فوتبال، مردم و ایدئولوژی در ایران
شادی جمعی در میدان دولت، سرمایه و رسانه
Thu 25 06 2026
الف. کیوان
فوتبال را نمیتوان فقط به عنوان یک ورزش فهمید. در جامعهای مانند ایران، فوتبال در نقطهای قرار میگیرد که مردم، دولت، سرمایه، رسانه، هویت ملی، میل جمعی به شادی و آرزوی تغییر جایگاه اجتماعی با یکدیگر تلاقی میکنند. همین جایگاه است که فوتبال را از بسیاری از ورزشهای دیگر جدا میسازد. فوتبال فقط بازی یازده نفر در برابر یازده نفر نیست؛ شکلی از تجربهی جمعی است که از کوچه، مدرسه، زمین خاکی و محله آغاز میشود، اما در سطح ملی به پرچم، سرود، ورزشگاه، تلویزیون، تبلیغات، دولت و سیاست گره میخورد.
فوتبال از یک سو به مردم تعلق دارد. میلیونها نفر آن را بازی کردهاند، دیدهاند، با آن خاطره ساختهاند، شادی کردهاند، شکست خوردهاند و بخشی از زندگی عاطفی خود را با آن پیوند زدهاند. علاقه به فوتبال صرفا محصول تبلیغات نیست. نمیتوان گفت مردم فقط به دلیل فریب خوردن فوتبال را دوست دارند. چنین نگاهی هم سادهانگارانه است و هم تحقیرآمیز. فوتبال برای بسیاری از مردم، به ویژه در جامعهای گرفتار فشار اقتصادی، اضطراب سیاسی، فرسودگی اجتماعی و محدودیت فضاهای شادی، یکی از معدود میدانهای باقیمانده برای تجربهی جمعی هیجان، تعلق و رهایی کوتاه از سنگینی زندگی روزمره است.
اما همین علاقهی واقعی میتواند وارد سازوکار قدرت شود. دولت، رسانه، سرمایه و نهادهای رسمی میکوشند فوتبال را به زبان خود ترجمه کنند. پیروزی ورزشی میتواند نشانهی وحدت ملی معرفی شود. شادی مردم میتواند به حساب نظم موجود نوشته شود. شکستها میتوانند در چارچوب مطلوب رسانهای توضیح داده شوند. چهرههای فوتبالی میتوانند در تبلیغات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مصرف شوند. در این نقطه، فوتبال دیگر فقط ورزش نیست، بلکه به میدان تولید معنا و بازتولید ایدئولوژی تبدیل میشود.
ایدئولوژی در فوتبال همیشه به شکل شعار مستقیم ظاهر نمیشود. گاهی هیچ پیام آشکاری وجود ندارد، اما خود تصویر، زبان، احساس و معناگذاری کار خود را انجام میدهد. وقتی تیم ملی به عنوان تصویر فشردهی کشور نمایش داده میشود، وقتی پیراهن تیم ملی به نماد تعلق عمومی تبدیل میشود، وقتی رسانه از غرور ملی، غیرت، آبرو و همه با هم سخن میگوید، فوتبال از سطح ورزش فراتر میرود. در اینجا معنا نه فقط از راه گفتار رسمی، بلکه از راه خاطره، هیجان، بدن، تصویر، موسیقی، گزارش و لحظههای مشترک ساخته میشود.
در جامعهی طبقاتی، تولید معنا از مناسبات مادی جدا نیست. همان نیروهایی که بر اقتصاد، رسانه، نهادهای رسمی و بازار اثر میگذارند، در شکل دادن به تصویر عمومی از شادی، موفقیت، ملت و قهرمان نیز نقش دارند. فوتبال از این جهت میدان مهمی است، زیرا برخلاف بسیاری از عرصههای رسمی سیاست، از راه میل و علاقه وارد زندگی مردم میشود. مردم به فوتبال نزدیک میشوند، چون در آن خاطره، هیجان، تعلق و شادی مییابند. دولت و سرمایه نیز دقیقا به همین دلیل فوتبال را رها نمیکنند، زیرا فوتبال چیزی را در اختیار دارد که هیچ دستگاه رسمی به تنهایی نمیتواند تولید کند: پیوند عاطفی تودهای.
