گشتو گذری در فیسبوک
یادداشتهایی از: عبدی کلانتری، توماج صالحی، غلامحسین ساعدی، مرجان ساتراپی، شاپور عربلویی
Fri 12 06 2026
عکس از رامیار موحدی، برگرفته از وبسایت فــلای ســپهر
عبدی کلانتری
از پیامدهای جنگ
احتمال نشت نفت در جنگلهای حرا
~~
جنگلهای حرا در نوار ساحلی استانهای سیستان و بلوچستان (خلیج گواتر)، هرمزگان (بهویژه جزیره قشم و بندر خمیر)، بوشهر (پارک ملی دریایی نایبند) و خوزستان گستردهاند. اکوسیستمی شگفت که با آب شور همساز شده، زیستگاه پرندگان مهاجر و آبزیان، با درختانی به ارتفاع ۳ تا ۶ متر که با جزر و مدّ آب گهگاه زیر آب میروند. این جنگلها در زمرهی تالابهای بینالمللی به شمار میروند. حدود ۸۰ درصد از آبزیان خلیج فارس، از جمله انواع ماهیها و میگوها، برای تخمریزی به این جنگلها مهاجرت میکنند.
~~
روزنامه «هفت صبح» امروز (۲۱ خرداد ۱۴۰۵) مینویسد، «دریا بوی نفت میدهد. لکههای نفتی جنگ چهل روزه، این روزها با هر موج به سمت ساحل میآیند تا آنجا را آلوده کنند. این لکهها که به ظاهر توسط موجها پراکنده میشوند، آرام آرام در پای ریشه درختان حرا رسوب میکنند. لایه نفتی شکل گرفته بر روی ریشه درختان، نفس حراها را تنگ میکند و آلوده شدن محل استقرار این جنگلها، میتواند تبعات جبران ناپذیری برای ادامه حیات موجودات پناه گرفته در این اکوسیستم غنی و ارزشمند فراهم کند.»
~~
خانم لیلا مرگن خبرنگار «هفت صبح» مینویسد: «مدیرکل منابع طبیعی بوشهر نگران است که همچون سالهای گذشته نتواند برنامههای توسعه جنگلهای حرا در استان تحت مدیریتش را پیش ببرد زیرا بر اساس برنامهریزی انجام شده، هر ساله ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار نهال حرا در نهالستانهای بوشهر تولید میشود . . . اگر آلودگی نفتی به سواحل این استان برسد، از این نظر که ریشه حرا در آب قرار دارد، روی تنفس درخت تاثیر میگذارد و تولید اکسیژن را دچار مشکل میکند زیرا حرا با استفاده از ظرفیت ریشهها اکسیژن تولید میکند و مواد نفتی با رسوب بر روی ریشه، این ظرفیت را محدود میکنند، در نتیجه بر روی رشد گیاه و کیفیت سبزینگی درختان تاثیر میگذارد.»
مقامات مسؤل هنور در انتظار تکمیل گزارشهای موثق از نشت نفت در سواحل هستند.
«اما سید محمدنور موسوی مدیر کل منابع طبیعی و آبخیزداری هرمزگان در گفتوگو با هفت صبح از آسیب دیدن حراکاریهای جوان در اثر نشت مواد نفتی خبر میدهد. به گفته او، جنگ باعث وارد شدن خسارت به جنگلکاریهایی شده که در یک یا دو سال اخیر انجام شدهاند؛ اما هنوز برآورد کاملی از میزان خسارت وجود ندارد.»
*********************
توماج صالحی
🔸توماج صالحی، خواننده معترض، با انتشار ویدئویی از خود که به نظر میرسد ۲۲ بهمن سال گذشته ضبط شده باشد به ادامه بازداشت معترضان ۱۴۰۴ اعتراض کرد.
🔸آقای صالحی که خود چندبار بازداشت شده و به زندان افتاده، همراه با این ویدئو اعتراضی نوشته است:« ما خودِ دیماهیم، ما خونهای جاری در جوبهای شهریم، ما مقاومتِ مادام در مقابل جنایت و کشتاریم، ما صداهایی هستیم که هرگز خفه نمیشوند.»
🔸او در ادامه مینویسد: «نقطهی شروعِ تمام جنبشهای ایران تا به امروز کرامتخواهی بوده، این باید نشانهای باشد تا احترام بیشتری به جامعهی آزادیخواه ایران گذاشته شود.»
