انتقال تدریجی کانون مجادله از بیرون نظام به درون آن
Thu 11 06 2026
بهزاد كریمی
عیان شدن مناقشات در حکومت
گرچه شلیک و انفجارهای طرفین جنگ خاموش نیست و هر از چندی أتش بس میشکند و صدا میکند، فضا اما کلاً مذاکره است در عین دندان نشان دادنها. اما هرچه مذاکرات میان طرفین بیشتر کش مییابد، اختلافات درون نظام جمهوری اسلامی هم رو به حدت مینهد و عیانتر رو میآید. نقطهی کانونی مناقشات هم، نه نوع تفاهم نظام با آمریکا بلکه نفس تعامل یا عدم تعامل با دشمن است. در واقع، معضل مذاکرات جمهوری اسلامی و آمریکا که به وساطت میانجیهایی در شکل غیر مستقیم و بر متن آتش بسی شکننده جریان دارد، فقط در ناترازیها میان سقف و کف انتظارات طرفین از همدیگر خلاصه نمیشود، بلکه به عملکرد تضادهای ناشی از نگاهها، روشها و انتظارات متفاوتی هم برمیگردد که فعلیت در صفوف درونی دو طرف دارد. هم ترامپ لافزن، با رشته موانع متعدد در خود آمریکا و بیرون از آن علیه یکه تازیهایش روبروست و هم ذینفعهای جمهوری اسلامی درگیر رقابتهای درون سیستمیاند. رقبایی که در عین انسجام جنگی، هر یک ساز خود را میزنند. این ناهمسازی روزافزون، تدریجاً آنها را از هم دور میکند و دورتر خواهد کرد که میتواند در ادامه به تقابل برسد.
دو صفبندی درون سیستمی
از مشخصههای مقطع حاضر در جمهوری اسلامی، اینست که روزهای حکومت در اختیار مدیرانی از نظام است که منادی سیاست «همزمانی میدان و مذاکرات» هستند، و شبهای پایتخت در اشغال بسیجیهای عربدهکش «مرگ بر سازشکار»! چهرهی اصلی و جلودار آن قالیباف است که محوریت امور را در دست دارد. سرداری از سپاه که هم رئیس مجلس اسلامی و حالا با رای حتی بیشتر است و هم عالیترین مقام واگذار شده به وی در مذاکرات با آمریکا و اخیراً هم چونان طرف اصلی معاملهی نظام با چین و روسیه. پزشکیان رئیس جمهور،عملاً دستیار او در امورات دولتی است و حکومت در وجود همین زوج نمادین، یعنی سپاه و دستگاه بوروکراسی رکابدار فرماندهی جنگ، روزگارش را میگذراند. معترضین به اینها، ولاییهای امام زمانیاند نه متجلی در تک نماد، که شناسا در ترکیبی از چهرهها. نمایندگی فقاهتیشان با میرباقری است جانشین مصباح، عمده چهرهی سیاسیشان جلیلی، بلندگوییشان در مجلس بر دوش رسایی، تامین لجستیک اشغال خیابان با زاکانی شهردار، رابطشان با الیگارشی مالی محصولی بنیادگرا و بوق و کرنای تبلیغاتیشان صدا و سیمای میلی.
از تقسیم کار به صفآراییها
در آغاز جنگ و طول چهل روز داغ آن، فرماندهی «روز» و شعبدهبازی «شب»، نمایشی بود از نوعی تقسیم کار در حکومت: وظیفهی «روز» مقابله با تهاجم خارجی و ماموریت «شب» شبحسازی بهمنظور ارعاب مردم در تداوم کشتار مهیب دی ماه. اما حالا که جنگ حاد به خرده جنگهای موضعی فروکاهیده و مسئلهی محوری زورآزمایی دیپلماتیک شده، این دو دیگر نه مکمل هم که قدم به قدم در حال دور شدن از هم و حتی مبدل به سنگرهایی برای سیاستهایی ناهمخوان. وظیفهی «شب» تا چندی پیش، کوبش بر دهل بسیج عمومی بود برای جنگ در فضای نوحههای تهدیدگونه، شلتاقهای کنونی اما رنگ مخالفت با مذاکره و خط و نشان کشیدنهای هر روز هم پررنگتر به آنانی دارد که متهم به کوتاه آمدناند. خفاشهای «شب»، در چرخش از تحریکات کاذب ناسیونالیستی به بروز مقاومت ولاییهستند و زیر عَلَم جنگ تا پیروزی، سینهزنان «هیهات من الذله» سر میدهند. اینها را باید رسوبات دگماتیک سیاستهای ولایی خامنهای طی سه دهه و نیم دانست؛ بخشیشان عقیدتی و بخشی هم بخاطر منافعی که از تداوم تخاصم و جنگ بُرده و میبَرند.
بقا در گذشته یا تطبیق خود با الزامات تازه؟
این صفآرایی که فعلاً در اشکال اولیه بروز مییابد، خصلت گذرا ندارد بلکه رو به انکشاف است. در واقع نشانگر دو سمتگیری رونما در جمهوری اسلامی: پاسداری از گذشته و رجوع حتی بیشتر به آن یا تطبیق خود با الزامات تازه؟ این صفبندی که میتواند به سطح دو مشی کلان فرابروید، از مدتها قبل و در وجود چهرهها و جناحهایی از نظام رو به تکوین گذاشته و فراز و فرودهایی را پشت سر نهاده است. خامنهای به عنوان رهبری جاافتاده نقش اصلی در کنترل این اختلافات داشت. اما با از میان برخاستن او آنهم در نخستین روز از جنگ، نظام نه فقط از لولای تعادل بخشاش محروم شد، بلکه جنگ و تقلاها برای برون رفت از جنگ، زمینه را برای صفآراییهای تازه در آن را فراهم آورد. دورهی قبل از جنگ و برخوردار از نافذیت خامنهای در نظام و دورهی بعد از جنگ، چه منجر به تفاهمات و سپس توافقات و چه دوامدار در همین آتش بس شکنندهی طولانی با بروزات خرده جنگها، یکی نیستند. جمهوری اسلامی به ناگزیر پای در آستانهی دگردیسی گذاشته و ناچار از سرعتگیری در همین مسیر است.
