عصر نو
www.asre-nou.net

سوما جایاچاندرا

سه راه

ترجمه علی اصغر راشدان
Sat 27 06 2026

( ژانر: درام )
با یک سه راهی روبرو که شدید، دنبال شاخه بگردید.

شاخه را گم کرده و به پائین یک شکاف عمیق خیره شده بودیم. حرف نزدن با یکدیگر، کمک‌مان نمی کرد. بعد از شب فرهنگی پرشوری که دیگر شرکت ‌کننده ها در اردو برگزار کرده بودند، توی چادرمان، سر این‌که از کدام بطری آب بنوشیم، باهم دعوا کرده‌بودیم. تاق توق مان آنقدر بلند بود که اهالی اردوگاه، سر صبحانه پوزخند های بامزه تحویلم دادند.

کوه‌پیمائیمان چیز خاصی نبود، قبلا و در طول بیست سال ازدواجمان خیلی انجام داده بودیم. بعد از ترک تنها بچه مان و رفتن به کالج، احتمالا تمرینی بود. مثل همیشه، بالاگرفتن مقولات به شدت نامنتظره بود و مثل معمول، در جمع دیگران تنها ماندیم.

بعد از صبحانه، شصت نفر ازما پائین تپه ماندند. کاپیتانِ سفر گزارش داد که یک پسر قبیله‌ای محلی، تحویل مان داده شده که هر نهر بالای تپه را می‌شناسد. تنها بخشی از آن گفتگو در ذهنم مانده- مزاحم زندگی جنگل نشوید و تمامتان را بالای پته می بینم. ونیز باید گفته باشد- توی مسیر به یک چند راه که برخوردید، راهی را انتخاب کنید که گروه آزمایشی یک شاخه کوچک گذاشته.

به عنوان یک صف شروع کردیم، اما کوهنورد‌هائی که جوان، یا با تجربه بودند یا فقط دل‌هاشان از ما روشن‌تر بود، با سرعت از کنارمان گذشتند. گاهی اوقات، در حالی که روی مسیری پوشیده از برگ‌های پراکنده و نمناک از شبنم، لیز می‌خوردیم، بوته‌های مقاوم به بدن‌هامان برخورد می‌کردند. باید یک یا دو شاخه در طرف دیگر سه راهی انشعاب دیده باشیم که ما را به اینجا هدایت کرده، ترجیح دادم به شریک خاموشم اخطار نکنم. خواستم به اشتباه دیدگاهش که پی می‌برد، صورت برافروخته از شرمش را تماشا کنم. فکر کردم انتقام شیرینی می‌شود.

اما حالا، خیلی مطمئن نیستم.
یکدیگر را می‌پائیم. علیرغم نسیم سرد صبحگاهی، عرق میکند. چوب دستی‌ام را روی شن‌ها می‌کوبم و وسعت آن سوی شکاف را ارزیابی میکنم. تپه‌های سبز گات‌های غربی آنجا می‌درخشند، بی‌تفاوت به فرد رنج آور خیره شده به آنها. برخلاف پیش‌بینی هواشناسی، آسمان پوشیده از ابراست. بطری‌ها را از کوله پشتیهای سنگین مان بیرون می کشیم و آب مزمزه میکنیم. تصمیم میگیرم سکوت را بشکنم.

" اوپز! فکر می‌کنم جهت رو اشتباه انتخاب کردیم. "

صورتش گل می‌اندازد.

یک نوار انرژی‌زا در‌آوردم و بدون تعارف جویدم. می‌دانم که برای او یک پرچم قرمز است. حتی در دوره‌های خصومت پس از رویارویی‌های نهایی، همیشه اول یک جنتلمن است، مثلاً این چوبی را که از لای سنگ‌های کف مسیر بالا آورده بود، به من تعارف کرد تا به عنوان عصای کوهنوردی استفاده کنم. در صورتی که این فاصله را روی جاده سفر کرده‌باشم که یک فاحشه‌ی نهائی باشم، باید به بهترین شکل ممکن ازش استفاده کنم.

گرچه چشم انداز دیدنی و جذاب است. در هر زمان دیگر، برای پست کردن به رسانه‌های عمومی، باید چند عکس سلفی می‌گرفتم. در چند لحظه ابرها انگار تیره تر می شوند. تقلا‌هاش را در پذیرش اشتباه و عقب‌نشینی و شکست ش در هدایت جریان را احساس می‌کنم.

