گابریل گارسیا مارکز
نابو، پسرک سیاهی که منتظر فرشته ماند
ترجمه علی اصغر راشدان
Tue 16 06 2026

نابو با صورت روی یونجه خشکه ها دراز شد. بوی شاش اسطبل که به تنش مالیده میشد را حس کرد. پوست خاکستری براق و ولرم « لوهه»، آخرین اسب را بدون این که لمسش کند، حس کرد. نابو هیچ چیز حس نمیکرد. از وقت اصابت آخرین ضربه سم اسب به پیشانیش، انگار خوابیده بود. تنها همین را حس میکرد. حسی دوگانه، بوی نمناک اصطبل و همزمان وزوز حشرات نامرئی عرض اندام میکرد. چشمهاش را باز کرد و دوباره بست. آرام دراز شد و منتظر ماند- کاری که تمام بعدازظهر کرده بود. حس کرد یکریز قد میکشد. یکی پشت سرش گفت « بلن شو نابو. به اندازه کافی خوابیدی ». خود را برگرداند. گرچه در بسته بود، هیچ آسیبی ندید. نابو انگار با خودگفت که بایدحیوانات درجائی تاریک باشند، صدای هیچکدام ازضربه های بیصبرانه سم آنهارانشنید. باز با خود گفتم که بیرون از اصطبل اسبها باهاش حرف زده اند. در ازپشت بسته و جفتش افتاده بود.صدا از پشت در گفت « کاملا درسته نابو، به اندازه کافی خوابیدی دیگه. سه روزه حسابی خوابیدی .»، نابو چشمهاش را باز کرد و به یاد آورد« من اینجام، واسه اینکه یه اسب بهم لگد زده.»، نمیدانست در چه ساعتی زندگی میکند. روزها عقب مانده بودند. انگار تو خیسی شنا کرده بود. با شنبه شبهای دور مخلوط شده و با آنها به میدان آبادی رفته بود: پیرهن سفیدش را فراموش کرد. فراموش کرد که کلاهی از گالی سبز رو سرش و یک شلوار تیره به پاش داشت. فراموش کرد که کفش به پاش نداشت. نابو شبهای شنبه به میدان آبادی میرفت. در گوشه ای مینشست. موزیک گوش میداد که مرد سیاه را نگاه کند. هر شنبه شب میدیدش. مرد سیاه عینکی میزد که به گوشهاش بسته بود. پشت یک میز یادداشت ساکسیفون میزد. نابو مردسیاه را میدید، مردسیاه او را نمیدید. سرآخر یکی فهمید که نابو شبهای شنبه به میدان میرود که مرد سیاه را ببیند واز او پرسیده بود(نه حالا،چراکه نمیتوانست چیزی به یاد آورد)که مرد سیاه هم او را دیده؟ نابو گفته بودنه. چیزی یگانه بوده. یک بار که اسب قشو میکرده، مرد سیاه را می بیند. شنبه ئی مرد سیاه پشت میز یادداشت نبوده که ساکسیفون بزند. نابو فکر کرد او دیگر با کنسرت مردمی نمیزند. میز یادداشت هنوز سر جاش بود. به دلیل بودن میز، فکرکرد شنبه آینده مردسیاه موزیک میزند. شنبه بعد هم نیامد، میز یادداشت هم سر جاش نبود.
نابو خود را روی پهلو چرخاند. مثل هر گوشه تاریک اصطبل، اسب ها از ذهنش پاک شده بودند. مرد روی یکی از الوارهای برجسته کف اصطبل نشست. به زانوی خود میکوبید و حرف میزد.
نابو گفت « یه اسب بهم لگد زده.» سعی کرد مرد را بشناسد.
« درسته. اسب ها اونجا نیستن دیگه. ما تو گروه کر منتظر تو شدیم.»
نابو سرش را تکان داد. هنوز شروع به فکرکردن نکرده بود. انگار مرد را جائی دیده بود. مرد گفت آنها تو گروه کر منتظر نابواند. نابو نفهمید، فکر کرد یکی چیزی بهش گفت. هر روز که اسبها را قشو میکرد، ترانههائی برای سرگرمی خود میساخت. ترانههای برای اسبها سروده را، برای سرگرمی کوچکهی ساکت خودش میخواند. در ضمن خواندن، یکی گفته بود دوست دارد او را با خود به یک گروه کر ببرد؟تعجب نکردهبود. حالا کمی شگفتزدهبود، نمیفهمید. خسته،گیج و از پا درآمده بود. گفت « میخوام بدونم اسبا کجان. »
« بهت گفتم که اسبا اینجا نیستن. ما تنها دوست داریم صدائی مثل صدای تو رو با خودمون ببریم.»
