یادداشتهایی از: صادق کارگر، محمود فلکی، علی مرادی مراغهای، صادق رضایی
گشت و گذری در فیسبوک
Sun 7 06 2026

صادق کارگر
رنج زنان حاشیه ها/ برای حقوق ۹ میلیون تومانی هر روز تحقیر میشویم!
در سایه بحران بیکاری و سکوت خبری در شهرهای حاشیهای، برخی کارفرمایان با سوءاستفاده از نیاز نیروی کار، شرایط را به سمت بهرهکشی کشاندهاند؛ ستمی که بیش از همه، زنانِ را قربانی استثمار مضاعف و سرکوب مزدی میکند.
به گزارش خبرنگار ایلنا، از ستم ساختاری بر زنان کارگر و مصائب بیپایان طبقه کارگر بسیار شنیدهایم. در این روزها، اخبار تعدیل نیرو، مرگ خاموش کارگران در حوادث کارگاهی، و دور زدنِ روزمره قوانین حمایتی توسط کارفرمایان، به تیترهای تکراریِ زندگی ما بدل شدهاند. از سفرههای خالی و لشکر چند میلیونی بیکاران گرفته تا محرومیت از ابتداییترین حقوق؛ تکرار این اخبار و احساس ناتوانی در برابر سرکوبِ مزدی، کارگران را به ناتوانی و استیصال دچار می سازد.
آگاهی از این درد مشترک، خود میتواند نقطه عزیمت باشد. خواندن و شنیدنِ این مصائب، به کارگر یادآوری میکند که او یک فردِ تکافتاده و بیپناه نیست، بلکه سلولی از پیکرهی یک «طبقه» است. وقتی کارگر خود را در قامت طبقهای ببیند که تمام ارزشهای این جامعه وابسته به بازوان و روانِ اوست، آنگاه میتواند از انفعال خارج شده، بر تجربیات تاریخی همطبقهایهایش تکیه کند و به دنبال راهی برای پیگیری مطالبات باشد. به همین دلیل است که امروز، رساندن صدای کارگران به گوش جامعه و مستند کردنِ شیوههای نوین استثمار، بیش از هر زمان دیگری ضروریتر است.
در این میان، هژمونی اخبار پایتخت و شهرهای صنعتی و مرکزی، اغلب باعث میشود صدای کارگرانِ مناطق حاشیهای کمتر شنیده شود. این سکوت رسانهای، حاشیه امنی برای کارفرمایان در شهرهای کوچکتر ایجاد کرده تا با خیالی آسوده، نیروی کار را با شدت بیشتری استثمار کنند. در شهرهایی که فرصتهای شغلی محدود است، وفور نیروی کارِ بیکار به اهرمی در دست کارفرمایان بدل میشود تا کارگران را با دستمزدهایی بسیار پایینتر از حداقلِ مصوب قانون کار به خدمت بگیرند و در ازای این بهرهکشی، بر سر آنها منت نیز بگذارند.
زنان در این جغرافیا، قربانیانِ استثمار مضاعفاند. فقدان فرصتهای شغلی برابر و فشار اقتصادی، آنان را ناچار به پذیرش شرایطی میکند که گاهی فاصلهی چندانی با بیگاری ندارد. با این نگاه، به سراغ داستان زندگی «ثریا» میرویم؛ یکی از فرزندان همین طبقه کارگر در شهر سنندج. دختری که سالها در ساختار نابرابر و طبقاتیِ کنکور جنگید و با هزاران امید، مدرک دانشگاهیاش را گرفت تا باری از دوش خانواده بردارد. اما پاداش مدرک لیسانس او، برخورد سخت با صخرهی بیکاری در سنندج بود. ثریا که نتوانست شغلی مرتبط با رشتهاش بیابد، برای فرار از بیکاری و داشتنِ حداقلی از درآمد، راهی بازار فروشندگی و مغازهداری شد.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت ثریا از شرایط کار در یک «شیرینیفروشی» اطراف خیابان فردوسی سنندج است؛ روایتی که پرده از مناسبات استثماری پنهان در پشت ویترینهای پر زرقوبرق برمیدارد.