🔸توماج صالحی که در جریان اعتراضات سال ۱۴۰۱ بازداشت شده بود در اردیبهشت ۱۴۰۳ از سوی دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی به اعدام محکوم شد اما دیوان عالی کشور این حکم را نقض کرد و آقای صالحی در آذرماه ۱۴۰۳ پس گذراندن یک سال حکم حبس از زندان آزاد شد.
#رادیوفردا
*********************
مرجان ساتراپی
مرجان ساتراپی مرجان ساتراپی درپرلاشز درکنار همسرش خواهد آرمید جایی که ازپیش تر نامش روی سنگ قبر کنار نام شوهرش حک شده است
ترجمه مقاله روزنامه لو پاریزین
مرجان ساتراپی، زنی که دنیای رمان مصور را متحول کرد
مرجان ساتراپی، نویسنده و هنرمند فرانسوی-ایرانیِ «پرسپولیس»، شاهکار رمان مصور که بعدها به فیلمی انیمیشن نیز تبدیل شد، پنجشنبه در ۵۶ سالگی درگذشت؛ درست یک سال پس از مرگ همسرش، ماتیاس ریپا.
مرجان ساتراپی از معدود هنرمندانی بود که مرزها را جابهجا کرد. او پس از ترک ایرانِ ملاها به فرانسه آمد و سپس قواعد دنیای کمیک و رمان مصور را دگرگون کرد. تعداد کسانی که توانستهاند در این عرصه چنین تحول عمیقی ایجاد کنند، بسیار اندک است.
او از نخستین کسانی بود که رمان مصور را به قلمرو زندگینامه شخصی و در عین حال روایتی جهانشمول برد. «پرسپولیس» نه فقط داستان کودکی و نوجوانی او در ایران، بلکه داستان نسلی کامل بود که انقلاب اسلامی را تجربه کرد.
مرجان ساتراپی که در ۵۶ سالگی از دنیا رفت، نه تنها یک کتاب کمیک نوشت، بلکه اثری خلق کرد که به یک پدیده جهانی بدل شد؛ اثری که میلیونها نفر را با دنیای رمان مصور آشنا کرد؛ از جمله بسیاری از کسانی که پیشتر هرگز کتاب کمیک نخوانده بودند.
او پیش از هر چیز هنرمندی آزاداندیش بود. پدرش مهندس و مادرش از خانوادهای روشنفکر بودند و همین محیط بر شکلگیری شخصیت و نگاه او تأثیر گذاشت.
انیمیشنی که همه را تکان داد
در سال ۲۰۰۰ انتشار نخستین جلد «پرسپولیس» همچون شوکی در دنیای نشر بود. کتاب با صراحت و طنزی تلخ از کودکی او در ایران، انقلاب، جنگ و تبعید سخن میگفت.
خوانندگان در آن دوران هنوز به چنین روایتهای شخصی و صمیمانهای در قالب کمیک عادت نداشتند. اما خیلی زود دریافتند که این کتاب فراتر از یک خاطرهنویسی است؛ اثری انسانی و جهانی.
در سال ۲۰۰۳ چهارمین و آخرین جلد منتشر شد و مجموعه به موفقیتی عظیم دست یافت. رنگهای سیاه و سفید ساده کتاب به امضای بصری او تبدیل شدند.
در سال ۲۰۰۷ نسخه سینمایی «پرسپولیس» ساخته شد؛ فیلمی انیمیشن که ساتراپی آن را همراه با ونسان پارونو کارگردانی کرد. این فیلم جایزه هیئت داوران جشنواره کن را به دست آورد و نامزد جایزه اسکار بهترین انیمیشن شد.
صدای شخصیتها را بازیگران مطرحی چون کاترین دونو، کیارا ماسترویانی، دانیل داریو، سیمون آبکاریان و دیگران اجرا کردند.
طنزی تلخ در برابر تراژدی
مرجان ساتراپی همواره با طنز، کنایه و نگاهی انتقادی به سراغ تلخترین موضوعات میرفت. او درباره سقوط شاه، انقلاب اسلامی، جنگ ایران و عراق و محدودیتهای اجتماعی و سیاسی سخن گفت، اما بدون آنکه روایتش به شعار تبدیل شود.
