« کلام نود و نهم از حکایت قفس – چرا نکنم فکر نان! چرا؟! -»
Sun 7 06 2026
سيروس"قاسم" سيف

....تلفن زنگ می زند. رئيس آموزشگاه، گوشی را بر می دارد و می گيرد جلوی گوشش و بعد، گوشی را می گيرد طرف امير و می گويد:( برای شما است. فکر می کنم که خانواده باشند)
امير گوشی را می گيرد. مادرهمسرش در آن سوی سيم است و دارد می گويد که حال طاهره، خوب نيست!:
( چش شده؟!).
( فکر می کنم مال بچه باشه. گفتم تلفن بزنم که خودت بيای و با ماشين ببريمش بيمارستان اگرنه، آژانس خبر کنم).
( ولی، دکتر گفت که يک چند هفته ای.....).
( خودم هم مطمئن نيستم، اما بهتره که ببريمش بيمارستان، يه نشونش بديم!).
( اگر دير نمی شود تا نيم ساعت ديگه آنجا هستم. در غیر این صورت، با آژانس تماس بگیرید برای بیمارستان و من هم خودم را می رسانم).
( نه، دير نميشه. شايد هم تا بيای، چيزی مهمی نباشه و حالش بهتر شده باشه).
( الان راه می افتم. فعلن خداحافظ).
امیر گوشی را می گذارد و ازجايش بر می خيزد. مسئول آموزشگاه، می گويد: ( خدای نخواسته اشکالی پیش آمده است.؟! کاری از دست من برآید در خدمت هستم!)
امير حوصله ی توضيح ندارد و درحالی که دستش را برای خداحافظی به سوی او دراز می کند، می گويد: ( ميهمان آمده است)
(خیر باشد)
( راجع به موضوعی هم که فرموديد، باشد. چشم!).
مسئول آموزشگاه، همچنانکه دست او را در دست دارد، تا هنگام خروج از دفتر، بدرقه اش می کند و به وقت خداحافظی، می گويد: ( همان که عرض کردم. خیلی خیلی مواظب باشيد!).
امیز از ساختمان آموزشگاه بیرون می آید و دارد به طرف ماشینش می رود که یکی از دانش آموزان- همان دانش آموزی که در سر کلاس از او در مورد تعهد هنرمند نسبت به جامعه سؤال کرده بود- از درون تاریکی ظاهر می شود و به طرف امیر می آید در حالی که کنار او راه می افتد، پس از سلام ، می گوید:" اجازه استاد! می بخشید . یک سؤال سیاسی داشتم که سر کلاس نمی تونستم مطرح کنم، چون این روزها ، همانطور که خودتان می دانید، اوضاع مملکت دارد شلوغ و پلوغ می شود و..." امیر به جلوی ماشینش رسیده است و در حالی در را بازمی کند و پشت فرمان می نشیند و در را می بندد و ماشین را روشن می کند، شیشه ماشین را پائین می آورد و می گوید: " متاسفانه همسرم در بیمارستان است و باید عجله کنم. حتما،جلسه بعد که همدیگر را ببینیم راجع به این مسائل می توانیم صحبت کنیم ، فعلا خدا حافظ" و بعد هم پایش را روی گاز میگذارد و از درون صدای دانش آموز که می گوید ، ولی در کلاس نمیشود راجع به این مسائل صحبت کرد! خودتان که بهتر میدانید استاد!...." می گذرد و هنوز چند صد متری نرفته است که به یاد خواب دیشبش می افتد خوابی که در آن، همسرش طاهره روی خشتی نشسته است و از درد به خودش می پيچيد و با چنگ و دندان، آسمان و زمين را می خراشاند و جيغ می کشد و دکتری که جلوی او زانو زده است وشباهت عجیبی به همان دانش آموز دارد دست به ميان ران های طاهره می برد و جانورهزار دست و پائی را بيرون می کشد و شکم آن را می شکافد و از درونش، مرواريدی بيرون می آورد، به اندازه يک گلوله توپ که ناگهان، شبحی از درون تاريکی، بيرون می جهد و پرواز کنان می آید به سویش! امير به خیال آلوده، ، به سرعت پايش را روی ترمز می گذارد. ماشين، زوزه کشان، روی آسفالت کشيده می شود و می ایستد. امير در حالتی میان خواب و بیداری از ماشين پياده می شود و میدود به طرف شبح و رو در روی او می ایستد و شبح، گريه کنان می گوید ( ! کمک کن! کمکم کن آقا!)

امیر به خود می آید و در مقابل خودش مردی را می بیند که حجم پيچيده شده در پتوئی را که در آغوش گرفته است ، رو به او می گیرد و می گوید:( کمک کن آقا! خير ببينی! کمک کن بچه ام! بچه ام داره می ميره آقا منو برسون به بيمارستون!).
امیر با عصبانیت فریاد می زند:( به من چه مربوط است؟! مگر من آمبولانس هستم؟!).