تفاوت فوتبال با بسیاری از ورزشهای دیگر از همین جا آغاز میشود. فوتبال به امکانات پیچیده نیاز ندارد. یک توپ، یک فضای خالی، چند نفر و میل به بازی کافی است. به همین دلیل فوتبال از پایین جامعه رشد میکند. کودک طبقهی کارگر، نوجوان حاشیهنشین، مهاجر، دانشآموز، جوان بیکار، کارمند، دانشجو و لایههای میانی شهری، همه میتوانند به شکلی با فوتبال ارتباط بگیرند. برخی آن را بازی میکنند، برخی تماشا میکنند، برخی با تیمی خاطره دارند، و برخی با ستارهای همذاتپنداری میکنند. این گستردگی اجتماعی در بسیاری از ورزشها وجود ندارد.
فوتبال همچنین رسانهایترین ورزش است. ساختار آن برای بازنمایی عمومی بسیار مناسب است: نود دقیقه، گل، پیروزی، شکست، اشتباه داوری، قهرمان، ضدقهرمان، اشک، شادی، حذف، موفقیت و بازگشت. فوتبال به آسانی به مادهای برای گفتوگوی عمومی تبدیل میشود. رسانه نیز دقیقا به چنین مادهای نیاز دارد. از همین رو، فوتبال فقط در زمین بازی جریان ندارد. در تلویزیون، شبکههای اجتماعی، کافهها، خانهها، تاکسیها، محل کار و گفتوگوهای روزمره ادامه پیدا میکند. همین استمرار، فوتبال را به یکی از مهمترین فضاهای تولید معنا تبدیل میکند.
در ایران، این رسانهای بودن اهمیت بیشتری پیدا میکند. رسانهی رسمی از فوتبال فقط گزارش مسابقه نمیسازد، بلکه برای پیروزی، شکست، شادی، سکوت، اعتراض، حاشیه و حتی حضور تماشاگران معنا تولید میکند. تیم ملی در چنین فضایی صرفا تیم ورزشی نیست، بلکه صحنهای است که در آن تصویر رسمی از کشور، مردم، وحدت و تعلق ملی بازسازی میشود. هر مسابقهی مهم میتواند به لحظهای برای معناگذاری عمومی تبدیل شود؛ لحظهای که در آن فوتبال از زمین بازی جدا میشود و به نشانهای از وضعیت کشور تبدیل میگردد.
فوتبال در سطح ملی، شکل فشردهای از بازنمایی کشور است. پیروزی یک ورزشکار در رشتهای دیگر میتواند مهم باشد، اما تیم ملی فوتبال معمولا معنای گستردهتری پیدا میکند. تیم ملی قرار است کشور را در قالب یک بدن واحد نمایش دهد. پرچم، سرود، پیراهن، مسابقهی بینالمللی و گزارش رسانهای دست به دست هم میدهند تا فوتبال به صحنهای برای تصویرسازی از ملت تبدیل شود. همین ظرفیت است که دولتها را نسبت به فوتبال حساس میکند. دولتی که شاید نسبت به بسیاری از ورزشها توجهی محدود داشته باشد، نمیتواند نسبت به فوتبال بیتفاوت بماند، زیرا فوتبال با احساس جمعی مردم پیوند دارد.
اما این پیوند همیشه آرام و یکدست نیست. مردم در نسبت خود با فوتبال یک کل همگون نیستند. بخشی از مردم فوتبال را هنوز جدا از حکومت میفهمند و آن را به خاطره، کودکی، محله، رفاقت و شادی جمعی پیوند میزنند. بخشی دیگر فوتبال رسمی را بخشی از نمایش قدرت میبینند و از آن فاصله میگیرند. گروهی نیز میان این دو موقعیت قرار دارند: فوتبال را دوست دارند، اما از مصادرهی آن توسط نظم سیاسی و رسانهای ناراضیاند. این چندگانگی نشانهی سردرگمی مردم نیست، بلکه بازتاب تضاد واقعی فوتبال در جامعهای بحرانزده است.
