از کارهای کارگاه تولید پوستر، دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۸: مسئول؛ نیکزاد نجومی
«چرا در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ شرکت کردم؟» سوالی بود که بارها و بارها از خودم پرسیدم و هر چه عمیقتر به درونم روی آوردم پاسخ یکسانی شنیدم: راه دیگری نبود.
با رژیمی روبرو بودیم که از بیخ و بن فاسد، در ذات خود سرکوبگر و کشوری که در سطح به پیش میرفت و در عمق بسرعت بسوی قهقرا سرازیر بود. شاه روز بروز خودرأیتر و مستبدتر عمل میکرد و کشور را با کمک ساواک به سکوت مرگباری رانده و به قبرستانی تبدیل کرده بود. کشوری که به کمک دهها هزار مستشار خارجی با حقوقهای گزاف خودسرانه اداره میکرد، ولی نمیتوانست حتی یک سیستم آموزشی و بهداشتی که پاسخگوی نیازهای اکثریت جامعه باشد ایجاد کند. کشور چون پشت صحنه تئاتر نقاشی شدهای بود از مقوا که وقتی پاره میکردی درآن سو شهرها را میدیدی که با گردنبندی از حلبی آبادها و حصیر آبادها باد کرده بودند و اقتصادی مونتاژی میدیدی که توان جذب این نیروی کار رانده شده از دهات را نداشت. (۱) بودجه نظامی در سه سال بعد از جهش بزرگ بهای نفت (سال ۱۳۵۲) شش برابر، و در مقایسه با ۱۳۴۹ یازده برابر شد. (۲) ایران ویترینی بود مزین و رو کرده به امریکا و اروپا و که تولیدات کارخانههایش تنها ۲۸ در صد صادرات غیر نفتی را دربر میگرفت. طبق گزارش دولت امریکا در سال ۱۳۵۵ چهل در صد اقتصاد ایران ریخت و پاش بود. (۳) دانشگاهها و هنرسراهای کشور قادر نبودند کمبود عظیم کادرمتخصص مورد نیاز کشور را تربیت کنند. تنها ۱۷ در صد نیروی کار در صنایع استخدام شده بودند. با استثناهایی نادر، پزشکانی که از دانشکدههای پزشکی فارغالتحصیل میشدند یک مشت کاسب نسخه بنویس بودند که در تهران و چند شهر بزرگ دکان میزدند. عینیت این نسخه بنویسهای تاجر را چند سال بعد روزی دیدیم که از مردم شیراز خواستیم برای جنگ زدهها داروهایی را که در منزل داشتند به حیاط دانشکده مهندسی شیراز بیاورند. کمتر از یک پنجم داروهای انبار شده در پستوهای منازل مردم شیراز بهدرد بخور بود. کامیونهای پر از ویتامین و مسکنهای بی مصرف و زائد را به زباله دان شهر فرستادیم.
این بود ایرانی که من تازه فارغالتحصیل شده شوق زده به آن پا گذاشتم.
اواخر تابستان ۱۳۵۲ بود. من دعوت رییس دانشکده پزشکی دانشگاه پهلوی شیراز را قبول کرده بودم که یک ماه در آن دانشکده تدریس کنم. دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز یکی از نادر دانشکدهها بود که از برکت چند استاد دلسوز و تحصیل کرده مسیر دیگری از کارگاههای نسخه بنویس دیگر دانشگاههای کشور طی کرده و آنرا شاخص میکرد. آن زمان من در انگلستان رشته تخصصی خود را تکمیل میکردم. من و همسرم سر راه در تهران توقفی داشتیم تا با خانواده دیدار کوتاهی داشته باشیم. روز سوم با خانواده در افتتاحیه کودکستانی که خالهام با چند نفر از دوستان تاسیس کرده بودند شرکت کردیم. در بدو ورود دوستی که میدانست من سالها در خارج درس خوانده بودم، آهسته در گوشم ندا داد: یادت نرود هر بار در سخنرانیها اسمی از شاه میاید کف بزنی. برای اولین بار انجا، در یک مجمع کوچک و در یک مدرسه خصوصی عمق خفقان حاکم را از نزدیک حس کردم. دو سال بعد در دانشگاه شیراز استخدام شدم و آخر تابستان شروع بهکار کردم. اسفند ماه همان سال بهفرمان همایونی دو حزب فرمایشی مردم و ایران نوین و سایر احزاب منحل شدند و برای تمامی مردم کشور عضویت در تک حزب جدید رستاخیز اجباری شد. شاه در نطق معروفش با تمسخر اشاره کرد که هر کس با عضویت در این حزب مخالف است میتواند داوطلبانه و بی هیچ مزاحمت کشور را ترک کند. انگار ایران ملک خصوصی شاه شده بود. تصمیم گرفتم این فرمان را نادیده بگیرم ببینم چه میشود، و نشد. سال ۱۳۵۴ همزمان سالی بود که با بیشترین ضربات و کشتار فدائیان و با درهم شکستن سازمان در شمال کشور به پایان رسید. روزنامهها مرتب از کشتن و دستگیری «خرابکارها» مینوشتند. فضای کشور خفه بود. تنها صدایی که جواز سخن داشت بر فراز منبر و از مسجد بود و علی شریعتی از حسینیه ارشاد. در دانشکده پزشکی کسی با صدای بلند از اوضاع کشور حرف نمیزد. صدا از گلو جدا شده بود و هر نقدی خفه. تنها صدا از ۱۴۰۰۰ مسجد تازه ساخته آریامهری بلند میشد. مرگ کورش منشأ تقویم کشور شد. عصر آریامهری در ظاهر رقیب نداشت.