هدف، استمرار جمهوری اسلامی است در قالبی دیگر
این دگردیسی، بازآراییهای جدید در جمهوری اسلامی را به دنبال دارد، یارگیریهای سیاسی نوین را سرعت میدهد و باعث جابجایی و جاگیریهای تازه در نظام میشود و شتاب این روز، با پیشرفت بغرنجیهای دیپلماسی هر روز رو به فزونی بیشتر دارد. اگر تا چندی پیش این تاکید بر «اصولیت» ولایت و پیشنهاد «اصلاح» آن و بازخورد آنها در حیات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشور بود که اختلافات در نظام را رقم میزد، مصاف اما اکنون میان استحالهی جمهوری اسلامی به اقتدار ناسیونالیسم اسلامی است با دست و پا زدنهای تحجر ولایی. هر دو طرف نزاع، خود را رهرو راه خامنهای معرفی میکنند، حال آنکه میراث ولی فقیه با خود او رخت بربسته و رفته است و خامنهای جوان رقمی نیست که بتواند نفس جوانی در ولایت فرتوت بدمد. این جنگ، بگونهای ولایت را هم کشت، گرچه نوزاد این سزارین، نه که دموکراسی و توسعه. پیروزمندان این مصاف بی گمان خواهند کوشید خود را تنگ شیائو پینگ ایران پس از مائو جابزنند، اما نه خود چنان جنمی دارند و نه ایران تشنهی تحول دموکراتیک، کاریکاتور دیگری از جمهوری اسلامی را بر خواهد تافت.
برای جنبش مردمی این اختلافات علی السویه نیست!
این دو وجه از «شب» و «روز» نظام، در جنایت و استبداد مشترکند: در تماشای رقص سر فرزندانی از این آب و خاک بر بالای چوبهی دار در هر سحرگاه و ایجاد ارعاب از طریق بازداشتهای وسیع مخالفانی که در دسترس دارند. آنجا هم که به قربانیان دست نمییابند به مصادرهی اموالشان روی میآورند. اصل از نظر آنها، تحمیل ماترک نظام است بر ملت و اینکه سهم ملت در هر حال نه مشارکت که اطاعت است. یکی خواهان امت مقهور و آن دیگری ملت اسلامی مطیع. با این همه اما، نتیجهی دعوای این دو جریان عمده حکومتی برای مردم، نه فقط علی السویه نیست که اهمیت سیاسی دارد. هر حد از عقلانیت در نظام و ولو به نیت بقای این نظام شربنیاد، که به قطع جنگ کمک کند میتواند در راستای خواست عاجل و مبرم مردمان قرار گیرد؛ همانطور که هر سیاست اصرار بر ادامهی جنگ چه حکومتی و چه غیر حکومتی، علیه مصالح آنی و آتی مردم است. بیلان این یک سال - سال تحمل دو جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه که کشور هنوز هم زیرسایهی تهدید شوم آنست- بعلاوهی جنایت مهیب ارتکابی رژیم در دی ماه خونین، به روشنی نشان میدهد که فضای جنگی علاوه بر صدمات جانی و مالی دهشتناک، آفت علیه روال طبیعی جنبش مردمی است.
نجات ایران از جمهوری اسلامی به دست مردم ایران
غلبه در مناقشات درون نظامی این مقطع، به سود هر جریانی هم که از آن پایان بگیرد، و البته بنا به واقعیات موجود و ملاحظات آمده در این نوشتار مبین غلبهی مدیریت جنگی و سیاسی کنونی بر آنست، نجات واقعی ایران را در هر حال اما باید در رهایی از کلیت جمهوری اسلامی دانست و بس. حتی مناقشهی درون حکومتی اخیر و کیستی صفآرایان در آن با توجه به سوابق دور و نزدیکشان، خود نشان از فاجعهباری بختکی دارد به نام جمهوری اسلامی که ۴۷ سال است شیرهی جان مردم را میمکد. هم اکنون قالیباف مانندی نماد «تعقل» در این حکومت شده که «حمله گازانبری» به جنبش دانشجویی تیر ۷۸، ابتکار نامهی تهدیدآمیز فرماندهان سپاه علیه خاتمی اصلاح طلب در همان زمان، داشتن نقش مستقیم در سرکوب جنبش سبز و حضور مستمرش طی سی سال گذشته در سازماندهی هر اقدام علیه مردم، ثبت کارنامهی خود دارد. چنین شخص و همانندهایش اکنون نماد عبور از گذشتهای هستند مطلقاً ورشکسته، اما نه که نویددهندهی گشایش حداقل در زیست کشور.
شرط نجات ایران از جمهوری اسلامی و از هر دستهی آن، همانا برآمد وسیع، مستقل و متحد جنبش مردمی است زیر پرچم دموکراسی و رفع تبعیض. جنبشهای ناجی کشور، در رهایی آن از شر جنگ است که شکوفا میشوند.
بهزاد کریمی
۲۰ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۱۰ ژوئن ۲۰۲۶
«بهپیش»
|
|