در چنین چارچوبی، بازیکن فوتبال را نیز نباید فقط به عنوان یک فرد منفرد تحلیل کرد. فوتبالیست حرفهای محصول ساختاری پیچیده است. او از یک سو میتواند از دل محلههای فقیر، خانوادههای فرودست یا مناطق کمامکانات آمده باشد. فوتبال برای بسیاری از بازیکنان راهی برای خروج از محرومیت، کسب منزلت، دیده شدن و تغییر جایگاه اجتماعی بوده است. از سوی دیگر، فوتبالیست مشهور به سرعت وارد شبکهای از پول، قرارداد، رسانه، تبلیغات، باشگاه، فدراسیون، نهادهای رسمی و انتظارات عمومی میشود. او دیگر فقط یک بازیکن نیست، بلکه چهرهای عمومی است که سخن گفتن، سکوت کردن، حضور یافتن یا فاصله گرفتنش معنا پیدا میکند.
از فوتبالیست نمیتوان انتظار داشت که حتما نقشی انقلابی بر عهده بگیرد. چنین انتظاری بیش از آنکه تحلیلی باشد، اخلاقی و آرمانگرایانه است. در جامعهای که میلیونها نفر در موقعیتهای مختلف کار و زندگی میکنند، از کارمندان و مدیران تا صاحبان مشاغل آزاد و کارگرانی که در کارخانههای دولتی و خصوصی کار میکنند، هیچ موقعیت اجتماعی به خودی خود آگاهی انقلابی تولید نمیکند. انسانها در دل مناسباتی زندگی میکنند که در آن معاش، ترس، وابستگی، رقابت، خانواده، امنیت شغلی، رسانه، عادت و نبود سازمانیابی سیاسی بر رفتار آنان اثر میگذارد. فوتبالیست نیز بیرون از این مناسبات نیست.
تفاوت فوتبالیست با بسیاری از افراد دیگر در انقلابی بودن یا نبودن او نیست، بلکه در جایگاه عمومی و رسانهای اوست. فوتبالیست حرفهای، به ویژه در سطح ملی، تنها یک نیروی کار ورزشی نیست. او به چهرهای نمادین تبدیل میشود. از همین رو، رفتار او بیش از رفتار یک فرد عادی دیده و تفسیر میشود. این جایگاه نباید به مطالبهی سادهانگارانهی قهرمانی سیاسی تبدیل شود، اما نمیتوان انکار کرد که در دورههای بحران، سکوت، حضور، شادی یا فاصلهگیری او معنایی اجتماعی پیدا میکند.
پس فوتبالیست نه کاملا بیرون از مردم است، نه کاملا یکی با مردم. نه میتوان او را صرفا قربانی ساختار دانست، نه میتوان او را مرکز قدرت تصور کرد. جایگاه او میان مردم، سرمایه، رسانه و دولت شکل میگیرد. هرچه شهرت، ثروت و نفوذ او بیشتر میشود، موقعیت اجتماعی او نیز تغییر میکند. بازیکن جوانی که تازه وارد فوتبال حرفهای شده، با ستارهای که سرمایه، رسانه، رابطه و نفوذ گسترده دارد، در یک سطح قرار نمیگیرد. تحلیل عینی یعنی دیدن همین تفاوتها، نه صدور حکم کلی دربارهی همهی فوتبالیستها.
در فوتبال ایران، این جایگاه دوگانه روشنتر دیده میشود. از یک سو، بسیاری از بازیکنان از مسیرهایی برخاستهاند که برای بخش بزرگی از جامعه قابل فهم است: محله، فقر، رقابت سخت، خانوادهی معمولی، آرزوی دیده شدن و تلاش برای بیرون آمدن از محدودیت. از سوی دیگر، فوتبال حرفهای آنان را وارد جهانی میکند که با قراردادهای بزرگ، باشگاههای پرنفوذ، رسانه، تبلیغات، شبکههای مدیریتی و رابطه با نهادهای رسمی پیوند دارد. همین جابهجایی موقعیت است که فوتبالیست را به چهرهای اجتماعی تبدیل میکند؛ چهرهای که دیگر فقط با توانایی ورزشی تعریف نمیشود.
