مترجم:
همپای اسطوره پوشکین، اسطوره لرمانتوف، شاید درخشانترین پدیده از نوع خود در فرهنگ روسیه باشد، دست کم اگر آثار کلاسیک روسی دوران طلایی را در نظر بگیریم. مانند هر اسطوره تبارمندی، این خود نمایانگر یک مفهوم، الگویی از شخصیت انسان است و ساختار، ویژگیهای درونی، برنامه عمل، سوژههای همپیوسته زندگی و سرنوشت آن را پیش بینی میکند. لرمانتوف شاعر- مبارز، فرزند بزرگ روسیه ، سرزنش گر استبداد و آثارش بهمثابه یک دمکرات انقلابی، پیشگام جنبش انقلابی و آزادیبخش روسیه بود.
*************
در پاییز ۱۸۳۹، بلینسکی به ن. وی. استانکویچ، که در خارج از کشور زندگی میکرد، اطلاع داد که: «استعدادی نو و توانا در روسیه - لرمانتوف - ظهور کرده است». در تأیید این سخنان، او شعر «سه نخل» را به طور کامل بازنویسی کرد و افزود: «چه تصویرسازیای! - همه چیز را پیش روی خود میبینید، و وقتی آن را دیدید، هرگز آن را فراموشاش نخواهید کرد! چه تصویرسازی، موسیقیایی، نیرو و صلابتی در هر بیت، به گونه ای جداگانه نهفته است!»(1) سال بعد، بلینسکی در نامهای به و. پ. بوتکین، با اشتیاق اشعار دیگری از لرمانتوف («در لحظهای دشوار از زندگی»، «هم کسل کننده و هم غم انگیز») را نقل کرد و نوشت: «... گفتنش وحشتناک است، اما به نظر من این مرد جوان سومین شاعر روس در حال آماده شدن است و پوشکین بدون وارث نمرده است». (2) بلینسکی حق داشت: لرمانتوف واقعاً جانشین شایستهای برای پوشکین بود؛ اما عبارت «گفتنش وحشتناک است» نیز پیشگویانه بود: لرمانتوف پیش از رسیدن به سن ۲۷ سالگی درگذشت و به سختی توانست مجموعهای از اشعار و رمان «قهرمان عصر ما» را در طول زندگیاش منتشر کند. برای هر متفکر معاصر روشن بود که این مرگ، به همان اندازه مرگ پوشکین پیشامدی ناگهانی نبود. بر پایه گفته و. ک. کوچلبکر این پیامد تاریخی فاجعه دسامبر بود - "ساعت های مرگبار". سالهای دهه ۳۰ نه تنها برای نسلی که در انجمنهای مخفی و قیام ۱۴ دسامبر شرکت داشتند، بلکه برای کسانی که از آن پیروی کردند نیز سرنوشتساز بود. هرتسن نوشت: "ما همگی برای شرکت در ۱۴ دسامبر خیلی جوان بودیم. ما که با این روز بزرگ بیدار شده بودیم ، تنها اعدامها و تبعیدها را دیدیم". ما که ناگزیر به سکوت و نگه داشتن اشکهایمان بودیم، آموختیم که در خود فرو رویم و اندیشه هایمان را بپرورانیم - و چه افکاری! اینها دیگر ایدههای لیبرالیسم روشنگرانه، ایدههای پیشرفت نبودند - آنها شک و تردید، انکار، افکاری پر از خشم بودند. لرمانتوف که به این احساسات خوی گرفته بود، نمیتوانست رستگاری را – آنگونه که پوشکین یافت- در غزلسرایی بیابد. اندیشهای شجاعانه و اندوهگین همواره بر پیشانی او سایه افکنده است؛ این اندیشه در تمامی اشعار او میدرخشند. این اندیشه ای انتزاعی نیست که بکوشد خود را با گلهای شعر بیارایید؛ نه، تفکر لرمانتوف شعر اوست، رنج اوست، قدرت اوست(3). این واژگان، کم و بیش، جایگزین اعترافات گمشده خود لرمانتوف برای ما میشوند. ما نه خاطرات روزانه او را داریم، نه بیشتر نامههایش را، نه نامههایی از دوستانش به او، و نه حتی یادمان هایی به اندازه کافی کامل و اساسی. نامهها چه بسا نابود شدهاند و دوستانش یادبودی ننوشتهاند، چون حقیقت را نمی شد گفت. حتی نزدیکترین دوست لرمانتوف، س. آ. رائوسکی، سکوت کرد. چنان شد که ما داده های بسیار اندکی در باره لرمانتوف داریم و سیمای تاریخی او در تخیل زندگینامهنویسان و پژوهشگران ادبی به روش های گوناگون، بسته به گرایشهای ایدئولوژیک گوناگون، نگاشته شده است. منابع واقعی و در حقیقت تنها منبع برای درک تاریخی از زندگی و آثار لرمانتوف، مقالات و نامههای بلینسکی و همچنین گفته های هرتسن باید در نظر گرفته شوند. این معاصران معنای واقعی سخنان، رفتار و مرگ او را درک کردند.
شاعر دمیتری ونوویتینوف به گفته هرتسن، نمیتوانست در «فضای نو روسیه» زندگی کند: او در سال ۱۸۲۷ درگذشت- «که توسط جامعه در سن بیست و دو سالگی کشته شد». هرتسن در ادامه مینویسد: «برای تنفس هوای این دوران شوم، باید خلق و خوی دیگری داشت؛ باید از کودکی خود را با این باد تند و پیاپی سازوگار و هماهنگ می کرد ، باید به تردیدهای حلنشدنی، به تلخترین حقایق، به ضعف های خود، به توهینهای روزانه خوی می گرفت؛ باید از حساسترین دوران کودکی نیاز بود، خوی پنهان کردن هر آنچه روح را آزار میداد، در خود پرورش می داد و نه تنها چیزی از آنچه در درونش نهفته بود را از دست ندهد، بلکه برعکس، اجازه میداد هر آنچه در دل نهفته بود، در خشمی خاموش به بلوغ برسد. باید میتوانست از روی عشق نفرت بورزد، بخاطر انسانیت متنفر بود، باید غرور بیمرز و زیادی داشته باشد تا بتواند سر خود را بالا بگیرد، در حالی که دستها و پاهایش زنجیر شده است» (۴). همه اینها کاملاً در مورد لرمانتوف صدق میکند، که هرتسن درباره او میگوید: «او کاملاً به نسل ما تعلق دارد». لرمانتوف از کودکی ناگزیر بود شاهد یک درام خانوادگی باشد که ریشههای آن تا به امروز مرموز مانده است. پدر لرمانتوف، یوری پتروویچ، یک اشرافزاده کوچک، در ارتش خدمت میکرد و در سپاه دانشجویان افسری در سن پترزبورگ آموزشگر بود. در سال ۱۸۱۱، زمانی که تنها ۲۴ سال داشت، گویا به دلیل بیماری بازنشسته شد و به ملک کوچک خود، کروپوتوو (در استان تولا، منطقه یفرموفسکی) رفت. در همان نزدیکی، ملک آرسنیفها، واسیلیفسکویه، قرار داشت که بیوه الیزاوتا الکسیونا آرسنیفوا و دخترش، ماریا میخائیلوونا، در آنجا زندگی میکردند. آشنایی آنها با وجود مخالفت مادرش که این ازدواج را نابرابر میدانست، به ازدواج ختم شد. آرسنیفوا از خانواده ثروتمند استولیپین بود که ارتباطات قابل توجهی در جامعه سطح بالا داشتند و یوری پتروویچ لرمانتوف یک "کاپیتان بازنشسته" و یک زمیندار کوچک بود. باید تصور کرد که این موضوع اساس اختلافات خانوادگی بود که بعدها به ویژه حاد شد. نشانههایی وجود دارند که نشان میدهند این ازدواج ناکام بوده است. لرمانتوف در شب ۲-۳ اکتبر (طبق تاریخ قدیمی) ۱۸۱۴ در مسکو متولد شد. در پایان سال، تمام خانواده به ملک مادربزرگش در پنزا، تارخانی (منطقه چمبارسکی، استان پنزا) نقل مکان کردند. در فوریه ۱۸۱۷، هنگامی که لرمانتوف کمی بیش از دو سال داشت، مادرش درگذشت. دلایل این مرگ زودهنگام ناشناخته است، اما مسلم است که این مرگ به دلیل برخی شرایط غمانگیز رخ داده است. این موضوع همچنین در شعر ۱۸۳۱ لرمانتوف، که شامل این ابیات است، مشهود است:
من فرزند رنجم.
