عصر نو
www.asre-nou.net

امیرحسن چهل‌تن

دیگر نمی‌دانیم چه چیزی به سود ماست

به نقل از هفته نامه اشپیگل
Thu 18 06 2026



سرنگونی رژیم به‌طور قطعی شکست خورده است. اما در تهران، زندگی ما همچنان ادامه دارد. هر کس با دخالت آمریکا مخالفت کند، دوست حاکمان تلقی می‌شود.

این روزها زمان در تهران به کندی می‌گذرد. جدا از تبلیغات رسمی که بی‌وقفه آینده‌ای درخشان و در دسترس را به مردم وعده می‌دهد، وضعیت تعلیقی و بلاتکلیفی که همچنان در آن زندگی می‌کنیم، ما را عمیقاً فرسوده کرده است.

حتی خبر نزدیک‌تر شدن ایران و آمریکا و توافق بر سر تمدید آتش‌بس برای شصت روز دیگر نیز کمکی نمی‌کند. بارها وعده‌هایی داده شده و سپس پس گرفته شده‌اند.

دو ماه پس از پایان بمباران پایتخت، هنوز نمی‌توان گفت که زندگی روزمره در تهران به حالت عادی بازگشته است.

مدارس و دانشگاه‌ها همچنان تعطیل‌اند و هیچ نشانه‌ای از زمان بازگشایی آن‌ها وجود ندارد. میلیون‌ها دانش‌آموز و دانشجو در خانه مانده‌اند و نه تنها رفت‌وآمد روزانه در کلان‌شهر پانزده میلیونی تهران محدود شده، بلکه ناآرامی و نگرانی در خانواده‌ها نیز رو به افزایش است. مقام‌ها اگرچه امکان آموزش مجازی را فراهم کرده‌اند، اما به این موضوع توجه نکرده‌اند که بسیاری یا به اینترنت دسترسی ندارند یا ابزار مناسبی برای شرکت در کلاس‌ها در اختیارشان نیست.

دوستم رضا، که نویسنده کتاب‌های کودکان و نوجوانان است، روزبه‌روز بیشتر نگران می‌شود. دخترانش ــ یکی دانش‌آموز و دیگری دانشجو ــ احساس انزوا می‌کنند و زندگی روزمره در کنار همسالانشان را از دست داده‌اند.

آخرین بار، در جمع دوستانی که پیش‌تر تقریباً ماهی یک بار دور هم جمع می‌شدیم، درباره این نگرانی صحبت کردیم: یک هنرمند، یک شاعر، یک نویسنده، یک بازیگر تئاتر و ناشر من. سال‌ها بود که به نوبت در خانه یکی از ما ــ و عمداً نه در کافه ــ گرد هم می‌آمدیم. بخشی از لذت این دیدارها، شراب خانگی بسیار خوبی بود که تهیه می‌شد. مصرف الکل در اماکن عمومی ایران ممنوع است.

در ژانویه، این گردهمایی‌ها ناگهان متوقف شد؛ ابتدا به دلیل اعتراضاتی که به کشتار هزاران معترض در تهران و شهرهای دیگر انجامید و سپس به خاطر جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران. از آن زمان، تمام نخبگان فکری کشور در سکوت فرو رفته‌اند. این سکوت آن‌قدر مداوم و آشکار بوده که دست‌کم یک روزنامه‌نگار را واداشته تا در یادداشتی کوتاه بنویسد:

«باید صداهایی شنیده شوند که جامعه آن‌ها را می‌شناسد، به آن‌ها اعتماد دارد و به سخنانشان گوش می‌دهد.»

اما بسیاری از ما یا به حاشیه رانده شده‌ایم، یا منزوی شده‌ایم و یا حتی به زندان افتاده‌ایم.

نگرانی رضا درباره نسل جوان، نگرانی همه کسانی است که از این روند بیمناک‌اند و در میلیون‌ها دانش‌آموز و دانشجو آینده کشور را می‌بینند.

