رضا علامهزاده و «ماجراهای لنز و قلم»
Mon 22 06 2026
اسد سیف
تخیل ناب بخشی جداییناپذیر از هنر و ادبیات است. خیال؛ یعنی آن چیزی که واقعیت ندارد، ولی میتواند با آن درآمیزد و فراتر برود، همانا زایش هنر و ادبیات است.
وقتی به زندگی عزیز نازنینم، رضا علامهزاده مینگرم، خیالی ذهنم را به بازی میگیرد که تأثیری ژرف بر هستی او گذاشت. این خیال را همه ما به یاد داریم، خیالی که حال بخشی از تاریخ ماست، خیالی که نه با هنر و ادبیات، بلکه ریا و تزویر و دروغ درآمیخت، به تراژدی تبدیل شد و به خون نشست. حال، در اینجا، من میخواهم از زاویهای دیگر به آن بنگرم، اگرچه رضا خود به عنوان یک نویسنده و سینماگر، آن را پرانتزی در زندگی خود میداند. من اما میخواهم آن را به هستی تاریخی-اجتماعی کشوری گسترش دهم که ایران نام دارد.
جوانی را به یاد آورید شیفته سینما، عاشق هنر و ادبیات که ایستایی نمیشناسد. سراسر وجودش در این راستا در حال شکوفایی است. مینویسد، دوربین به دست میگیرد تا نوشتهها را به تصویرهایی سینمایی درآورد. میاموزد و میآموزد و سرشار از آموختن است. میکوشد خیالهای ذهن ناآرام خویش را به جان هنر بریزد، اما خود هدف خیالی دیگر میشود؛ هدف خیال ساواک.
دهه پنجاه را در ایران به یاد آورید: کشوری که قدرت حاکم در آن، میکوشد ابزار مدرن جهان را در اختیار بگیرد و در آرزوی قدرقدرتی، میخواهد بزرگترین قدرت نظامی منطقه نیز باشد. شعور قدرت حاکم از جهان مدرن، عشق به تکنیک و اسلحه بود. در این عشق آزادیهای فردی و اجتماعی و به همراه آن رفاه و عدالت اجتماعی را جایی نبود. رشد اقتصادی و پیشرفت اجتماعی در این سالها، همزمان بود با سرکوب تراژیک آزادیها. در نوسازی کشور بدون دمکراسی، با بسته بودن تمامیها راهها بود که انفجارهای اجتماعی نیز تولید شد.
جوانانی را در این سالها در نظر بیاورید و شور و شوقی که میکوشد صدا در صدای جهان افکند و همراه و همگام با دنیای مدرن راههای هستی را تجربه کند. جهان مدرن بی فکر مدرن راه به جایی نخواهد برد. در سالهای این دهه در واقع میبایست در یک فضای عمومی مدرن، در کافهها و سالنها، در دانشگاهها و مدارس، سخنرانیها و گفتوگوهایی نو و دورانساز پیش بروند و روزنامهها و مجامع ادبی سیاسی شکل بگیرند تا فکر مدرن و جهانی نو جایگزین سنتهای نیاکان گردد. اما به جای آن، در این جهان است که ساواک بیش از هر نهادی شکوفا میشود تا سانسورگر خلاقیتها و مانع هرگونه فرهنگ گفتوگو گردد. و در هیمن سانسورگریهاست که رضا علامهزاده نیز به بازیگر سناریویی تبدیل میشود که نویسنده آن ذهنیت کور ساواک است. این را نیز باید بگویم که در برابر خیال ناب در ادبیات و هنر خلاق، اینبار خیالی سطحی و به قول معروف کیچِ (kitsch) ساواک را شاهدیم.
رضا بیآنکه از چیزی باخبر باشد، بازداشت میشود. در زندان است که درمییابد، اسیر تخیل ساواک شده است. با بازیگرانی آشنا میشود که بسیاری از آنان را نمیشناسد. نه از سناریو خبر دارد و نه از پایان داستان آگاه است.
به زیر شلاق و شکنجه، نقشآفرینان این درام، با سناریویی روبرو میشوند که باید بپذیرند، بازیگر آن بودهاند. و جالب اینکه اینان خود هیچ نقشی در تدوین آن نداشتهاند. سناریونویس واقعی همانا ساواک بود.
آیا با شنیدن این داستان، رمان «محاکمه» فرانتس کافکا یادتان نمیآید؟:
نخستین جمله رمان «محاکمه» را حتما به یاد دارید: «کسی باید به یوزف ک. تهمت زده باشد، زیرا بیآنکه خطایی کرده باشد، صبح یک روز بازداشت شد.»