دو بیمارستان اصلی شیراز زیر نظر دانشکده پزشکی بودند، بیمارستان نمازی که بیماران خصوصی و بیمهشدگان تأمین اجتماعی را بستری میکرد و بیمارستان سعدی (فقیهی کنونی) که بیماران بیبضاعت و بیمه در آن بستری میشدند. بیمارستان شهرداری بعدها اضافه شد. از رییس بخش داخلی خواستم که فقط در بیمارستان سعدی درس بدهم و بیمار بستری کنم که موافقت کرد. از آن زمان به بعد پایگاه اصلی من در بیمارستان سعدی، همجوار دانشکده پزشکی بود. در یکی دو سال اول اغلب دانشجویان پزشکی مرفه یا نیمه مرفه و بیشتر از طبقات متوسط جدید از شهرهای بزرگ بودند ولی بعد از آن، بعضاً به خاطر کمک هزینه تحصیلی، بافت دانشجویی کم کم تغییر کرد و تعداد بیشتری از دانشجویانی از طبقات متوسط سنتی و فقیرتر و از شهرهای کوچکتر در میان دانشجویان دیده میشدند. خیلی از آنها در سالهای بعد شرکت فعالی در انقلاب و رویدادهای بعد از انقلاب داشتند. البته دانشجویان دانشکده پزشکی شیراز از دهه چهل، مثل همه دانشگاههای کشور در جنبش نوین ضد سلطنت، چه چپ و چه مجاهد، شرکت فعال داشته و کشته و زندانی زیادی هم داده بود. انفجار یک خودرو در بولوار ارم در همان اوایل آمدن من نشانه حضور باقی مانده گروههای چریکی در شهر بود. منتها زمانی که من به کادر آموزشی پیوستم، فضای سیاسی دانشکده پزشکی کاملا غیر سیاسی و غیر فعال بود.
اولین حرکت اعتراضی دانشگاه در اسفند ماه سال ۱۳۵۵ در کنفرانس طب سنتی از سوی گروهی که حول فرح شکل گرفته بود و در سالن بزرگ دانشکده پزشکی، که بعد از قیام بهمن به سالن مصدق تغییر نام داد، رخ داد. سالن از دانشجویان پر شده بود. زمانی که نوبت پرسش و پاسخ شد دو دانشجو بلند شدند. اولی که بعد از انقلاب فرمانده سپاه پاسداران جیرفت شد بهشدت از همکاری سازماندهندگان کنفرانس با باند فرح پهلوی انتقاد کرد. دانشجوی بعدی از برگذاری کنفرانس در زمانی که وضعیت بهداشت در سرتاسر کشور کماکان اسفناک بود انتقاد کرد و گفت سخن گفتن در باره طبی آزمون نشده که اثرمندیش معلوم نیست و زیر ذره بین آزمایش علمی نرفته است چیزی جز عوام فریبی و خاک توی چشم ریختن نیست و تنها بهانهایست برای حمله به چپ. این دانشجو بعد از انقلاب به یکی از سازمانهای چپ پیوست. از هر دو سخنرانی با کف زدن ممتد حضار استقبال شد.
سال ۱۳۵۶ با اعتراضات دانشجویان دانشگاه تهران در اردیبهشت و با حمله پلیس به پلی تکنیک که منجر به زخمی شدن تعدادی از دانشجویان شروع شد و با تظاهرات ۱۵ خرداد و دوم تیر بهدنبال مرگ علی شریعتی در لندن و تظاهرات بزرگ ۷ شهریور در دانشگاه تهران با مرگ و زخمی شدن چند دانشجو و بازداشت تعدادی دیگر ادامه یافت. نامه کانون وکلا در اعتراض به شکنجه و نامه سرگشاده علی اصغر حاج سید جوادی در اعتراض به نطق هویدا و به دنبال آن در ۱۸ مهر ده شب شعر در انستیتو گوته که شب پنجم با شعرسعید سلطانپور «با کشورم چه رفته است» رنگ و روی سیاسی گرفت. راهپیمایی پایانی شبهای شعر که منجر به مرگ دو دانشجو و زخمی شدن صدها نفر شد انقلاب را وارد مرحلهای نوین کرد. همه جا ترس ریخته بود. در بهار همان سال انترنهای پزشکی شیراز برای اولین بار بهخاطر خواستهای صنفی اعتصاب کردند که بعد از یکی دو هفته با این قول که مقامات دانشگاهی به خواستههایشان رسیدگی خواهند کرد به سر کار بازگشتند. اوایل تابستان در مراسم پایان تحصيلی دانشکده پزشکی شيراز، تقی سلطانی یکی از دانشجویان در نطقی فیالبداهه بهشدت به فساد دولت و دانشگاه حمله کرد. این اولین اظهار مخالفت علنی با کل رژیم بود که من در دانشگاه شیراز شنیدم. سلطانی بعدها رشته جراحی پیشه گرفت در مرداد ۱۳۶۰ ، همراه من و جمعی از دانشگاهیان زندانی شد. او بعد از آزادی از ادامه تحصیل محروم شده و سال بعد بهطور نابهنگام و مشکوکی درگذشت.