وقتی این بار دوباره یکدیگر را دیدیم، بیش از هر چیز درباره دوقطبی شدن جامعه سخن گفتیم. مسئله این نیست که مانند گذشته موافقان و مخالفان دخالت خارجی در ایران وجود دارند؛ بلکه مشکل اینجاست که موافقان دخالت، مخالفان حمله آمریکا را به‌طور خودکار طرفدار جمهوری اسلامی می‌دانند. هر کس علیه حمله استدلال کند، ابتدا باید از خود دفاع کند و تنها پس از آن می‌تواند وارد اصل بحث شود.

در این محافل، اینکه آمریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را سرنگون کند، نوعی شکست تلقی می‌شود. برخی حتی آرزو می‌کنند که «بن‌سلمانی ایرانی» ظهور کند؛ معادلی برای ولیعهد عربستان سعودی که گویا بتواند کشور را به سمت اصلاحات تدریجی سوق دهد.

در تهران، تعصب و پافشاری دگماتیک بر مواضع، بسیار رایج شده است. این امر همچنین ناشی از آن است که تصویر روشنی از اوضاع نداریم. هیچ پژوهش معتبر یا نظرسنجی قابل اعتمادی وجود ندارد که وضعیت جامعه را به‌درستی اندازه‌گیری کند. تنها چیزی که برای ما باقی مانده، برداشت‌هایی است که از شبکه‌های اجتماعی به دست می‌آوریم.

پس از کشتارهایی که حکومت در اوایل ژانویه مرتکب شد، خشم مردم چنان گسترده بود که امید به حمله نظامی کشورهای دیگر به ایران نیز فراگیر شد؛ و عجیب آن‌که این امید به آمریکا و اسرائیل معطوف بود، دو کشوری که خود سابقه‌ای طولانی از مداخلات خونین دارند.

این موضع عجیب را می‌توان با نفرت بی‌حد و حصر از جمهوری اسلامی توضیح داد. یکی از جامعه‌شناسان آن را «نفرتِ از سر استیصال» نامیده است. این نفرت حتی پس از جنگ هولناک با آمریکا و اسرائیل نیز باقی مانده، زیرا طی چهل‌وهفت سال گذشته، شمار زیادی از مردم نه تنها از نظر جسمی، بلکه از لحاظ روحی نیز زخم خورده‌اند.

این زخم‌ها مردمی را پدید آورده‌اند که با «نفرتی برخاسته از درماندگی» زندگی می‌کنند؛ و حتی شوک حمله آمریکا و اسرائیل نیز چیزی از این بار عاطفی نکاسته است. برای نمونه، در مورد کشتار بیش از ۱۶۵ دانش‌آموز در میناب، بسیاری نه حملات آمریکا، بلکه جمهوری اسلامی را مسئول می‌دانند و معتقدند که این حکومت خود زمینه‌ساز آن بوده است.

در همین حال، خبرهای مربوط به صدور روزانه یک یا دو حکم اعدام علیه شرکت‌کنندگان در اعتراضات ژانویه، آتش خشم عمومی را بیش از پیش شعله‌ور می‌کند.

هیچ‌کس این‌ها را به این زودی فراموش نخواهد کرد. ماشین اعدام همچنان کار می‌کند و ناامنی به درون ذهن‌ها رخنه کرده است. افزون بر این، پس از تعطیلی کارگاه‌ها و کارخانه‌ها، بیکاری نیز گسترش یافته است. در نهایت، تصویری که باقی می‌ماند، تصویری از ملتی رنج‌دیده است که هر روز انتظار تشدید تازه‌ای در تنش میان ایران، آمریکا و اسرائیل را می‌کشد.

در ماه آوریل، تهران چندین روز از همه سو زیر آتش بود. برخلاف جنگ دوازده‌روزه ژوئن سال گذشته، من و دوستانم این بار در تهران ماندیم. انتظار رویدادی بزرگ و سیاسی را می‌کشیدیم، چیزی که نباید از دست می‌رفت. ترور آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر ایران، نیز به این امید دامن زده بود. اما سقوط رژیم رخ نداد. و اکنون، با مذاکراتی که از این هفته میان ترامپ و ایران آغاز شده، می‌دانیم که این سقوط نیز به این زودی‌ها اتفاق نخواهد افتاد.