رمان با همین بازداشتِ بیدلیل آغاز میشود و بعد به شکلی کابوسوار ادامه مییابد. داستان دربارهٔ یوزف کا است؛ کارمند بانکی که صبح روز تولد سیسالگیاش با حضور دو مأمور در اتاقش روبهرو میشود. آنها به او میگویند بازداشت است، اما جرمش را توضیح نمیدهند.
در ادامهٔ داستان، یوزف کا هرچه بیشتر تلاش میکند بفهمد چه اتهامی دارد یا چگونه میتواند از خود دفاع کند، بیشتر در شبکهای از بوروکراسی، ابهام و تحقیر گرفتار میشود. کل رمان بر تجربهٔ اضطراب، بزهای بینام، و قدرتی ناشناس استوار است: نظامی که فرد را محاکمه میکند بیآنکه قانون یا جرم را روشن کند.
پایان داستان نیز تلخ و تکاندهنده است: در سالگرد همان روز، دو مرد میآیند و یوزف ک. را بیرون شهر میبرند. او تقریباً بیمقاومت همراهشان میرود و سرانجام کشته میشود، بیآنکه هرگز بداند چرا محاکمه شده بود.
فرانتس کافکا در این رمان، نوعی قدرت را نشان میدهد که چهره ندارد، اما همهجا حاضر است. این قدرت: قانون دارد، اما قانونش را به فرد نشان نمیدهد. اتهام میزند، اما جرم را اعلام نمیکند. روند اداری دارد، اما راه خروج از آن وجود ندارد.
به همین دلیل، بسیاری از متفکران قرن بیستم، از جمله هانا آرنت «محاکمه» را تصویری از انسان مدرن در برابر دستگاههای بینام قدرت میدانند: در برابر دولت، دادگاه، بوروکراسی، یا حتی نظامهای ایدئولوژیک.
نکتهٔ تکاندهنده این است که منطق این نظام نیز کمکم بر یوزف ک. تحمیل میشود. به جای آنکه بپرسد «چه حقی دارید؟»، بیشتر میپرسد «چگونه از خود دفاع کنم؟». یعنی فرد، حتی بیتقصیر، در برابر دستگاه قدرت احساس گناه میکند. این یکی از ژرفترین مضامین کافکاست.
حال همین داستان دارد در ایران برای رضا علامهزاده و دیگر بازداشتشدگان رخ میدهد.
رضا در کتاب «دستی در هنر، چشمی بر سیاست» مینویسد:
«صبح اول مهر...حدود ساعت یازده شیر نیما [پسرم] را دادم. تازه خوابش برده بود که زنگ زدند... در را که باز کردم، دو مرد جوان پشت در بودند که هر دو بارانیهایشان را روی بازویشان انداخته بودند... یکیشان کمی هلم داد به دالان و اسلحهای را که در دست داشت، از زیر بارانی نشانم داد...فهمیدم گرفتار شدهام.» رضا را به زندان اوین منتقل میکنند: «نزدیک به یکماه در دردناکترین دوران زندگی، با کف پای آش و لاش در بازداشتگاه اوین» به سر میبرد. او هنوز به پسرش فکر میکند که به وقت بازداشت اجازه ندادند تا به مادر او و یا همسایه، بازداشت خود و وضعیت او را اطلاع دهد.
رضا نه عضو گروهی بود و نه فعال در سیاست. در زندان و به زیر شکنجه است که میفهمد به عنوان عضوی از یک گروه دوازده نفره بازداشت شده است. او اما جز چند تن، اعضای این گروه را نمیشناسد. میگوید: آنان «به عنوان همپرونده با من در زندان بودند و باهم به دادگاه جنجالی مشترکی کشیده شدیم. حتا زندهیاد خسرو گلسرخی که در پیش از زندانی شدن اسم و رسمی در کیهان فرهنگی داشت را نمیشناختم و کمترین آشنایی با هیچکدام نداشتم...»
ساواک خواست از این داستان سراسر دروغ، که به عنوان گروگانگیری شهبانو و ولیعهد در رسانهها تبلیغ شد، داستانی به نفع خویش بسازد. در این راستا دادگاه را علنی اعلام کرد، با این امید که بازیگران در پی شکنجههایی جانفرسا، در برابر دوربین همان حرفهایی را تکرار خواهند کرد که ساواک آرزو داشت.
ادامه ماجرا اما آنسان به پیش نرفت که آرزوی ساواک بود. از این دادگاه خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان، در پی اعدام، به اسطوره بدل شدند. دیگران نیز هر یک به شکلی تراژدیک زندگی را در زندان پی گرفتند. در این میان رضا به اتهامی موهوم و به دور از واقعیت، محکوم شد که تا پایان زندگی، در زندان بماند.