پدرم تا واپسین لحظه هرگز روی آرامش ندید.
مادرم در حالی که اشک می ریخت، درگذشت.
نشانههایی وجود دارند که حتی پیش از مرگ مادر، پدر خانواده را رها کرده و جداگانه زندگی میکرده است. سخنان لرمانتوف، «من فرزند رنجم »، کاملاً معنادار است: بدیهی است که چیزی ناخوشایند در زندگی و رابطه والدینش وجود داشته است. یوری پتروویچ پس از مرگ همسرش میخواست پسرش را به کروپوتوو خود ببرد، اما مادربزرگش اعلام کرد که او را پیش خود نگه خواهد داشت. در تابستان ۱۸۱۷، م. م. اسپرانسکی، که آرسنیوا را از نزدیک میشناخت، به برادرش، آرکادی الکسیویچ استولیپین، نوشت: «نوع جدیدی از صلیب در انتظار الیزاوتا الکسیونا است: لرمانتوف پسرش را میخواهد، او به سختی موافقت کرد که او را دو سال دیگر نگه دارد. مردی عجیب و غریب و به گفته آنها، مردی نحیف» (۵). سپس مادربزرگ لرمانتوف وصیتنامهای تنظیم کرد که طبق آن تمام اموال منقول و غیرمنقول خود را به نوهاش واگذار کرد، اما به این شرط که نوهاش تا زمان رسیدن به سن قانونی با او ، تحت مراقبت و تربیت او زندگی کند - بدون هیچ گونه دخالتی از سوی پدر یا خانواده نزدیکش؛ در غیر این صورت، تمام اموال به خانواده استولیپین میرسید(۶). بدین ترتیب اختلاف درازمدتی بین پدر و مادربزرگش آغاز شد - اختلافی که لرمانتوف، وقتی به سن ۱۶ سالگی رسید، مجبور شد مستقیماً در آن شرکت کند. برخی از اشعار، و به ویژه نمایشنامههای ۱۸۳۰-۱۸۳۱، که آشکارا شرح حال او هستند، نشان میدهند که موقعیت او در میان طرفین متخاصم چقدر دردناک و دشوار بوده است. از نظر لرمانتوف جوان، پدرش شخصیتی رنجکشیده بود که نه تنها توسط مادربزرگش، بلکه توسط «دنیا» نیز به ناحق محکوم شده بود. این موضوع به وضوح در شعری که لرمانتوف پس از مرگ پدرش (در اکتبر ۱۸۳۱) سروده است، مشهود است در اینجا نه تنها به دشمنی خانوادگی، بلکه به «تبعیدی بودن پدر در وطن خویش» نیز اشارههایی میشود («سرنوشت وحشتناک پدر و پسر»). لرمانتوف میگوید:
خدا کند پایان کار(زندگی) تو نیز به آرامش پایان کار او باشد
کسی که عامل تمام عذاب های تو بود!
اما تو مرا خواهی بخشید!
آیا من در آن گناهکارم ،
که مردم میخواستند آتش الهی را که از گهواره، به حق آفریدگار، در روحم شعلهور بود خاموش کنند؟
این بر عهده من نیست که قضاوت کنم که آیا تو گناهکار هستی یا نه -
تو توسط دنیا محکوم شدهای. اما دنیا چیست؟
(اینها سطرهای شعری تأثیرگذاری از میخائیل لرمونتوف است که در سال ۱۸۳۱ سروده شد و به پدرش، یوری پتروویچ، تقدیم گردید. شاعر احترام عمیق خود را نسبت به دستاورد معنوی پدرش ابراز میکند و آرزوی همان وداع آرام و باوقار را دارد که برای پدرش، با وجود تمام سختیهایی که در زندگی متحمل شد، رخ داد. مترجم)
لرمانتوف خود این تراژدی خانوادگی را در نمایشنامه خود بنام «مردم و شورها» که در سال ۱۸۳۰ نوشته شده است، به روشنی به تصویر کشیده است - سالی که او ۱۶ ساله شد و احتمالاً مسئله سرپرستی پدر بر پسرش دوباره بوجود آمد. البته این تراژدی را نمیتوان به عنوان مطالب مستند بهره برد، اما ارتباط آن با مسئله پدر و مادربزرگ قابل انکار نیست. این موضوع نه تنها با اشارات معاصران به نمونههای اولیه نمایشنامه (گرومووا در نقش مادربزرگ، نیکولای میخائیلوویچ ولین در نقش پدر و غیره) بلکه با سخنان خود لرمانتوف در مقدمه تراژدی بعدیاش (۱۸۳۱)، «آدم عجیب» نیز مشهود است: «تصمیم گرفتهام یک رویداد واقعی را که مدتهاست مرا آزار میدهد و شاید در طول زندگیام همچنان مرا به خود مشغول کند، به تصویر بکشم. چهرههایی که من به تصویر کشیده ام، همگی از طبیعت گرفته شدهاند». این واژگان آشکارا به تراژدهای نخستین آن دوران نیز اشاره دارند. در آغاز تراژدی «مردان و زنان»، خدمتکار، داریا، حقایقی را بازگو میکند که باید به عنوان رویدادی واقعی پذیرفته شوند: «... من هنوز دختر بودم که ماریا دمیتریونا، دختر اشرافزاده ما، درگذشت و پسری از خود به جا گذاشت. همه دیوانهوار گریه میکردند - بانوی ما بیشتر از همه. سپس او درخواست کرد که با نوهاش، یوری نیکولاویچ، تنها بماند. در آغاز، پدر خودداری کرد، اما در نهایت او را راضی کردند و پسرش را رها کرد و به خانه اجدادیاش بازگشت. سرانجام، تصمیم گرفت پیش ما بیاید - و از سوی آدمهای خوب شایعاتی به ما رسیده بود که او یوری نیکولایویچ را از ما خواهد گرفت.
