|
عصر نو
www.asre-nou.net |
مُنجی گرایی که در شمایل سوشیانت زرتشتی و یا مسیحای یهودی سرچشمه ازلی داشته، در حافظه تاریخی و پیشا علمی ما امری تعبیه شده بود. گرچه آن رویکرد سپس با تحولات گذر ایام و از چند قرن پیش در ایران به شیعه و امام موعودش نمایندگی انحصاری خود را واگذار کرده است. البته در این میانه نمایندگی انحصاری نامبرده بخاطر تجربۀ سلطنت خلیفه در چهار دهه و اندی سال با کاهش متقاضی روبرو شده و فقط بضرب شستشوی مغزی و روش تبلیغات مُدرن به حفظ خود مشغول است. در هر حالت شیعه، فرقه و جرگه ای خود ویژه است که بیش از تمرکز بر پیام آور اصلی تشکیل و کارکردش بر "امام غایب" و "قدیسان" شهید و مرده تکیه دارد. آنجا غیبت "موعود" و مرگ "قدیسان" حرف نهایی را میزند. مرگا مرگی که در واقع علتی برای واپس زدن جشن و خوشحالی، تعطیلی زندگانی و موضوع عزاداری سالانه محسوب میشود. در آن سرزمین بتدریج آیینی در روند تکرار مُکررات بوجود آمده و ملاط پیوند مومنان و ابزار سلطه را برساخته است. بطوری که ترکیب رفتار مومنانه و باور به افسانه های خیالی و متافیزیکی، از صفویه بدین سو ایدئولوژی رسمی و الگوی اخلاقی کشور را تشکیل داده است. در این رابطه کافی است آماری از هزینه های نجومی جیم الف(خلیفه گری شیعه) برای برپا نگاه داشتن مراسمی چون عاشورا و اربعین را بنگرید و به حیاتی بودن نقش آئین در تداوم وضع موجود پی ببرید. بنابراین جامعه ما در قیاس با حرکت کاروان جهانی برای مدت مدیدی دُچار ناروشن بینی و به انحراف نگرشی کشیده شده و در نتیجه نیرو هدر داده است. گویی نوعی مرخصی بدون مواجب از شغل و کار گرفته است؛ آنهم از روندی که تحول فکری انسانیت در آن مشغول بوده. بر این منوال علت و دلیل عقب ماندگی عمومی را در گرفتاری و مجذوبیت رقابت دو بدیل فاسد(نیهیلیسم و مُنجی باوری) باید دید که هنوز هم که هنوز است قربانیهای خود را ردیف میکند. جامعه ایرانی در کلیت خود اسیر چارچوب کشاکشی مانده که بین آن دو قلوی متضاد ولی لازم و ملزوم یکدیگر جریان داشته است. زیرا روایت ایدئولوژیک شیعه، همچون شعبه ای از مُنجی باوری ابراهیمی، میخواسته با وضعیّتی مقابله کند که در اروپای پسا رُنسانسی و پسا جُنبش روشن نگری بوجود آمده بود. وضعیّتی که در آن از برخی از "حقایق" موروثی افسونزدایی شده بود. البته با فاصلۀ تاریخی میشود اذعان داشت که پروژۀ افسونزدایی به تمامی روندی با پیامد مثبت نبوده است. پیامد منفی اش را کافی است در برآمد نیهیلیسم بازشناسی کنیم. در کنار انقلاب کوپرنیکی که کیهان شناسی بطلمویوسی و کنار رفتن زمین محوری را در پی داشت و نیز بی اعتباری داستان آفرینش و خلقت آدمی در اناجیل بوسیله نظریه تکامل داروینی، همچنین در چند رشته دیگر دانشورزی توفیق داشته و مثبت بوده است. از جمله در روانشناسی با کشف نقش ضمیرناآگاه فرویدی و در فلسفه با نقد و سنجش فویرباخی در مورد مسیحیت که گذار از یزدان شناسی به انسان شناسی را ممکن کرده است. بواقع بعد از افشاگریهای جریان "هگلیان جوان"، در توجه به انسان هم رویکرد جمع باور مارکسی را داریم و هم تکیه نیچه ای بر رشد "فرد" را. اما همه این دستاوردها و امکان گسست از سنت دست و پا گیر بوسیله نوابغ و نخبگان