کارلوتا والد
آینده از آنِ انسانهایی است که سلیقهٔ خوب دارند
Sun 7 06 2026

شرکتهای هوش مصنوعی با یک مشکل تصویری و اعتباری روبهرو هستند. زیرا ترس از این فناوری از هیاهو و شوق پیرامون آن بزرگتر است. راه مقابله با این وضعیت چیست؟ برادران تکنولوژی (Tech-Bros) برای این مسئله ایدهای دارند.
تصاویر تاریک و گرفتهای روی صفحه میگذرند: هزارتویی بیخروجی. مردی که در میان فرمها و کاغذبازیها غرق میشود. زنی که میکوشد نگذارد مزرعهاش خشک شود. توفانها. قطع برق. نوجوانی که روی زمین افتاده و به سقف خیره شده است. و صدایی که مدام تکرار میکند: تا اینکه کسی فریاد میزند «هیچوقت زمان بدتری از این نبوده است.».
ناگهان در این آگهی تبلیغاتی شرکت Anthropic، یکی از پیشروترین شرکتهای هوش مصنوعی جهان، آیندهٔ قرن بیستویکم آغاز میشود و درماندگی ما فرو میریزد. صدا میگوید: «هیچوقت زمان بهتری از این نبوده است.» و یکباره افق روشن میشود، موسیقی ضربآهنگ میگیرد، مردم شروع به نوشتن میکنند، برنامهنویسی میکنند، تعمیر میکنند، در گروه موسیقی مینوازند، آهنگ میسازند، میرقصند، پژوهش میکنند، موشک میسازند، کوه مینوردند و نفسی آسوده میکشند. رنگها گرم میشوند. ناگهان سبکی، تحرک و اشتیاق به امر نو بر همهچیز غلبه میکند. در پایان، شعارهای کمپین ظاهر میشوند:
«به کدنویسی ادامه بده»،
«به پژوهش ادامه بده»،
«به خلق کردن ادامه بده» —
«با Claude به اندیشیدن ادامه بده.»
این ویدئو در مخاطب میلها و امیدهایی را برمیانگیزد: چه کسی امروز تشنهٔ فضای آزاد، احساسی مثبت و آیندهای خودمختار نیست؟ آیا هوش مصنوعی شاید یک فرصت عظیم باشد؟ دستکم یک چیز درست است: با هر مدل تازه، هوش مصنوعی بخشهای بیشتری از فرایندهای تولید و مدیریت را از دوش ما برمیدارد. نوشتن، کدنویسی، ساختاربندی دانش، ارزیابی، بصریسازی، صدور دستور و نظارت—همهٔ اینها را مدلهای Anthropic و OpenAI همین حالا هم میتوانند انجام دهند.
و این برای ما دستکم در فرایندهای کاریمان فضای تازهای برای شکلدادن ایجاد میکند. زیرا چیزی که هوش مصنوعی برای ما باقی میگذارد، پرسش «چگونه» است: در یک متن چه لحن و بیانی انتخاب شود؟ کدام دادهها باید مبنای یک تحلیل باشند؟ یک معمار بخواهد روی کدام طرح ادامه دهد؟ اینها پرسشهایی مربوط به خلاقیت و کیفیتاند. ما باید تصمیمهای خوبی بگیریم دربارهٔ اینکه چه چیزی و چگونه با هوش مصنوعی تولید کنیم. باید خروجی آن را شکل بدهیم. آینده به این وابسته است.
پس این فضای تازهٔ شکلدهی را چگونه میخواهیم به کار بگیریم؟
Anthropic و رقبایش از پیش پاسخی برای این پرسش دارند. واژهٔ کلیدی تازه در Silicon Valley این است : good taste یعنی «سلیقهٔ خوب». Paul Graham، برنامهنویس و کارآفرین شناختهشده، اخیراً در X نوشت:
«در عصر هوش مصنوعی، سلیقه اهمیت بیشتری پیدا میکند. وقتی هر کسی بتواند هر چیزی تولید کند، تصمیم اینکه چه چیزی تولید میکنی، مهمترین وجه تمایز خواهد بود.»
Koen Bok، بنیانگذار مشترک شرکت Framer، در یک پادکست توضیح میدهد که سلیقهٔ خوب بهترین محصولات را پدید خواهد آورد. و Coen Wang، برنامهنویس سابق ByteDance، در وبلاگش مینویسد:
«در عصر هوش مصنوعی، سلیقهٔ شخصی به مزیت رقابتی تعیینکننده تبدیل میشود.»