در شیراز دو مرکز مقاومت علیه رژیم سلطنتی فعال بودند. جمع طرافداران روحانیت حول آیت اله دستغیب در مسجد قبا (آتشیها) جمع شده بودند جمع دوم در دانشگاه و بهخصوص دانشکده پزشکی شکل گرفت که در اوایل انقلاب رهبری مشخصی نداشت و در روند تحولات به سه گروه اسلامی، مجاهد و چپ تقسیم شد. اولین تظاهرات شهر شیراز زمستان همان سال همزمان با تظاهرات در بسیاری از دانشگاههای کشور از خوابگاه دانشگاه شروع شد و بعد از پایین آمدن از بولوار ارم در فلکه نمازی با سربازان مسلسل بهدست روبرو شد. اغلب تظاهرکنندگان دانشجو بودند با تعداد کمی استاد. سازماندهی راهپیمایی بسیار ضعیف و شعارها آشفته بودند. در راه جوانانی از هواداران مسجد آتشیها در پیادهرو ردیف شده و شعارهای ضد چپ میدادند. در روزهای بعد میان دانشجویان و نیروهای امنیتی درگیریهایی شکل گرفت که تعدادی زخمی داشت. از همان اول فعالیت گروههای چپ در دانشکده پزشکی مشکل شد. اعلامیهها فوری پاره پاره میشد. أواخر سال تعدادی از استادان، دانشجویان و رزیدنتهای طیف چپ و هوادار مجاهد جمع شدند تا به مبارزات دانشکده جهت بدهند. قرار شد یک سخنرانی در حیاط دانشکده ترتیب داده شود. یکی از رزیدنتها از یک آخوند هم دعوت کرد که در کنار دانشگاهیان سخنرانی کند. آخوندی که دعوت شده بود تمام نطقش را به حمله به چپ و کمونیستها اختصاص داد. این اعلام جنگ علیه نفوذ چپ هفته بعد با حمله جمع بزرگی از اوباش شهر به دانشکده و شعارنویسی دیواری عینیت یافت.
برخی تظاهرات شهر در حوالی شاهچراغ بود ولی اغلب تظاهرات خیابانی شیراز در بولوار زند بیرون دانشکده پزشکی و بهخصوص بیرون درب ورودی بیمارستان سعدی شکل میگرفت. برای اولین بار در شهر شیراز بانگ «بگو مرگ بر شاه» ازبیمارستان با صدای رسای رستم قلندری دانشجوی سال سوم پزشکی بلند شد. از انجا که پنجرههای سالن خواب بیماران به حیاط مشرف به خیابان باز میشد گازهای اشگآور مستقیم از پنجره به درون بخش وارد میشد. دانشجویان و پزشکان ماسکهای جراحی اغشته به ترشی آشپزخانه بیمارستان را سپر قرار میدادند و آسیب اصلی به بیماران بستری شده که اغلب از طبقات بی بضاعت جامعه بودند میرسید. یک بار هم سربازان مسلح بهدنبال یکی از رزیدنتها که شعار میداد به درون بخش بیماران بستری شده هجوم بردند. روزی بیرون درب آهنی دانشکده پزشکی مشغول شعار دادن بودیم وآن سوی بولوار زند دانشجویان مدرسه عشایری از پشتبام با فلاخن به سوی سربازان سنگ میپراندند. سربازان مسلح ماسکدار به سوی ما حمله بردند و ما به درون حیاط دانشکده پزشکی پناه بردیم. هنوز تعدادی از بچهها بیرون بودند که یکی از رزیدنتهای اسلامی دکتر فقیهی درب بزرگ آهنی را بست و در پاسخ به اعتراض من پاسخی تکان دهنده داد. «بزار شهید شن. برای انقلاب خوبه.» انجا بود که گمانهایم در مورد نقش هواداران خمینی در به آتش کشیدن سینما رکس آبادان تبدیل به یقین شد.