از وعدههای رنگین تا کارِ ساعتی؛ وقتی قراردادها پنهان میمانند
ثریا صحبتهایش را از روزهای اول جستوجو برای کار آغاز میکند. لحنش آمیختهای از خستگی و نارضایتی فروخورده است: «من لیسانس حسابداری دارم. دو ماهِ تمام دربهدر دنبال کار گشتم. هم حضوری به جاهایی که کارگر میخواستند سر میزدم و هم مدام آگهیهای دیوار و سایتهای کاریابی را زیر و رو میکردم. در سنندج وضعیت طوری است که هر جا برای کار بروی، میدانند مجبوری، پس کمترین حقوق را پیشنهاد میدهند. برای زنان هم که عمدهی کارها به فروشندگی ختم میشود. جاهایی که برای مصاحبه میرفتم، انتظار داشتند هر روز از ۴ ظهر تا ۱۰ شب کار کنم، آن هم با ماهی هفت میلیون تومان. بعد از دو ماه جستوجو کمکم داشتم ناامید میشدم تا اینکه آگهی استخدام در یک شیرینی فروشی در محدوده خیابان فردوسی را دیدم. »
او درباره شرایط فریبندهی این آگهی و وعدههای روز مصاحبه ادامه میدهد: «در آگهی صراحتاً نوشته بودند که حقوق بر اساس قانون کار است، بیمه دارد و در هفته یک روز تعطیلی خواهیم داشت. روزی که برای مصاحبه و پر کردن فرم رفتم، قوانین جذابی جلوی پایم گذاشتند: گفتند در هفته دو روز شیفت صبح هستید، دو روز عصر، دو روز تمامشیفت و یک روز هم استراحت. گفتند اضافهکار دو برابر حساب میشود، بیمه رد میکنند و برای دخترانی که تمامشیفت هستند، سرویس رفتوآمد و ناهار هم مهیاست.»
ثریا پوزخندی میزند و به تضاد عجیب در همان روز اول اشاره میکند: «اما نکتهی عجیبی که همان روز اول توی ذوق میزد این بود که از من عکس گرفتند تا برای رئیس مجموعه بفرستند؛ انگار ظاهر و چهرهی کارگر معیار اصلی استخدام بود. به هر حال، تمام آن قوانین و وعدهها در قرارداد نوشته شد، اما از لحظهای که امضا کردیم، نه نسخهای از آن به ما تحویل دادند و نه دیگر هیچوقت چشممان به آن قرارداد افتاد.»
استثمارِ پنهان و اضافهکارهای اجباری
واقعیتِ کار اما فرسنگها با وعدههای روز اول فاصله داشت. ثریا درباره دستمزدهای واقعی و اجبار در محیط کار میگوید: «همین که کار شروع شد، گفتند حقوق ساعتی است و برای ما که فروشنده بودیم، ساعتی ۳۲ هزار تومان در نظر گرفتند. سقف کار در ماه را هم ۲۰۰ ساعت تعیین کردند که سرجمع میشد ماهی ۶ میلیون تومان پایه حقوق! اضافهکاری اصلاً اختیاری نبود؛ کاملاً اجباری بود. یکدفعه رئیس مجموعه وارد قنادی میشد و به یکی دو نفر از بچههای تکشیفت دستور میداد که «امروز باید تمامشیفت بمانی.» اگر میگفتی نه، بلافاصله بیاحترامی شروع میشد و تهدید به اخراج میکردند. »
او با اشاره به اینکه اضافهکاریها نیز هرگز طبق وعده محاسبه نمیشد، میافزاید: «همان اضافهکاری را هم که وعده داده بودند دو برابر حساب کنند، در نهایت یکونیم برابر محاسبه میکردند. ما هفتهای نزدیک به ۱۰ ساعت اضافهکاریِ اجباری داشتیم. در ماه رمضان و ایام عید که وضعیت وحشتناک بود؛ کاملاً تماموقت کار میکردیم، حق گرفتنِ یک روز مرخصی نداشتیم و حتی روزهای استراحت هم مجبور بودیم سر کار باشیم. از آن قانون کارِ روی کاغذ هیچ خبری نبود. اگر کسی هم به اداره کار شکایت میکرد، فایدهای نداشت. کارفرما در جواب اداره کار میگفت «این قرارداد با توافق طرفین بوده و ما ساعتی ۹۰ هزار تومان به کارگر پول میدهیم»، در حالی که پرداختی واقعی به ما همان ساعتی ۳۲ هزار تومان بود. »
اخراجهای سلیقهای و پاسخ تکراری: «مجبور نیستید بمانید»
شرایط برای سایر کارگرانِ این مجموعه نیز به غایت دشوار است. ثریا از دور زدن قوانین و فقدان امنیت شغلی میگوید: «اینجا به نیروهای باسابقه نه سنواتی تعلق میگیرد و نه از عیدی خبری هست. کارفرما تمام قوانین را دور میزند و نهایتِ لطفش، تمدید قرارداد است؛ آن هم با یک افزایشِ حقوق بسیار ناچیز که اصلاً در برابر تورم به چشم نمیآید، در حالی که افزایش دستمزد وظیفهی قانونی اوست.»