گرده هم آمده و برای انبوه توده نه فقط تکیه گاه نگشته بلکه یأس و گمراهی و بی هدفی و بی پناهی هم ببار آورده است. شرایطی که با عث برآمد نیهیلیسم یا پوچ باوری از قرن هژده بدین سو گشته است. البته به برآمد نیهیلیسم واکنشها یکدست و یکپارچه نبوده است. بطوریکه فریدریش هاینریش یاکوبی همعصر و همسخن گوته در آلمان پیشقراول اعتراض به نیهیلیسم شد. در نتیجه با مقصر دانی عقل مطلق شده در پی احیای مسیحیت گشت. اما توصیه نیچه که به نسل بعد از گوته و یاکوبی تعلق دارد، به راه دیگری رفت. وی در پروژه بربالیدن شخصی که هشتمین دهه قرن نوزدهم را با نگارش آثاری چشمگیر سکوی پرش خود قرار داد، خواهان آگاه سازی انسان بسمت تعالی والا گشتن شد تا او بتواند برابر سیل نیهیلیسم مقاومت کند . این تلاش در حالی بود که نیچه پیش بینی میکرد نیهیلیسم در دو قرن آینده معضل و بغرنج بشریت خواهد شد. باری. در ادامه ترجمه یک قطعه (قطعۀ ۲۴) از پاد مُنجی (آنتی کریست) را با منظور دو اشاره بدست میدهم. نخستین اشاره به نقد نا فراگیر نیچه به ادیان ابراهیمی مربوط است. گرچه در آثار خود به مسیحیت و یهودیت با نگاه انتقادی و سنجشگر روبرو شده اما در ستایش از "اسلام اندلسی" به بیراه رفته است. وی در ذوقزدگی از تفاوت اسلام با مسیحیت و نیز با آن نفرتی که از اطاعت گله واری دین ترسایی داشته، متوجه نگشته که چه پیوندی اساسی (تلقی خدای یکتا و بی رقیب) همه ادیان ابراهیمی و از جمله اسلام را به پیشکسوتان وابسته و متصل میکند. دومین اشاره به ضعف درک و دریافت محمد علی فروغی از رویکرد نیچه بر میگردد . او که در اثر کلاسیک و ارجمند "سیر حکمت در اروپا" (همچون اولین متن آشنایی ما با فلسفه جدید)، رد پای غلطی در شناخت آن فرهیخته قرن نوزدهمی از خود بر جا گذاشته است. آنهم با جملاتی از لون نقل قولهای زیر که با سطح آگاهی امروزی نیازی به شرح و تفصیل ندارند و خود رسوا کننده میگویند که دولتمرد محافظه کار ما نتوانسته حدنصابی را بشکند که مستلزم شناخت از تحولات نظری و روشی در ارائه ایدهها بوده است: " در این هر دو کتاب (چنین گفت زرتشت و خواست توانایی) نیچه مطالب را به عبارات بریده و به صورت کلمات قصارِ نامرتب و تعبیرات شاعرانه ادا کرده است... از این رو آنچه را فلسفۀ نیچه باید گفت به دشواری به بیان علمی در میآید...( نیچه) نه حکیمی تمام است و نه از شعرا به شمار میرود... گویی تعهد داشته است که بر خلاف همۀ مبانی اخلاقی و حکمتی که نزد همه کس مسلم است سخن بگوید". ( سیر حکمت در اروپا ، محمد علی فروغی به تصحیح امیر جلال ادین اعلم انتشار سال ۱۳۷۵) در زیر ترجمۀ قطعۀ بیست و چهارم پاد مُنجی (آنتی کریست) را میخوانیم: "من در اینجا مسئلۀ برخاستن مسیحیت را ارزیابی میکنم. اولین راه حل مسئله به قرار زیر است: مسیحیت را فقط میتوان با اشاره به کالبدی که در آن رشد یافته فهمید – بنابر این نه فقط جُنبشی مخالف غریزۀ یهودی نیست، بلکه تداوم آن بشمار رفته و نتیجۀ منطقی و هولناکش است. این امر در شعار نجات دهنده پیدا ست که میگوید:" آمرزش و رستگاری از آن یهودیان است". دومین راه حل مسئله بدین صورت است که طرز فکر و روحیه شبیه رفتار مردمان باستانی جلیلیه است؛ رفتاری که در این میانه