«سراب تاج و فریب شکوه»: تبارشناسی یک بازگشت سیاسی
(نگاهی به کتاب «سراب تاج و فریب شکوه» اثر بهنام باوندپور)
Thu 4 06 2026
اسد سیف
در بحرانی که جهان را در بر گرفته، هستی بحرانی انسان ایرانی نباید پدیدهای نو باشد. این بحران هرچه باشد، تصویر عریان ماست و آینهای که به دست ما داده شده است تا خود را در آن بازنگریم. ما کیستیم؟ کجای تاریخ ایستادهایم؟ با چه توان فکری میخواهیم جهان را درنوردیم و یا حداقل اینکه جمهوری جهل و جنایتِ اسلامی را براندازیم؟ اگر موفق به برانداختن این جمهوری گردیم، چه چیزی میخواهیم جانشین آن گردانیم؟ چرا عدهای از ما گذشته را فریاد میزنند و آرزوی بازگشت به آن را گرامی میدارند؟
بخش بزرگی از تفکر سیاسی و اجتماعی امروز اسیر حال شده است. شبکههای اجتماعی و رسانههای لحظهای انسان را در اکنونِ دائمی نگاه میدارند. در چنین شرایطی حافظه تاریخی ضعیف میشود. بسیاری از بحرانهای امروز، از جنگها تا پوپولیسم و بحرانهای اقتصادی، بدون فهم تاریخ قابل درک نیستند، اما فرهنگ عمومی کمتر به گذشته و کمتر به آینده دور میاندیشد. اندیشهای که زمانی مستلزم سالها مطالعه و تأمل بود، اکنون گاه به چند جمله کوتاه یا ویدئوی چنددقیقهای تقلیل مییابد. افراد اغلب برای فهمیدن سخن دیگری بحث نمیکنند، بلکه برای اثبات حقانیت خود سخن میگویند. در نتیجه، توانایی شنیدن و یادگیری از دیگری و یا همدیگر کاهش مییابد.
در این شکی نیست که بخشی از بحران ما بنیان در بحران جهان دارد. به نظرم مشکل اصلی جهان امروز نه «کمبود اطلاعات»، بلکه «بحران تفکر» است. ما در دورهای زندگی میکنیم که حجم دانش و اطلاعات بیسابقه است، اما توانایی فهم، داوری و اندیشیدن انتقادی به همان نسبت رشد نکرده است. از این منظر، جهان امروز با نوعی «فقر معنایی» روبهروست؛ یعنی انباشت اطلاعات بدون توانایی تفسیر و فهم آنها. شاید بتوان گفت مهمترین مشکل جهان امروز این است که انسان مدرن ابزارهای عظیمی برای تغییر جهان به دست آورده، اما هنوز پاسخ قانعکنندهای برای این پرسش ندارد که؛ این قدرت را برای چه هدفی باید به کار برد؟
در این شکی نیست که چنین بحرانی بر ما و بحرانهایی که ما نیز با آنها درگیریم، تأثیر میگذارد. در فهم این بحران، سهم ما از فکر بر آن چیست؟ چه بحثی را در عرصه فکر طرح و پیش بردهایم.
شکوهی که سراب است
بهنام باوندپور در کتاب «سراب تاج و فریب شکوه» که از سوی نشر باران در سوئد منتشر شدده است، میکوشد گام بر این راه نهد. گرانیگاه کتاب او، آنسان که از عنوان آن نیز برمیآید، کنکاشی است در چرایی رفتار و جهان کسانی که «رؤیای سلطنت در ایران» را در سر دارند. در این «جستار سیاسی»، خواننده بیشتر با شکلی از همنشینی تاریخ با فلسفه روبرو است. او قصد ندارد به قصد تاریخنویسی به تاریخ نزدیک شود، بلکه میکوشد با استفاده از رخدادهای تاریخی، ورای آن را در جان و جهان انسان ایرانی بازجوید. و این خود بُعدی است نو و آینهای در برابر خواننده برای بهتر دیدن و بازیافتن خویش در تاریخ کشور.