نابو با صورت تو یونجه خشکه شیند، چیزی تشخیص نداد. درد ضربه سم اسب به پیشانیش، همه چیز را قاطی پاتی کرده بود. سرش را تو یونجه خشکهها چرخاند و خوابید.
دو یا سه هفته بعد هم به میدان رفت. مردسیاه دیگر تو کلیسای کوچک ساکسیفون نمیزد. اگر میپرسید، شاید یکی جواب میداد که برای مرد سیاه چه اتفاقی افتاده. نپرسید و کنسرت نشنید. بعد مردی با ساکسیفونی دیگر پشت میز مرد سیاه ایستاد. نابو متقاعد شد مردسیاه دیگر نمیآید. تصمیم گرفت دیگر به میدان آبادی نرود.
بیدار که شد، متوجه شد مدت کمی خوابیده. بوی نمناک یونجه خشکه بینیش را سوزاند. جلوی نگاه و اطرافش تاریک بود. مرد در گوشه اصطبل بود. مرد به زانوش کوبید و با صدای تیره رضایتآمیزی گفت «ما منتظرت شدیم نابو. تو دو سال تمام خوابیدی و همیشهم نمیخوای بلنشی.»
نابو چشمهای بستهش را باز کرد. گوشه را پائید، سردرگم ومستاصل، مرد را نگاه کرد.برای اولین بار شناختش.
فهمیدیم نابو شبهای شنبه توی میدان چه میکرده. فکر کردیم دیگر چرا به میدان نمیرفته. چرا همزمان که گرامافون را برای سرگرمی کوچکه آوردیم، تو خونه موزیک آماده داشته. لازم بود یکی تمام روز مشغول باشد. ظاهرا نابو اولین برگزیده برای این کار بوده. با اسبها مشغول که نبود، میتوانست این کار را بکند. کوچکه مینشست و صفحه گوش میکرد. هر از گاه موزیک که مینواخت،کوچکه با نگاه روبه دیوار برگشته، از روی صندلی می لغزید و با خود حرف میزد و خود را به خروجی خانه می کشید. نابو سوزن گرامافون را برمیداشت و شروع به خواندن میکرد. اول که به خانه آمدهبود، ازش پرسیدیم چه کاری ازش برمیاد. نابو گفت که میتواند بخواند. این کار برای هیچکس جالب نبود. پسری لازم داشتیم که اسب ها را قشو کند. نابو ماند و خواند، اما بیشتر به خاطر خود خواندن و برای سرگرمیش در موقع قشو کردن اسبها که کارش را سبکتر میکرد،قبولش کردیم.
یک سال گذشت. فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم کوچکه دیگر بیرون نمیرود. دیگر کسی را نمیشناسد. تنها یک جاماندنش او را از پا درمیاورد. گرامافون گوش میداد و به دیوار سرد خیره میشد. روزی از روی صندلی برداشتیم و به اتاق.
خواب بردیمش. دیگر اذیتمان نمیکرد. نابو به او وفادار ماند. سر موقع گرامافون را روشن میکرد. این مقوله همزمان با روز هائی بود که نابو شنبه شبها به میدان میرفت. یکی از روزها که پسرک تو اصطبل اسبها بود، یکی تو گرامافون گفت«نابو».
ما تو ایوان بودیم و توجه نکردیم. کسی چیزی نگفت. بار دوم که کلمه «نابو»را شنیدیم، سرمان را بلند کردیم و گفتیم «کسی کنار کوچکهست؟»، یکی گفت
« من ندیدم کسی بره تو»، دیگری گفت «مطمئنم صدائی شنیدیم که گفت نابو.»، جستجو کردیم. تنها کوچکه را رو زمین دیدیم که به دیوار تکیه کرده بود.
نابو صبح زود آمد و روی تخت دراز شد. شنبه بعد به میدان آبادی نرفت. مرد سیاه برنامه اجرا نمیکرد. سه هفته بعد، نابو تو اصطبل بود که دوشنبهای گرامافون کارش را شروع کرد. اول کسی بهش توجهی نکرد. بعد از آمدن پسرک سیاه، خواندنش را در موقع آب دادن اسبها دیدیم. پرسیدیم.
«چه جور بیرون آمدی؟»
گفت «از در. من از ظهرتو اصطبل بودم»
پرسیدیم « گرامافون میخواند، تو نشنیدی؟»
نابو گفت « آره، شنیدم.»
« کی روشنش کرده؟»
شانههاش را تکان داد «کوچکه رفته روشنش کرده.»