ثریا فضای ناامن کارگاه در ماههای گذشته را اینطور توصیف میکند: «از دیماه سال گذشته، اوضاع در محیط کار ما به شدت رو به وخامت گذاشت. کارفرما مدام بهانه میآورد که فروش کم شده و به همین دلیل فشار کار را روی ما بیشتر کرد. ما را مدام در اضافهکاری نگه میداشتند. در همان بازه زمانی ۴ نفر را اخراج کردند که اتفاقاً بیشترشان از نیروهای قدیمی بودند. کلاً همیشه دنبال بهانهاند تا با کوچکترین خطایی کارگر را بیرون کنند.»
وقتی کارگران حقوق خود را مطالبه میکنند، با دیوارِ بیتفاوتی روبهرو میشوند. او با دلخوری ادامه میدهد: «وقتی برای درخواست افزایش حقوق پیش کارفرما میرویم، خیلی راحت در چشممان نگاه میکنند و میگویند: «کسی شما را مجبور نکرده اینجا کار کنید. ما داریم پولِ ۵۰ نفر را میدهیم و بیشتر از این در توانمان نیست. ناراضی هستید، بروید.» این حرف را در حالی میزنند که برخلاف ادعای کسادیِ بازار، این شیرینیفروشی در همین شرایط، هفتهای حدود یک میلیارد تومان فروش دارد. »
کارِ ایستادهی ۱۳ساعته
با ورود به سال جدید، اگرچه تغییری در ظاهرِ دستمزدها ایجاد شد، اما فشارِ کار به مرزهای غیرقابل تحمل رسید: «امسال حقوقها را افزایش دادند، اما نه برای همه. به عدهای گفتند بماند برای زمان تمدید قرارداد. برای ما فروشندهها، دستمزد از ساعتی ۳۲ هزار تومان به ۴۶ هزار تومان رسید؛ یعنی پایه حقوق حدود ۹ میلیون تومان شد و گفتند بیمه را هم کامل رد میکنند.»
اما این افزایش ناچیز، بهای سنگینی برای کارگران داشت. او با صدایی که خستگی در آن موج میزند، میگوید: «در ازای این تغییر، جانمان را به لب رساندهاند. قبلاً وقتی تمامشیفت بودیم حداقل یک ساعت وقت استراحت داشتیم، اما از اسفندماه همان یک ساعت استراحت را هم لغو کردند. الان باید ۱۲ تا ۱۳ ساعتِ تمام، مدام روی پا بایستیم. برای خوردن ناهار فقط ۱۰ دقیقه وقت داریم و بعد از آن حق نشستن نداریم؛ باید مدام درگیر کار باشیم. کار به جایی رسید که دیماه که قنادی تعطیل بود، ما را برای نظافت و بیگاری آوردند؛ حتی مجبورمان کردند دیوارها را دستمال بکشیم، انگار برده گیر آوردهاند.»