باوندپور در نزدیک به چهارصد صفحه از کتاب خود که تحت شش عنوان و هر عنوان به چندین بخش تدوین شده، میکوشد از نظر فکری به پدیده سلطنتطلبی در دیروز تاریخی و امروز جاری بپردازد. او حتا گام فراتر گذشته، موضوع درهمتنیدگی تاج را با عمامه طرح میکند. در این روند هرگاه لازم آید به چنین تجربهای از دیگر کشورها رجوع میکند تا به نظرات خویش بُعدی فراتر از ایران بدهد.
او با «درهمتنیدگی دین و سیاست» آغاز میکند تا در گذار به جامعه مدنی، با اشارهای به گسست آن دو ازهم در غرب ، به ایران برسد؛ کشوری که در آن بنیان مشروعیت با «مفاهیمی چون تقدس، خون و انتخاب الاهی گره خورده است.» (نقلقولها در این نوشته به تمامی از همین کتاب است) در گام به مدرنیته متأسفانه همین مفاهیم، مانعی میشوند در برابر قانون و قراردادهای اجتماعی. همین تناقضها با گذشت سالیان، با توجه به آنچه که به تجربه درآمد، حال دگربار به تاریخ جاری این کشور بازگشته است. جانسختی اسطورهها در جان و جهان انسان ایرانی چنان مستحکم است که پنداری امر قدسی همچنان ذهن و ذهنیت جامعه را در اشغال خویش دارد. طالبان سلطنت امروز در خارج از کشور شکوه موهوم دیروز را فریاد برمیآورند، و از دیروز افسانه میسازند تا به امروز خویش معنا بخشند.
دیروز در لباس امروز
نویسنده میکوشد، از هر پدیدهای که امروز میبینیم، پرسشی پیش آورد تا ذهن را از آنچه میبیند، فراتر برده، به دیروزهای تاریخ بکشاند. پرسش در پرسش اندازد تا در کندوکاوی مُدام، گوشههایی از واقعیت دیروز را که امروز لباسی دیگر بر تن کرده و با چهرهای دیگر ظاهر شده، بر خواننده آشکار گرداند. همین واقعیت اما خود دگربار به پرسشی مینشیند که به چگونگی کارکرد دیروز تاریخی و اسطورهای در امروز در رابطه است. کتاب میکوشد سلطنت را «نه صرفاً در ظاهرش -تاج و تخت، شعار و پیکر-، بلکه در بنیان نمادین و هستیشناختی آن» بنگرد. نویسنده از این زاویه بازگشت سلطنت را «نه بازگشت یک فرم، که بازگشت یک زبان، یک منطق و یک اسطوره» میداند. و اینجاست که رسیدن به «سلطنت انتخابی» را در ایران، خیالی خام میبیند.
در واقع میتوان گفت؛ امر قدسی هیچگاه تاریخ ایران را ترک نگفته است. «با ورود اسلام، داستان نه به تمامی دگرگون؛ فقط زبان قدسی تغییر کرد.» و شاه همچنان «ظلالله» باقی ماند. چنین امری در دوران پهلوی خلاف ظاهر آن که «صحنه مستحکم سکولاریزاسیون است؛ ...[با اینهمه] منطق قداست به تمامی غایب نمیشود؛ فقط صورت آن تغییر میکند.» درهمتندیگی دین و قدرت زاده همین منطق و همین موقعیت است. و اینجاست که «سلطنت سکولار» در ایران بیشتر به آرزو نزدیک است تا واقعیت.
نویسنده در پرداختن به «جذابیت نوستالژیک سلطنت»، احیای آن را، در جوامع بحرانزده، از جمله ایران که «زیر فشارهای بحرانهای هویتی و نهادیاند، [و] اغلب در پی احیای گذشته»، موضوعی عام میداند، و میگوید: «به همین دلیل است که نماد سلطنت گاه میتواند همچون مسکنی نیرومند عمل کند، با وعده آرامش از طریق "بازشناسی" خودِ جمعی در آیینها و اشکال آشنای گذشته.»
میتوان گفت که طالبان سلطنت آینده را بیشتر در گذشته میجویند. آنان هویت خویش را در آن مییابند. گذشته برایشان سراسر نمایشیست از شکوه، چیزی که حال ندارند. آنان بیآنکه به خود زحمت دهند تا نگاهی هرچند کوتاه به ورای این نمایش داشته باشند، شیفته بیقرار همین ظاهر میمانند.