به همین دلیل است که آنها از آن زمان تاکنون با هم بگو مگو میکنند». خدمتکار ایوان به این موضوع پاسخ میدهد و آشکارا نظر خود لرمانتوف را بیان میکند: «خوب است که نیکولای میخائیلوویچ آنقدر مهربان است که بر غم مادر شوهرش ترحم کرد، و کس دیگری این کار را نمیکرد - و فرآورد اندیشه خود را رها نمیکرد». داریا با کلماتی پاسخ میدهد که لرمانتوف میتوانست از مادربزرگش بشنود: «دوست دارم ببینم چطور او را بزرگ میکند - خودش عملاً چیزی برای امرار معاش ندارد - «حتی اگر بزرگ شود و آدم مهمی هم شود، چطور ممکن است سالی چهار هزار روبل به او بدهد تا زبانهای مختلف را به او یاد بدهند»؟ قهرمان این تراژدی، دانشآموز یوری ولین، به دوستی که مدتهاست او را ندیده، از رنج روحیاش میگوید و از جمله چیزهای دیگری هم اضافه میکند: «...میدانی که مادر بزرگم، معلم خصوصیام، با پدرم دشمنی شدیدی دارد و همه چیز به گردن من میافتد». آنچه در ادامه میآید، دعوایی بین مادربزرگ و پدر است - یکی از دعواهایی که لرمانتوف شاهد آن بوده است: یوری ولین در مورد خودش میگوید: «من اینجا هستم - مثل طعمه، توسط دو فاتح تکهتکه شدهام، و هر کدام میخواهند آن را تصاحب کنند». همانندی این حقایق با جایگاه واقعی لرمانتوف در خانواده، از جمله موارد دیگر، توسط وصیتنامه پدرش (یا به عبارت دقیقتر، «دستورالعمل») که در ژانویه ۱۸۳۱ نوشته شده است، پذیرفته می شود. این وصیتنامه شامل سطور زیر خطاب به پسرش است: «دوست عزیزم، از تو به خاطر عشقت به من و توجه دلسوزانهات که توانستم متوجه آن شوم، سپاسگزارم، اگرچه از تسلی زندگی با تو محروم بودم. تو دلایل جدایی من از تو را میدانی و مطمئنم که مرا به خاطر آن سرزنش نخواهی کرد. من میخواستم ثروت تو را حفظ کنم، حتی با دردناکترین فقدان برای خودم، و خدا به من پاداش داده است، زیرا میبینم که چیزی از قلب تو و احترامت نسبت به خودم را از دست ندادهام». از تو میخواهم به مادربزرگت اطمینان دهید که من تمام اقدامات محتاطانهاش را در مورد تربیت و آموزش تو کاملاً تصدیق کردم و متأسفانه وقتی خلاف آن را دیدم، مجبور شدم سکوت کنم تا از نارضایتی اجتنابناپذیر جلوگیری کنم. به او بگویید که من همیشه بیعدالتی او نسبت به خودم را به شدت احساس میکردم و از اشتباهش پشیمان بودم، زیرا او به وضوح مرا به عنوان دشمن خود میدانست، در حالی که من آماده بودم او را با تمام وجودم، به عنوان مادر زنی که میپرستیدم، دوست داشته باشم »! (7).
صرف نظر از دلایل، علل، پیامدها و جزئیات این تراژدی خانوادگی که پس از مرگ مادرش (و شاید حتی زودتر) آغاز شد، یک چیز روشن و قطعی است: لرمانتوف حتی در کودکی دشواری وضعیت خانوادهاش را حس میکرد، به آن میاندیشید و رنج میبرد. در پاییز ۱۸۲۷، مادربزرگش به مسکو نقل مکان کرد و در سال ۱۸۲۸، لرمانتوف وارد مدرسه شبانهروزی نوبل در دانشگاه مسکو شد. در این زمان، او به شعر علاقه نشان داد و اشعاری سرود. پسرعموی وی، آ. پ. شان- گیری، که او نیز برای تحصیل به مسکو آورده شده بود، به یاد میآورد: «در اینجا برای نخستین بار شعر روسی را در آثار میشل دیدم - لومونوسف، درژاوین، دمیتریف، اوزروف، باتیوشکوف، کریلوف، ژوکوفسکی، کوزلوف و پوشکین؛ سپس میشل بندهای شعر « ک * * *آ » را برای من خواند؛ من به شدت کنجکاو شدم: واژه بند به چه معناست و چرا سه ستاره»؟(۸). نخستین آموزگار لرمانتوف در شعر، س. ای. رایچ، شاعر مشهور آن زمان بود که برای تدریس دروس عملی ادبیات به دانشآموزان مدرسه شبانهروزی نوبل دعوت شده بود. حتی پیش از این، رایچ رهبری یک حلقه ادبی را بر عهده داشت که شامل شاعران جوان (از جمله ف. آ. تایتچف، د. و. ونوویتینوف و س. پ. شویرف) میشد. به گفتهی او، «در اینجا، طبق زیباییشناسی رایج، آثار و ترجمههای اعضا از یونانی، لاتین، فارسی، عربی، انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی و به ندرت فرانسوی خوانده و مورد بحث قرار میگرفت» (9). رایچ در ادامه یادآوری میکند: «در سالهای پایانی وجود مدرسهی شبانهروزی نوبل تحت راهنمایی من، چندین نفر از جوانان وارد عرصهی ادبیات شدند، از جمله آقای لرمونتوف، استرومیلوف، کولاچفسکی، یاکوبوویچ و و. م. استرویف. طبق مقررات و. آ. ژوکوفسکی، انجمن دوستداران ادبیات روسیه را برای دانشآموزان مدرسهی شبانهروزی نوبل افتتاح کردم؛ هر هفته، شنبهها، آنها در یکی از طاقها که به عنوان اتاق من و کتابخانهی مدرسهی شبانهروزی بود، جمع میشدند». تا پایان سال ۱۸۲۹، لرمانتوف کمابیش ۴۰ شعر گردآوری کرده بود که آنها را در یک دفترچه ویژه به نام «اشعار کوچک. مسکو در سال ۱۸۲۹» بازنویسی کرد. این دفترچه با شعر «تقدیم» خطاب به دوستش م. آ. سابوروف آغاز میشود و با شعر «به یک دوست» خطاب به د. د. دورنوف پایان مییابد. ترکیب موضوعی این دفتر مدرسه، تا حدودی، مضامین اصلی اشعار غنایی و پخته آینده را از پیش تعیین میکند: در اینجا تفسیری تراژیک از موضوع عشق، موضوع ناپلئون و موضوع «شیطانگرایی» («شیطان من») و موضوع نا امیدی و سرخوردگی («باور کن، ناچیزی و آدم هیچ کاره بودن در این دنیا نعمتی است») و مضمون مبارزه با بردهداری («شکایتهای ترک») را ترسیم میکند. مضامین ناامیدی و مالیخولیا در اینجا نه به شیوهای مرثیهوار، بلکه با روحیهی تأمل اجتماعی- فلسفی بر سرنوشت نسل خود بسط یافتهاند. تلخیِ صورتبندیهای سیاسیِ گردآوریشده در شعر «شکایات ترک» نشان میدهد که لرمانتوف در این زمان از پیش با اشعار دکابریستها آشنا بوده و به نزدیکی ایدئولوژیکی خود با آنها پی برده