه سالهای جنگ در کرنتن و عضویت پدرش در حزب نازی شکل گرفتهاند. از همان آغاز، رشتهای در آثار او پدیدار میشود که سراسر کارش را دربرمیگیرد: هرچه واقعیت تحملناپذیرتر باشد، ایده زندگی دیگر ضروریتر میشود.
و نه فقط یک بار، بلکه بارها، اقیانوس ــ و به همراه آن احضار «احساس اقیانوسی» که فروید از آن سخن میگفت ــ به صورت نماد امید ظاهر میشود. در نمایشنامه رادیویی آغازین او، «معاملهای با رؤیاها» (۱۹۵۲)، زوجی عاشق در خیال خود به ژرفای دریا میروند و میخواهند جهانی متقابل بنا کنند؛ جهانی در برابر برهوت بورژوایی خشکی، جایی که مردم با جدیت خانه میسازند و برای تفریح به کوهستان میروند.
اما از این پس، دیگر نه مکان آرمانی، بلکه انسان دیگر است که وعده تسلی میدهد. باخمان بارها آرمانشهرهای عاشقانهای را در ادبیات ترسیم میکند، در جستوجوی تفاهمی مطلق؛ «دو زبانی که بتوان آنها را همچون یک زبان واحد سخن گفت». این تصور یادآور اندیشه مسیحی است که زن و مرد عاشق «در یک تن واحد» میشوند، و نیز یادآور بازخوانی جامعهشناختی آن که پس از مرگ خدا، عشق آخرین دین باقیمانده است. گونهای از عشق که باخمان توصیف میکند، غالباً خیال یکیشدن و ذوب شدن در دیگری است؛ عشقی که سرمستی رمانتیک و نفی جهان را میطلبد.
اما این گونه عشق ــ دوست داشتن یک نفر به بهای چشمپوشی از همه دیگران ــ در واقع نوعی بربریت است. باخمان در نمایشنامه رادیویی متأخر خود، «خدای نیک منهتن»، عاشقان را بهحق منفجر میکند؛ همانگونه که زئوس پیشتر موجودات کروی عاشقپیشه را به سبب غرورشان با صاعقه از هم دو نیم کرده بود. باخمان هم در زندگی و هم در ادبیات آموخت که عشق رمانتیک نمیتواند تبعیدگاهی امن باشد. مردان ــ گاه ایوان نام دارند، گاه لورنتس، گاه یان، و اغلب هانس، چنانکه در داستان «اوندینه میرود» ــ یارانی قابل اعتماد نیستند. آنجا که عشق به صورت شور و جذبه ظاهر میشود، دیگر قابل زیستن نیست؛ و در شکل رامشده و اهلیاش، به چیزی پیشپاافتاده و حتی خردهبورژوایی بدل میشود.
حقیقت قابل تحمل است
اینکه اینگبورگ باخمان با نوعی آگاهی آرمانشهری مینوشت، به هیچوجه به معنای انکار واقعیت نبود. برعکس، جمله مشهور او که «حقیقت برای انسان قابل تحمل است» بر واقعگرایی رادیکالی دلالت دارد. اما نقد او به شیوهای غیرمستقیم صورت میگیرد. نابسامانیهای اجتماعی صرفاً نام برده نمیشوند، بلکه در آینه فلسفه «روزی خواهد آمد» او آشکار میشوند. اینها تصاویری دوپهلو از امروز و فردا هستند. او در سخنرانیای هنگام دریافت جایزهای در سال ۱۹۵۹ چنین جمعبندی کرد: «در کشاکش میان ناممکن و ممکن، ما امکانات خود را گسترش میدهیم.»
اما این گسترش قلمرو امکان، نیازمند تمرین است. از منظر روانشناسی تکاملی، انسان نهتنها برای آیندهنگری، بلکه برای تشخیص خطر نیز ساخته شده است. آنانی که تهدیدها را زودتر تشخیص میدادند، شانس بیشتری برای بقا داشتند. از اینرو، آنچه «سوگیری منفی» نامیده میشود، عمیقاً در وجود ما ریشه دارد. بنابراین امید ورزیدن کاری دشوار است؛ ترسیدن آسانتر است و ماندن در خلسه مشکلات، طبیعیتر.
این نگرش باخمان از کجا میآمد؟ او خود را به اندیشههای فیلسوف، سیمون وی، نزدیک میدید؛ کسی که در نظر او آخرین عارف بزرگ دوران مدرن بود. از وی این باور را برگرفت که انسان همانقدر که به نان نیاز دارد، به شعر نیز محتاج است؛ یعنی شعر به منزله نوعی غذای روح.