تا روزیکه با صورت فرورفته توی یونجه خشکه ها افتاده و محبوس تواسطبل و لبه سم اسب توپیشانیش فرو رفته، دیدیمش،این جریان ادامه یافت. شانههاش را گرفتیم و بلندش کردیم. نابو گفت:
« من واسه این اینجام که یه اسب بهم لگدزده»
گفتههاش واسه هیچکس جالب نبود. برای ما چشم های سرد مرده و دهن پوشیده از کف سبزش جالب بود. تمام شب گریه کرد. تو تب سوخت و هذیان گفت. توی یونجه خشکه های اصطبل، تو روءیاهائی گم شده بود. روز اول وضعش ازاین قراربود. روزهای بعد چشمهاش را باز کرد و گفت « تشنهم»، براش آب آوردیم. یک نفس نوشید و باز آب خواست. حالش را پرسیدیم. گفت:
« حس میکنم یه اسب بهم لگد زده»
یک شبانه روز تمام حرف زد. سرآخر روی تخت نشست و با انگشت اشارهش روبه بالا اشاره کرد و گفت که به دلیل نافرمانی اسبها تمام شب چشم رو هم نگذاشته. از شب گذشته تب هم نداشت. دیگر هذیان نگفت، اما یکریز حرف زد. یک دستمال تو دهنش فروکردیم. از پشت دستمال شروع به خواندن کرد و گفت که نفس کشیدن اسب کور را که از بالای دربسته در جستجوی آب بود، کنار گوشش می شنود. دستمال را از دهنش بیرون کشیدیم که چیزی بخورد. خود را به طرف دیوار چرخاند. همه فکر کردیم خوابیده. شاید هم خوابید. بیدار که شد، دیگر روی تخت نخوابید. پاها و دستهاش به یک تیر چوبی بسته بود. نابوی بسته شروع به خواندن کرد. نابو مرد را که شناخت، بهش گفت «من تو رو دیدهم»
مرد گفت « هر شنبه منو تو میدون میدیدی.»
«درسته،فکر کنم تو رو دیدهم، و تو منو ندیدی »
«من تو رو هیچوقت ندیدهم. اونجاکه نرفتم، حس کردم دیگه شنبهها هیچکس منو ندیده»
«تو دیگه اونجا نمیرفتی. من بازم سه یا چهار هفته رفتم اونجا.»
مرد که از جاش تکان نخورده بود، روزانوش کوبید و گفت:
«من نمیتونم دیگه به میدون برم،گرچه یگانه و با صرفه بود.»
نابو سعی کرد بلند شود. سرش را توی یونجه خشکهها تکان داد و دوباره صدای مداوم و سرد را شنید. نفهمید چه مدت گذشت و خوابش برد. اسب بهش لگد که زده بود، همیشه این اتفاق پیش میآمد. همیشه صداتو گوشش زنگ میزد:
« ما منتطرت هستیم، نابو! حساب مدت خوابیدنت از دستمان در رفته.»
چهار هفته بعد از اینکه سیاه پوست به کلیسای کوچک نرفت، نابو دم اسبی را شانه میزد. این کار را قبلا هرگز نکرده بود.تنها اسبی را قشو میکرد که میتوانست همراهش بخواند. چهارشنبه که به بازار رفته بود، شانهای دیده و با خود گفته بود:
«این شونه واسه شونه زدن دم اسبا خوبه.»
بعد آن حادثه پیش آمد. اسب لگدی بهش زد و تمام زندگی، یا پانزده سال زندگیش را خونین کرد.
یکی از اهالی خانه گفت « بهتر بود همان روز حادثه میمرد تادائم قاطی کردن و سراسر زندگی مزخرف گفتن.»
از آن روز به بعد هیچکس او را ندید. زندانیش کردیم. تنها ما میدانستیم آنجا، تو اطاق خواب زندانیست و کوچکه هم هرگز گرامافون را روشن نکرد. ما تو خانه خیلی کم به دانستن این قضیه اهمیت میدادیم. مثل یک اسب زندانیش کردیم. تو ذهنش فروکردیم که ضربه سم اسب که پیشانیش راخردکرده، نتیجه دست و پا چلفتی خودش و یکدندگی اسب بوده. تصمیم گرفتیم با سنگدلی پشت در بسته و جفت انداختهی مرگ رهاش کنیم. تو یک چار دیواری منزویش کردیم. آنقدر خونسرد نبودیم که به طریق دیگری از میان برش داریم. چهارده سال به همین روال گذشت. یکی از بچههاکه حالا بزرگ شده بود، گفت که دوست دارد صورتش را ببیند. در را باز کردیم. نابو مرد را دید و گفت« یه اسب بهم لگد زده»
« اینو یه قرنه میگی و ما تو گروه کر منتظرتیم.»