است. طرح کلی شعر «اولگ» (۱۸۲۹) تحت تأثیر «اندیشه های» رایلیف نوشته شده است. اشعار و ابیات ۱۸۳۰، مضمون شاخص دکابریستها از نووگورود آزاد و مبارزهی تراژیک علیه استبداد («آخرین پسر آزادی») را به نمایش میگذارند. ارتباط با ایدهها و مضامین دکابریسم، که در اشعار اولیه لرمانتوف مشهود است، از جمله با شرایط ویژه خانوادگی توضیح داده میشود، که در نتیجه آنها چه بسا او از آغاز ۱۸۲۵-۱۸۲۶ از دکابریستها و سرنوشت آنها مطلع بوده است. دو برادر مادربزرگش، دیمیتری آلکسیویچ و آرکادی آلکسیویچ استولیپین، از نزدیک با جنبش دکابریست در ارتباط بودند و تنها به این دلیل که زودتر فوت کردند، آسیب ندیدند: آرکادی آلکسیویچ، دوست رایلیف، در بهار ۱۸۲۵، پیش از قیام، درگذشت و دیمیتری، دوست پستل، در ۳ ژانویه ۱۸۲۶، در دورهای از دستگیریهای شدید، ناگهان درگذشت. در طول بازجویی خود توسط کمیسیون تحقیق، ن. ا. بستوژف، دکابریست، شهادت داد که "سناتور فقید آ. ا. استولیپین انجمن مخفی را تأیید میکرد و بنابراین در شرایط کنونی با آن به درستی عمل میکرد". همچنین باید در نظر داشت که خانواده استولیپین با ن. س. موردوینوف در ارتباط بودند، کسی که دسامبریستها از او انتظار داشتند در صورت پیروزی عضو دولت موقت آینده شود. ا. ا. استولیپین با دختر ن. س. موردوینوف ازدواج کرده بود؛ در سال ۱۸۲۵، رایلیف شعری خطاب به استولیپین بیوه نوشت که در آن از فرزندان او سخن می گوید:
بگذار همشهریان آنها ببینند
که چگونه آمادهی فدا کردن خود برای سرزمین مادری هستند،
بگذار با روحی آتشین از دروغ متنفر باشند؛
بگذار آنها را در میان لشکر غولهای جوان ببینیم
در برابر وحشت مغروران،
و با جسارت می توانیم بگوییم: بدانید، پدرشان استولیپین و پدربزرگشان موردوینوف بود.
این شعر (در مجله «زنبور شمالی» در سال ۱۸۲۵) منتشر شد و لرمانتوف در آن زمان میتوانست آن را با افتخار بخواند: گذشته از همه اینها، او نیز از خانواده استولیپین بود. فقط کافی است تمام آشفتگیهایی را که خانواده استولیپین (از جمله مادربزرگ لرمانتوف) پس از ۱۴ دسامبر ۱۸۲۵ متحمل شدند، تصور کنید تا مطمئن شوید که این پسربچهی باهوش بلافاصله از این قیام، ایدههای دکابریستها و اعدامها و تبعیدها مطلع شد. مادربزرگش با برادرانش و خانوادههایشان صمیمی بود: پسر آ. آ. استولیپین، الکسی (که بعدها با نام مستعار مونگو شناخته شد)، از کودکی دوست لرمانتوف بود و لرمانتوف در تمام تابستان ۱۸۳۰ - همان تابستانی که در آن تعدادی شعر سیاسی، از جمله «پیشگویی» نوشت - با مادربزرگش در ملک د. آ. استولیپین، سردنیکوو (نزدیک مسکو) زندگی میکرد. در پاییز همان سال، او شعر «نووگورود» («پسران برفها، پسران اسلاوها») را سرود که گویی خطاب به دکابریستهای تبعیدی و نطفه شعر «آخرین پسر آزادی» بود. این اثر کاملاً با روحیه و سبک رایلیف نوشته شده است. رشد ایدئولوژیک لرمانتوف بدون شک تحت تأثیر وقایع سال ۱۸۲۵ و شکست متعاقب دسامبریستها قرار گرفت. اشاره به ۱۴ دسامبر در اثر ناتمام «قصه پریان برای کودکان» (۱۸۴۰) - در بندی که سن پترزبورگ را در شب توصیف میکند - از ویژگیهای بارز آن است:
ستونهای کاخهای خاموش، متفکرانه
همانند سایههایی در امتداد کرانهها انباشته شده بودند،
و در کف آبهای ایوانهای گرانیتیشان
پلههای پهن غرق در اب بودند؛
رویدادهای سرنوشتساز سالهای گذشته
امواج، ردپای والاروکو را شستند... (10)
این ردپاهای مرگبار در قلب جوانان انقلابی دهه ۱8۳۰ همچنان پاک نشده باقی ماند.
در زمان مرگ پوشکین نقطه عطف چشمگیری در زندگی لرمانتوف رخ داد. به گفته هرتسن، "شلیک تپانچهای که پوشکین را کشت، روح لرمانتوف را بیدار کرد" (آثار منتخب، ۱۹۳۷، صفحه ۴۰۴). لرمانتوف که از مرگ شاعر بزرگ ملی شوکه شده بود، اشعاری سرود که احساسات همه چهرههای مترقی آن زمان را بیان میکرد. به گفته یکی از معاصران، "بعید است که شعر تا به حال در روسیه چنین تأثیر عمیق و گستردهای گذاشته باشد." شعر "مرگ یک شاعر" در نسخههای بیشماری در سراسر کشور پخش شد. شاعر جوان با صراحتی برّنده و استوار، اشراف دربار و خود تزار را به عنوان گناه کاران واقعی پشت رویداد ناگواری که تازه آشکار شده بود، محکوم کرد. او انتقام عادلانهای را از جلادان آزادی پیشبینی کرد: «و شما خون پاک یک شاعر را با تمام خون سیاه خود نخواهید شست». همین که این اشعار جسورانه در کاخ منتشر شد، لرمانتوف بی درنگ دستگیر شد. در طول بازجوییها، او نویسندگی خود را انکار نکرد و در مورد اشعارش نوشت: «من نمیتوانستم از آنها دست بکشم... حقیقت همیشه هدف مقدس من بوده است». او در سفر به قفقاز، علاقهی زیادی به اشعار شفاهی مردمان کوهستان نشان داد و داستان پریان آذربایجانی «عاشق-غریب» (۱۸۳۷، منتشر شده در ۱۸۴۶) را نوشت. همه اینها کار لرمانتوف را پربارتر کرد و آشکارا در اشعار پختهاش که پس از بازگشت از تبعید (در سالهای ۱۸۳۸-۱۸۴۱) سروده شده بود، بازتاب یافت: «فراری» (منتشر شده در ۱۸۴۶)، «متسیری» (منتشر شده در ۱۸۴۰)، «اهریمن» (گزیدههایی از شعر، ۱۸۴۲، منتشر شده در ۱۸۵۶). لرمانتوف در طول اقامتش در قفقاز، بیشتر نقاشیهای خود، عمدتاً مناظر، را خلق کرد. نقاشیها و طراحیهای او مهارت آهنگسازی عالی و نگاه تیزبین هنرمندی را نشان میدهد که میدانست چگونه برجستهترین و شاخصترینها را بگونه ای انکار ناپذیر نمایان سازد. این ویژگیها در آثار جنگی بعدی لرمانتوف (۱۸۴۰) که با همکاری هنرمند گ. گ. گاگارین اجرا شدند و به درستی بخشهایی از عملیات نظامی در قفقاز را به تصویر میکشند، نیز