چنانکه میدانیم، باخمان به روانشناسی نیز علاقه فراوان داشت. گفتهاند که چنان بر این حوزه مسلط بود که جلسات رواندرمانی را به گفتوگویی همکارانه با روانپزشک خود تبدیل میکرد. مدتی در بیمارستان اشتاینهوف کارآموز بود و تقریباً تمام آثار زیگموند فروید را در کتابخانه خود داشت. فروید تأکید میکرد که برای خوشبختی انسان بر روی زمین، هیچ تدارکی دیده نشده است. از دید او، وظیفه روانکاوی صرفاً آن است که «رنج استثنایی» را به «بدبختی معمولی» بدل کند. اما باخمان به چنین نتیجهای رضایت نمیداد.
از همین رو، او پیرو جبرگرایی فرویدیِ مبتنی بر غرایز و بدبختی نبود. اندیشههای دیگری راهنمای نوشتن او بودند. او در درسهای ویکتور فرانکل نیز حضور داشت؛ فیلسوفی که جهانبینیاش را «خوشبینی تراژیک» مینامید و معتقد بود وظیفه نویسنده آن نیست که انسانها را بیش از این به نومیدی مبتلا کند.
اگر کسی بخواهد جهان را نیمهپر ببیند، باید چشمانی خوشبخت داشته باشد؛ باید همچون میراندا، قهرمان داستانهای باخمان، نوعی نزدیکبینی در خود پرورش دهد، زنی که تنها در مواقع ضروری عینکش را به چشم میزند، زیرا آن عینک او را مستقیماً با جهنم روبهرو میکند. با این همه، باخمان دقیقاً برای گشودن چشمها مینوشت. یکی دیگر از گفتههای مشهور او چنین است: «روزی خواهد آمد که انسانها چشمانی سیاهطلایی خواهند داشت، و زیبایی را خواهند دید...»
در نخستین سخنرانی فرانکفورت خود در پاییز ۱۹۵۹، درباره مسائل شعر معاصر، باخمان گزارش میکند که نخستین و دشوارترین پرسش این است: «چرا مینویسیم؟ برای چه؟» این پرسشی بنیادین در باب شعر و ادبیات است: آیا نویسنده میخواهد صرفاً زشتیهای زندگی روزمره را سیاه بر سفید ثبت کند؟ یا هدفش شورشی پرحرارت و کاوش در این است که انسان و جهان چه چیز دیگری نیز میتوانند باشند؟ آثار باخمان در همین میدان تنش میان تشخیص بیماری و چشمانداز درمان حرکت میکنند. آثار او هم زمانه را بازمینمایند و هم «زمانهای بدیل» را؛ یعنی آنچه هنوز زمانه برای آن آماده نیست.
زنِ بیویژگیها
اما بزرگترین الگوی او روبرت موزیل بود. رمان مرد بیویژگیها (Mann ohne Eigenschaften)نخستین کتابی بود که، به گفته خود باخمان، تأثیری عظیم بر او گذاشت و بعدها بارها الهامبخش او شد. خود موزیل از نوعی «ورم ملتحمه-اشکریزش» (Konjunktivitis) [استعارهای طنزآمیز برای گرایش شدید به اندیشیدن] فکری رنج میبرد و باخمان با اشتیاق مایل بود به آن مبتلا شود. او در مقالهای رادیویی درباره موزیل در سال ۱۹۵۴ با عنوان «آرمانشهر در برابر ایدئولوژی»، شاهکار قرن بیستم موزیل را رمانی اخلاقی میخواند و به پیوندی که موزیل میان ریاضیات و عرفان، میان قلب و مغز برقرار میکند، بهعنوان فرمولی آرمانشهری ارجاع میدهد.
در آثار باخمان نیز انگیزهای اخلاقی ــ که نباید آن را با ادبیات متعهد به معنای رایج اشتباه گرفت، زیرا او از صراحت شعارگونه چنین ادبیاتی خوشش نمیآمد ــ جهت زندگی و نوشتن را تعیین میکند: رو به بالا، به سوی ناشناختهها. آخرین بخش سخنرانیهای فرانکفورت او عنوان «ادبیات به مثابه آرمانشهر» را دارد و با اقتباسی از شاعر و مبارز مقاومت فرانسه، رنه شار، پایان مییابد:
«شاعر در برابر هر فروپاشی، با رگباری از آینده پاسخ میدهد.»