ثریا در پایان به تلخترین بخش از تجربهی کاریاش اشاره میکند؛ فروریختن کرامت انسانی در محیط کار: «اینها واقعاً فکر میکنند ارباب هستند و ما بردههایشان. بارها و بارها به کارگران توهین کردهاند. کار از توهینِ کلامی هم گذشته است؛ در این مدت حتی برخورد فیزیکی هم داشتهاند.ما اینجا نه فقط نیروی کارمان را، که شخصیت و غرورمان را حراج میکنیم تا فقط بتوانیم زنده بمانیم. زنده ماندن به چه قیمتی؟!»
گزارش: سعید حسام الدینی
****************
محمود فلکی
"من میخوام پیغمبر بشم!"
این یکی از جملههای آغازینِ کتاب "پرسپولیس" از مرجان ساتراپی، هنرمند ارزنده است که متأسفانه زود از میان ما رفت.
من ترجمهی آلمانیِ این کتاب را سالها پیش خواندهام و الان کتاب را در دسترس ندارم تا به آن مراجعه کنم؛ اما این جمله همچنان در ذهنِ من ثبت شده است.
جملهی "من میخوام پیغمبر بشم!" از چند جهت بسیار مهم است:
در هنر کلامی گاهی جملهای یا بیتی یا حادثهی کوچکی چنان آوایی برمیانگیزد که انگار در یک لحظه چکشی نادیده بر نبض زمان ومکان فرود آمده باشد. طنین این آوا بهگونهای است که خواننده یا شنونده را مسحور خود میکند و در ذهنها ثبت میشود.
این جمله را راویِ داستان که دختر بچهای است بیان میکند. معمولاً از کودکان میپرسند که در آینده چه کاره میخواهی بشوی؟ پاسخها بسیار گوناگون است؛ اما چرا این دختر میخواهد "پیامبر" بشود، در حالی که همهی "پیامبران" مرد بودند؟ برای رسیدن
به این پاسخ باید به نبوغ هنری و ذهن نقاد مرجان ساتراپی مراجعه کرد:
از آنجا که دینها در قبیلهها شکل گرفتهاند، و در مناسبات قبیلهای، مردسالاری حاکم است، بنابراین، قوانین دینی نیز برپایهی مناسبات مردسالارانهی قبیلهای موجودیت مییابد. پس طبیعی است که پیامبر نیز باید "مرد" باشد تا مناسبات مردسالارانه حفظ شود.
ماجراهای داستانِ مصورِ "پرسپولیس" نیز عمدتاً در ایران اتفاق میافتد که در آن، قوانین دینی به اجر در میآیند و بهویژه زنان زیر فشار مضاعف هستند. این دختر بچهی کنجکاو که میخواهد آزاد باشد، مدام زیر فشارِ رعایتهای افراطیِ مذهبی مانند درست بودنِ حجاب، چگونگیِ پوشاک، نوع حرف زدن و به کارگیری واژهها و... ، رنج میبرد. در اینجاست که نبوغ ساتراپی با انتخاب این جمله به عنوان آرزوی آن دختر جلوه میکند؛ چرا که میخواهد اینبار به جای مرد، یک "زن" پیامبر بشود تا قوانین مردسالازانه حاکم نباشد و زنان دیگر زیر ستمِ مردسالارانه قرار نگیرند. و مهمتر اینکه این جمله، اعتراضی است بر سدهها ستم تاریخی بر انسانها و بهویژه زنان از طریق اِعمال قوانین مردسالارانهی دینی یا به طور کلی استبدادی.
یادش گرامی باد!
*****************
علی مرادی مراغه ای
بازداشت بخاطر یک سبقت...!
کتاب منوچهر فرمانفرمائیان پسر فرمانفرما را می خواندم به خاطره عجیبی از او برخوردم که در اواخر حکومت رضاشاه رخ داده است.
این کتاب را در زیر این نوشته می گذارم جهت دانلود...
منوچهر فرمانفرمائیان در خاطراتش می نویسد به اتفاق مادر و خواهرانم در تابستان ۱۳۱۸ش به رضوانیه می رفتیم در هنگام غروب در وقت بازگشت یک مرتبه یک موتور سیکلت پلیس که دو تا پاسبان سوارش بودند ناگهان جلو اتومبیل ما پیچید و با صدای خشن و نامطبوعی توقف کرد! یک پاسبان پرید و کنار من نشست و دستور داد به اداره مرکزی پلیس برویم.
