تام برودکین
سکوت
ترجمه علی اصغر راشدان
Thu 4 06 2026
(ژانر: عاشقانه)
در طلوع خورشید، آرامشی فراتر از هر فهمی است. یک تجدید حیات است. احساسی که در آن، هر مقوله ای امکانپذیراست. دوست دارم بگویم هر روز خود را از رختخواب راحت بیرون میکشم تا از تماشای خورشید باشکوه لذت ببرم، باور نداری و فکر میکنی دروغ میگویم. واقعیت این است، آن روز که آنجا بودم، او هم بود.
بین سحرخیزان، صرفاً به این دلیل که سحرخیزند، ارتباطی وجود دارد. مقوله ای هنوز به گفت نیامده ی مشترک است، ستایش از مقولات ساکت و زیبا. این مقوله احتمالا توضیح میدهد که چرا بلافاصله جذب او شدم، میدانم، به دلیل صبح زود بودن، نبود. میدانی، دلیله، علیرغم هر ساعتی از روز، جذبم میکرده. بار اول که دیدهمش، در نقطه ی دلخواهم، مشرف به دریاچه کوینالت، نشسته بودم.
جواهری پنهان در ایالت واشنگتن، در مالکیت مردم سرخپوست کوینالت است. قبل از آن روز، اگر به میل خودم رفتار کرده بودم، غیراز من، هیچوقت، هیچ کس دیگر آنجا ننشسته بود و زیبائیش را ستایش نکرده بود.
دریاچه، نقطه ی هدف نهائی ماهیگیرها، شناگرها و گردشگرها و طبیعتی در دیدنیترین حالت خوداست. دریاچه در عمق جنگل ناسیونال المپیک جاخوش کرده. پیداکردنش آسان نیست، حتی اگر در جستجویش باشی. زمانی کشف شد، حتی سخاوتمندترین طبیعتگردها هم این راز را پیش خودشان نگه میدارند. درمنطقه ای که خیلی کم، وقت آزادم جلوی تلویزیون صفحه تخت تلف میشود، دریاچه کوینالت یاد آور دلایل رفتن به تعطیلات و دیدن طلوع خورشید بر فراز دریاچه، تعریف خدا از چیزی دیدنی است.
آن سفر خاص، اوایل تابستان پیش آمد. به روشنی به خاطر میآورم، چراکه باید درست ساعت ۵ صبح در محل می بودم تا خورشید که بالای کوه ظاهر میشد را مشاهده کنم. تابستان بهترین زمان تماشای طلوع خورشید است، چرا که هیچکس با ذهن درست، درست سر وقت صبح زود بلند نمیشود و به سختی حاضر به سفر به آن نقطه خلوت من میشود، هیچکس، غیر از من و دلیله...
" این صندلی جای کسیه؟ "
افراد زیادی نمیتوانند اولین کلمات گفته یا شنیده شده با یا از عشق زندگی شان را به خاطر آورند، من دقیقا میتوانم به خاطر آورم. آن روز صبح که برگشتم تا ببینم صدای نامنتظره از کجاست، اولین پرتو طلوع، زیباترین دختری که در تمام زندگی دیده بودم را نمایان کرد. تمام مردها نباید اینطور تصور کرده باشند. دلیله آرایش نکرده بود، یک شلوار جین پاره و یک هودی قهوهای رنگ و رو رفته. موهاش، دقیقا قهوهای مایل به قرمز، از اول صبح که مچاله کرده بود، انگار دست نخورده بودند. روشن بود که اصلا سعی نکرده بود خود را زیبا جلوه دهد، با این وجود، برقی درونی داشت که نمیتوانست پنهان بماند. نه با پوشیدن شلوار جین پاره یا هودی رنگ باخته. مقوله ای که سالها از مخفیگاهم محافظت کرد و اکنون، متعجبانه و نامنتظره، به طرز لذت بخشی، هیچ چیز را بیشتر از این دوست نداشته و ندارم که طلوع خورشیدم را با دلیله به اشتراک بگذارم.