او توانست زندگی روزمره مردم ایران را به شکلی ملموس و انسانی به خوانندگان غربی نشان دهد و تصویری متفاوت از کشوری ارائه کند که اغلب تنها از دریچه سیاست دیده میشد.
آثار دیگر
پس از موفقیت «پرسپولیس»، ساتراپی به خلق آثار دیگری نیز پرداخت؛ از جمله:
«گلدوزیها» (Broderies)
«خوراک آلو» (Poulet aux prunes)
همکاری در پروژههای متعدد هنری و سینمایی
او همچنین چند فیلم سینمایی ساخت و به عنوان نویسنده و کارگردان فعالیت خود را ادامه داد.
زنی آزاد تا پایان
مرجان ساتراپی همواره از آزادی، حقوق زنان و ارزشهای سکولار دفاع میکرد. او هرگز از انتقاد نسبت به استبداد مذهبی در ایران دست نکشید و در عین حال با هرگونه نگاه کلیشهای به جامعه ایران نیز مبارزه میکرد.
او و همسرش ماتیاس ریپا، که سال گذشته درگذشت، زوجی بسیار نزدیک بودند و مرگ همسر ضربهای سنگین برای او محسوب میشد.
مرگ مرجان ساتراپی نه تنها دنیای رمان مصور، بلکه ادبیات، سینما و فرهنگ فرانسه را عزادار کرده است. او هنرمندی بود که توانست تجربه شخصی خود را به روایتی جهانی تبدیل کند؛ روایتی از آزادی، تبعید، عشق، مقاومت و زندگی.
*********************
غلامحسین ساعدی
دنیای کافکایی غلامحسین خان
رفته بودم سربازی . فرمانده پادگان ما عباس قره باغی بودکه بعدها ارتشبد شد ، گردان ما ۱۳۴ نفر بود ، همه لیسانس و فوق لیسانس و دکترا . من طبیب پادگان بودم، رسما پزشک پادگان بودم ، همان جناب سرهنگ ها که مدام به ما زور میگفتند و تهدیدمان میکردند با همه اهن و تلپ شان میآمدند جلوی من خبر دار می ایستادند دست هایشان را میزدند بالا خواهش و تمنا میکردند که دکتر جون ! قربون شکلت ! میشه چهار روز استراحت برام بنویسی؟ دکتر جان ! میشه خواهش کنم یه مقدار ویتامین برای خانمم بنویسی؟
من هم لج میکردم میگفتم نمی نویسم ، نمیخواستم تقلب کنم .
من درحالیکه پزشک پادگان بودم اما بخاطر فعالیت های سیاسی ام مرا سرباز صفر کرده بودند ، نه حقوق میدادند نه لباس ، من هم لات و لوت میگشتم ، افسر بودم ولی درجه نداشتم .یک وقت میدیدی عباس قره باغی تلفن میکرد میگفت :
-پزشک وظیفه غلامحسین !
میگفتم : بله قربان !
میگفت : میروی خانه ام ، دخترم شهین مریض است ، فکر میکنم آنژین گرفته ، سه تا آسپیرین به او میدهی دو تا ویتامین ث ، میگویی به او سوپ بدهند ، مطلقا پنی سیلین نمیزنی! من هم میگفتم : تیمسار ! خب شما خودتان که اینها را میدانید خودتان به خانم دستور بدهید این کارها را بکند . سه تا آسپیرین ! دوتا ویتامین ث! سوپ ، پس من برای چه به آن خانه بروم ؟
میگفت : دستور دستور نظامی است ! باید بروی .ما آنجا در پادگان یک آمبولانس قراضه ای داشتیم که به زور هل میدادیم روشن میشد ، سوار میشدیم میرفتم خانه تیمسار قره باغی ، بعد از سه ساعت میرسیدیم آنجا .خانمش در را باز میکرد میگفت : پزشک وظیفه ! کفش هایت را در آر ! دستت را بشور .
میرفتم دست هایم را می شستم ، الکل میزدم ، دهان بچه را باز میکردم میدیدم مثلا گلودرد دارد ، یا آنژین گرفته و قرمز است ، بعد بنا به فرموده فرمانده کل پادگان دو تا آسپیرین وسه تا ویتامین ث و چهار تا جوش شیرین میدادم و خانم هم تایید میکرد . معلوم بود که قبل از اینکه من نسخه بنویسم تیمسار با خانم تماس گرفته و دستورات پزشکی اش را صادر فرموده است . اصلا دنیا یک دنیای کافکایی بود.