عجیب آنکه همین برادران تکنولوژی با هودیهای همیشگیشان نوید عصر تازهای را میدهند که در آن سلیقهٔ خوب به نهایت ظرفیت تبدیل خواهد شد. و برای لحظهای کوتاه آدم دلش میخواهد امیدوار شود که شاید جاهطلبیهای سرمایهدارانه و منطق بازار سرانجام با زیباییشناسی آشتی کنند؛ شاید اکنون که سلیقه برای شرکتها هم سودآور شده، عصر تازهای از ذوق و زیبایی در راه باشد. آدم امیدوار میشود که—همانگونه که در تبلیغ Anthropic دیده میشود—بهزودی از ایده لبریز شویم و بتوانیم آنها را بیدردسر (و البته: شیک و خوشسبک!) اجرا کنیم.
اما بعد ناگهان ویدئوی دیگری به یاد میآید.
کات. سال ۱۹۹۵ است. Steve Jobs با موهایی کمی بلند و چرب، و آن عینک بسیار کاربردیاش (دو دستهٔ فلزی باریک، دو شیشهٔ شناور، و چند لکه روی آن) روبهروی دوربین در مصاحبهای نشسته و میگوید:
«تنها مشکل Microsoft این است که واقعاً هیچ سلیقهای ندارند.»
او تأکید میکند که این را از سر بدخواهی نمیگوید. برعکس. اما:
«آنها به ایدههای اصیل فکر نمیکنند و به محصولاتشان هیچ مؤلفهٔ فرهنگی نمیدهند.»
در Microsoft همهچیز فقط دربارهٔ سهم بازار است، نه کیفیت و خلاقیت.
Apple تحت هدایت جابز به موفقترین و نمادینترین شرکت فناوری جهان بدل شد. جابز استفاده از آیفون یا مک را به یک تجربهٔ زیباییشناختی تبدیل کرد. محصولات فناورانه ناگهان به طراحی، به نشان منزلت اجتماعی تبدیل شدند. تلفن همراه ناگهان قابل مقایسه شد با یک قطعه مبلمان که با دقت انتخاب شده باشد. ظاهراً در Anthropic استراتژی جابز را با دقت مطالعه کردهاند.
هر شرکتی که بخواهد زیاد بفروشد، باید به درون فرد نفوذ کند، باید محصولاتش را با فرهنگ—یعنی شیوهٔ زندگی ما—درآمیزد. بیش از آن: شرکتی که بخواهد به اندازهٔ Apple موفق شود، باید به شرط امکان فرهنگ و خلاقیت ما بدل شود. باید هم سلیقهٔ خوب داشته باشد و هم به نماد سلیقهٔ خوب تبدیل شود.
هوش مصنوعی از قابلیتهای یک مکبوک یا آیفون فراتر میرود؛ بسیار عمیقتر در هویت ما نفوذ میکند. فقط درگاهی به سوی دوستان و همکاران ما نیست؛ میخواهد خودِ دوست و همکار ما شود. و دقیقاً به همین دلیل است که بهزودی از خود خواهیم پرسید:
کدام هوش مصنوعی با من سازگار است؟
کدام هوش مصنوعی با سلیقهٔ من جور درمیآید؟
این همان چیزی است که سیلیکونولی از اصطلاح good taste مراد میکند. و حقیقت این است که شرکتهای هوش مصنوعی سخت به چیزی از جنس خیر، حقیقت و زیبایی نیاز دارند. زیرا در حال حاضر با یک مشکل جدی تصویری روبهرو هستند.
برای بسیاری، هوش مصنوعی تهدید است نه رهاییبخش
بر اساس تازهترین مطالعهٔ Pew Research Center، اکثریت آمریکاییها نسبت به توسعهٔ هوش مصنوعی نگراناند. تنها ده درصد از پاسخدهندگان گفتهاند که با خوشبینی به این فناوری جدید نگاه میکنند.
موضوع هوش مصنوعی حتی دو اردوگاه معمولاً بهشدت قطبیشدهٔ سیاسی در آمریکا را نیز به هم نزدیک کرده است. جمهوریخواهان و دموکراتها هر دو اکنون بهشدت در حال اندیشیدن به این هستند که چگونه شرکتهای فناوری را تنظیم و مهار کنند تا قدرتشان از کنترل خارج نشود و بهزودی از مهار سیاسی فراتر نرود.
در اروپا نیز نگرانیهای مشابهی وجود دارد. اتحادیهٔ اروپا هم بیم آن دارد که شرکتهای هوش مصنوعی بیش از حد قدرتمند شوند. در آلمان نیز، طبق پژوهش تازهٔ YouGov، تنها ۱۸ درصد مردم با خوشبینی به این فناوری جدید مینگرند. هوش مصنوعی در حال حاضر برای بسیاری بیش از هر چیز یک تهدید به نظر میرسد، نه یک نجاتدهنده.
اگر شرکتهای هوش مصنوعی نتوانند با این نگاه شکاکانه نسبت به مدلهای کسبوکارشان مقابله کنند، رشد آنها که بر پایهٔ سرمایهگذاریهای اعتباری و بدهیمحور شکل گرفته، احتمالاً بهزودی فروخواهد پاشید.