یکی از تصویرهای نیرومندی که فوتبال بازتولید میکند، امکان موفقیت فردی از دل فقر و محرومیت است. فوتبال بارها نشان میدهد که جوانی از دل محله، حاشیه و محدودیت میتواند با استعداد، تلاش و بدن ورزیده، جایگاه اجتماعی خود را تغییر دهد. این تصویر در مواردی واقعی است و به همین دلیل اثرگذار میشود. اما وقتی به الگوی عمومی موفقیت تبدیل شود، نابرابریهای ساختاری را پنهان میکند. فقر، تبعیض منطقهای، فساد در باشگاهها، رابطهمحوری، نبود امکانات و حذف هزاران استعداد دیگر در سایه قرار میگیرد. در نهایت، جامعه چنین میشنود: اگر تلاش کنی، میتوانی جایگاه خود را تغییر دهی. آنچه کمتر گفته میشود این است که چرا اکثریت، با وجود تلاش، هرگز چنین امکانی پیدا نمیکنند.
باشگاههای بزرگ نیز در این میان فقط نهادهای ورزشی نیستند. فوتبال حرفهای در ایران در شبکهای از دولت، نهادهای عمومی، سرمایهی شبهدولتی، تبلیغات، رسانه و مدیریت سیاسی قرار دارد. باشگاه میتواند برای هوادار محل عشق، خاطره و تعلق باشد، اما در سطح ساختاری، به بودجه، مالکیت، مدیریت، رانت، بدهی، تبلیغات و قدرت وصل است. این تضاد، فوتبال باشگاهی را نیز دوگانه میکند: از پایین، باشگاه میتواند زبان هواداری، شهر، محله و خاطره باشد؛ از بالا، میتواند بخشی از شبکهی اقتصاد سیاسی ورزش و نمایش عمومی قدرت باشد.
فوتبال در بسیاری از جوامع با تصویر خاصی از مرد بودن پیوند خورده است؛ تصویری که قدرت، جنگندگی، غیرت، تحمل درد، تحقیر ضعف، دفاع از آبرو و گاهی خشونت کلامی یا بدنی را ارزشمند جلوه میدهد. این تصویر میتواند در ظاهر ورزشی باشد، اما در عمل به فرهنگ عمومی راه پیدا میکند. زبان گزارشگر، شعار هوادار، تصویر قهرمان، بدن ورزشکار و بازنمایی شکست و پیروزی، همه میتوانند نوعی مردانگی مسلط را بازتولید کنند.
در ایران، این موضوع اهمیت بیشتری دارد، زیرا فوتبال رسمی برای مدت طولانی فضایی عمدتا مردانه بوده و حضور زنان در آن با محدودیت، تنش و کنترل همراه شده است. مسئلهی حضور زنان در ورزشگاهها نشان میدهد که فوتبال فقط ورزش نیست، بلکه به بدن، جنسیت، فضا، قانون، امنیت و حق حضور عمومی گره خورده است. ورزشگاه در این معنا فقط محل تماشای مسابقه نیست؛ فضایی است که در آن دربارهی اینکه چه کسانی حق حضور، صدا، شادی و مشارکت عمومی دارند، کشمکش شکل میگیرد.
ورزشگاه همچنین یکی از مهمترین مکانهای فشرده شدن تضادهای اجتماعی است. در آن شادی جمعی، خشم، شعار، طبقه، جنسیت، امنیت، رسانه و کنترل همزمان حضور دارند. ورزشگاه میتواند محل تخلیهی هیجان باشد، اما میتواند محل مراقبت، نظمدهی و کنترل نیز باشد. میتواند فضای تعلق هواداری باشد، اما میتواند مرزهای حذف و محدودیت را نیز آشکار کند. همین ویژگی است که ورزشگاه را از یک فضای ورزشی ساده فراتر میبرد و به صحنهای اجتماعی تبدیل میکند.