بدبختانه، شاعر متولد نشدم و مثل بیشتر مقولات رمانتیک، فکر کردم میتوانم اینطور به پرسش دلیله پاسخ دهم: اینجا کشوری آزاد است. دلیله به مخفیگاهام حمله کرد، به هر دو، دریاچه و قلبم.
سکوتی که دنبال شد، بلندو آشکارکننده بود.برای صحبتی کوتاه، دلیله آنجانبود، برای تحسین زیبائی طلوع خورشید، آنجابود. در سکوت نشستیم و دونفرمان پوشیده در پرتو گرم کننده ش، سرک کشیدن خورشید را از افق تماشا کردیم. من و دلیله گفتگوئی درباره کلمات را شروع کردیم. آهسته گفت که اهمیت لحظه را درک میکند. با مهربانی جواب دادم که این لحظه خاص ترین اهمیت را با خود دارد، چراکه دلیله آنجا و در آن لحظه شریک است.
در این دیار فانی، تشخیص هدف کامل ناممکن است، اما آن روز صبح، تا جایی که از نظر انسانی ممکن است، نزدیک شد. خورشیدکامل که آشکار شد، افکار زیادی ذهنم را در خود گرفتند. بعد با همان سرعت و سکوتی که آمده بود، بلند شد و روی پاهاش ایستاد، مقدار خاک جامانده از صندلی را از روی نشستنگاه شلوار جین پاره ش پاک کرد و رفت طرف پائین مسیر و از چشم اندازم ناپدید شد.
هشت کلمه به صورت شفاهی گفته شد، تعداد نامتناهی از رویدادهای بالقوه، مورد تأمل قرار گرفت. مطمئن بودم هرگز دوباره نمی بینمش، این فکر قاطعانه اندوهگینم کرد.
پنج سال بعد از آمدن و رفتن، پنج سال طولانی از آن روز کنار دریاچه. قرار دیدار اول، بوسه های اول رد و بدل شدن کلمات دوستت دارم، بودند، با این حال، هر بار سرنوشت یا نیتی به سراغش میآمد و وعده را خراب میکرد. تصمیم گرفتم آرامش را در خلوتم پیدا کنم.
همیشه دلیل یا بهانه ای برای پایان دادن به هر نوع دوستی بالقوه وجود داشت، در قلب آن، طلوع خورشید مشترک و گفتگویی بود که اتفاق نیفتاد.
هرازگاه به نقطه ی قرارگاهمان میرفتم، نه برای دلیله، برای دیدن طلوع خورشید. سرآخر، این چیزی بود که به خودم گفتم. بدون تشخیص امیدوار بودنم، تسلیم شده بودم. امیدوار به دیدن دوباره ی دلیله. امیدوار به احساس دوبارهی چیزی که آن روز احساس کردم. امیدوار به این که دلیله آنجا خواهد بود. و بعد این قضیه اتفاق افتاد. دوباره یک تابستان بود، طلوع آفتاب بود، اما این بار دلیله آنجا بود.
" این صندلی جای کسیه؟ "
" اون یه کشور آزاده. "
" همان هشت کلمه. "
نمیدانستم که دلیله همسفر بازگشتی به نقطه خلوتمان داشته.
با دیدن دوبارهی دلیله، فهمیدم نباید بگذارم فرصت از چنگم بیرون بلغزد، حتی یک لحظه.
خورشید نقش خود را در بازی ما کامل که کرد، دلیله بلند شد و سرپا ایستاد، دقیقا به همان شکل پنج سال پیش، خاک شلوار جینش را تمیز کرد. این مرتبه، من هم سرپا ایستادم.
" اسم من پیتره.قهوه دوست ندارم،اما واقعا دوست دارم باتو فنجانی بنوشم. "
جواب داد " اسم من دلیله ست و در واقع، خوشوقت میشم تو یه فنجون لذت باهات شریک بشم. "
"دلیله اون رو لذت نامید؟"، چیزهایی که تایید میکنند یک عشق واقعی است، جالب است. از ترس از دست دادنش، آن روز نتوانستم به دلیله بگویم، اما در آن لحظه، مطمئن بودم. قبلا به دیگرانی گفته بودم عاشقتم، اما برام روشن بود که دروغ گفته بودم. چراکه درآن لحظه، سر آخر مطمئن بودم که عشق شبیه چه حسی است.