کاملا از شکل افتاده و فلج و تاثیرش بر اطراف سنگین است. با اینحال روحیه هنوز خود را در خدمت آن هدفی قرار میدهد که از پیش برای او تعیین شده است. هدف باز خرید گناه نخستین بشر. یهودیان عجیب ترین قوم در تاریخ جهانی هستند. زیرا وقتی در مقابل پرسش بودن یا نبودن واقع شدند با آگاهی کامل و با صلابتی آن بودن "به هر قیمت" را برگزیدند. اما بهای آن را با جعلی رادیکال در مورد طبیعت و عناصر وابسته اش و نیز واقعیت بیرونی و درونی در جهان پرداختند. آنان خود را از کلیه شرایطی مستثنا کردند که در آنها مردمان میتوانستند زندگی کنند و مجاز به زندگی باشند. آنان دلبخواهی مفاهیم متضادی را با اشکال قبلی و طبیعی شان تعریف کردند. بطوری که بترتیب و بطرز جبران ناپذیری به دین، فرهنگ، اخلاق ، تاریخ و روانشناسی معناهای جدیدی در تناقض با ارزش و معناهای قبلی و طبیعی شان دادند و آنها را وارونه کردند. ما با این پدیدهها دوباره و آنهم در شکل و ابعاد گسترش یافته ای بصورت المثنا و کُپی روبرو هستیم. کلیسای مسیحی ، البته برخلاف "قوم برگزیدگان" از هرگونه داعیه خود ویژگی و اصالت صرفنظر کرده است. از این رو یهودیان آن قوم پُر از فراز و نشیب تاریخ جهانی هستند. بطوری که در روند بعدی چنان تاثیرغلطی بر بشریت گذاشتند که حتا مومن مسیحی نیز خود را ضد یهودی حس میکند. بی آنکه بداند خودش آخرین مرحلۀ نتایج یهودیت است. من در کتاب " تبار شناسی اخلاق" برای نخستین بار تضاد مفهومی میان "اخلاق والا" و "اخلاق کینه توزی" را از منظر روان شناختی تشریح کرده ام تا نشان دهم که دومی علیه و در نفی اولی سر هم بندی شده است. در حالی که دومی چیزی جز اخلاق یهودی – مسیحی نیست. برای آن که به همه چیز نه بگوید و نفی کند؛ یعنی هر آنچه حرکت بالنده زندگی است یا آرامش و صفا و یا قدرت و زیبایی است و برای انسان تائیدیه وجودی خود را مهیا میسازد. تمامی این نعمتها را آن غریزۀ کینه ورزی که در این میانه زیرکتر و نابغه تر شده بایستی به جهان اُخروی حواله داده باشد. در حالی که در این دنیا هر تاکید و تائید زندگانی همچون امر شرّ و پلشت باید تلقی شود و قابل سرزنش باشد. با ارزیابی روانشناسانه میشود گفت که مردمان یهودی در قیاس با سایرین دارای قویترین نیرو برای زندگی هستند که شرایط را تحمل کرده و داوطلبانه و طبق هوشی زیرکانه در خدمت راز بقای خود به تمامی غرایز تباه کننده خوشآمد گفته اند. گرچه آن غرایز زیر سیطره شان نرفته ولی باعث قدرتی شده که در برابر و علیه "این دنیا" دوام بیاورند. یهودیان نسخۀ متقابل هرگونه تباهی و از شکل افتادگی اند. زیرا هرگونه تباهی را تا سرحد توهم متصور میگردند. آنان با نبوغ عالی بازیگری پخته به خود این امکان را بخشیده اند که پیشرو جنبش تباهی قرار بگیرند؛ آنهم در مسیحیت پولس تا از مریدان ایشان جماعتی بسازند که قویتر از هر حزب و دسته ای باشد که به زندگی آری میگوید. تباهی برای یهودیت و مسیحیت همانا سازندۀ نوعی انسان از لون کشیش و روحانی ست که ابزاری جز بیمار ساختن پیروان ندارد و مفاهیمی چون خیر و شرّ و درست و غلط را بر عکس به کار میبندد. کارکرد و استفادهای که هم برای زندگی خطرناک است و هم در معنایی به جهان افترا و تهمت میزند". ![]() |