نابو سرش را تکان داد. پیشانی زخمیش را توی یونجه خشکه ها فروبرد و ناگهان همه چیز را به خاطر آورد، گفت:
« دفعه اولی بود که دم یه اسبو شونه میزدم.»
مرد گفت « ما خیلی دوست داشتیم تو تو گروه کر بخوانی.»
« نباید شونه رو میخریدم.»
« بهرحال اونو پیدا کردی. ما تصمیم گرفتیم تو شونه رو پیدا کنی و دم اسبا رو شونه کنی.»
« هیچوقت پشت سرشون وانایستاده بودم.»
مرد مثل همیشه آرام و صبور بود «اما پشت سرش وایستادی و اونم بهت لگد زد. تنها اینجور تونستی پیش ما تو گروه کر بیائی»
گرفتاریها و سختیهای روزانه به همین شکل ادامه یافت. روزی یکی از اهالی خانه گفت:
«باید پونزده سال باشه که کسی این در و باز نکرده.»
کوچکه سی ساله و هنوز بزرگ نشده بود. پلکهاش اندوهگین میشدند دیگر. در را که بازکردند،کوچکه نشست و به دیوار خیره ماند. سرش را برگرداند و سعی کرد طرف دیگر را نگاه کند. در را که بستند،گفت:
« نابو آرومه. دیگه اونجا خودشو تکون نمیده. یه روزی که اون مردو بوی گندش همه جارو پرکرد، باخبر میشیم.»
یکی گفت:
« بوی گندش تو غذامون که بره، باخبر میشیم. غذا خوردنش هیچوقت قطع نشده. همینجور خوبه که زندونی باشه. بدون این که مزاحم کسی باشه. اون با روشنای گذشته ها؛خوب مبارزه میکنه.»
همه چیز به همین روال ماند. تنها کوچیکه به در خیره شد و بخار گرمی که از شکافها نفوذ میکرد را حس کرد. تا گرگ و میش صبح به همان حال ماند. صدائی فلزی از اطاق پذیرائی شنیدیم. از خاطرمان گذشت؛ این صدا را پانزده سال پیش که نابو گرامافون را روشن کرد، شنیده بودیم. بلند شدیم، چراغها را روشن کردیم. اولین ملودی های ترانه را شنیدیم. ترانههای اندوهگین آن همه سال تو صفحهها مرده بودند. صدا بلندتر، بیشتر و غیرطبیعیتر شد. تاپ تاپ خشکی شنیده میشد. به اطاق رسیدیم. صفحه انگار زنگ زنگ میکرد. کوچکه را در گوشه، روبه روی گرامافون دیدیم. دسته گرامافون تو دستش و رو به دیوار، خیره مانده بود. از جامان تکان نخوردیم. کوچکه هم تکان نخورد. بعد دسته جعبه موزیک به دست، آرام و سیخ و خیره شده به دیوار، درجاش ایستاد. هیچ چیز نگفتیم و به اطاق خواب برگشتیم. انگار یکی گفت کوچکه میداند چه جور گرامافون را راه بیاندازد. به قضیه فکر کردیم و نتوانستیم بخوابیم. ملودی ملایمی را که از گرامافون بیرون می آمد، گوش دادیم و از نیروی ماندگار فنر جنبده گردان متشکر شدیم.
باز روزها می گذشت. یک روز در را بازکردند. بوی بیولوژیک زباله و لاشه مردهای بیرون زد. یکی که در را بازکرده بود، داد کشید« نابو! نابو!»، کسی از داخل جواب نداد. بشقاب خالی جلوی شکاف در بود. هر روز سه مرتبه بشقاب غذا را پشت در میگذاشتند و سه باز بشقاب خالی بیرون می آمد. اینجوری میدانستیم که نابو زنده است، اما محبوس. دیگر حرکت چندانی نداشت و نمیخواند. اوضاع رو به راه بود. مرد در را بسته بود که نابو گفت « من نمیتونم بیام گروه کر. »
مرد پرسید« چرا؟»
« واسه این که کفش ندارم.»
مرد پاش را بلند کرد و گفت « عیبی نداره. اینجا هیچکس کفش پاش نمیکنه. »
نابو کف سخت و زرد پای لختی که بلند شده بود را دید.
مرد گفت« به اندازه ابدیت منتظرت شدیم»
« اسبه تویه چشم هم زدن بهم لگد زد. حالا میخوام کمی آب رو سرم بریزم. بعد اونا رو بیرون میبرم.»