کمپین Anthropic (آنتروپیک) در این زمینه نخستین تلاش برای یک بازبرندسازی (Rebranding / بازتعریف برند) دوستانهتر است؛ نوعی تغییر جهت در هویت برند. این شرکت به نوعی دیالکتیک عاطفی روی آورده است: آنتروپیک پیرامون یک محصول فناورانهٔ سرد و اضطرابزا، احساسی مثبت و گرم از زندگی ترسیم میکند و به این ترتیب آن را به روح و زندگی ما نزدیکتر میسازد.
این شرکت میکوشد راهحلی برای مشکلی ارائه دهد که خودِ شرکتهای هوش مصنوعی مانند آنتروپیک پدید آوردهاند: آنها Claude را بهعنوان ابزاری عرضه میکنند که در جهانی که انسانها در برابر تواناییهای هوش مصنوعی ناتوان به نظر میرسند، دوباره ما را به موجوداتی توانا، کنشگر و خلاق تبدیل میکند.
پیام چنین است: هوش مصنوعی شاید محصولی نباشد که دل را گرم کند، اما میتواند به ما کمک کند لحظههای عاطفی خلق کنیم. شاید مشکلات تازهای بیافریند، اما اگر یکبار خود را به آن بسپاریم، به ما کمک میکند همین مشکلات و بسیاری مسائل دیگر را حل کنیم. این فناوری ظرفیت ما را نابود نمیکند؛ بلکه آن را چند برابر میکند. ما را کمتر انسان نمیکند؛ بلکه ما را به همان انسانی بدل میکند که همیشه میخواستیم باشیم.
باید پذیرفت که این حرکت هوشمندانه است. اگر این احساس در درازمدت جا بیفتد، انقلاب صنعتی بعدی بدون محدودیتهای سیاسی جدی راه خود را باز خواهد کرد. و آنتروپیک به اپل جدیدی بدل خواهد شد—اپلی بسیار بانفوذتر و سودآورتر: همراه روزمرهٔ ما، امتداد خودِ ما.
تنها پرسش این است: آیا ما چنین چیزی را میخواهیم؟
آیا هوش مصنوعی اصالت ما را محدود میکند؟
برخلاف اپل، شرکتهای هوش مصنوعی شیئی زیبا یا قطعهای طراحیشده نمیفروشند که انسان با آن بتواند خلاقیتش را بروز دهد. آنها محصولی میفروشند که با آن میتوان بهسادگی امور خلاقانه تولید کرد. هر کسی میتواند با آن تصویر، متن، ویدئو، لوگو یا فضا خلق کند؛ حتی کاربری که در شرایط عادی بهسختی بتواند خطی صاف بکشد.
و واژهٔ کلیدی در اینجا «تولید کردن» (Generieren /) است. زیرا هوش مصنوعی بهطور بنیادین یک فناوری مولد (Generative Technology /) است. مدلهای زبانی بزرگ (Large Language) مانند چتبات کلود، محتوای خود را از طریق استخراج الگوها از حجم عظیمی از دادهها تولید میکنند و سپس از این الگوها پاسخهایی میانگینوار به پرسشهای ما میسازند. به همین دلیل متنهایی که تولید میشوند اغلب پر از کلیشه و عبارتهای تکراریاند.
برنامههای تصویری مانند Midjourney DALL-E (DALL-E /) و (Stable Diffusion /) نیز همینگونه عمل میکنند. همهٔ آنها تصاویری با سبک مشابه میآفرینند: فوقالعاده پرجزئیات، سینمایی، با نورپردازی دراماتیک و اندکی سوررئال. چیزی شبیه همان ویدئوی کمپین آنتروپیک. این سبک اکنون با عنوان «AI-Look (ظاهر هوش مصنوعی)» شناخته و درونی شده است.
برای چشم آموزشدیده، این سبک بهشدت غیر اصیل به نظر میرسد، اما هماکنون شبکههای اجتماعی و فضاهای تبلیغاتی را پر کرده است. همانگونه که سبک تصویربرداری آیفون (ترکیببندی مرکزی، رنگهای گرم) عکاسی را تغییر داد، اکنون فرهنگ تصویری ما نیز بهوسیلهٔ هوش مصنوعی دگرگون میشود. افق تازهای از سلیقهٔ عمومی و کلیشهای در حال شکلگیری است.
بنابراین اغراق نیست اگر بگوییم: هوش مصنوعی اصالت ما را محدود میکند. این فناوری نهتنها چیزهای متوسط تولید میکند، بلکه ما را نیز به تولید امر متوسط سوق میدهد و در درازمدت ما را مشتاق همان میانمایگی میسازد. نخستین مطالعات نیز همین را نشان میدهند.