وقتی رسیدیم، با لحن خشن و بی ادبانه ای به مادر و خواهرانم گفتند آنجا را ترک کنند و مرا نگهداشتند، در محاصره پاسبانها ایستاده بودم. مرا داخل اتاق بردند که یک ستوان پشت میزی نشسته بود، نام و نشانی ام را پرسید و اینکه وسط روز کجا بوده ام...
مرا توی راهرو نگهداشته بودند، گرسنه و نگران و سرگردان نشسته بودم و در ذهن ام مرور می کردم که چه کار ممکن است از من سر زده باشد که به این وضع گرفتار شده ام؟!
سرانجام، مرا همراه دو پاسبان و یک افسر به زندان مرکزی بردند...کف سلولی که ظاهر مال من بود، مردی خوابیده بود. یکی از نگهبانان با قنداق تفنگ، وحشیانه او را بیدار کرد و توی سلول مجاور پرت کرد و در حالیکه که کلید را توی قفل می چرخاند با صدای گوشخراشی به تمسخر به من گفت:
«شما باید تنها باشید، مورد شما خیلی مهم است، برادر شما شاهزاده فیروز نصرت الدوله و دیگران نیز توی همین سلول بودند»!
پس از رفتنِ نگهبان، هر پیشامدی را در آن روز در ذهنم مرور و سعی می کردم هر چیز کوچکی را که ممکن بود باعث این وضع ناگوار برایم شده باشد، در نظر آورم، تمام جاهایی که رفته بودم به یاد می آوردم یا تمام کسانی را که با آنها گفتگو کرده بودم...
صبح روز بعد، نگهبان آمد، از او پرسیدم چرا مرا بازداشت کرده اند؟
گفت:
«شما جرم سنگینی مرتکب شده اید و مجازات خواهید شد. وسط روز اتومبیل شما از اتومبیل ولیعهد سبقت گرفته است، شماره اتومبیل تان را برداشته اند...
مات و مبهوت به او نگاه کردم...ناگهان خنده ام گرفت...»
(کتاب: خون و نفت...نوشته منوچهر فرمانفرمائیان...ص۱۵۴)
روزگار سرشار از عبرت است!
زمانی قبل از این، همین رضاشاه، نگهبان خانه فرمانفرما بود و فرمانفرما، بخاطر هیکل تنومند و قد ۱۹۰سانتیمتری رضاخان، مسلسل ماکسیم را که به تازگی وارد ایران شده بوده برای حملش، به رضاخان سپرده بود در جنگ با ترکهای عثمانی در ۱۲۸۵ش و نگهبانی درب خانه اش...
و بخاطر همین، در آن سالها، رضاشاه معروف شده بود به رضا ماکسیم!
اما اکنون روزگار چنین شده بود که همین رضا ماکسیمِ نگهبانِ درِ خانه اش، ابتدا تمام املاکش را غصب کرده بود و سپس، بزرگترین پسرش یعنی نصرت الدوله را کشته بود و اکنون نیز، پسر دیگرش را با خشونت بازداشت و زندانی کرده بود بخاطر سبقت ماشین اش از ماشینِ پسرِ همان نگهبانِ سابقِ درِ خانه اش...!
صادق رضانی
سرنوشت مستبدان و آدمکُشان..!
برای اخراج محمدعلیشاه هیئتی تعیین شد که من هم جزء آنها بودم. روزی که ترتیب اخراج وی را دادیم، دارای قیافهای تکیده و شکسته بود. همسر او نیز مرتب گریه میکرد و از دوری احمد [احمدشاه] ناراحت بود. باآنکه در مورد اخراج محمدعلیشاه خبری منتشر نشده بود، ولی عدهای زیاد در مقابل سفارت [سفارت انگلیس] در زرگنده آمده بودند و بعضی هم با خود اسلحه داشتند و میخواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند. هیئت متوجه شد و از شهر درخواست کرد که عدهای قزاق بفرستند.