و ناگهان، در درون آن فریاد عصبانی، خود واقعی خود را به خاطر می آورد وبه تبع آن، آرامشی عجیب او را فرا می گیرد و با مهربانی به آن مرد نزدیک می شود و می گوید:( ( آخه مرد! با اين کارت ، هم داشتی خودت را به کشتن می دادی و هم بچه ات را!).
( ببخش آقا! راس ميگوئی آقا! ديونه شده بودم آقا! کمک کن آقا! برسانش بيمارستون آقا!).
( مگر بچه ات چش شده است؟!).
( داره ميميره آقا! زردی گرفته آقا! تا حالا، بردمش به سه تا بيمارستون! ميگن که جا ندارن آقا! ميگن دستگاه ندارن آقا! هرچی هم که دست بلند ميکنم، کسی نگهنميداره آقا! تورو خدا برسانش بيمارستون! خير ببينی آقا!).
( به کدام بيمارستان؟!).
( نمی دانم آقا! نمی دانم! هر بيمارستونی! خودت ببر آقا!).
( بيا سوار شو!).
( خدا عمرت بده آقا!).
( اسمت چيه؟).
( امير، آقا!).
(اهل کجائی؟).
(اهل عشق آباد آقا).
( کدام عشق آباد).
( عشق آباد علی آباد آقا).
( کدام علی آباد؟).
( علی آباد دولت آباد آقا).
( کدام دولت آباد؟).
( ای آقا! بچم داره می ميره و شما، هی داری سؤال ميکنی؟! چه ميدانم! کارگرم آقا! بدبختم. کارگر کوره پزخونه. زنم هم کار می کرد آقا، ولی بچه دار که شد، شکمش درد گرفت. بردمش دکتر. دکتر گفت که نباس کارکنه. اگه کار کنه، بازم بچه اش ميفتته آقا! آخه تا حالا سه تا بچه انداخته آقا! حالام که اين يکی رو ننداخته، شانس ما، زردی گرفته آقا! ميگن برای زائيدنش، باس می بردمش بيمارستون! آخه، من پولم کجا بود که ببرمش بيمارستون؟!).
( حالا، خانمت کجا است؟).
(چی؟!).
( خانمت. زنت. کجا است؟).
( توی خونه اس آقا!).
( ناراحت نباش. بالاخره، يک بيمارستانی، چيزی پيدا میشود که بچه ات را بخوابانند).
( خدا کنه آقا!).
( اتفاقن، خانم من هم، وقت زايمانش شده است. داشتم می رفتم خانه که برسانمش بيمارستان! سر کارم بودم که مادر خانمم تلفن زد که خودم را فورن برسانم. برای همين هم داشتم تند می رفتم. می بخشی که سرت داد کشيدم. آخه، تو هم کارخطرناکی کردی که ناگهان مثل یک شبح از درون تاریکی پریدی جلوی ماشین!)
(دست خودم نبود آقا! چی بگم به شما آقا! سواره ازحال پیاده چه خبرداره آقا! شما ماشین داری! وضع شما، با ما فرق می کنه آقا! تليفون داری! عيالتو تو بيمارستون ميخوابونی! ولی ما چی داريم؟! نه تليفون، نه ماشين، نه....)
امیر، نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد. زمان اخبار است. راديوی ماشین را روشن می کند. سرود" ای ايران" است و صدای گوينده ای که می گوید: " .... در آن درگیری، تعدادی از خرابکاران، کشته و تعدادی از آن ها، زخمی و دستگير شده اند و...." .امیر باشنیدن خبر، به یاد بحث و جدلی می افتد که چند شب پیش، در خانه ی یکی از دوستانش میان حمید فولادی و چند تن ازرفقایش برسرشنیدن خبراعدام دوتن ازهمرزمانشان در گرفته بود و یکی از آنها – هوشنگ- نسبت به موضع شدید دفاعی که حمید فولادی نسبت به جایگاه مردم در مبارزات سیاسی گرفته بود، ناگهان از کوره در رفته بود و رو به حمید فولادی فریادزده بودکه:" اين توده ی بی سواد و احمقی که تو داری از او دفاع می کنی، به چنان خواب عميقی فرورفته است که هزاران مبارز جان برکف که به جای خود، حتا اگه همه ی ايران رو هم اعدام کنند اميدی به بيدار شدنش نيست!"
و حمید فولادی به تلخی لبخند زده بود و گفته بود:" پس دلیل اینکه آن رفقای مبارزجان برکفت را قال گذاشتی و با آنها نرفتی، همین بیداری تو بود! خب ،حالا ، جنابعالی که بيدارهستی، تا به حال، چه تاجی به سر اين مملکت زده ای؟!".