وجود دارد. به دنبال درخواستهای پی در پی ای. ای. آرسنیوا و شاعر و. ای. ژوکوفسکی، لرمانتوف از قفقاز به هنگ گرودنو هوسار، مستقر در نزدیکی نووگورود، منتقل شد. در آوریل ۱۸۳۸، به او اجازه داده شد تا به پایتخت بازگردد و به هنگ گارد زندگی هوسار بپیوندد. محافل پیشرو جامعه روسیه اکنون لرمانتوف را به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان روسی، جانشین مستقیم ای. س. پوشکین و همراه ن. و. گوگول میدیدند. در سال ۱۸۳۸، «سرود تزار ایوان واسیلیویچ، اوپریچنیک جوان و تاجر جسور کلاشینکف» به چاپ رسید (بدون نام نویسنده)، که واکنش مشتاقانه و. گ. بلینسکی را برانگیخت. در سال ۱۸۳۹، پس از خواندن اشعار جدید لرمانتوف از جمله «سه نخل»، بلینسکی به ن. و. استانکویچ نوشت: «استعدادی جدید و قدرتمند در روسیه ظهور کرده است» (بلینسکی، نامهها، جلد ۱، ۱۹۱۴، صفحه ۳۳۹). این منتقد بزرگ با اشاره به «ترِک» و «لالایی قزاق» در نامهای به و. پ. بوتکین نوشت: «... گفتنش ترسناک است، اما به نظر من یک شاعر سوم روسی در این مرد جوان در حال شکلگیری است و پوشکین بدون وارث نمرده است» (همان، جلد ۲، صفحه ۳۱). با گذشت سالها، نگرش منفی شاعر نسبت به جامعه اشرافی عمیقتر شد؛ او رذایل این جامعه اشرافی که به طور فزایندهای با ساختار اجتماعی- سیاسی روسیه با هرگونه پیشرفتی خصومت دارد، را میدید. اشعار این دوره ("دوما"، ۱۸۳۹؛ "شاعر"، ۱۸۳۹؛ "کسلکننده و غمانگیز است..."، ۱۸۴۰؛ و دیگر اشعار) بازتابدهندهی تأملات دردناک لرمانتوف در مورد بیعملی مردم مترقی در مواجهه با ارتجاع سیاسی و تنهایی غمانگیز مردی آزادیخواه بود که مشتاق عمل و مبارزه در برابر محیطی خصمانه بود. در سالهای ۱۸۳۹-۴۰، بخشهایی از رمان "قهرمان عصر ما" در مجله "یادداشتهای میهنی" انتشار یافت. در سال ۱۸۴۰، این رمان به صورت جداگانه منتشر شد. به زودی، اولین مجموعه "اشعار" لرمانتوف بیرون آمد (۱۸۴۰). هر دو کتاب توسط بلینسکی بسیار مورد ستایش قرار گرفتند، که در چندین مقاله و نقد انتقادی، تفسیر عمیقی از آثار لرمانتوف ارائه داده شد. در فوریه ۱۸۴۰، نزاع و دوئلی بین لرمانتوف و پسر سفیر فرانسه در سن پترزبورگ، ای. بارانت، رخ داد؛ علت این نزاع، اختلاف بر سر عزت ملی روسها بود. این حادثه، که بیانگر مبارزه سیاسی پیرامون لرمانتوف بود، توسط دولت به عنوان بهانهای برای انتقامجویی علیه این شاعر خطرناک مورد استفاده قرار گرفت. یکی از آغازگران این انتقامجویی، سفیر بارانت بود که در تماس با رئیس ژاندارمها، آ. خروشچف بنکندورف، و وزیر امور خارجه، ک. و. نسلرود، سازماندهندگان آزار و اذیت و قتل آ. س. پوشکین، عمل کرد. با وجود بیاهمیت بودن این جرم، دادگاه نظامی، به دستور مستقیم تزار، لرمانتوف را به تبعید دوم به قفقاز محکوم کرد. همانطور که توسط محققان شوروی مشخص شده است، نیکلای اول شخصاً هنگ پیاده نظام تنگینسکی را که برای عملیات نظامی پیچیده و خطرناک آماده میشد، به عنوان محل تبعید منصوب کرد، واقعیتی که تزار از آن آگاه بود. یکی از نامههای او به همسرش حاوی این کلمات شوم است: «سفر خوبی داشته باشید، آقای لرمانتوف»! شعر لرمانتوف سرشار از احساسات مدنی و میهن دوستانه، در دورانی زاده شد که با جنگ میهنی ۱۸۱۲ آغاز شد. پیدایش جنبش آزادیبخش در روسیه، که در قیام دسامبریستها در سال ۱۸۲۵ به اوج خود رسید، شرارهای نیرومند به شکوفایی ادبیات روسیه زد. اشعار ای.آ.کریلف ، آ.س. پوشکین، آ.س. گریبایدوف بازتابگر فرآیندهای اساسی بود که در واقعیت اجتماعی روسیه در آن زمان رخ می دادند. لرمانتوف به عنوان ادامهدهنده سنتهای باشکوه دوران ادبی پیشین پدیدار شد. او که از نوادگان مستقیم پوشکین بود، به ندادهنده آرمانهای رهاییبخش جامعه روسیه تبدیل شد، یکی از نویسندگانی که آرمانهای مدنی والایی را به ادبیات روسیه به ارث گذاشت.
مفهوم «اهریمن»، که لرمانتوف در طول زندگی خود (از سال ۱۸۲۹) روی آن کار کرد، نیز در طول سالها تغییر کرد. صحنه تغییر کرد، جزئیات طرح داستان تغییر کرد، صحنه رمانتیک مرسوم جای خود را به تصاویر واقعی داد و با هر نسخه نوینی از شعر، ایده اصلی نویسنده به طور فزایندهای روشن شد: او تلاش کرد سیمایی خلق کند که نماد عطش آزادی، حس اعتراض و انکار باشد. این بدرستی همان چیزی است که «اهریمن» توسط معاصران مترقی لرمانتوف و مهمتر از همه بلینسکی درک میشد، که به گفته پ. و. آننکوف، در شعر «دفاعی آتشین از حق آزادی انسان» یافت. « اهریمن » یکی از مهمترین آثار لرمانتوف است، زیرا گرامیترین ایدههای شورشی او را در بر میگیرد. چهره ای شورشی، که در تمام اشعار لرمانتوف جریان دارد، سرشار از ویژگیهای عظیم است. تفسیر او بر «خصومت مغرورانه» نسبت به آسمان، عطش دانش و آزادی تأکید دارد، در حالی که عناصر خیالپردازی، که از ویژگیهای بسیاری از اسلاف این چهره در ادبیات جهان است، در جایگاه دوم قرار میگیرند. اهریمن لرمانتوف، قدرت درونی عظیم را با ناتوانی تراژیک، گرایش برتری بر تنهایی و پذیرش نیکی، و عدم امکان انجام آن ترکیب میکند. مبنای واقعی این برخورد دراماتیک در این واقعیت نهفته است که شاعر، که در دوران گذار پیش از مرحله نوینی از جنبش آزادیبخش زندگی میکرد، هنوز نیروهای اجتماعی را که بتوان در مبارزه برای آزادی بشر به آنها تکیه کرد، ندیده بود. او با شور و شوق به دنبال راهی برای خروج از تنهایی بود. پس از شکست قیام دسامبر، چهرههای مترقی هنوز اشکال نوینی از مبارزه را نیافته بودند و از راه هایی که به سوی مردم منتهی میشد، ناآگاه بودند.