تا قبل از راهپیمایی تاسوعا-عاشورا در آذر ماه ۱۳۵۷ تقریباً تمامی حرکات اعتراضی شهر شیراز به شکلی به دانشگاه، وبه ویژه دانشکده پزشکی، ارتباط پیدا میکرد. بهطور مثال میتوان از تجمع در مسجد حبیب (روز عید غدیر ۲۸ آبان) به دعوت مشترک برخی از دانشگاهیان و بیت دستغیب که با حمله تانکهای کوچک و قتل ۷ نفر در هم شکسته شد نام برد. یکی نمونهی نادر پیش از عاشورا تظاهراتی بود که از سوی مساجد شکل گرفت و در ماه مرداد علیه جشن هنر شیراز ان سال رخ داد و با چند کشته منجر به تعطیل شدن زودهنگام جشن هنر شد. شاید مهمترین مداخله دانشکده پزشکی پرده برداشتن از توطئه ساواک برای منحرف کردن مسیر انقلاب و به جان هم انداختن مسلمان و بهایی در شیراز و سنی و شیعه درشهر عوض فارس بود. صبح روز ۲۲ آذر ماه آن سال که مصادف بود با روز ۱۲ ماه محرم، تعدادی از کادر آموزشی پزشکی در دانشکده و بیمارستان سعدی به تحصن نشسته بودیم که خبر کشتاری در قریه سعدی در شمال شرقی شهر به ما رسید. فورا دو تن از پزشکهای بیمارستان با آمبولانس به محل حادثه رفتند و با نعش دو زن و یک مرد تیرخورده برگشتند. یک استاد پزشکی و یک وکیل دادگستری داوطلب شدند با همان آمبولانس به محل کشتار برگردند. آن دو از تمامی صحنه قتلعام عکس گرفتند و جنازه یک استوار ارتش همراه با مسلسل او را با خود به بیمارستان سعدی آوردند. به کمک گروهی از پزشکان متخصص و بررسی عکسها روند ماجرا کم و بیش روشن شد. مشخص شد که افرادی از نیروهای انتظامی استوار فهندژ نامی را که بهایی بود تحریک کرده بودند تا جمع کوچکی از همسایگان مسلمان خود را در قریه سعدی، که در حیاط منزل دور سفره شام غریبان نشسته بودند، به رگبار گلوله ببندد. نحوه مرگ فهندژ (خودکشی یا قتل عمد) را نمیشد با قطعیت گفت. ولی با در نظر گرفتن برخوردهای بعدی ژاندارمری و پلیس شهر مشخص بود که قتلعام قریه سعدی برنامهریزی شده بود. در همین بین بیش از ۲۰ خانه بهاییهای شهر مورد حمله اهالی شیراز قرار گرفته بود که با روشن شدن ماجرا خاتمه یافت. همان زمان مطلع شدیم که برنامهای به همین شکل برای شهر سنی نشین عوض فارس ریخته بودند که اطلاع رسانی دانشگاهیان جلوی آن را گرفت. نمونه تحریف تاریخنویسی جمهوری اسلامی و حذف نقش دانشگاه را میتوان در گزارش موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی جمهوری اسلامی دید. (۴) روز بعد بیش از ۱۵ هزار نفر از اهالی شهر به بیمارستان سعدی آمدند و اعلامیههایی را که در توضیح رویدادهای قریه سعدی چاپ کرده بودیم گرفتند و در صفی بلند در سردخانه بیمارستان سعدی جنازههای مقتولان را از نزدیک رویت کردند.
از اواسط سال ۵۶ توان نیروهای چپ و مترقی در شکل دادن به مسیر تحولات انقلابی در سطح دانشگاه بهشدت رو به کاهش رفت و با آمدن سال نو تقریباً غیر ممکن شد. در راهپیمایی که به دعوت دانشگاه از دانشکده پزشکی شروع میشد تنها بعد از دعوای بسیار با دانشجویان مسلمان قادر شدیم پارچهنوشته ویژه خودمان را با شعار «دانشگاه سنگر آزادی است» در دست بگیریم. تظاهرات تاسوعا-عاشورا تغییر نهایی موازنه قدرت میان دانشگاه و حوزه را بهوضوح نشان میدهد. در روز تاسوعا آخوندها با ارتش به توافق رسیده بودند که مسیر راهپیمایی از کنار مجسمه شاه در بولوار زند رد نشود تا نکند مردم مجسمه را پایین بکشند. صف دانشگاه بهشدت با این کوتاه آمدن مخالفت کرد. آخوندها زمانی موفق شدند نمایندگان دانشگاه را راضی کنند که قبول کردند روز عاشورا مسیر راهپیمایی از جلوی پادگان اصلی ارتش بگذرد. روز عاشورا آمد. نمایندههای آخوندها اصرار داشتند که هنگام حرکت جلوی پادگان از شعار «بگو مرگ بر شاه» استفاده نشود و برای محکمکاری زنجیرهای از اسلامیون دو طرف جمعیت تظاهر کننده را گرفتند تا مانع شوند. ولی علیرغم تلاشها صف دانشگاه و هزاران مردمی که بهدنبال آن بودند این دستور را نادیده گرفتند. در راهپیمایی اربعین کنترل کامل دست مسلمانان بود و ماند.