در سطحی دیگر، فوتبال با مصرف و ستارهسازی پیوند دارد. فوتبالیست مدرن فقط ورزشکار نیست، برند است. بدن او، لباس او، ماشین او، سبک زندگی او، صفحات مجازی او و قراردادهای تبلیغاتی او بخشی از تولید معنا هستند. مردم فقط مسابقه را تماشا نمیکنند، بلکه سبک زندگی ستاره را نیز مصرف میکنند. اینجا سرمایه از راه فوتبال وارد تخیل مردم میشود. فوتبال به مردم تصویری از موفقیت، ثروت، شهرت و عبور فردی از وضعیت جمعی نشان میدهد. در جامعهای که امکانهای واقعی پیشرفت برای بسیاری محدود است، این تصویر قدرت زیادی پیدا میکند.
اما شاید مهمترین شکل معناگذاری رسمی در فوتبال، ادعای بیطرفی سیاسی باشد. جملهی «ورزش را سیاسی نکنید» در ظاهر آرام و منطقی به نظر میرسد، اما خود این جمله بخشی از سیاست است. وقتی دولت از فوتبال برای نمایش وحدت استفاده میکند، وقتی رسانهی رسمی پیروزی ورزشی را به حساب کشور و نظم سیاسی مینویسد، وقتی فدراسیون، باشگاه و سرمایه در ساختار رسمی تنیدهاند، دیگر فوتبال از سیاست جدا نیست. با این حال، زمانی که مردم یا بازیکنان دربارهی فقر، سرکوب، تبعیض یا رنج اجتماعی سخن میگویند، ناگهان گفته میشود ورزش سیاسی نشود. به بیان دیگر، سیاست رسمی مجاز است، اما سیاست مردم نامجاز میشود.
در ایران، این مسئله شکل آشکارتری پیدا میکند. فوتبال رسمی نه بیرون از دولت ایستاده و نه کاملا درون مردم حل شده است. باشگاههای بزرگ، فدراسیون، رسانههای ورزشی، تبلیغات، اسپانسرها و نهادهای رسمی، هرکدام به شکلی در ساختار قدرت و اقتصاد سیاسی کشور قرار دارند. همین وضعیت باعث میشود فوتبال همزمان دو معنا پیدا کند. از پایین، فوتبال بخشی از زندگی مردم، شادی، رفاقت، خاطره و آرزوست. از بالا، فوتبال میتواند ابزار مدیریت احساسات عمومی، نمایش وحدت، عادیسازی بحران و تولید تصویر مطلوب از کشور باشد.
اینجاست که تحلیل دیالکتیکی اهمیت پیدا میکند. فوتبال نه ذاتا رهاییبخش است، نه ذاتا ابزار سلطه. فوتبال میدانی است که در آن نیروهای متضاد عمل میکنند. دولت میخواهد فوتبال را به نظم رسمی پیوند بزند. سرمایه میخواهد آن را به کالا و بازار تبدیل کند. رسانه میخواهد آن را قابل بازنمایی و قابل مصرف کند. مردم میخواهند در آن شادی، تعلق، خاطره و گاهی اعتراض پیدا کنند. فوتبالیست نیز در میان این نیروها حرکت میکند. نه آزاد مطلق است، نه بیاختیار مطلق.
از همین زاویه، نسبت مردم با فوتبالیستها نیز باید تاریخی و مشخص فهمیده شود. در دورهای ممکن است مردم تیم ملی را نمایندهی خود بدانند. در دورهای دیگر، همان تیم میتواند برای بخشی از جامعه به نماد فاصله، سکوت یا نمایش رسمی تبدیل شود. این تغییر، تناقض سطحی نیست، بلکه بازتاب تغییر شرایط اجتماعی و سیاسی است. وقتی جامعه در وضعیت عادیتری قرار دارد، فوتبال میتواند بیشتر به عنوان شادی عمومی تجربه شود. اما وقتی بحران سیاسی، سرکوب، فقر و شکاف اجتماعی عمیق میشود، همان فوتبال بار معنایی دیگری پیدا میکند. سکوت فوتبالیست، حضور او در کنار قدرت، شادی او، مصاحبهی او یا حتی بیطرفی ظاهری او دیگر خنثی فهمیده نمیشود.