لرمانتوف یکی از بزرگترین نمایندگان شعر رمانتیک انقلابی روسیه که همزمان به عنوان یک نویسنده رئالیست تکامل یافت و دقیقاً در مسیر رئالیسم بود. درک رمانتیک از واقعیت در بسیاری از آثار او به طور ارگانیک با معرفی گسترده مطالب زندگی واقعی، با گرایش پیوسته به درک جهان در جلوههای تاریخی ملموس آن، ترکیب شده بودند. تجسم لرمانتوف از مضامین رمانتیک نه با اشتیاق به طعم ملی عجیب و غریب یا سطحی (مانند بسیاری از رمانتیکهای غربی)، بلکه با تمایل به رخنه عمیق در زندگی واقعی مردم و آشکار کردن ویژگیهای شخصیت ملی همراه بود. عنصر واقعگرایانه پیوسته در آثار لرمانتوف ژرفتر میشد. پیش از این در رمان تاریخی اولیه "وادیم"، شخصیتپردازی کاملاً رمانتیک شخصیت اصلی با تصاویر صادقانه از قیام دهقانان، با تلاش برای آفرینش تصاویر واقعگرایانه از مردم و انتقال گفتار عامیانه ترکیب شده است. "مزرعه بورودینو" اولیه (1831، منتشر شده در 1860)، که به شیوهای رمانتیک و والا نوشته شده بود، سرشار از احساسات میهنپرستانه پر شور بود، در بلوغ خود (در شعر "بورودینو") به یک داستان عامیانه عمیقاً واقعگرایانه در باره یک نبرد تاریخی، شجاعت سربازان روسی، در باره وفاداری آنها به سرزمین پدری تبدیل شد. از سرچشمههای فولکلور شفاهی، بر اساس افسانهها و سرود تاریخی " تزار ایوان واسیلیویچ..." پدیدار شد که در آنها لرمانتوف آداب و رسوم خشن دورانی دور، تصویر باشکوه ایوان چهارم، "گویی از مس تراشیده شده است"، به قول بلینسکی، و چهره دراماتیک تاجر کلاشینکف را به تصویر میکشد. «سرود»ها به گونه ای نیرومند مضمون ویژه آثار لرمانتوف یعنی مبارزهی انسان برای حقوق، استقلال و کرامتش طنینانداز میشود....
در مسیر تکامل خود، لرمانتوف کلیشههای رمانتیکی را که آثار اولیهاش را آزار میدادند، حذف کرد و به قول خودش، بر «زرق و برق دروغین» و «زبان کرکننده» آنها غلبه کرد. لرمانتوف در شعر خود «روزنامهنگار، خواننده و نویسنده» (1840)، برنامه ادبیات واقعگرایانه را مطرح کرد که باید «زبانی ساده و صدای نجیب شور» را به دست آورد. لرمانتوف با پیروی از این اصل، با روی آوردن به مضامین معاصر، آثاری را در نظم و نثر یکی پس از دیگری خلق کرد که سنتهای واقعگرایانه پوشکین را ادامه میدادند. سادگی و دقت سبکی در رمان ناتمام «شاهزاده خانم لیگوفسکایا» (1836-1838، منتشر شده در 1882) که در آن یک مامور فقیر را شبیه به قهرمانان داستانهای سن پترزبورگ گوگول به تصویر میکشد و تلاش میکند تا تناقضات اجتماعی این شهر بزرگ را آشکار کند. تصویری صادقانه از زندگی روستایی در داستان منظوم «همسر خزانهدار تامبوف» (۱۸۳۸) و همچنین در شعر واقعگرایانه «ساشکا» (۱۸۳۹، منتشر شده در ۱۸۶۲) و جاهای دیگر، ارائه شده که فلاکت محیط اشرافی- بوروکراتیک را با لحنی طنزآمیز به تصویر میکشد. اوج روند واقعگرایانه در اشعار غنایی لرمانتوف شعر «سرزمین مادری» (۱۸۴۱) بود که گواهی بر اندیشه شاعر در گرایش به مردم، به روسیه دهقانی بود. لرمانتوف در تکامل ایدئولوژیک خود، از دسامبریستها فراتر رفت. به عقیده ن. ا. دوبرولیوبوف، او می دانست که «نجات از... مسیر نادرست تنها در مردم نهفته است» و این را با ابیات شگفتانگیز «سرزمین مادری» تأیید کرد. منتقدان انقلابی دموکرات، اشعار شورشی لرمانتوف را بسیار ارزشمند میدانستند، شاعری که «عشق به سرزمین پدری را به راستی، مقدس و عقلانی درک میکند» (ن. ا. دوبرولیوبوف، آثار کامل، جلد ۱، ۱۹۳۴، صفحه ۲۳۸).
رمان «قهرمان عصر ما» که سرشار از درونمایه عمیق اجتماعی بود و نقش برجسته ای در تکامل بعدی نثر روسی و جهانی ایفا کرد، پیروزی واقعی رئالیسم لرمانتوف رقم زد. لرمانتوف در رمان خود به عنوان استاد رئالیسم روانشناختی ظهور کرد؛ دستاوردهای او در آشکار کردن دنیای درونی انسان بعدها توسط لئو تولستوی به کار گرفته شد. لرمانتوف با ادامه خط ایدئولوژیک آغاز شده در "دوما" (اندیشه) [یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین شعرهای میخائیل لرمانتوف است که در سال ۱۸۳۸ سروده شد. این شعر یک مرثیه اجتماعی و انتقادی تند است که وضعیت و سرخوردگی نسل جوان اشراف روسیه در سده نوزده را به تصویر میکشد. مترجم]، چهرهای نمونه از یک انسان اندیشمند دهه 1830 خلق کرد. پچورین، که در پسزمینه گسترده جامعه معاصر به تصویر کشیده شده، دارای شخصیتی نیرومند و کوشا، هوشی تیزبین است و دارای گرایش بکارگیری «قدرتهای عظیم» خود در تلاشهای عملی است. اما دوران دشوار و ماندگار، اثری فراموشنشدنی بر او گذاشت. نویسنده بیرحمانه در قهرمان خود «تناقض بین عمق طبیعت خود و رقتانگیزی اعمالش» (و. گ. بلینسکی) را آشکار میکند و نشان میدهد که انرژیهای او چقدر بیثمر هدر میروند. ل. پچورین را به خاطر خودمحوری و بیتفاوتیاش نسبت به مردم محکوم میکند، مردمی که در رمان با انسانیت و خرد ساده لوحانه ماکسیم ماکسیمیچ، عشق ناب "بِلا" و احساسات صادقانهی" مِری" در تضاد هستند. در عین حال، لرمانتوف درک میکند که کاستیهای پچورین ناشی از شرایط اجتماعی- تاریخی دوران گذر است، زمانی که بهترین افراد نیروی انقلابی را که اعتراضشان به آن متکی خواهد بود، نمیدیدند و نمیتوانستند ببینند. لرمانتوف همچنین برتری قهرمان خود را بر محیط پیرامونش نشان میدهد، که پیش از هر چیز در این واقعیت نهفته است که خود پچورین از کاستیهای خود آگاه است و صمیمانه آنها را محکوم میکند. افشای آشکار تراژدی عمیق اخلاقی و اجتماعی پچورین، نقطه قوت رمان است که اهمیت اجتماعی آن را تعیین میکند. پختگی ایدئولوژیک و هنری لرمانتوف که در آستانه مرحله نوینی از رشد خلاقانه خود ایستاده بود، در شایستگیهای هنری والای این رمان – که در ترکیب بندی کامل آن، در تصویر سازی روان شناختی ظریف شخصیتها، زبان بی نظیر آن در دقت و خلوص ، در شعر بسیار واقعگرایانه آن بازتاب یافته است، مورد تحسین بزرگترین نویسندگان روسی - ل. ن. تولستوی، ای. پ. چخوف قرار گرفت که لرمانتوف را مربی خود میدانستند.