سازمان ملی دانشگاهیان
بهدنبال در گیریهای بسیار در دانشگاه تهران و برخی دانشگاههای کشور تعدادی از استادان دانشگاههای تهران تصمیم گرفتند از دانشگاهیان سرتاسر کشور دعوت کنند تا سازمانی کشوری از کادر آموزشی دانشگاه برای هماهنگ کردن مبارزات دانشگاهی تشکیل دهند (برای تاریخچه شکلگیری سازمان ملی دانشگاهیان نگاه کنید به نوشته زندهیاد ناصر پاکدامن). (۵). در گردهمایی مقدماتی من و مهدی یوسفی از سوی استادان حاضر از دانشگاه شیراز بهعنوان نمایندگان دانشگاه شیراز معرفی شدیم. هیئت مدیره موقت انتخاب شد تا منشور پیشنهادی سازمان را بنویسد و نمایندگان دانشکدههای مختلف برای جمع کردن امضاء در دانشکدههای خود فعال شوند. دو نماینده شیراز توانستند ۳۵ امضاء از کادر آموزشی دانشکده پزشکی (حدود ۲۵۰ استاد، دانشیار و استادیار) جمع کنند. ترکیب امضاکنندگان جالب است چون تنها چند نفر اسلامی و یا از استادان قدیمی بودند و اکثریت آنها استادان استخدام شده طی چند سال آخر بودند. تا انجا که میدانم هیچکدام از استادان امضاکننده دانشکده پزشکی به سازمانهای چپ تعلق نداشتند. در دانشکدههای دیگر ترکیب متفاوت بود. منشور سازمان در اولین نشست نمایندگان دانشگاهها تصویب شد و هیئت اجرایی دایمی انتخاب شد. از میان ۹ نفر منتخبین تنها حسن عباسپور تهرانیفرد که بعدها از بنیانگذاران حزب جمهوری اسلامی بود و در دولت رجایی در سمت وزیر نیرو شرکت کرد و در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی کشته شد از اسلامیون بود. حسن آیت که بعد از قیام بهمن یکی دیگر ازبنیانگذاران و دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی و از نویسندگان پیشنویس قانون اساسی جمهوری اسلامی بود و سال ۱۳۶۱ ترور شد، تنها دو رای آورد.
فعالیت سازمان ملی دانشگاهیان در شیراز به سازمان دادن چند میتینگ خلاصه شد و هر بار با مخالفت شدید هواداران خمینی روبرو شد. دز جلسهای که در تالار مصدق بر گذار کردیم دانشجویان طرفدار خمینی یکی بعد از دیگری بلند شدند و به استادانی که تازه به جرگه انقلاب پیوسته بودند حمله کردند، تا اینکه استادی از دانشکده کشاورزی در نطقی گیرا تاریخچه مبارزات چپ و دمکراتیک در سالهای بعد از کودتا را برشمرد. نقش سازمان ملی دانشگاهیان در تهران بهخاطر مرکزی بودن دانشگاه تهران در مبارزات ضد سلطنتی فراگیرتر بود (ن.ک. به پاکدامن). دو رویداد که در روند سرنگونی رژیم شاهنشاهی اثرمند بود قابل ذکر است. جمعه پنجم آبان ۵۷ مجمع عمومی نمایندگان دانشگاههای سرتاسر کشور در دانشگاه ملی تشکیل شد تا درباره نحوه شرکت سازمان در انقلاب تصمیم بگیرد. جلسه به ساعت شروع حکومت نظامی نزدیک میشد که یکی از نمایندگان پیشنهاد اعلام هفته همبستگی دانشگاه با مردم را داد. روز بعد در روزنامهها اعلام همبستگی دانشگاه با مردم منعکس شد. هفته پیش از آن ۱۵ هزار کارگر نساجی بعد از این که دولت شریف امامی تمامی خواستهایشان را قبول کرده بود به سر کار برگشته بودند. مردم کم و بیش خیابانهای شهرهای بزرگ را تسخیر کرده بودند. در جهرم، ارتش تعدادی از تظاهرکنندگان را به گلوله بست و سربازی سرتیپ داور رییس حکومت تظامی و سرهنگ تصاعدی رییس شهربانی تهران را با گلوله کشت. ولی در مجموع آهنگ حرکت جنبش بهظاهر کاهش یافته بود. در چنین فضایی شعار همبستگی بهسرعت سرتاسری شد. از روز یکشنبه إدارات یکی پس از دیگری اعلام همبستگی کردند و از دوشنبه اعتصاب پالایشگاه آبادان و صنایع نفت در کنار بانکها و إدارات دولتی حرکت انقلابی راوارد فاز نهایی کرد و آغاز روند پایانی رژیم شاه را رقم زد.
یک ماه بعد زمانی که به دعوت سازمان ملی دانشگاهیان استادان دانشگاههای سراسر کشور در ساختمان وزارت علوم تحصن کرده بودند، گلوله مامورین ساواک سینه استاد کامران نجات اللهی را در پشت بام این وزارت خانه شکافت. پیامدهای قتل نجات اللهی به تحکیم نفوذ و کنترل آخوندها بر دانشگاه، و بهخصوص دانشگاه تهران کمک کرد. جلسه یادبود نجات اللهی در دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز با حمله نیروهای مسلح دو کشته بهجا گذاشت. دو هفته بعد، در بیستم دیماه، دانشگاه شیراز به ابتکار سازمان ملی دانشگاهیان باز شد. شاه چهار روز بعد فرار کرد. ان روزها در عین حال دریچهای بود به آینده زنان در جمهوری اسلامی. در برخی از دانشگاهها دختران بیحجاب از سوی دانشجویان مسلمان تهدید شدند. روزی یکی از دانشجویان پزشکی مرا کنار کشید و هشدار داد که اگر به «انقلاب اسلامی» نپیوندم مرا خواهند کشت. چشمان آبی کمرنگ و خنده پر از تهدید او را هنوز پیش چشم دارم. آخرین کشتار در شیراز بعد از ظهر ۲۲ بهمن، یعنی بعد از سقوط دولت شاپور بختیار، بود که پلیس مردمی را که به مرکز شهربانی در ارگ کریمخانی در بولوار زند رفتند تا آن را تحویل بگیرند به گلوله بست. من کمک کردم زخمیها را به بیمارستان منتقل کنیم و نعشهای زیادی را در سردخانه بیمارستان شهربانی دیدم.