قزاقها آمدند و در دو طرف مستقر شدند. قیافۀ جمعیت بینهایت غضبناک و عصبانی بود. هیئت انتظار داشت که واقعهای روی بدهد. ازاینرو من جلو جمعیت رفته و آنها را به آرامش دعوت کردم. ولی جمعیت همچنان عصبانی بود. تصمیم گرفته شد شاه مخلوع را از درِ پنهانی سفارت خارج کنیم. شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافۀ بغضگرفته جلو آمده و به ترکی شروع به احوالپرسی کرد. گریه به شاه امان نمیداد. من به او گفتم چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟! بغض شاه ترکید. گفت:
«خدا ذلیل کند شاپشال و امیربهادر جنگ را، آنها مرا اغفال کردند تا روبهروی ملتم بایستم! » گفتم: «عذر بدتر از گناه.» به او گفتم: «بههرحال الان چارهای نیست و خودکرده را تدبیر نیست. باید هرچهزودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت میخواهی به این زندگی ذلتبار ادامه بدهی و زیر بیرق خارجی بمانی.» شاه در این موقع با صدای بلند میگریست بهطوریکه همۀ هیئت و سفرای روس و انگلیس از این حالت روحی شاه متأثر شدند. محمدعلیشاه دیگر آن شاهی نبود که روبهروی ملت خود ایستاده بود. مثل بچۀ مطیعی شده بود که پناهگاهی میجست. چون شایع بود که محمدعلیشاه قصد خروج مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد، ستارخان به ترکی با فریاد گفت: «جیبها و اثاثهاش را بگردید.» من نزد ستارخان رفته و باز به ترکی به او گفتم رعایت این مردک بیچاره را بکنید. این در وضع روحی بدی است. ستارخان گفت: «مَن بیلمیرم» یعنی من نمیدانم. من پیشنهاد کردم برای آنکه بهانهای به دست کسی داده نشود، اثاثیۀ شاه و حتی جیبهایش را به شکل زنندهای بازرسی کردند. چند قطعه جواهر پیدا کردند که بلافاصله صورتمجلس شد و اعضای هیئت زیر آن را امضا کردند. ستارخان پا از این فراتر گذاشت و گفت اثاثۀ ملکهجهان خانمش را هم بگردید. من گفتم: «این کار زننده است.» ستارخان چند زن را از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر خروج محمدعلیشاه بودند صدا کرد و به شکلی موهن گفت اثاثیۀ خانم و خدمه را هم بگردید. زنها حتی سینهبند خانم را هم گشتند و در آنجا چند قطعه الماس یافتند. شاه خواست مانع شود، ستارخان به ترکی گفت: «هرچه جنایت کردی بس نبود، حالا میخواهی داراییهای رعیت را به تاراج ببری؟! » فحشی هم نثار شاه کرد. من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم میسر نمیشد و او مرتب مثل شیر میغرید و اسلحهاش را تکان میداد... [در آخر محمدعلیشاه] به اعضای هیئت دست داد و از بعضی حلالیت طلبید، ولی چه سود؟ محمدعلی شاه لکههایی را که بر دامن تاریخ گذاشت هیچوقت پاک نخواهد شد. او ملتی را که آزادی میخواست کشت. مجلس را به توپ بست. به مردم ایران بی --- احترامی کرد.
ملکالمتکلمین و صور اسرافیل را در باغ شاه خفه کرد........!!!بههرحال صحنهای بود دردناک و ناراحتکننده....!! در دل گفتم این است سرنوشت مستبدان، آدمکشان...!!آنچه میخوانید، روایت سیدحسن تقیزاده از پایان کار محمدعلیشاه است.ببینید پایان کار شاهی با آن همه کبکبه و دبدبه چقدر رقت بار است و چقدر دل آدم به حالش میسوزد........ لحظاتی پیش خاطرات تقیزاده را از کتاب « مشروطیت ایران » نوشتۀ محمود ستایش (صفحات ۱۰۴ تا ۱۰۷)
|
|