«مسئولیتناپذیری سلطنت» دیگر موضوعی است از این اثر که هم آن را در دوران سلطنت پهلوی تجربه کردیم و هم نشانههایی از آن را در رفتار شاهزاده میبینیم: «سلطنت نه بر مسئولیت، که بر مصونیت بنا شده است؛ هر فاجعهای که رخ دهد، همواره مسببی دارد، جز شخص تاجدار.» محمدرضا شاه همیشه خطاهای خود را به گردان اطرافیان میانداخت. آنان بودند که فساد تولید میکردند و «خدمتگزار ملت» نبودند. چگونه میتوان از شاهی که سایه خداست، انتظار داشت خلافکار باشد. «تاج همواره مصونیت میآورد، نه پاسخگویی».
اگر دمکراسی را تقسیم قدرت محسوب داریم، «نهادسازی» از جمله ابزارهای زایش و گسترش دمکراسی است. نهادها خارج از اراده فرد بنیان میگیرند. جامعه بدون نهاد، جامعهای است استبدادی. سلطنت توان نهادسازی ندارد، زیرا آن را محدودکننده و یا خطرناک برای «جوهر قدسی» خود میداند. از این منظر نمیتواند آن را برتابد. «سلطنت هر جا مجال یافته، قواعد را به انقیاد شخص درآورده است.» آنجا که در انحصارگراییها، تمرکز بر شخص باشد، هرگونه تکثرگرایی و نهادسازی نیز امکان زایش و رشد از دست خواهد داد.
استبداد و زبان قدرت
دومین بخش کتاب عنوان «تجسم ایرانی سلطنت» بر خود دارد که با «تجربه سلطنت در ایران» آغاز میشود. نویسنده به درستی تأکید بر این دارد که در ایران هیچگاه «قدرت سیاسی از دل مشارکت نهادینه مردم سربرنیافته است.» زمانی که در جنبش مشروطه خواستند به زبان قانون «سلطنت را از آسمان به زمین» بیاورند و آن را «مشروط» کنند، نشد. در واقع نهادی شکل نگرفت که بتواند شاه را کنترل کند. در پی این شکست است که اگرچه در عرصه اقتصاد رشدی کردهایم، در عرصه سیاست، سانسور و سرکوب دهنها را بستهاند. به نظر نویسنده، با توجه به تجربهای که پشت سر گذاشتهایم، سلطنت «حتا اگر از امروز تا اطلاع ثانوی قول فاصلهگیری از قدرت بدهد، بازهم به خاطر تاریخ، زبان و جنس سیاست، حامل مخاطره بازتولید استبداد است.»
در بخشی دیگر با عنوان «سلطنت در جوامع استبدادزده» نویسنده میکوشد ویژگیهای مشترکی را در جوامع استبدادزده شرقی جستوجو کند که «انسان را در برابر عظمت خیالی گذشته خُرد و خاموش میسازد.» در این جوامع هنوز نابرابری انسانها امری طبیعی است. و اینجاست که «وراثت و امر سرنوشت از پیش مقدر» باعث میشود تا سلطنت به امری نقدناپذیر تبدیل گردد. «خطر سلطنت در جوامع استبدادزده فقط سیاسی نیست؛ فرهنگی هم هست. در چنین بسترهایی سلطنت تنها میزبان استبداد نمیشود، بلکه خطر بازتولید زبان استبداد را نیز با خود میآورد؛ زبانی که بر مدار تکریم و تمجید میچرخد، نه نقد و پرسش.»
در جوامعی که تجربهای از آزادی ندارند و استبداد ریشهدار است و نشانی از سنت دمکراسی در آن دیده نمیشود، «تاج به نماد پیوستگی ملی» تبدیل میشود، یعنی «کاشتن دوباره بذر خودکامگی». امروزه طالبان ایرانی سلطنت به «مضمون» سلطنت، با توجه به نمودهای آن در کشورهای سلطنتی جهان تأکید دارند، «غافل از آنکه دمکراسی در این کشورها نه از دل تقدس شاه، بلکه از دل قرنها مبارزه، محدودسازی قدرت سلطنت و رشد طبقات مستقل اجتماعی شکل گرفته است. سلطنت در آنجا، نه نقطه آغازین پروژهای دمکراتیک، بلکه محصول تعدیل تاریخی و نهادینهسازی عرفی و حقوقی است.» و این در حالی است که در فرهنگ ما هنوز زبان نقد به شکل مدرن خویش شکل نگرفته است.