آیا این داستان نیست؟ در آن تکرار محاکمه کافکا را در ایران نمیبینید؟ آیا این حادثه، تراژدی تاریخ معاصر ما نیست؟ آنکه قرار بود داستان و فیلمنامه بنویسد، در آغاز راه درازی که در پیش داشت، حال خود به شخصیتی در نمایشنامه و فیلمی تبدیل شده بود که ساواک برایش نوشته بود. این داستان مالیخولیایی و سراسر سطحی ساواک را متأسفانه تا کنون کسی موضوع داستان قرار نداده است.
فکر میکنید چند هزار نفر از جوانان کشور، از نویسندگان و هنرمندان جوان در چنین دامچاله مخوفی که ساواک در پهنه کشور تدارک دیده بود، از ادامه هستی خلاقانه بازماندند؟ متأسفانه هیچ آماری در این مورد نمیتوان ارایه داشت، اما اگر سخنرانیهای شبهای شعر انجمن گوته در تهران را در سال ۵۶ در عرصه سانسور از زبان نویسندگان و شاعران شنیده باشید، میتوانید به عمق فاجعهای پی ببرید که بر ما رفت. آیا فقر فرهنگی و ادبی ما زاده این موقعیت نیست؟ آیا انقلاب زاده همین ذهنیت کور حاکم بر سیاست کشور نبود؟
دور نرویم، رضا، هنرمند جوان کشورمان که در آغاز راه، به یک جایزه جهانی دست مییابد، بیآنکه دستش به آن جایزه برسد، سر از زندان درمیآورد. در این شکی ندارم که او در زندان هر روز سناریویی را در ذهن به فیلم تبدیل کرده است. در خوانش خاطرات رضا به صحنهای رسیدم که انگار صد سال تنهایی مارکز در شکلی دیگر جان گرفته بود. مینویسد:
«در بند ۶ زندان شماره يك قصر كه زندانيانِ با حبسهاى سنگين در آن بودند ظهرهاى تابستان وقتى دو ساعتى براى استراحت سکوت داده میشد، كارم اين بود كه لخت بشوم و با يك شلوار كوتاه در آفتاب سوزان تهران كنار ديوار بلند حياط دراز بکشم و كتاب بخوانم. در زندان قصر ورود كتابهاى مجاز در كشور اگر مستقيما كتابهاى سياسى یا "بودار" نمىبودند، آزاد بود و آدمى مثل من كه خورهى مطالعه در زمينه ادبيات بود، حتى با داشتن حبس ابد هرچه كم مىآورد، كتاب براى خواندن كم نمىآورد. قوهى تخيل و بلنداى آرزوى انسان هم كه در زندان اگر اوج نگیرد كاهش نمییابد!...»
آیا این خود فیلم نیست؟ دریغ و درد از اینهمه خاطراتِ زندان که متأسفانه هنوز، آنسان که باید، نه تنها در تاریخ، در تن رمانهای ما نیز جان نگرفتهاند.
رضا در آخرین کتاب خویش، بیآنکه بخواهد، از آغاز سایه بزرگ سانسور در زندگی هنری خویش میگوید که بر سرش سایه افکند. فیلمی را که با الهام از پیشنهادهای ساعدی برای کار پایاننامه تحصیلی تهیه کرده بود، بیش از یک بار اجازه اکران نمییابد. این سایه در تمامی آثارش در ایران، پیش و پس از انقلاب حاکم بود. «شط و شرجی»، ماهی سیاه کوچولو»، «شب ممتد»، «معادن ایران»، و «آببندان»، از جمله کارهای او است در عرصه مستندسازی که به نمایش درنیامدند.
و این سانسور حاکم، همانا زندگی ما بود. زندگی جوانانی که در سانسور رشد کردند، با افکار سانسورزده، جهانی را جستوجو کردند که در رؤیاهایشان خانه داشت. سانسور تنها رضا علامهزاده را از آفرینش بازنداشت، نسل ما را در فکر و در هستی فلج کرد و ما از جمله کسانی هستیم که شانس آورده، زنده ماندهایم. رضا در کتابش از دهها سوژه به عنوان «کارهای نشده» صحبت میکند که آرزوی ساختن فیلمی از آنها را در سر داشت. اما امکان ساختن برایش فراهم نمیشود.
رضا علامهزاده به نظرم هنرمندی است که به تمام معنای کلمه صیاد تابوهاست. آنکه تابو میشکند، میداند شکستن تابو نه تنها جسارت، آگاهی نیز نیاز دارد. من فقط به چند اشاره بسنده میکنم تا ارزشگذار کار کسی باشم که تابوشکن بوده است.