زندگی دشوار و کوتاه لرمانتوف در اوج خود کوتاه شد. شاعر بزرگ شورشی تنها شاهد مراحل نخستین جنبش اجتماعی مرتبط با بلینسکی بود و به این جنبش پیوست. ن. گ. چرنیشفسکی خاطرنشان کرد که همدردیهای لرمانتوف با تمام وجود به جریان جدید تعلق داشت و تنها به این دلیل که سالهای آخر عمر خود را در قفقاز گذراند، توانست در گفتگوهای دوستانه بلینسکی و دوستانش شرکت کند" (آثار کامل، جلد 3، 1947، صفحه 223). آثار لرمانتوف، که دوران اندیشه و روحیه انقلابی والا در شعر روسیه به پایان رساند، در مسیری نو تکامل یافت و راه را برای شکوفایی ادبیات دموکراتیک در دهه 1860 هموار کرد. (روحیه انقلابی والامرحله اولیه جنبش آزادیبخش در امپراتوری روسیه که مبتنی بر نمایندگان برجسته اشراف بودهسته تاریخی آن قیام دکابریستها در 14 (26) دسامبر 1825 بود که توسط افسران گارد در میدان سنا در سن پترزبورگ سازماندهی شد. مترجم).
اهمیت اشعار لرمانتوف در پاسخ آن به نیازهای مبرم جنبش آزادیبخش روسیه، الهامبخش نسلهای بسیاری از مبارزان انقلابی و ادبیات پیشرفته دهههای بعدی بود. شاعران پتراشفسکی، اعضای حلقه پیشگامان دهه ۱8۴۰، زیر نظر لرمانتوف آموزش دیدند و پیوندهای مستقیمی از لرمانتوف به اشعار عامیانه- میهنپرستانه ن. ا. نکراسوف، به نثر آی. اس. تورگنیف و ل. ن. تولستوی وجود دارد. چرنیشفسکی جوان با تحسین لرمانتوف و گوگول، در دفتر خاطرات خود نوشت که "آماده است جان و افتخار خود را برای آنها بدهد". جهانبینی دموکراتهای انقلابی روسیه توسط اشعار لرمانتوف شکل گرفت. این اشعار تأثیر ژرفی بر ادبیات بسیاری از مردم روسیه گذاشت؛ شاعران برجستهای مانند آ. تسرتلی و ای. چاوچاوادزه (گرجستان)، ک. ختاگوروف (اوستیا)، آ. ایساکیان (ارمنستان)، آ. توکومبایف (قرقیزستان) و دیگران زیر نظر لرمانتوف آموختند. شعر شوروی روسیه و بزرگترین نماینده آن، و.و. مایاکوفسکی، بهترین سنتهای آثار لرمانتوف را به ارث برد. در اتحاد جماهیر شوروی، آثار لرمانتوف به طور گسترده در دسترس توده مردم قرار گرفت و به زبانهای همه مردم اتحاد جماهیر شوروی ترجمه شد. آثار لرمانتوف در خارج از کشور با استقبال گستردهای روبرو شده است و آثار او به زبانهای زیادی ترجمه شدند.
نظر و. ای. لنین درباره لرمانتوف
ولادیمیر لنین آثار میخائیل لرمانتوف را به خاطر جسارت اندیشه، روح سرکش و بینش عمیق روانشناختیاش بسیار ارزشمند میدانست. نگرش لنین نسبت به لرمانتوف نشان دهنده علاقه پیوسته او به ادبیات کلاسیک روسیه است. آثار لرمانتوف همواره همراه لنین بودند: این آثار در کتابخانه خانگی اولیانوفها، در کتابخانههای کوچک لنین در دورههای تبعید سیاسی و مهاجرت او وجود داشتند. یکی از آخرین آثار جمعآوریشده برای کتابخانه کرملین او، کتاب «م. یو. لرمانتوف در خاطرات معاصران و نامههای او» نوشته س. وی. شووالوف (مسکو، ۱۹۲۳) بود .لنین از کودکی آثار لرمانتوف را میشناخت: ایلیا نیکولاویچ و ماریا الکساندرونا اولیانوف از تحسینکنندگان توانایی لرمانتوف بودند و بسیاری از اشعار او را از بر می دانستند. فرزندان آنها در کلاسهای متوسطه با لرمانتوف آشنا شدند، پیش از اینکه در دبیرستان درس ادبیات روسی را بخوانند (که شامل اشعار لرمانتوف برای از بر کردن در برنامه درسی بود)؛ خانواده لنین یک نسخه دو جلدی از آثار شاعر (1882) و گلچین «شاعران روسی در زندگینامهها و نمونهها» (1873) اثر ن. و. گربل را داشتند. علاقه لنین به لرمانتوف و ارزیابیهای او از آثارش از خاطرات ن. ک. کروپسکایا، که خودش لرمانتوف را به خوبی میشناخت، مشخص است؛ او در نامهای به م. ف. نیکولوا، پژوهشگر موزهی ال. در پیاتیگورسک (۱۹۳۸)، نوشت: «ولادیمیر ایلیچ لرمانتوف را دوست داشت، اما به نوعی «خودجوش». «چیزی که مرا جذب کرد چه بسا شجاعت و قدرت احساسی بود که در لرمانتوف بسیار زنده است» (لنین، و. ای.، دربارهی ادبیات و هنر، ۱۹۶۷، صفحه ۶۳۶). در سال ۱۸۹۸، کروپسکایا که در تبعید به نزد لنین آمده بود، جلدهایی از آثار ای. س. پوشکین، لرمانتوف و ن. ای. نکراسوف را با خود به روستای شوشنسکویه آورد؛ «ولادیمیر ایلیچ آنها را پیش تخت خود قرار میداد... و عصرها بارها و بارها آنها را میخواند».