نهاد سلطنت، در خاک حاصلخیز پدرسالاری، جز رعیت نمیپروراند. پدر در این جوامع نه تنها صاحب جان رعیتهای خود است، مال آنان را نیز مال خود میداند و چه بسا در فکر تصاحب هر مالی، حتا از خزانه دولت، است. رضاشاه در ایران نمونه روشن آن است: «او از خانوادهای نسبتاً تنگدست و فاقد سرمایه برخاست، از سربازی ساده فوج قزاق به پادشاهی رسید و در فاصلهای کوتاه بزرگترین زمیندار ایران شد؛ نه با ارث خانوادگی...، بلکه با تملک و انتقال املاک، بهرهگیری از موقعیت سیاسی، و تبدیل کردن امتیازهای حکومتی به دارایی شخصی.»
پدر ملت و منجیگرایی
در بخش «تنفس ایرانی سلطنت»، باوندپور به «نوسلطنتطلبان» ایرانی میپردازد که شاهزاده را همچون منجی، به پایانرساننده وضعیت فلاکتبار کنونی میدانند. از او به عنوان «نیکخواه» نام میبرند که همچون «پدر»ی خیرخواه، میکوشد، شکوه و اقتدار گذشته را بر فرزندان خویش بازگرداند. شاهزاده خود اعتراف میکند که؛ «بهترین لقب برای من همان لقب پدر است که به من دادهاند.» و بدینسان میشود «پدر ملت»، پدری که مشروعیت خویش را بدینسان با اسطوره و تاریخ درمیآمیزد. پدر، به عنوان نمادی قدسی و تاریخی، و فرزندان او، در این روند، نافی هرگونه نهادسازی هستند. برای آنان، سازمانها و گروههای دگراندیش نیز در این راستا، نه همراه، بلکه دشمن هستند. شاهزاده در چنین فضایی به شخصیتی خودمحور تبدیل میگردد با متملقانی که او را در بر گرفتهاند. و اینجاست که صفآرایی در برابر دشمنان فرضی آغاز میشود و تمرین دمکراسی به تمرین حذف تبدیل میشود. و در این میان؛ «تحمل نکردن چیزی جز ستایش از سوی گرایش مسلط سلطنتطلبی، فقط نشانگر مشکلی رفتاری نیست؛ نشانهای است از ضعف طرح سیاسی پادشاهیخواهی.»
«تصور ایرانی طلوع سلطنت» عنوان بخشی دیگر از کتاب است. این بخش با تضادهای گفتاری شاهزاده آغاز میشود تا نشانی باشد از «آزمون اخلاق و سیاست» او در برابر جنگ. او زمانی «وطنپرستی» را دفاع از ایران در برابر هرگونه حمله خارجی برمیشمارد و زمانی دیگر به «بمباران برای آزادی». جای انسان در این بمباران کجاست؟ آیا جان انسان در اینجا به ابزاری برای به دست آوردن قدرت فرونکاهیده است؟ «وقتی کسی با طرح ایده حمله نظامی، همزمان از کشته شدن "اجتنابناپذیر" غیرنظامیان در هر جنگی سخن میگوید، ناخواسته دقیقترین "ابزارسازی انسان" را با زبان فنی نظامی تطهیر میکند؛ میخواهد با جملهای کوتاه مجوز مرگ صادر کند؛ مجوزی که نه به نام اخلاق، که به نام یک "پروژه" صادر میشود.»
آنان که از حمله نظامی به ایران دفاع میکنند، مخالفان فکری خویش را کسانی در خدمت رژیم مینامند تا با چنین اتهامی سیاست را به دوسویه دوست و دشمن فروغلتانند. طالبان سلطنت در چنین موقعیتی از هیچ توهین و اتهام و دشنام و حتا کتک زدن مخالفان کوتاهی ندارند. شاهزاده در برابر چنین فجایعی سکوت اختیار میکند و از موضعگیری صریح دوری میگزیند. او گریزان از هرگونه «شفافگویی» است. پنداری قدرت نمادین او در ابهام میبالد.
