گشتو گذری در فیسبوک
یادداشتهایی از: محمد مالجو، شهرام اقبالزاده، حمید آصفی، ابراهیم محجوبی، سیمین بهبهانی،...
Tue 9 06 2026
محمد مالجو
از ضاحیه تا تهران: تبادل آتش یا تسریع توافق؟
تهاجم اخیر اسرائیل به ضاحیۀ جنوبی و واکنش موشکی ایران به اسرائیل در چند ساعت پیش دوباره منطقه را در آستانۀ ورود به چرخۀ تصاعدیِ خطرناکی قرار داده است.
استدلال ایران دربارۀ نقض آتشبس با تهاجم اسرائیل به لبنان بهتمامی صحیح است. اما پاسخ ایران در قالب تبادل آتش عملاً لبنان را به سوی یک میدان جنگی شدیدتر سوق میدهد، میدانی که ظرفیت تخریبی دارد بس فراتر از توان یک جامعۀ بحرانزده.
اما مسئله فقط لبنان نیست. همین مسیر عملاً ایران را نیز در معرض لغزش به یک رویارویی فزاینده و پرهزینه قرار میدهد. گسترش دامنۀ درگیری به طور همزمان در لبنان و ایران نه به بازدارندگی پایدار میانجامد و نه امنیت تولید میکند بلکه صرفاً جغرافیای جنگ را توسعه میدهد و هزینهها را با ضربآهنگی تصاعدی افزایش میدهد.
تداوم مسیر تبادل آتش دقیقاً در راستای هدفی است که اسرائیل دنبال میکند: منحرفکردن مسیر دیپلماسی و مختلکردن هر گونه امکان دستیابی به توافق میان ایران و امریکا. هر دور جدید از درگیری عملاً پنجرۀ مذاکره را تنگتر و هزینۀ مصالحه را بیشتر میکند.
یگانه بدیل واقعبینانه و مؤثر در برابر مسیر ناکارای تبادل آتش عبارت است از چرخش قاطع به سمت دیپلماسی و تسریع در نیل به توافق با ایالات متحده از طریق مذاکره. این مسیر نه یک گزینۀ ثانوی بلکه راهبردی مرکزی برای دفاع همزمان از لبنان و ایران است. کاهش تنش در سطح کلان میتواند هم لبنان را از تبدیلشدن به صحنۀ جنگی خونینتر بازدارد و هم ایران را از گرفتارشدن در یک تقابل فرسایشی و نامعلوم نجات دهد.
امروز انتخاب میان تبادل آتش و تسریع در توافق فقط یک ترجیح تاکتیکی نیست بلکه تصمیمی سرنوشتساز دربارۀ جهتگیری کل منطقه است.
*********************
شهرام اقبال زاده
دیالکتیک حذف نام و اندام
به مناسبت زادروز محمدجعفر پوینده
پیش از انقلاب آوردن نام بسیاری از اندیشمندان و انتشار آثارشان ممنوع بود. موضوع فقط حذف نام و اندیشههایی خاص نبود؛ چنانچه افرادی شهامت داشتند از این خط قرمز عبور کنند، اول از جامعه حذف میشدند( زندان) درصورت پیگیری بیشتر و تلاش برای تبلیغ و ترویج آن اندیشه و کار گروهی و تشکیلاتی، میتوانست به حذف فیزیکی فرد بیانجامد.
پس از انقلاب و علنی شدن فعالیتهای گروهی و تشکیلاتی، سرکوب و سانسور آغاز شد و با انقلاب به اصطلاح "فرهنگی " و حمله نظامی به کردستان، به اوج رسید و بسیاری از استادان و دانشجویان و آموزگاران - حتی دانشآموزان و کارمندان- زیر لوای پاکسازی - حذف شدند .
پس از سرکوب و حذف گروههای سیاسی، چنانچه روشنفکرانی با مقالات و کتابهایشان - از ترجمه و تالیف - کار روشنگرانه انجام میدادند و در سپهر عمومی منشا اثر بودند، به سادگی تحمل نمیشدند.
ترور محمد مختاری و جعفر پوینده و قربانیان قتلهای زنجیرهای- زمان رفسنجانی- ادامهی زیرجلکی روند حذف پس از آن بود. بخش به اصطلاح فرهنگی و نرمافزاری آن، رسمیتبخشی به آن در شورایعالی انقلاب فرهنگی! و اعمال آن در وزارت ارشاد بود.