لنین در مقالات خود، اغلب از ابیات یا اصطلاحات تمثیلی لرمانتوف در جدل با مخالفان ایدئولوژیک حزب و طبقه کارگر استفاده میکرد. در اثر خود «چه باید کرد؟» (۱۹۰۲)، او سخنان لرمانتوف را از آثار «دعا» (۱۸۳۹)، «و این خستهکننده و غمانگیز است» و «اهریمن» نقل میکند. عبارت «لحظهای دشوار در زندگی» («دعا») با تکامل فعالیتهای اعضای حزب در عرصه سیاسی مرتبط است؛ لنین با استفاده از عبارت «بدون سکان و بدون بادبان» از « اهریمن » برای توصیف وضعیت سیاسی روسیه، بیشکلی مواضع ایدئولوژیک «منتقدان مارکسیسم» را افشا میکند. لنین در آثار مختلف و در مناسبتهای گوناگون، عباراتی از شعر «روزنامهنگار، خواننده و نویسنده» (11) را نقل میکند. برای نمونه، در کتاب «یک گام به پیش، دو گام به پس» (۱۹۰۴)، جایی که «ایسکرای» جدید مورد انتقاد قرار میگیرد: «از چه کسی پرتره می کشند؟ این مکالمات را از کجا میشنوند؟» لنین در مقاله «گروه کاری در دومای دولتی» (۱۹۰۶)، که سیاستهای کادتها و عبارتپردازیها و گرایشات سیاسی آنها را افشا میکند، سرنوشت آینده آنها را با جمله پایانی «افکار» لرمانتوف به ما یادآوری میکند: «ببینید، آقایان کادت،... روزی فرا خواهد رسید، و نه چندان دور، که مردم شما را «با تمسخر تلخ پسری فریبخورده بر پدری یاوهگو» به یاد خواهند آورد.» (مجموعه آثار کامل، چاپ پنجم، جلد ۱۳، صفحه ۸۸). جایگزینی کلمه «هدر رفته» با «یاوهگویی» تأثیر طنزآمیز آن را افزایش میدهد. سطرهای «یاوهگوییهای رقتانگیز توجیه» (از شعر «مرگ یک شاعر»)، «اشارههای ظریف به آنچه هیچکس نمیداند» (از شعر «روزنامهنگار، خواننده و نویسنده»)، «اگر اینقدر غمانگیز نبود، همه اینها خندهدار میشد» (در برخی مقالات با کلمه آخر جایگزین «جدی» یا «شرمآور» - از شعر آ.اُ. اسمیرنوف که بارها در آثار مختلف استفاده شدهاند، نمونههای بارزی از بازاندیشی روزنامهنگارانه لنین در مورد عبارات قصار لرمانتوف هستند.
پس از انقلاب اکتبر، در قطعنامه شورای کمیسرهای خلق که توسط لنین در مورد ساخت بناهای یادبود برای «چهرههای بزرگ سوسیالیسم، انقلاب و غیره» (۱۹۱۸) امضا شد، در بخش «نویسندگان و شاعران»، نام لرمانتوف پس از تولستوی و داستایوفسکی، در رتبه سوم فهرست قرار گرفت. از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۰، ۱۹ نسخه از آثار لرمانتوف منتشر شد. طرح گورکی برای «نسخه کوتاه شدهای از آثار کلاسیک روسی» مورد تأیید و پشتیبانی لنین قرار گرفت؛ این طرح شامل آثار منتخب لرمانتوف در یک جلد بود (ویراستار، مقدمه و یادداشتهای آ. بلوک، برلین، ۱۹۲۱؛ منتشر شده توسط ز. ای. گرژبین). لنین در آخرین سال زندگی خود در گورکی، در طول یک بیماری سخت، به اشعار لرمانتوف از جمله شعر «رویا» روی آورد؛ نزدیکان او «... شنیدند که او «درههای داغستان» را میخواند» (اولیانوف د. ای.، خاطرات ولادیمیر ایلیچ، ۱۹۶۴، صفحه ۴۳).
--------------------
۱- و. گ. بلینسکی، آثار کامل، جلد یازدهم، انتشارات آکادمی علوم اتحاد جماهیر شوروی، مسکو، ۱۹۵۶، صفحات ۳۷۸، ۳۷۹.
۲. همان، صفحه ۴۴۱.
۳- آ. ای. هرتسن، مجموعه آثار در ۳۰ جلد، جلد هفتم، دوم، منتشر شده توسط آکادمی علوم اتحاد جماهیر شوروی، مسکو، ۱۹۵۶، صفحه ۲۲۵ («درباره توسعه ایدههای انقلابی در روسیه»، متن اصلی به زبان فرانسه).
۴- همان، صفحات ۲۲۳-۲۲۴.
۵ - «آرشیو روسیه»، ۱۸۷۰، شماره ۶، ستون ۱۱۳۶.
۶ - «میراث ادبی»، جلد ۴۵-۴۶، مسکو، ۱۹۴۸، صفحه ۶۳۵.
7- بولتن تاریخی، ۱۸۹۸، شماره ۱۰، صفحات ۳۹۵-۳۹۶.
8- مجله روسی ریویو، ۱۸۹۰، شماره ۸، صفحه ۷۲۷( یکی از قدیمیترین و معتبرترین مجلات علمی-پژوهشی در حوزه مطالعات روسیه است که به بررسی تاریخ، ادبیات، فرهنگ و جامعه این کشور میپردازد. مترجم).
9- کتاب دوست روسی، 1913، شماره 8، ص. 28.
10- تاکید از من.ب.اِ.
11- روزنامهنگار، خواننده و نویسنده »یک شعر-مانیفست برنامهای از م. یو. لرمونتوف، نوشته شده در سال ۱۸۴۰ (درست قبل از انتشار «قهرمان عصر ما)» در این نمایشنامه فلسفی، شاعر با زمانه خود وارد گفتگو میشود و درباره سرنوشت ادبیات و نقش خالق اثر تأمل میکند. ساختار اثر بر اساس برخورد سه موضع است:
روزنامهنگار
مظهر مطبوعات تجاری و فرصتطلب است. او از مطالعهی سرگرمکننده، مد و پذیرایی از عموم مردم سادهلوح حمایت میکند. برای او، ادبیات هنر نیست، بلکه یک کالا است.
خواننده
نمایندهی طبقهی مرفه جامعه است. او از زندگی سرخورده و بیحوصله است و در کتابها به دنبال گریزگاهی سبک میگردد. تفکر عمیق با او بیگانه است؛ او از نویسنده چیزهای عجیب و غریب، کنجکاوی و حواسپرتی از واقعیتهای تلخ را طلب میکند
نویسنده
صدای خود شاعر است. او در دیالوگها، انزجار عمیقی از ابتذال جامعهی اشرافی ابراز میکند. او از رقصیدن به ساز جمعیت و فروختن هدیهاش امتناع میکند. نویسنده متوجه است که کلمات اتهامآمیز و «آهنین» او جامعه را میترساند، اما رسالت پیامبرگونهی شاعر را وظیفهی مقدس خود میداند.
منابع:
آکادمی علوم اتحاد جماهیر شوروی .انستیتوی ادبیات روسی(خانه پوشکین)