اگر از تورم و انفجار قیمت‌ها بگذریم، بسیاری پس از جنگ، محدودیت دسترسی به اینترنت جهانی را بزرگ‌ترین مشکل می‌دانند. اینترنت بدون فیلتر که دولت آن را در اختیار گروه‌هایی قرار داده و «اینترنت سفید» می‌نامد، بازار سیاه سودآوری به وجود آورده است؛ اینترنت به کالایی قابل خرید و فروش تبدیل شده است. اینکه این امتیاز به اقشار خاصی فروخته می‌شود، اعتراض‌های شدیدی برانگیخته و روزنامه‌ها از «اینترنت طبقاتی» سخن می‌گویند.

با این همه، تهران کاملاً از خبرهای خوب خالی نیست. شهرداری تصمیم گرفته است استفاده رایگان از وسایل حمل‌ونقل عمومی را که در نخستین روزهای جنگ برقرار شده بود، فعلاً ادامه دهد. موزه‌ها، تئاترها و کافه‌ها آرام‌آرام دوباره باز می‌شوند. سینماها نیز همین‌طور. بر پرده‌ها همچنان کمدی‌های عامه‌پسند و مبتذل، آکنده از کنایه‌ها و اشارات دوپهلو، غالب‌اند؛ محصولی جایگزین که زیر فشار سانسور، جای سینمای انتقادی و اجتماعی گذشته را گرفته است. یکی از فیلم‌سازان اخیراً پیشنهاد کرد به فیلم‌های ممنوعه مجوز نمایش داده شود تا سینماها بار دیگر روزهای شکوه خود را تجربه کنند. کسی به او گوش نداد. و حتی اگر گوش می‌دادند، چنین موهبتی هرگز نصیب کتاب‌های ممنوعه نمی‌شد.

هنرهای تجسمی، در قیاس با دیگر عرصه‌ها، وضعیت بهتری دارند. موزه هنرهای معاصر در حال حاضر یازده اثر از نقاشان مدرن اسپانیایی، از جمله پابلو پیکاسو، آنتونی تاپی‌یس و رابرت مادرول را در نمایشگاهی با عنوان متناسب «هنر و جنگ» به نمایش گذاشته است. این نمایشگاه بهانه‌ای شده تا نویسندگان، هنرمندان و دانشگاهیان بار دیگر یکدیگر را ببینند، با هم سخن بگویند و تبادل نظر کنند.

در همین روزها، مدیران تئاتر نیز دست به ابتکاری زده‌اند و نمایشنامه «ننه دلاور و فرزندانش» اثر برتولت برشت را روی صحنه برده‌اند. این اثر، که درباره سودبرندگان جنگ است، در اینجا چیزی بیش از ادبیات است؛ هشداری است جدی. زیرا موج‌های گرانی ناشی از تحریم‌های اعمال‌شده علیه ایران، سال‌هاست مردم را فرسوده کرده و اکنون به ابعادی رسیده که به دشواری می‌توان آن را درک کرد. همه این نمونه‌ها این امید را زنده می‌کنند که نخبگان فکری کشور بار دیگر صدای خود را بازیابند.

اما نابرابری اقتصادی بی‌وقفه در حال تشدید است. بسیاری از خانواده‌ها برای تأمین هزینه‌های زندگی خود با مشکل روبه‌رو هستند. صندوق بین‌المللی پول نرخ تورم ایران در سال جاری را نزدیک به هفتاد درصد پیش‌بینی کرده است. دولت به هر شهروند ماهانه یارانه‌ای معادل پنج یورو پرداخت کرده، اما این مبلغ چگونه می‌تواند حتی بخشی از افزایش قیمت‌ها را جبران کند؟

افزایش شتابان قیمت‌ها رفتارهایی از نظر اخلاقی مسئله‌دار را نیز تشویق کرده است؛ برخی فروشندگان کالاها را احتکار می‌کنند تا بعداً آن‌ها را با قیمت‌های بالاتر بفروشند. هزینه‌های سنگین مسکن و اجاره، مهاجرت به حاشیه تهران و بازگشت به شهرها و روستاهای زادگاه را سرعت بخشیده است.