بخش دیگر آن، کار رسانهای و انتشار انواع رنگیننامههایی بود که کارشان روشنفکرستیزی و ترور شخصیت و لجنپراکنی و سمپاشی فکری و فرهنگی و سیاسی بود و هست.
جریانهای خارج از کشور شبه ایرانی و رسانههای دستنشانده شیوخ خرپول منطقه و مزد بگیران سازمانهای جاسوسی، کارشان همین است که امثال پویندهها و مختاری و نهادهای صنفی و مدنی و فرهنگی و سیاسی مستقل را به حاشیه برانند. ساختن اصطلاح مندرآوردی "پنجاه و هفتی" ادامهی همین استراتژی است.
آینشتاین میگفت«دو چیز خیلی سر و صدا دارد: خرده سواد و خرده پول!»
منظورم دوستانی است که با صداقت به خدمت اهداف پشت پردهی سرمایهگذاران اصلی چنین رنگیننامههای پرطمطراق سیاسی و ادبی درآمده اند که طیف روشنفکران و نویسندگان را به تیر زهرآگین نفرت پراکنی زخمی میکند و به جنازه آن ها هم رحم نمیکند!
به قول حافظ:
شاه ترکان سخن بی خردان می شنود
شرمی از مظلمه خون سیاوشاش باد
از این که بگذریم،کیست که خطا نکرده باشد؟
انقلاب مانند سیل که راه میافتد، همه چیز و همه کس را با خود میبرد.
انسان ها فرزندان زمانه هستند و نه زاینده آن؛ در بهترین شرایط، اگاهترین آنها نقش قابله را دارند.
هجوم خیل روستاییهای بیسواد حاشیهنشین شهرهای بزرگ و پیوستن و پیروی از جریان هژمونیک بنیادگرا و راه افتادن سیل بنیان کن انقلاب، روشنفکران را به حاشیهی مسیل راند.
روشنفکران هم انسان هستند و اشتباه میکنند و چون علم غیب نداشتند، پیش بینی هم نمیتوانستند بکنند
لوکوموتیو انقلاب که راه بیفتد هر کس را که بر سر راه آن قرار بگیرد له میکند.
منصف باشیم!
به قول مولوی:
آنکه گوید جمله حق است احمقی است
وانکه گوید جمله باطل او شقی است
روشنفکر نه خداست و نه پیامبر،انسانی است با آگاهیهای تاریخی محدود و مشروط به چارچوبهای معرفتی و پارادایمها و یا گفتمانهای برسازندهٔ آن؛ آنچه فوکو « اپیستمه » میگوید.
به قول مولوی:
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند
نه اهریمن بدان زشتی که جویند
پوینده روشنفکری بود که با انتخاب آگاهانهی کتابهای جامعه شناسی و فلسفی و نقد و نظر ادبی، نقشی تاثیرگذار در احیای اعتبار روشنفکری و اندیشهی دموکراتیک و عدالتخواهانه و احیای کانون نویسندگان ایران داشت.
گناه نابخشودنی او و محمد مختاری، همین بود!
برخی از ترجمه های او عبارتنداز:
• اونت، ژاک د. درآمدی بر هگل: نگاهی به زندگی، آثار و فلسفهٔ هگل
• آدورنو، تئودور و دیگران درآمدی بر جامعهشناسی ادبیات
• باختین، میخاییل. سودای مکالمه، خنده آزادی
• بهنام، جمشید. تحولات خانواده: پویایی خانواده در حوزههای فرهنگی گوناگون
• پلانتی-بونژور، گی. هگل و اندیشه فلسفی در روسیه ۱۹۱۷–۱۸۳۰
• جانسون، گلن. اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر و تاریخچهٔ آن
• کالوه، لوئی-ژان. درآمدی بر زبانشناسی اجتماعی.