و هوشنگ جواب داده بود که:" من آنها را قال نگذاشتم! من همون روز اول، سنگامو با آنها واکنده بودم و بهشون گفته بودم که راه رهائی اين مملکت عقب افتاده، فقط و فقط، توی کار فرهنگيه و والسلام! اين رمانتيک بازی های تير و تفنگی، خودکشيه. فايده ای نداره. تاريخ ايران نشون ميده که هر وقت يک حرکت تند و راديکالی، شروع شده، اين توده ی بی شعور، با ذهنيت سنتی و مذهبی عقب افتاده ای که داره، مثل يک تپاله، می افته روی آن حرکت و.....".
وحمید فولادی با عصبانيت فرو خورده ای، گفته بود:" خب، آره! فايده ای نداشت! اگر برات فايده ای داشت که با آنها رفته بودی!".
و هوشنگ ابرای لحظه ای به حمید فولادی خيره شده بود و بعد گفته بود: " چيه؟! وجدانت ناراحته که باهاشون نرفتی و حالا که کشته شدند، داری با توهين به ديگران، به آنها ادای دين ميکنی؟!".
و حمید فولادی گفته بود:" من، اگه با آنها نرفتم، برای اين بود که گمشون کردم، ولی نرفتن تو به اين دليل بود که خودتو، توی پست و مقامی که بهت داده بودند، گم کرده بودی!".
و هوشنگ استکان عرقش را با شدت روی ميز کوبانده بود و گفته بود:" من، برای وفا کردن به تعهدی که در مقابل اونها داشتم، دوازده سال زندونی کشيدم! تو، چند سال کشيدی؟!".
و حمید فولادی پکی به سيگارش زده بود و همانطور که حلقه حلقه دود را به سوی سقف شليک می کرد گفته بود: " زندان رفتن دليل نميشه. پرويز نيکخواه هم، زندونی بود و الان، داره توی پست و مقام هائی که بهش دادند.....".
و هوشنگ با بغضی در گلو، گفته بود: " مستی حمید! حرف دهنتو نمی فهمی!" و..... از جايش برخاسته بود که برود و ديگران، او را، با اصرار نشانده بودند و چون نشسته بود ، چهره اش را با دست هایش پوشانده بود و بغضش ترکیده بود تلخ تلخ، گریسته بود و حمید فولادی، با اشاره دیگران به سوی هوشنگ رفته بود و دست بر پشت لرزان اوگذاشته بود و بعد هم شانه اش را بوسده بود: " حق با توئه! مستم. منو ببخش.معذرت ميخوام!".
و هوشنگ همچنان که شانه هايش از فشار گريه تکان می خورد، زمزمه کنان گفته بود:" آخه، تو ديگه چرا؟! تو که خودت ميدونی که مسئوليت چند تا برادر و خواهر، روی شونه ام بود. چاره ای نداشتم. از اون گذشته، اگه من، توی اون پست و مقام مونده بودم، به خاطر خود هما نها بود. به خاطرهمون کار فرهنگی ای بود که قولشو به اونا داده بودم. حالا هم عزادار رفتنشون هستم و تا آخر عمرم هم، عزادارشون خواهم ماند و با همون کارفرهنگی، خاطره ی آن ها را، تا رسيدن به پيروزی، زنده نگه خواهم داشت و تا پای جان.....".
مرد می گوید: " یه خورده تندتر نمیشه بری آقا!"
امیر از اینکه صدای مرد، اورا از دل آن خاطره بیرون کشیده است، عصبانی می شود. اما، به روی خود نمی آورد. ناگهان هوس سيگارمی کند. داشپورت را می گشاید. چراغ داشپورت سوخته است و هرچه با دستش، توی آت و آشغال درون داشپورت می گردد، بسته ی سيگار را پيدا نمی کند و عاقبت، برای آخرين تلاش، ماشين را به کناری می راند و توقف می کند و پس از روشن کردن چراغ سقف، دوباره شروع می کند به زير و رو کردن آت و آشغال های داشپورت و.......
مرد می گوید:( رسيديم آقا؟!).
امیر با عصبانيت فروخورده ای ، سرش را به سوی او برمی گرداند و دهانش را بازمی کند که بغض پيچيده در گلوی خود را، گلوله کند و.....، اما ، چهره آن مرد، در سایه روشن تاریخی که او از آن پای به جهان گذاشته بود، به ناگهان، چهره "مردم" می شود. چهره ی همان مردمی که در آن شب گذائی، هوشنگ برآنها تاخته بود و حمید به دفاع از آنها برخاسته بود و و گودرز، شعر "چرا نکنم فکر نان" را ، با الهام گرفتن از آن شب سروده بود .
امیر روی از مرد بر می گرداند. چراغ سقف را خاموش می کند. داشپورت را با خشم، می بندد. ماشين را می گذارد توی دنده. پدال گاز را می فشرد و ازجايش کنده می شود. صدای " گودرز" از فراسوها می آید که بغض آلوده می خواند:
چرا نکنم فکر نان!
چرا؟!
هنوز قرض پدر، بدهکارم
و
سفته های جوانی مادرم، شده برباد!
چرا نکنم فکر نان!
چرا؟!
داستان ادامه دارد........ ..........
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
|
|