زندگیها تنها زندگیهایند، وقتی معکوس دیده شوند. یک فنجان قهوه، یک قرار شام شد. یک قرارشام، یک پیمان شد. یک پیمان، یک پیشنهاد شد و یک پیشنهاد همیشگی شد. بچه ها، سگها و تعطیلات هستند، اما بیشتر از همه چیز، سفرهائی به دریاچه ی کوینالت بود و همیشه در طلوع خورشید. همیشه ما دو نفر، بدون رد و بدل شدن کلامی.
هیچوقت نمیدانی بار آخر، آخرین بار است، تا این که خیلی دیر شده باشد. آخرین سفری که به دریاچه کوینالت رفتیم، شبیه تمام سفرهای دیگر بود. اما به دلیل خستگی و استخوانهای زمان دیده، پیمودن راه کمی طولانی تر شد، اما نقطه مان را پیدا کردیم، باهم نشستیم و در سکوت حرف زدیم. خورشید، تحت تأثیر زمان قرار نگرفته، با همان کاملی همیشه بالا آمد، اما دلیله تنها با کمک من بلند شد.
" دوست داری یه فنجون لذت با هم شریک شیم؟ "
دلیله می دانست من دوست دارم. میدانست نشستن در کنار او و تظاهر به دوست داشتن قهوه، بزرگترین سرخوشی من است.
دلیله میدانست دیگر هیچوقت سفری برای دیدن دوباره ی طلوع خورشید نخواهد داشت. علیرغم این که خیلی اصرار داشتم این موضوع را پیش خودم اعتراف کنم.
آن روز توی کافه، همانطور که جرعه جرعه از نوشیدنیای که حالا به نوشیدنی مورد علاقهام تبدیل شده بود، مینوشیدیم. داستانهائی ازفامیل و دوستهای رفته و مانده، تعریف کردیم. یک کارت شماره گذاری شده ذهنی از زندگیمان درست کردیم و متوجه شدیم برنده بوده ایم.
دو روز بعد، دلیله را از دست دادم. تنهام که گذاشت، درست شبیه آن روز اول کنار دریا، نگاهش کردم. این مرتبه حتی بدون امید به بازگشت. اندوهی که سالها قبل احساس میکردم، شبیه موجی برسرم فرو ریخت.
" یه صندلی برات نگه میدارم "
اینها آخرین کلماتش بود به من. اگر با خودم صادق باشم، جواب دادم: اینجا یک کشور آزاد است. بعد دلیله رفته بود.
" خیلی زود، یه روز با امیدواری و با دلیلهم، فقط از فاصله ی دور بهتر و مکانی مخفی، دوباره طلوع خورشید رو تماشا میکنیم. تا اون وقت، فقط شبابه نقطه مخصوص مون میرم. "
به آنجا که میروم، هیچوقت تنها نیستم. راهم را به محوطه پاکسازی شده مان باز میکنم و درست مثل تمام سالهای قبل، مینشینم. ماه که توی دریاچه منعکس میشود، دست آرامبخشش را احساس میکنم که در جستجوی من است، در سکوت، تنها ما همدیگر را درک میکنیم و صدایش را خیلی روشن می شنوم…
______________________________________________________
داستانهای کوتاه توماس برودکین کره زمین را دور زدهاند. از حضور در یک کتاب درسی سوئد گرفته تا یک گلچین مراکشی و یک مجله ژاپنی، خوانندههای سراسر جهان از شخصیتهای درک پذیر و مضامین متعالیاش که روح را گرما میبخشد، لذت میبرند. یکی از کارهای اخیرش برای تبدیل به فیلم شدن برگزیده شده و در چندین مسابقه بینالمللی فیلم حضور داشتهاست. توماس با خانواده و سگهای مینیاتوری محبوبش، سالت و میلو، در ویرجینیای مرکزی زندگی می کند...
|
|