« غلامحسین ساعدی نمایشنامه نویس برجسته تبریزی -
دانشگاه هاروارد - در گفتگو با ضیا صدیقی »
*********************
شاپور عربلویی
دیدار در ایستگاه تاکسی با قلیچخانی .
سالها پیش، شبی که باران همچون پردهای نقرهای بر شهر کلن فرو میریخت، ایستگاه مرکزی در هالهای از مه و خاطره میسوخت. تاکسیها در صفی طولانی، چون تبعیدیان خسته و خاموش، زیر تازیانهی باران ایستاده بودند و سنگفرشها زیر ضرباهنگ قطرهها، آواز اندوهگینی میخواندند.
هوا بوی غربت داشت؛ بوی شهری که گویی هر رهگذر را تنها تا آستانهی دلش راه میداد و سپس رهایش میکرد در بارانی بیپایان.
در همان خلوت بارانی، صدای همکار ترک زبانم مرا از خیال بیرون کشید:
«مردی اینجاست که به آذری حرف میزند و یاری میخواهد.»
از تاکسی پیاده شدم ،
قدم در باران گذاشتم؛ بارانی که انگار از آسمانِ دیگری میآمد، از جایی میان تاریخ و رؤیا. هنوز چند گام برنداشته بودم که چهرهاش را دیدم؛ چهرهای که سالها پیش، در میدان سبز، در میدان آزادی، در میدان شرافت انسانی، برای ما معنایی فراتر از یک نام داشت.
در برابرش ایستادم و با احترامی که از ژرفای جان برمیخاست، گفتم:
«جناب قلیچخانی، به شهر ما خوش آمدید.»
لبخندی بر لبانش نشست؛ لبخندی که باران را نرمتر کرد و شب را روشنتر. با تعجبی مهربان پرسید:
«مرا شناختی؟»
گفتم:
«چگونه میتوان شما را نشناخت؟ شما نه فقط اسطورهی فوتبال، که صدای اعتراض، حافظهی زندهی نسلی زخمی و امیدوارید. سالها مجلهی «آرش» را با عشق ورق میزدم.»
دستش را بر شانهام گذاشت؛ لمسی آرام، شبیه دستفشردنِ دو رفیق که در میانهی تاریخ گم شدهاند و ناگهان یکدیگر را بازمییابند. گفت که باتری تلفنش تمام شده و باید با خواهرزادهاش تماس بگیرد. گوشیاش را به شارژ زدم. نام خواهرزادهاش را که گفت، او را شناختم؛ همکار سالهای دورم بود. تماس گرفتم و شنیدم که فرزندانش در راهند.
با احترام گفتم:
«اگر اجازه دهید، افتخار میکنم شما را برسانم.»
اما با وقاری که تنها در انسانهای بزرگ دیده میشود، پاسخ داد:
«نه رفیق، آنها همین نزدیکیها هستند.»
او را به گرمای ایستگاه بردم؛ جایی که پشت شیشهها، باران همچنان با شوری عاشقانه بر تن شهر میبارید. برایش قهوهای گرم آوردم و دقایقی چند کنار هم نشستیم؛ دقایقی کوتاه اما جاودانه، شبیه ورق خوردن ناگهانی صفحهای از تاریخ که سالها در سکوت مانده باشد.
اندکی بعد، خانوادهاش رسیدند و او را با خود بردند؛ آرام، بیصدا، همچون قهرمانی که همیشه در حاشیهی نور قدم میزند.
چند روز بعد، پیامی از پاریس رسید؛ پیامی از جنس مهر. شمارهام را یافته بود و با همان بزرگواری دیرینهاش، کلماتی آکنده از لطف و انسانیت برایم نوشته بود.
اکنون سالها از آن شب بارانی گذشته است، اما برق لبخندش هنوز در ذهنم میدرخشد؛
مردی که هم در مستطیل سبز اسطوره بود
و هم در میدان پهناور انسانیت،
سوتِ آخرِ میدان سبز
در کوچههای تبعید پیچید.
مردی رفت
که هم توپ را میشناخت
هم زخمِ آزادی را.
چونان روشنای در دل تاریکیها.
روانش شاد و یادش در دفتر روزگار وجدان تاریخ، جاودان باد.
شاپور
کلن
۲۰۲۶
|
|