فردای قیام بهمن
همزمان با کشتار ارگ کریمخانی، تعدادی از استادان دانشکده پزشکی و دندانپزشکی با کمک دو تفنگدار عشایر تلویزیون شیراز را تحویل گرفتند و از همان اول مشخص شد که استان فارس فاقد هر گونه حکومت است. روز بعد سر و کله حجت الاسلام موحد و پسر آیت اله دستغیب پیدا شد که به جمع استادان پیوستند و رژیم جدید را نمایندگی کردند. منتها در عمل نهتنها کارها بلکه تصمیمات با دانشگاهیان بود. برای آخوندها مفهوم اداره یک استان هنوز گنگ بود. از گوشه و کنار استان فارس و ساحلی به مرکز تلویزیون زنگ میزدند و کمک میخواستند. یکی از حمله گروهی درویش ترسیده بود و کمک میخواست. گروهی دیگر جایی گیر کرده بود و اتومبیل میطلبید. کسی در تلفن خبر داد که تعدادی قشقایی مسلح آنتن تلویزیون را از سر کوه پایین کشیدهاند. استادان با کشیکهای شش ساعته، با چک کردن هزاران پیام حمایت ارسالی تا کسب اطمینان که پیام رمزی در میان آنها نیست، به این طرف ان طرف تلفن میزدند تا نیازهای عاجل مردم را برآورده کنند. در روزهای اول بود که فرماندار نظامی فارس سرلشکر علی اصغر دهپناه با اسلحه کمری به تلویزیون آمد و خطاب به آخوند کشیک گفت آیتالله دستغیب آب توبه روی سرش ریخته و قرار شده او انتظامات شهر را بهعهده بگیرد و خواهان خواندن پیام حمایت از انقلاب از تلویزیون شد. آخوند مزبور میخواست اجازه بدهد که یکی از استادان اول سلاح کمری او را گرفت و آن آخوند را کنار کشید و پرسید از کجا میداند که او نمیخواهد پیامی رمزی بدهد و آیا بهتر نیست با کمیته شهر تماس گرفت تا صحت ادعا مشخص شود. بهدنبال این سرلشگر دهپناه تلویزیون را بهسرعت ترک کرد و بعدها توسط خلخالی اعدام شد. نیمههای شب دوم، استادی از دانشکده کشاورزی تلفنی از سرباز وظیفهای در یکی از پایگاههای نظامی بندر عباس شنید که هراسان از نزدیک شدن یک ناوبر امریکایی به بندر و این که او تنها نگهبان و سرباز پایگاه است خبر میداد. استاد کشیک بعد از تلفنهای بسیار بالاخره توانست با یک پایگاه هوایی نزدیک اصفهان تماس گرفته و آنها دو جت فانتوم فرستادند و ناوبر را رد کردند. حجت الاسلام کشیک شب در خواب خوش خرناس میکشید. روز چهارم ما را از تلویزیون اخراج کردند.
در دانشکده پزشکی شوراهای جداگانه دانشجویان، کادر آموزشی، پزشکان (انترن و رزیدنت) و کارمندان تشکیل شده بود و از هر شورا یک نفر به شورای اداره دانشکده فرستاده شد. شورای اول و دوم با ریاست دکتر اصغر رستگار تشکیل شد و در ان نیروهای چپ، لاییک و مترقی غالب بودند ولی دیری نپایید که مثل بقیه کشور حزبالله آن شورا را در کنترل گرفت. منتها در چند ماه اول فرصت زیادی داشتیم تا ایدههای جدیدتری را وارد فضای دانشگاه کنیم و سطح بحث را ارتقاء دهیم. روزهای اول مجمع عمومی دانشکده در تالار مصدق با شرکت دانشجویان، پزشکان و تعدادی از کادر آموزشی تشکیل میشد. سیستم آموزش و خدمات درمانی در کل کشور نیاز به بازنگری و بازنویسی داشت و از انجا که برنامه آموزشی دانشکده در الویت قرار داشت، کوشش میشد تجربههای موفق و ناموفق آموزش و ارایه خدمات پزشکی در تاریخ معاصر جهانی به بحث گذاشته شود. بعداً شورای دانشکده این وظیفه را به کارگروههایی محول کرد تا نتایج تحقیقات خود را هم به مجمع عمومی دانشکده ارایه دهند و هم نماینده به شورای بازنویسی سیستم آموزشی دانشکده بفرستند. جدا از فعالیت شوراها تعدادی از دکترهای چپ و مترقی و تعدادی از انترنها و رزیدنتهای اسلامی جمع شدیم تا روی آنچه طب ملی خوانده میشد کار کنیم. آن روزها دکتر کاظم سامی، وزیر بهداری دولت بازرگان و رهبر جنبش مردم ایران (جاما)، طب ملی را ورد زبانها کرده بود. این گروه که با شور زیادی شروع به کار کرده بود طی هفتههای بعد کم کم به تقلیل رفت. مشغله زیاد و فعالیتهای گروهی و سازمانی، اعضای فعال این گروه را یکی بعد از دیگری از آن کند و گروه تحقیق و تحقق طب ملی، نام زمختی که به آن جمع داده بودیم، تحلیل رفت. ولی برخی از پیشنهادهای آن را از برنامه آموزشی که شورای دانشکده مینوشت سر در آورد. سال بعد برنامه آموزشی کشوری که دولت بهدنبال «انقلاب فرهنگی» خمینی منتشر کرد کم و بیش همان برنامه آموزشی شورای دانشکده پزشکی شیراز بود منهای هسته مرکزی آن، یعنی دمکراسی شورایی. حتی این برنامه اخته شده هم هیچگاه پیاده نشد.