ما خلاق نمیشویم، بلکه—اگر اصلاً بشویم—به کیوریتور تبدیل میشویم
پژوهشگران آزمایشگاه رسانهٔ امآیتی) در بوستون) سال گذشته در مطالعهای دریافتند افرادی که متنهای خود را با کمک هوش مصنوعی مینویسند، بیش از هر چیز در یک امر مشترکاند: واژگان و ایدههای میانگین.
در این آزمایش، از چندین شرکتکننده خواسته شد مقالههایی با و بدون کمک هوش مصنوعی بنویسند. نتیجه روشن بود: وقتی از هوش مصنوعی استفاده میکنیم، کار ما همگنتر میشود. متنهای حاصل به شکلی عجیب شبیه هم به نظر میرسند.
مطالعات دیگری نیز به نتایج مشابه رسیدهاند. از جمله پژوهش Anil R. Doshi آنیل آر. دوشی از UCL (UCL / دانشگاه کالج لندن و Oliver P. Hauser الیور پی. هاوزر از University of Exeter دانشگاه اکستر. نتیجهٔ آنان چنین بود: هوش مصنوعی مولد در کوتاهمدت خلاقیت فردی را افزایش میدهد، اما تنوع جمعی را کاهش میدهد، زیرا همهٔ متنها بهتدریج شبیه هم میشوند.
همچنین پژوهشی از دانشگاه کرنل) در ایالت نیویورک) وجود دارد که یکی از نویسندگانش، آدیتیا واشیشتا، نتایج آن را چنین خلاصه میکند:
´
«با استفادهٔ روزمره از آن، انسان هویت خود را از دست میدهد، اصالت خود را از دست میدهد، و اعتماد به نفسش نسبت به توانایی شخصیاش در نوشتن کاهش مییابد.»
بنابراین ما به لطف هوش مصنوعی احتمالاً به انسانهای خلاقتر یا نسخهٔ بهتر خود—آنگونه که سیلیکونولی القا میکند—تبدیل نخواهیم شد. ما در لحظهای که هوش مصنوعی چند طرح مختلف برای تصویر یا متن پیش رویمان میگذارد، اگر اصلاً چیزی بشویم، به کیوریتور (انتخابگر و ساماندهنده) بدل میشویم.
ما آنچه را پیش روی ماست میپذیریم و تنها به پردازش و چیدمان دوبارهٔ آن بسنده میکنیم. اما این به معنای آن است که در استخری از «همانِ همیشگی» شنا میکنیم و از امر نو و متفاوت فاصله میگیریم. ما دسترسی خود را به اصالت شخصیمان از دست میدهیم. و در نهایت همان فضای تازهٔ شکلدهی را که گمان میکردیم به دست آوردهایم، از کف میدهیم.
در عصر هوش مصنوعی، تصمیمهای خوشسلیقه دو برابر مهم میشوند
تناقض همینجاست: درست است که ما بخشی از کار را به هوش مصنوعی واگذار میکنیم و در نتیجه بیشتر از گذشته دربارهٔ فرایندها تصمیم میگیریم تا خود آنها را اجرا کنیم. میتوانیم بر وظایف خلاقانه تمرکز کنیم. اما همزمان، بهسبب همین هوش مصنوعی، واقعاً خلاق بودن دشوارتر میشود.
در نتیجه، گرفتن تصمیمهای خوب—هم از نظر اخلاقی و هم از نظر زیباییشناختی—در عصر هوش مصنوعی دوچندان مهم میشود. نه فقط از آن رو که باید هرچه بیشتر هوش مصنوعی را هدایت کنیم تا دقیقاً همان چیزی را تولید کند که میخواهیم؛ بلکه از آن رو نیز که اگر برای اصالت و حقیقت ارزشی قائل باشیم، باید آگاهانه گاهی از آن فاصله بگیریم.
اگر بخواهیم از راه خلاقیت واقعی—به معنای خلق امر واقعاً نو، نه صرفاً صورتهای تازهای از چیزهای آشنا—و از راه تفکر انتقادی خود را فراتر ببریم، ناگزیر باید در برابر این همگنسازی مقاومت کنیم.
پس برادران تکنولوژی با هودیهایشان بیراه نمیگویند که good taste (سلیقهٔ خوب) به مهمترین وجه تمایز بدل خواهد شد. آینده از آنِ انسانهایی است که سلیقهٔ خوب دارند: کسانی که هنوز قادرند خیر، حقیقت و زیبایی را تشخیص دهند؛ امر اصیل را بیافرینند؛ و آن را در برابر امر کلیشهای و عمومی حفظ کنند—و چهبسا نه با هوش مصنوعی، بلکه در برابر آن.
به نقل از دی سایت ۱۴ مه ۲۰۲۶
|
|