با شور و شوقی اغراق‌آمیز، دست‌هام را می‌چرخانم :

" به هر‌حال، از وقتی این‌جائیم، باید مقداری وقت گذرونده و چشم انداز‌هائی رو دیده باشیم. "

بدون برداشتن نگاهش از افق" بگذار برگردیم عقب. باید هنوزم بتونیم قاتی دیگرون بشیم. "

این است، مردی که حالا‌شده. هر‌ پیشنهادی می‌کنم، ناامیدانه و در بیهودگی، درست نقطه ی مقابلش را عمل می‌کند. حسابی مطمئنم که یک مرتبه در صف پراکنده‌ی کوهنورد‌ها گم شده بودیم و حداقل نیم ساعت در یکی از مسیرهای سه راهی اشتباهی، پیش رفته بودیم. هیچ راهی نیست که بتوانیم به دیگران بپیوندیم.

" نه، من فکر می‌کنم می‌خوام یه مدتی این‌جا استراحت کنم."

کوله بارم را روی زمین رها کردم و روی تخته سنگی بیرون زده، افتادم.

گوش‌هاش قرمز شدند. مدت یک ثانیه وحشت می‌کنم که ممکن است ترکم کند و برگردد عقب و سه راهی. درعوض، سنگی بر میدارد و به هوا پرت می‌کند و می‌گیرد و تکرار می‌کند. توی کف دستش می گرداند، نقاشی می‌کند:

" ممکنه بارون بیاد، تو هیچ‌وقت نمی‌دونی. "

شروع می‌کنم به لذت بردن از این قضیه. دقیقا شروع نمی‌کند به دنبال کردن من، اما منم پشت سرنمی‌گذارد و نمی‌ر‌ود. روی برآمدگی تخته سنگ دراز می‌شوم.

" اون اوکیه. اتفاقیم که بیفته، چیز بدی نمی‌شه. "

گذاشتم چیزی را بگوید که دوباره پشیمان می شد، می‌توانم تائید کنم که می‌تواند یک بار و برای همیشه، منطق‌اپذیر باشد.اما طرف شکاف سنگ پرت می‌کند و ساکت می‌ماند. دقایق نزدیک می خزند. بعد چیز دیگری بالا می‌خزد.

یک پیتون از میان سنگ‌ها!

من نزدیک جنگل‌ها بزرگ شده‌م، روی این حساب، نشانه‌گیری یک مار، هرازگاهی، برام تازگی نداشت، اما این یکی، همان‌طور که نزدیک می‌خزد، بی‌انتها به نظر می‌رسد. چشم‌های شکافدار‌ش تو چشم‌هام خیره که می‌شود، لرزشی از ستون فقراتم پائین می‌دود. احتمالا اراده کرده‌‌م که بیاید، همان‌طور که دوست داشته م وجودم در اثر رو به رو شدن با یک مار پیتون، بدتر شود.

پیتون نزدیکتر می خزد. یخ میزنم. ذهنم مات می‌شود.

ناگهان، چوب از دستم ربوده شده و بین من و مسیر پیتون قرار گرفته‌بود. پیتون جهت حرکتش را تغییر می‌دهد، تو مسیر سرعت می‌گیرد و زیر بوته‌های کنار مسیر ناپدید می‌شود. من در میان دست‌های مرد هستم که انداختن خود بین من و پیتون را انتخاب کرده، باید براش فوق العاده بوده باشد که در هیچ جا غیر از شهر، زندگی نکرده.

زمزمه می‌کنم " تو باید می‌گذاشتی که داشته باشمش. "

دست‌هاش سردند و قلبش می‌تبد.

" آره، ممکنه، باید داشته باشمش. اما...ما هنوز باید برگردیم به سه راه. "

از این قضیه متنفرم که هنوز هم نمی‌گوید چقدر دوستم دارد، یا از این که به‌هم صدمه زده، متاسف است. اما خوشحالم که زنده م تا یک روز دیگر مبارزه و نقطه نظرم را اصلاح کنم. کوله بارم را بر می‌دارم، چوب را جا می‌گذارم و در کنارش راه می‌افتم...

_________________________________________________

سوما جایاچاندرا، معلم است و با خانواده‌ش در هند زندگی می‌کند. یک آواره است و می‌نویسد تا انسانیت که با اعمال به ظاهر تصادفی مهربانی و بی‌‌رحمی شکل گرفته را درک کند. هیچ پاسخی که پیدا نمی‌کند، آرامش را در هرس کردن گیاهان آپارتمانی و غذا دادن به گربه‌های ولگرد، به دست می‌آورد.