سازمان ملی دانشگاهیان شیراز عاقبت جالبی داشت. تا قبل از قیام بهمن شعبه شیراز ۳۵ عضو داشت. زمانی که دولت بازرگان دو تن از نمایندگان سازمان ملی را به ریاست دانشگاه شیراز (امیر هوشنگ مهریار) و دانشگاه ملی (دکتر تقی زاده) منصوب کرد یکباره برخی متوجه شدند که نان و آبی در این سازمان است. یک شبه عضویت شعبه شیراز به بیش از ۲۰۰ نفر متورم شد. منتها بعد از عزل من و دکتر مهدی یوسفی و انتخاب نماینده جدید خود بهخود بدون هیچ فعالیتی به تحلیل رفت. سازمان ملی دانشگاهیان در دانشگاههای تهران و برخی از شهرهای دیگر مدتی برای استقلال و آزادی دانشگاه جنگید ولی نهایتاً مانند همه نهادهای دمکراتیک دیگر سرکوب شد. تعدادی از استادان چپ و مترقی در شیراز کانون استادان مترقی را ایجاد کردند و چند اعلامیه هم بیرون دادند. ولی این کانون با پاکسازی دانشگاه بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ از بین رفت. علیرغم «انقلاب فرهنگی» سال ۱۳۵۹ که باعث زخمی شدن چندین دانشجو شد رژیم نتوانست برنامه پاک سازیاش برای اخراج استادان، پزشکان و دانشجویان چپ و مترقی در دانشکده پزشکی را اعمال کند. تنها طی سرکوب سرتاسری سال ۶۰ و بهدنبال دستگیری تعدادی از استادان، رزیدنتها و دانشجویان پزشکی موفق شد کنترل کامل دانشکده را در دست گیرد.
آیا از این همه فعالیت چیزی باقی ماند. شکی نیست که دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز کماکان بعد از ۴۵ سال بهترین آموزش پزشکی کشور را ارائه میدهد. تا چه اندازه این ثبات نسبی ساختار آموزشی برمیگردد به رهبری پزشکان بی نظیری چون قربان، نصر، رستگار، اسماعیل بیگی و تعداد بیشمار دیگری که طب خصوصی را رها کردند و تمامی هم و غم خود را در ایجاد ساختاری پایدار برای آموزش و پژوهش نسلهای پزشکی آینده کشور کردند؟ و تا چه اندازه به تداوم شور و شعف نسل انقلابی در دانشکده پزشکی در ماههای قبل و بعد از قیام بهمن ۵۷؟ این را به دیگران واگذار میکنم. پاسخ من، با احتیاط زیاد، هر دو است.
در نگارش این خاطرات بعد از تقریباً نیم قرن و نگرش دوباره به سوال کلیدی که در آغاز این نوشته آوردم، پاسخم کماکان همان است که در مسیر زندگی دادم: نمیشد در انقلاب شرکت نکرد. نمیشد واقعیت را به چالش نکشید. راه دیگر عزلت و گوشهگیری بود. رژیم شاه از بیخ و بن فاسد بود که سیستم مخوف ساواک آن را سر پا نگه میداشت. در نبود آزادی و پوچی و سطحی بودن «اصلاحات» شاهنشاهی نیاز به یک دستگاه سرکوب که تمامی جامعه را خفه کرده بود مفهوم پیدا میکرد. بهقول یکی از رفقا انقلاب بهمن توفان در یک فنجان نبود بلکه پاسخی بود به مشکلی همهگیر. برای امثال ما در بلوک چپ و دمکراتیک که خواهان سرنگونی رژیم فاسد سلطنت بودیم و با شعار کلیدی انقلاب، یعنی «استقلال، آزادی» (که تعریفهای مختلفی میپذیرند) مشکل جدی نداشتیم و تنها با تبلور آن در «جمهوری اسلامی» با طرفداران خمینی اختلاف بنیادی داشتیم دو راه وجود داشت: کناره گیری یا شرکت فعال در سرنگونی رژیم سلطنت با هدف تداوم و تعمیق جنبش انقلابی بعد از سرنگونی. حد اقل برای من مشخص بود (و هست) که کدام راه درست است. پس بیاییم سوالها را ان طور که مفهوم دارد مطرح کنیم:
۱. آیا پیروزی ارتجاع غیر قابل اجتناب بود؟
۲. خطاهای چپ و نیروهای مترقی کدامند؟
پاسخ به سوال اول مشکل نیست. انقلاب بیش از هر چیز سازمان میطلبد. شکست شورشهای بهار عربی و در کشور خودمان اعتراضات جنبش سبز، خیزش ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و جنبش ژینا همه (بهعلاوه کاستیهای دیگر) از یک چیز رنج بردند و ان فقدان سازماندهی است. روحانیت به کمک شاه، با ساختن بیش از ۱۴۰۰۰ مسجد، دادن بودجه به حوزهها، تشویق خرافات مذهبی (خوابنما شدنش، زیارت رفتنش...)، و آزاد گذاشتن آخوندها و مراجع مذهبی، سنگ پایه پیروزی جناح مذهبی انقلاب را ریخت. شرایط جهانی هم به نفع خمینی و دارو دستهاش بود. در چنین شرایطی احتمال پیروزی نیروهای مترقی، دمکرات و چپ کم بود ولی چپ درست نجنگید تا پاسخ واقعی به این سوال روشن شود.