• لوکاچ، جورج. تاریخ و آگاهی طبقاتی
• میشل، آندره. پیکار با تبعیض جنسی
و جامعهشناسی رمان لوسین گلدمن
*********************
حمید آصفی
صدای سلطنت، فریاد آیندهای است که ساخته نشد
وقتی آینده حذف میشود، گذشته شعار میشود
سلطنت بهمثابه نشانهی فروپاشی تخیل سیاسی
نه بهخاطر تاج؛ بهخاطر تهیشدن افق
صدای سلطنت از خیابان نمیآید؛ از فروپاشی معنا میآید
آنچه امروز در شعارها شنیده میشود، بازگشت به تاج نیست؛ فرار از بنبست است. جامعهای که راه ندارد، عقب میرود؛ نه از سر علاقه، از سر اجبار. این عقبگرد، انتخاب نیست؛ واکنش عصبیِ یک بدن سیاسیِ خسته است که دیگر به نسخهها پاسخ نمیدهد.
چند دهه تمام، به جامعه گفته شد «صبر کن». صبر کرد. گفته شد «اصلاح میشود». اصلاح نشد. گفته شد «بدتر نشود کافیست». بدتر شد. سپس گفتند «بدیل نداریم». و این دقیقاً لحظهای بود که خیابان، بدیل را خودش ساخت؛ نه با عقلانیت کلاسیک، بلکه با غریزه بقا.
شعار سلطنتخواهانه، اعلام عشق به پهلوی نیست؛ اعلام انزجار از جمهوری اسلامی است. این شعار نه پروژه است، نه برنامه، نه حتی باور منسجم. این فریادِ «نه» است، وقتی هیچ «آری»ی در دسترس نیست. جامعه وقتی ابزار ندارد، از نماد استفاده میکند. نمادها زبان اضطرارند، نه زبان آینده.
نسلی که امروز فریاد میزند، نه زندان ساواک را دیده، نه جشنهای ۲۵۰۰ ساله را لمس کرده. این نسل، با تاریخ کار ندارد؛ با مقایسه کار دارد. او دو تصویر میبیند: اکنونِ فرسوده و گذشتهای که ــ فارغ از واقعیتش ــ «کمتر فروپاشیده» به نظر میرسد. انتخاب میان بد و بدتر، ذهن را به سمت «کمتر بد» هل میدهد. این نوستالژی نیست؛ این حسابوکتابِ سادهی بقاست.
مشکل اصلی نه سلطنتطلبی است، نه جمهوریخواهی، نه سکولاریسم، نه هر برچسب دیگر. بحران، بحرانِ «بدیلِ باورپذیر» است. سیاست ایران سالهاست از کمبود تخیل رنج میبرد. همه یا در گذشته گیر کردهاند یا در وعدههای بیسررسید. وقتی افق تهی شود، جامعه به عقب نگاه میکند، چون جلو چیزی نمیبیند.
اپوزیسیون رسمی، سالهاست یا در حال اثبات پاکدستی اخلاقی خود است یا سرگرم تسویهحسابهای قبیلهای. خیابان اما عجله دارد. خیابان برنامهی پنجساله نمیخواهد؛ نشانه میخواهد. نشانهای که «پایان این وضعیت» را فریاد بزند. سلطنت، در این معنا، پایانِ جمهوری اسلامی است، نه آغازِ نظم نوین.
رسانهها و شبکهها هم بیکار ننشستهاند. روایتهای ساده، شخصمحور و فوری را تقویت کردهاند، چون سیاست پیچیده فروش ندارد. خیابان، توضیح نظری نمیخواهد؛ شعار میخواهد. سیاستِ اینستاگرامی، سیاستِ یککلمهای است. و سلطنت، دقیقاً همان یک کلمه است: کوتاه، تیز، قابل فریاد.
اما خطر همینجاست. وقتی نفی جای اثبات را بگیرد، وقتی «نه» جای «چه میخواهیم» را پر کند، جامعه مستعد خطا میشود. نه لزوماً خطای تاریخی، بلکه خطای راهبردی. زیرا هر نمادی که فقط بر نفرت سوار شود، اگر به برنامه وصل نشود، میتواند فردا خودش به بنبست تازه بدل شود.
صدای سلطنت، زنگ خطر است؛ نه زنگ پیروزی. زنگ خطری برای همهی آنهایی که سالها با کلمات شیک و پروژههای بیریشه، میدان را خالی کردند. اگر بدیلِ عقلانی، شفاف، قابل لمس و زماندار ساخته نشود، خیابان باز هم به سادهترین نماد پناه میبرد؛ امروز تاج، فردا هر چیز دیگر.