بوهم در کنار دریاست
در واپسین سالهای زندگی، باخمان بار دیگر به دریا بازمیگردد؛ همان صحنه نجاتبخش. شکسپیر در افسانه زمستانی، بوهم را در کنار دریا قرار داده بود و باخمان در چهارصدمین سالگرد تولد او، همین جابهجایی شاعرانه را در شعر مشهورش «بوهم کنار دریاست» به کار میگیرد.
او این شعر را «آخرین شعر» خود مینامید؛ نه از لحاظ زمان سرایش، بلکه به دلیل اهمیتی که برای آن قائل بود: «با این شعر، همهچیز به پایان میرسد.» این شعر پس از یک فروپاشی روحی نوشته شد؛ در شرایطی که از شریک زندگی خود جدا شده بود و بیماری و بستری شدن در بیمارستان همراهش بودند. با این همه، شعر اثری تسلیمگرایانه نیست. سرزمینی ناکجاآبادی را ترسیم میکند که دستنیافتنی باقی میماند و شاید درست به همین دلیل ضروری است. خود باخمان میگفت این شعر برای همه انسانهاست، زیرا آنان باید امیدوار باشند، حتی اگر هرگز به مقصد خود نرسند.
گاهی امید چیزی جز خودفریبیِ حیاتی نیست؛ کوششی برای نگریستن به بدبختی جهان با چشمانی خوشبین. خود باخمان اعتراف میکند:
«البته بوهم کنار دریا نیست، این را همه میدانیم. اما با این حال، کنار دریاست.»
پس ایمان، نوعی خطاست؛ و دقیقاً همین تضاد نیروی محرکه شعر اوست. او چند سال پیشتر در نامهای به پل سلان نوشته بود:
«من هرگز بهطور کامل به آن دست نخواهم یافت و تو نیز هرگز کاملاً به آن نخواهی رسید، اما در مسیر تحقق آن، چیزهای بسیاری فرو خواهند ریخت.»
شعر به مثابه هدیه
الکساندر کلوگه، اندیشمند و هنرمند چندسویهای که بهتازگی درگذشته است، برای شیوه نوشتن باخمان تعبیر مناسبی یافته بود:
«ضدواقعگرایی احساس». در واپسین عصر یخبندان، هنگامی که نود درصد موجودات زنده نابود شدند و تنها چند صد انسان زنده ماندند، همین ضدواقعگرایی احساس، همین شهود نجات، نیاکان ما را زنده نگه داشت. آنان سرانجام به دریا رسیدند؛ جایی که پناه و غذا یافتند.
آخرین شعر باخمان این تجربه کهن بشری را زنده میکند. او شعر خود را هدیهای میدانست که تنها آن را به دیگران منتقل میکند؛ ترجیحاً بینام، با امضای «شاعری ناشناس»، شعری برای همه، نوشته هیچکس، قطعهای از ناخودآگاه جمعی.
فیلسوف ارنست بلوخ، که از خویشاوندان فکری باخمان بود، در برابر تعبیر فروید از رؤیا، نوعی تفسیر رؤیای روزانه قرار میداد. از نظر او، انسان دارای آگاهی پیشبینانه است؛ وجود او اساساً رو به آینده جهتگیری شده و انسانیتش در همین رویآوردن امیدوارانه به آینده تحقق مییابد. برای باخمان نیز همین رؤیاپردازی روزانه ــ همان امکان وضعیتی دیگر که از دل صد و هفتاد گرم ماده مغزی برمیخیزد ــ ویژگی تعیینکننده انسان است. او میگفت:
«هر کس به آن سرزمین امید نداشته باشد، از نظر من انسان نیست.»
لئون انگلر، ۲۰ ژوئن ۲۰۲۶
لئون انگلر، متولد ۱۹۸۹ در اوسترزل، نمایشنامهنویس و نویسنده نمایشهای رادیویی آلمانی است. او در سال ۲۰۲۲ در مسابقه جایزه اینگبورگ باخمان شرکت کرد و جایزه 3sat را دریافت کرد. آخرین اثر او، رمان گیاهشناسی جنون (Botanik des Wahnsinns، انتشارات دومونت، ۲۰۲۵)، با استقبال گسترده منتقدان روبهرو شد.
به نقل از نشریه Der Standard ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶
|
|