دردناک‌ترین وضعیت مربوط به بیماران است. داروهای نسخه‌ای اغلب در بازار آزاد یافت نمی‌شوند یا قیمت آن‌ها به‌قدری بالاست که دسترس‌ناپذیر شده‌اند. مدیر یکی از بیمارستان‌های شهری در مصاحبه‌ای گفته است که هزینه‌ها به‌طور متوسط بین هفتاد تا هشتاد درصد افزایش یافته‌اند. در عین حال، شرکت‌های بیمه ــ که تقریباً همگی دولتی‌اند ــ بدهی‌های خود را به بیمارستان‌ها نمی‌پردازند. از زمان جنگ، واردات دارو به دشواری انجام می‌شود، نرخ دلار بالا رفته و پروازها متوقف شده‌اند. بیماران دیابتی برای انسولین پانزده برابر و برای متفورمین سه برابر گذشته هزینه می‌پردازند. مسئولان می‌گویند تنها راه‌حل، صرفه‌جویی است. اما مگر می‌توان در مصرف دارو صرفه‌جویی کرد؟

چه می‌توان در برابر این وضعیت قرار داد؟ نیروهای فکری خاموش‌شده باید دوباره در عرصه عمومی حاضر شوند، موضع بگیرند و روشن و صریح سخن بگویند؛ هم درباره دفاع بی‌قیدوشرط از کشور و هم درباره رویارویی با دشمن. اما در شرایط کنونی، این اندیشه بیش از هر چیز، امیدی به آینده است.

من و رضا قرار گذاشته‌ایم آخر هفته را با هم بگذرانیم: ابتدا به یک گالری هنری برویم و سپس به تئاتر. احساس می‌کنیم ادراک ما زیر فشار گفتمان‌های تحریف‌شده آسیب دیده است؛ شاید تئاتر بتواند چیزی از آن را به ما بازگرداند.

وقت کافی داریم، بنابراین ابتدا از نمایشگاهی از پرتره‌های یک هنرمند جوان دیدن می‌کنیم که در چهره‌های گوناگون، احساس شور و شگفتی را به تصویر کشیده است. سپس در تئاتر نمایش «کلاف اعصاب» (Das Nervenbündel)اثر نیل سایمون، نمایشنامه‌نویس آمریکایی، را می‌بینیم؛ آمیزه‌ای از طنز، نقد اجتماعی و تحلیل روان‌شناختی.

این کمدی سیاه، تصویری ژرف از زندگی شهری، بحران‌های شخصی و دشواری حفظ هویت فردی در محیط شهری ارائه می‌دهد. داستان مردی روایت می‌شود که پس از از دست دادن شغلش دچار فروپاشی عصبی می‌شود. همان‌گونه که سایمون نشان می‌دهد، چه در آمریکا و چه در ایران، می‌توان از پیوندهای انسانی، همدلی و لحظه‌های کوچک و ساده زندگی، درمان و امید را بازیافت. با توجه به شرایط خاص زندگی‌مان، خوب است این نکته را از یاد نبریم.

هنگام خداحافظی، به رضا پیشنهاد می‌کنم آخر هفته آینده دوباره به تئاتر برویم. او می‌گوید:

«تا آن موقع هنوز یک هفته مانده؛ چه کسی می‌داند تا آن زمان چه اتفاق‌هایی رخ خواهد داد.»

در ماه‌های گذشته، بارها تجربه کرده‌ایم که همه چیز برخلاف وعده‌های رئیس‌جمهور آمریکا پیش رفته است.



امیرحسن چهل‌تن
، متولد ۱۹۵۶ در تهران، نویسنده ایرانی است و در شهر زادگاه خود زندگی می‌کند. از سال ۲۰۰۵ انتشار رمان‌های جدید او در ایران ممنوع شده است.

به نقل از هفته نامه اشپیگل شماره 26 / 2026