مسئله این نیست که مردم چه میخواهند؛ مسئله این است که چه چیزی برای خواستن در دسترس آنها گذاشته نشده است.
تا وقتی افق ساخته نشود، صداها از گذشته میآیند. نه چون گذشته زیباست؛ چون آینده غایب است.
روجین
گر جنگ شد، اگر اینترنت قطع شد، اگر دیگر نتوانستیم از حال هم باخبر شویم، اگر برای هر کدام از ما اتفاقی افتاد فقط این را به یاد داشته باشید: ما زندگی را دوست داشتیم. ما طرفدار مرگ، ویرانی و نفرت نبودیم. ما با استبداد مخالف بودیم چه آنکه در داخل، نفس را تنگ میکند و چه آنکه از بیرون، با بمب و تحریم و تهدید بر سر مردم آوار میشود.دل ما برای مردم ایران میتپید. برای کودکی که باید آینده داشته باشد، برای زنی که باید بیترس زندگی کند، برای مردی که نباید زیر بار تحقیر خم شود.ما زندگی بهتر میخواستیم. برای همه. بیاستثنا.شاید آرمانگرایانه بود. اما آرمانِ ما، زندگی بود نه ویرانی.اگر صدایمان قطع شد، بدانید که تا آخر سمت زندگی ایستاده بودیم.
#روجین@mosighi_andishe
*********************
ابراهیم محجوبی
از اینجا، از آنجا، از همه جا
" حیدر حیدر "!
این، عنوان نوحه ای است که توسط یک مداح حکومتی خوانده شده و مطلع آن چنین است" حیدر حیدر/ اول و آخر حیدر".
از هنگام آغاز جنگ اسرائیل - آمریکا علیه ج.ا.، این نوحه نقش سرود یا شعار رزمی و به اصطلاح حماسی رژیم حاکم را ایفا می کند. به ویژه در روزهای جنگ ۴۰ روزه، آن سرود شیعی مدام از بلندگوهای تبلیغاتی و تهییجی حکومت پخش می شد.
و اما مضمون آن چیست؟ واژه حیدر در عربی به معنای شیر ( حیوان ) است و نماد دلیری و شجاعت. و نیز لقبی است برای علی ابن ابیطالب که در فرهنگ شیعیان مظهر شجاعت بوده است. شکل تشدید یافته لقب یاد شده، " حیدر کرّار " است. یعنی شیر حمله کننده. علی، لقب مشابه دیگری هم دارد با همان معنای " حیدر " و آن " اسدالله " ( شیر خدا ) است.
این داستان " حیدر حیدر " در آغاز حکومت شیعه صفویان وارد ژارگون حکومتی - سیاسی شد. چنانکه شاه اسماعیل در نامه ای رزمجویانه به " شیبک " خان ازبک - از قدرتمندان زمانه در آسیای میانه - سخن خود را با این شعر به پایان برده بود:
دست در دامن حیدر زن و اندیشه مکن / هر که با نوح نشیند چه غم از طوفانش.