پاسخ به سوال دوم در درون آخرین جمله بالاست: از همان فردای قیام بهمن چپ علیرغم رشد بادکنک وار خود که سازمان دادن عمیق در میان جامعه را بهشدت مشکل میکرد اشتباه پشت اشتباه کرد: عدم درک اهمیت ایجاد بلوک ضد فاشیستی، درک عمیقاً ناقص از دمکراسی، بدفهمی از تاکتیک بلوکبندی موقت، و عدم درک اهمیت زنان در مبارزات دمکراتیک بعد از سرنگونی شاه و... را میتوان نام برد.
دو بخش نخست شعار انقلاب "استقلال و آزادی"، که قرار بود درشکل «جمهوری اسلامی» متبلور شود تفسیرهای متفاوتی یافت. بد ترین آنها تفسیر حزب توده بود که بهدنبال سیاست خارجی شوروی بخش «استقلال» ان بهدست «روحانیت مبارز» افتاد. از انجا که این آقایان با تکیه به وحی از بیخ و بن منکر آزادی بودند، حزب توده، و به تبع آن، اکثریت فدائی «آزادی» را بایگانی کردند. این بزرگترین ضربه بود. سیاست خمینی روشن بود: ائتلاف بزرگ برای پیروزی و بعد از آن حذف سیاسی یا فیزیکی مؤتلفین یکی پس از دیگری. در مقابل، سیاست چپ را نفهمیدن اهمیت بلوکهای موقت، کوری سیاسی و عدم درک مسیر حرکت، انشعاب پشت انشعاب، اتمیزه شدن، و در یک سخن، نداشتن تاکتیک و استراتژی میشود خلاصه کرد. برای دیدن فرصتهای از دست رفته میتوان چند برهه تاریخی را بهیاد آورد:
راهپیمایی زنان اسفند ۱۳۵۷ در اعتراض به حجاب اجباری – که تقریباً تمامی طیف چپ به بهانه این که اکثرا متعلق به طبقه بورژوازی بودند بایکوت کردند.
هوچیگری حزب توده و ضد امپریالیست قلمداد کردن شوی بالماسکه اشغال سفارت آمریکا و دو تکه کردن بزرگترین سازمان چپ، یعنی سازمان فدائی.
درک نکردن اهمیت رای ۷۷ درصد به بنی صدر و ۱۶ در صد به احمد مدنی در اولین انتخابات ریاست جمهوری، زمانیکه حزب جمهوری اسلامی از حسن حبیبی حمایت کرد. آرای این انتخابات نشان خشم توده مردم از سیاستهای حزبالله یک سال پس از پیروزی قیام بهمن بود.
حمله تعرضی مجاهدین در ۳۰ خرداد عملاً راه را برای سرکوب سرتاسری باز کرد.
و البته جنگ (که خمینی نعمت الهی خواند) که مبارزات مردم برای آزادی و دمکراسی را بهشدت مشکل کرد.
شکی نیست که توازن قوا بین نیروهای اسلامی و سایر نیروها (از جمله مجاهدین خلق) به نفع نیرویی بود که هم در عمق جامعه نفوذ داشت و سازماندهی کرده بود، و هم حمایتهای بین المللی داشت. ولی اولین انتخابات ریاستجمهوری نشان داد که مردم ایران آمادگی پذیرش اسلام ناب خمینی را نداشتند. ۸۰ سال دولتهای لائیک، خاطره تاریخی انقلاب مشروطه، طعم دمکراسی واقعی در دوران کوتاه مصدق و دمکراسی مستقیم در ماههای بعد از بهمن ۵۷ در روانشناسی و حافظه تاریخی مردم کشور جا گرفته بود. آینها چیزهایی بودند که چپ بیتجربه نادیده گرفت. شکی نیست که بخش بزرگی از نیروهای چپ از همان اول علیه ارتجاع حکومتی جنگیدند و خونهای بسیاری دادند و سالهای طولانی جوانی خود را در زندانهای رژیم گذراندند. در این جنگ نابرابر نیروهای چپ و دمکراتیک به احتمال زیاد میباختند – ولی واقعیت این است که با دست بسته جنگیدند و از تمامی امکانات خود و جامعه استفاده نکردند. یادگیری از تجربه انقلاب ۵۷ برای نیروهای چپ و مترقی امروز درسی است حیاتی در زمانی که توازن نیرو، چه در درون کشور و چه در سطح جهانی، بیش از هر زمان در تاريخ معاصر به زیان آن است.
به نقل از "کتاب هماندیشی چپ- ویژهی انقلاب ۵۷»
__________________________
۱- Iran: dictatorship and development; Fred Halliday. Penguin Books 1979.
۲- همانجا
۳- همانجا