« اسبا دیگه تو رو لازم ندارن. دیگه اونجا اسبی نیست. تو باید با من بیائی»
« اسبا باید اینجا باشند.»
خودش را نیمه بلند کرد، دستهاش را توی یونجه خوشکه ها فروبرد.
مرد گفت « پونزده ساله کسی به اسبا نرسیده.»
نابو پنجه روی زمین زیر یونجه ها کشید و گفت« اما شونه هنوز باید اونجا باشه.»
« تواین پونزده سال اصطبل اسبا رو بسته ند. حالا پر آشغاله.»
« تویه بعد از ظهر آشغال جمع نمیشه که. تا شونه رو پیدا نکنم، از اینجا بیرون نمیام.»
روز بعد در را که بستند، صدای فشار شدیدی از داخل شنیدند. کسی از جاش تکان نخورد. اول که جیرجیر و تسلیم شدن آهسته ی در را زیر ضربه شنیدند،کسی چیزی نگفت. چیزی مثل نفس نفس زدن درهم تنیده حیوانی را از داخل شنیدند. سر آخر جیغ زنگ زده لولای میله های در را شنیدند. نابو سرش را تکان داد و گفت « تا شونه رو پیدا نکنم، به گروه کر نمیرم. باید همینجا باشه.»
خود را تو ی یونجه خشکه ها فروبرد. آنها را درهم پاشید و پنجه بر زمین کشید.
مرد گفت «خیلی خب نابو، شونه رو که پیدا کردی، میتونی تو اولین فرصت به گروه کر بیائی. حالا شونه رو پیدا کن.»
خود را به جلو خم کرد. صورتش با غروری صبورانه تاریک شد. دستهاش را روی میلهها تکیه داد و گفت:
« باشه نابو، من اونجا هوای کار رو دارم که مانع اومدنت نشن.»
در خم برداشت و سیاه غول پیکر وحشی، با اثر زخم عمیق خشن پیشانی (با وجود گذشت پانزده سال ) بیرون آمد. روی مبل سکندری خورد. مشتهای تهدیدکننده ش را به طرف طناب آویخته بلند کرد. طنابی که پانزده سال با آن بسته بودندش (وقتی پسرک سیاهی بود و اسبها را نگهداری میکرد.) پیش از اینکه به طرف حیاط پشتی برود، نزدیک کوچکه که از شب گذشته دسته گرامافون در دست، همانطور نشسته، برجا مانده بود، سقوط کرد.(کوچکه سیاه خروشان خشن را که دید، چیزی به خاطرش آمد، چیزی که زمانی باید کلمهای بوده باشد.) و به حیاط پشتی رسید، (قبل از پیدا کردن اصطبل) بعد از اینکه بدون دیدن کوچکه (حتی دیدن گرامافون تو آینه)، آینه اطاق پذیرائی را با شانهش کشیده و با چهره و چشمهای بسته کور رو به خورشید ایستاد.(دراین فاصله آینه را شترق خرد کرد)، شبیه اسبی با چشمهای در جستجوی در اصطبل، بی هدف به آن طرف که پانزده سال خود و اندیشهش در بند بود اما غریزهش از بین نرفته بود، حرکت کرد. (از همان روز دور که دم اسب را شانه زده و تمام زندگیش مرده متحرکی شده بود)، شبیه گاوی نر، با چشمهای دوخته به اطاقی پر از چراغهائی که پشت آن پر از ویرانگری، فاجعه و آشفتگی بود، سرآخر به حیاط پشتی رسید.( باز هم بدون پیداکردن اصطبل )، با خشمی شتابزده و دقیق شده تو آینه، رو زمین پنجه سابید. شاید با تصور اینکه با کندن یونجه خشکه ها بوی شاش مادیان دوباره بلند شود. قبل از رسیدن به در اصطبل اسبها و با سرعت و شتاب بازکردن در، با صورت به داخل پرت شد، احتمالا در آخرین جدال با مرگ، اما بیحس از توحشی که او را لحظهای از شنیدن حرف کوچکه باز داشته بود.کوچکه او را در حال سقوط که دید، دسته گرامافون رابلندکرد و در حالیکه آبدهنش راه برداشته بود، به خود آمد. بدون تکان خوردن از روی صندلیش و بدون جنباندن دهنش، تنها دسته گرامان را تو هوا گرداند و آن کلمه یگانه را به خاطر آورد.کلمه ای که در تمام زندگی سخن گفتنش یاد گرفته بود. کلمه را از اطاق پذیرائی فریاد کشید:« نابو! نابو!....
|
|