تاریخ روابط ایران و آلمان - نخستین گام ها *
نخستین گام ها در ایجاد روابط دیپلماتیک میان ایران و آلمان به عصر صفویان بر می گردد: بعد از شکست شاه اسماعیل در جنگ چالدران، در سال ۱۵۲۳، بنیانگذار سلسله صفوی نامه ای به کارل پنجم امپراتور آلمان می فرستد. از طریق کشیشی به نام پطرس. هدف از آن هم تشویق دولت آلمان به جنگ با دولت عثمانی و نیز ایجاد مناسبات تجاری و سیاسی بود. نامه پس از دو سال به دست کارل می رسد. و پاسخ وی نیز هنگامی به ایران می رسد که یک سال از مرگ شاه اسماعیل می گذشت! ظاهراً امپراتور آلمان از مرگ شاه ایران بی اطلاع مانده بود. زیرا چند سال بعد، او سفیر دیگری به نام " یوهان بالبی " به ایران فرستاد ولی از چند و چون ماموریت وی اطلاعی در دست نیست. بعد ها، در سال ۱۵۹۹، شاه عباس سفیری به نام حسینعلی بیگ بیات را همراه آنتون شرلی انگلیسی به دربار رودولف دوم، امپراتور آلمان فرستاد. باز هم به قصد کشاندن وی به جنگ مهار کننده علیه سلطان عثمانی و نیز ایجاد قراردادهایی برای فروش ابریشم ایران در اروپا ( شاه عباس انحصار تجارت ابریشم را در دست خود داشت). پس از دیدار موفقیت آمیز فرستاده دولت صفوی با رودولف دوم، در سال ۱۶۰۲ امپراتور در پاسخ و نیز جهت راستی آزمائی قصد شاه عباس، هیئتی به سرپرستی " اتیین کاکاش " به ایران فرستاد. این هییت در سفری طولانی و دشوار از طریق روسیه به شهر لنگرود رسید. در ادامه سفر ، در لاهیجان سفیر و سه تن از همراهانش به سبب بیماری های بومی درگذشتند. ولی جانشین سفیر توانست شاه عباس را در جبهه جنگ در آذربایجان علیه اشغالگران عثمانی ملاقات کند. از همان جا بود که شاه عباس فردی به نام مهدیقلی بیگ را همراه فرستاده آلمان به اروپا فرستاد. ولی این تلاش چندان نتیجه ای نداشت. زیرا، شاه عباس متوجه شده بود که دولت آلمان در حرف وعده همکاری نظامی علیه قدرت عثمانی می دهد ولی در خفا با آن دولت مراودات تجاری و سیاسی نزدیک دارد. این وضعیت سبب خشم و نا امیدی شاه عباس شد و از سر ناخرسندی و سرخوردگی، ترمیم و گسترش روابط با آلمان را جدی نگرفت.
* برگرفته از کتاب زندگانی شاه عباس اول، جلد چهارم، تالیف نصرالله فلسفی
از عجایب آموزنده سیاست
درست است که کاخ سفید امروزه کانون انتشار بزرگترین دروغ ها و " فِیک " پراکنی هاست، اما هنوز هم امکان درز کردن این یا آن واقعیت پشت پرده آن مکان در رسانه ها به کلی از میان نرفته است:
به گزارش نیویورک تایمز، یکی از طرح های زوج زشتکار ترامپ - نتانیاهو برای " رژیم چینج " در ایران ملّا زده و ملّاخور، تعبیه احمدی نژاد معروف به " مموتی " و انکار کننده هولوکاست، در ساختار حکومتی ایران بوده است. این قصد برنامه ریزان خاورمیانه جدید و سپردن نقش سردمداری منطقه به اسرائیل، خود به قدر کافی عجیب است. اما عجیب تر از آن هم هست و آن، این است:
به رغم تلاش فراوان رضا پهلوی و طالبان سلطنت که پشت او گرد آمده اند، برای جلب حمایت آمریکا و اسرائیل برای بازگرداندن آن جریان به حکومت ایران، آن دو قدرت ( یکی جهانی و دیگری منطقه ای) کوچک ترین وقعی به آن همه مجیزگوئی آرزواندیشانه متوهمان پرچم گرا ننهادند. نه وعده " کمک در راه است " تحقق یافت و نه گرداندن مداوم پرچم اسرائیل و آمریکا در تجمعات کارناوالی تاثیری بخشید و نه فریاد " تنک یو دانلد " و " تنک یو بی بی " احساس و اندیشه آن دو مرد خبیث را تغییر داد. طالبان سلطنت تنها در یک زمینه موفق شدند و آن اینکه جنگ چهل روزه آمریکا و اسرائیل علیه ج.ا. " توجیه " اخلاقی یافت که گویا آغاز آن جنگ ویرانگر خواست مردم ایران بوده است. این نقش ویرانگر و پر عارضه طالبان سلطنت نمی تواند و نباید فراموش شود. آنها هم راه را بر جنگی نالازم و بی چشم انداز هموار کردند و هم ناگهان از توهم و رویا در آمده و دریافتند که: "عجب، این همه قربون صدقه ترامپ و نتانیاهو رفتیم ولی آن دو، مموتی آشغال را به شاهزاده بزرگوار ما ترجیح می داده اند! اِی بخشکی شانس! این چه بازی مسخره ای بود که ما کردیم ؟ حالا، هم سگ رفته و هم طناب؛ ما مانده ایم و این آبروریزی و خسران ناشی از نادانی سیاسی و...و.."