- «حرف بزن ترکمن» در شرایطی ساخته شد که کشور غرق شور انقلاب بود. ترکمنها از جمله خلقهایی در ایران بودند که پنداری همچون بلوچها جایی در تاریخ و هستی کشور نداشته و ندارند. آیا به یاد دارید سالهای پیش از انقلاب را که در خیابانهای تهران یک ترکمن و یا بلوچ دیده باشید؟ و یا در ادارهای کارمندی از آنان؟ من خود به یاد دارم که عده دانشجویان ترکمن در میان بیش از ده هزار نفر دانشجوی دانشگاه تبریز، که خود دانشجوی آن بودم، به پنج تن نیز نمیرسید. دانشجوی بلوچ اصلاً به یاد ندارم. رضا در حرف بزن ترکمن، به صدای آنان، به خواستها و امیدهایشان، بعدی کشوری بخشید. این اثر تنها یک مستند سینمایی نیست، بخشی از تاریخ ماست در پی انقلاب.
رضا علامهزاده به نظرم خود را، ذهن ناآرام و پرسشگر خویش را تکهتکه در تمامی آثارش پخش کرده است. او به زبان هنر، ما را به ماجراهایی میکشاند که سالها دغدغه ذهن و زندگی او بودهاند. انتخابهای او آگاهانه، سمتوسودار و بحثانگیز بوده و هستند. در هر اثرش میتوان گوشههایی از او، و همچنین ما را نیز یافت.
- رضا علامهزاده سه رمان نوشته است. نخستین اثر او با عنوان "تابستان تلخ" در سال ۱۳۷۶ منتشر شد. در این اثر برای نخستینبار شخصیتی همجنسگرا وارد ادبیات داستانی ما میشود. و این زمانی بود که همجنسگرا در فرهنگ ما فاقد هرگونه اعتبار انسانی بود. او در یکی از واپسین کارهایش نیز عشق همجنسگرایانه را در نمایشنامهای با عنوان «دو مرد» به صحنه میبرد.
- رضا علامهزاده برای نخستینبار ترورهای رژیم جمهوری اسلامی را در خارج از کشور، در فیلم "جنایت مقدس" مستند میکند. کار ارزشمند او به عنوان سندی ناب در تاریخ تبعید ایران ماندگار خواهد ماند.
- رضا علامهزاده برای نخستینبار از «تابوی ایرانی» سخن میگوید. به همین نام فیلمی میسازد از جنایتهای عظیمی که رژیم شاه و خمینی بر بهاییها روا داشته بودند. و در این میان شرمی نیز دامنگیر ما میشود که در دفاع از آزادیهای فردی و اجتماعی و دفاع از حقوق بشر هیچگاه نخواستیم جایی برای هموطنان بهایی خود در نظر بگیریم.
- رضا علامهزاده برای نخستینبار جنایتهای رژیم را در زندانها، مستند و نیمهمستند، در فیلم «با من از دریا بگو» بازمیآفریند.
- رضا علامهزاده برای نخستینبار مستندهایی میسازد از تجاوز در زندانهای جمهوری اسلامی.
- رضا علامهزاده در نمایشنامه «مصدق» دادخواه مصدق است در رنجی که بر او رفته است.
- رضا علامهزاده این روند کاری را در خارج از کشور، به دنبال روندی ادامه داده است که پیش از بازداشت در ایران، آغاز کرده بود. به یاد داشته باشیم که او در شمار نخستین کسانی بود که در دهه پنجاه، در مستند «آببندان» از ارزش محیط زیست میگوید و در «شب ممتد» از زندگی نابینایان.
من در اینجا قصد ندارم بیش از این از کارهای رضا بگویم، او خود در کتاب بسیار خواندنی «ماجراهای لنز و قلم» در این مورد نوشته است، ولی لازم میدانم که بگویم، آنچه او آفریده؛ از فیلم و نمایشنامه گرفته تا داستان و رمان، بخشی درخشان و جداییناپذیر از تاریخ هنر و ادبیات تبعید ایران است. و در همین راستا، بخشی از هستی اجتماعی تاریخ معاصر ایران.
زندگی رضا علامهزاده و آنچه که بر او رفت، با اینهمه کارهای ارزشمندی که به انجام رسانده، به نظر من، تراژدی بزرگ نویسنده و هنرمند است در کشوری که ایران نام دارد. با اینهمه؛ رضا شور و شوق نهفته در خود را با هوشمندی و سماجتی بیتا به آنجا رساند که امروز به جرئت میتوان گفت؛ این انسان تبعیدی، اعتبار هنر و ادبیات تبعید ماست.
با سپاس از این نازنین دوست عزیزی که رضا علامهزاده نام دارد.
*این متن از سوی من در جلسه "رونمایی" از کتاب «ماجراهای لنز و قلم» در تاریخ سیویکم ماه مه سال ۲۰۲۶، در شهر کلن ارایه شد.
|
|