از دل این تحلیل، تکلیف مردم با فوتبال به صورت یک حکم ساده روشن نمیشود. نه میتوان گفت فوتبال را باید رها کرد، نه میتوان گفت باید آن را بیچون و چرا پذیرفت. مردم نیز یکدست نیستند و نسبتشان با فوتبال، بسته به تجربهی طبقاتی، جنسیتی، نسلی، سیاسی و عاطفی آنان، متفاوت است. آنچه میتوان گفت این است که فوتبال را باید آگاهانهتر دید: پیروزی ورزشی را نباید نشانهی رضایت سیاسی گرفت، شادی جمعی را نباید به حساب نظم موجود نوشت، تیم ملی را نباید بیواسطه با مردم یا حکومت یکی دانست، و فوتبالیست را نباید به جای نیروهای سیاسی، اجتماعی و سازمانیافته نشاند. فوتبال میتواند دوست داشته شود، اما نباید از نقد اجتماعی معاف شود.
با این همه، نباید این وضعیت را به نفرت از فوتبال یا تحقیر مردم فروکاست. مردم به شادی نیاز دارند. جامعهای که زیر فشار مداوم زندگی میکند، نمیتواند فقط با سیاست زنده بماند. فوتبال برای بسیاری از مردم لحظهای از نفس کشیدن است. اما درست به همین دلیل باید آن را نقد کرد، چون هر چیزی که به زندگی عاطفی مردم نزدیکتر باشد، امکان مصادرهی ایدئولوژیک بیشتری نیز دارد. اگر فوتبال شادی واقعی تولید نمیکرد، قدرت نیز نمیتوانست آن را تا این اندازه به خدمت بگیرد.
نتیجه این است که فوتبال در ایران را باید به عنوان میدان فشردهی تضادها فهمید. در فوتبال، مردم حضور دارند، اما قدرت نیز حضور دارد. شادی واقعی وجود دارد، اما امکان مصادرهی شادی نیز وجود دارد. تعلق ملی وجود دارد، اما ملیگرایی رسمی نیز از همین تعلق تغذیه میکند. تغییر جایگاه اجتماعی برای برخی ممکن میشود، اما همین امکان محدود میتواند نابرابری ساختاری را پنهان کند. فوتبالیست میتواند از دل مردم آمده باشد، اما در ادامه به چهرهای در شبکهی سرمایه، رسانه و دولت تبدیل شود. ایدئولوژی نیز دقیقا در همین نقطه عمل میکند: در تبدیل تجربههای واقعی مردم به معناهایی که نظم موجود بتواند از آن استفاده کند.
بنابراین پرسش اصلی این نیست که مردم باید فوتبال را رها کنند یا نه. چنین پرسشی بیش از حد ساده است. مسئله این است که مردم چگونه میتوانند نسبت خود را با فوتبال آگاهانهتر کنند. فوتبال را میتوان دوست داشت، اما آن را از نقد معاف نکرد. میتوان شادی جمعی را فهمید، اما مصادرهی آن را ندید گرفت. میتوان استعداد فوتبالیست را دید، اما جایگاه اجتماعی و سیاسی او را نیز تحلیل کرد. میتوان تیم، خاطره و بازی را از آن مردم دانست، اما اجازه نداد دولت، سرمایه و رسانه همهی معنای آن را تعیین کنند.
فوتبال از آن جا اهمیت دارد که یکی از روشنترین میدانهای ورود ایدئولوژی به زندگی روزمره است. نه با زبان خشک سیاست، بلکه با گل، اشک، شکست، هیجان، سرود، پیراهن، ستاره و خاطره. به همین دلیل، تحلیل فوتبال فقط تحلیل ورزش نیست، تحلیل جامعه است؛ جامعهای که در آن مردم به شادی نیاز دارند، دولت به مشروعیت، سرمایه به بازار، و رسانه به تولید معنا. ایدئولوژی نیز درست در همین پیوندها عمل میکند و میکوشد این نیروهای پراکنده را در چارچوب نظم موجود معنا کند.