ایکاش، این رخداد، در اذهان ساده اندیش طالبان سلطنت فقط یک رخداد عجیب باقی نماند. بلکه با درس های آموزنده هم همراه گردد. از جمله این درس مهم که: حتی در دنیای امروز و در دوران جهانروائی نیرومند، نمی توان امید و امکان تغییر در کشور خود را از منبع و دینامیسم لایزال درونی جامعه قطع کرد و آن مهم تاریخی را از دولت های دیگر ( و آن هم دولت هائی که کارنامه اخیرشان به هیچ رو قابل دفاع نیست ) درخواست کرد و حتی در این مسیر به دریوزگی و پذیرش حقارت تن سپرد. همین یک قلم، خود درس کوچکی نیست. اگر صداقت و واقع بینی سیاسی بر شعار های توخالی و احساسی غلبه کند. به امید چنان روزی و چنان احوالی.
*********************
سیمین بهبهانی
اخوان، مات ومبهوت سیمبن...!
"روایت آخرین دیدار سیمین بهبهانی و مهدی اخوان ثالث"
سیمین بهبهانی: اخوان را آخرين بار در منزل زنده ياد حميد مصدق ملاقات کردم. بسيار بدحال و افسرده بود. يادم هست اول که آنجا رسيدم اخوان نبود. به پيشنهاد حميد مصدق کسی را فرستاديم تا اخوان را بياورد و او آمد و بسيار نگران کننده و ناخوش احوال بود. فردای آن روز مراسم تشييع پيکر «دکتر پرويز ناتل خانلری» بود که ما هم رفته بوديم و فکر می کرديم چون اخوان و ناتل خانلری بسيار با هم دوست بودند، اخوان هم قطعا می آيد. همان جا در ميان جمعيت که بودم همه می پرسيدند پس اخوان کجاست!؟ و من هم پاسخ دادم: اخوان ناخوش احوال بود و قطعا به همين دليل نتوانسته است که ما را در اين مراسم همراهی کند. وقتی به منزل رسيدم به اخوان تلفن زدم. يادم هست که نزديک عصر بود و از او پرسيدم که چرا به مراسم نيامدی؟ همه از من مي پرسيدند اخوان کجاست. گفت: به خدا قسم که من حال خوبی ندارم و بسيار ناخوش احوال هستم و تا دو روز ديگر می ميرم! من خيلي از اين حرف اخوان دلخور شدم و گفتم: اين چه مهملاتی است که تو می گويی؟ می ميرم! يعني چه؟ گفت: سيمين حالاخودت می بينی که من دو روز ديگر می ميرم. با خودم فکر کردم او يا می خواهد خودش را عزيز کند يا شوخی می کند. همان شب دوباره تماس گرفتم تا حالش را بپرسم که وقتی گوشی را برداشت بسيار سرحال و شنگول بود و گفت: مثل شير دارم خوش می گذرانم. خلاصه يک آوازکی هم پشت تلفن برای من خواند و خداحافظی کرديم و من خوشحال شدم و گفتم که حالش خوب شده است. فردای آن روز که باز تماس گرفتم اخوان از روزهاي قبل تر هم مريض احوال تر بود و در صدايش غبار ناجوری احساس کردم. صبح چهارم شهريور بود که از راديو خبر مرگ مهدی عزيزم را شنيدم و ديگر نفهميدم که چطور تاکسی گرفتيم و با چه هق هقی منزل اخوان رفتيم و آنجا وارد که شدم آقای «دکتر شفيعی کدکنی» را ديدم و بلافاصله هر دو به شدت گريستيم. هنوز زن های سياهپوش گرداگرد اتاق اخوان را خوب به خاطر دارم. مصيبت وحشتناکی بود و من تا چند ماه بيمار شدم، چراکه برايم قابل قبول نبود مرگ اخوان را بپذيرم. اخوان سالم و ساده و نيرومند، چطور يک دفعه برود زير خاک؟! و از همه برای من جالب تر اين بود که خودش می گفت دو روز ديگر می ميرم و درست اين اتفاق افتاد.
منبع: روزنامه شرق پنجم شهریور ۱۳۹۱ گفتگوی آقای مهدی وزیربانی و بانو سیمین بهبهانی...