شاهزاد خود را «فراجناحی» میپندارد. «آگاه یا ناآگاه، در منطقهای ایستاده که از نظر روانشناسی سیاسی برایش سودمند است و از نظر امنیت نهادی برای جامعه خطرناک؛ منطقهای که در آن میتواند همزمان با زبان "حق مردم" سخن بگوید و از سرمایه "حق موروثی» تغذیه کند؛ هم به رأی عمومی ارجاع دهد و هم سایه سوگند دیرین را از سر خود کنار نزند؛ هم خود را فراجناحی معرفی کند و هم از اکوسیستمی بهره ببرد که در آن بسیاری از هواداران پرهیاهوترش، سیاست را نه با امکان رقابت، که با منطق انحصار تعریف میکنند.»
طرفداران شاهزاده خود را «آلترناتیو» اصلی جنبش میخوانند و صحبت از ائتلاف با دیگران میکنند و همگان را به همبستگی دعوت میکنند. شاهزاده از همه میخواهد با او باشند تا "دوران گذار" را به پایان برسانند و با توجه به رأی مردم، حکومتی برای آینده ایران انتخاب گردد. در این راه اما او خود را با برخورداری از «حق ویژه»، مسئول معرفی میکند. این مسئول اما کسی است که «ابتدا نماد است، بعد نجاتبخش میشود، سپس تقدس مییابد، آنگاه غیرقابل نقد میشود، و در نهایت قانون را میبلعد.» آیا میتوان به چنین موجودی اعتماد کرد؟
شاهزاده از هماکنون با وحشت از تکثرگرایی، همان راهی را پیش گرفته که دیگر شاهان دودمان پهلوی. او از «حفظ تمامیت ارضی ایران» چماقی ساخته است برای سرکوب دیگر ملتهای ساکن ایران. در واقع او نمیخواهد به «توزیع قدرت» که دمکراسی با آن جان میگیرد، گردن نهد. او از هماکنون میکوشد تا معضلی را که بیش از یک قرن بر هستی خلقهای ساکن ایران سایه انداخته است، همچنان مسکوت بگذارد.
اقتدارگرایی در برابر تکثرگرایی
در بخش «توهم ایرانی سلطنت» نویسنده میکوشد پاسخی برای این پرسش بیابد که چرا «جامعهای زخمی از استبداد» که «تجربه سرکوب، تحقیر و بیپناهی» را تجربه کرده، از بازگشت اقتدار بیمی به دل ندارد. و به این نتیجه میرسد که در درک این موضوع باید «استبداد را نه صرفاً ساختاری سیاسی، که تجربهای روانی و اجتماعی نیز ببینیم. زندگی طولانی در فضایی آکنده از ناامنی، بیاعتمادی و فروپاشی قواعد مشترک، ذهن جامعه را فرسوده میکند.» آیا جامعه بیمار است؟ آیا میتوان چنین فهم کرد که در اینجا «اقتدار نه تهدید، بلکه درمان جلوه میکند.»؟ آیا این این اقتدار با اقتدار پدرانه تاریخی در رابطه است؟ آیا این میل را میتوان با بحرانهای موجود در رابطه قرار داد؟
پاسخ هرچه باشد، چگونه میتوان آن را با موضوع قدرت در امروز در پیوند قرار داد؟ چگونه این اقتدار که هرگونه گفتوگو را نفی میکند، لباس «نجات» بر تن میکند؟ نویسنده در این رابطه موضوع «نوستالژی» را پیش میکشد، و مینویسد: «نوستالژی در این معنا تنها احضار گذشته نیست؛ نوعی تسکین روانی است. جامعه با بازسازی گذشتهای باشکوه، درد اکنون را تحملپذیرتر میکند. اما همین تسکین میتواند مانع دیدن واقعیت شود. گذشته که در حافظه جمعی به اسطوره بدل شد، دیگر نه موضوع بررسی، بلکه سوژه ستایش میشود. نقد گذشته هم در چنین فضایی دشوار است و تصور آینده محدود.»
این نیز خود پرسشی اس که چرا طالبان سلطنت، مُدام بر هر مخالفی برچسب میزنند. همه صداهای دیگر را حذف میکنند تا آینده را زیبنده «یک چهره» نمایند. بیآنکه از خود بپرسند؛ «اگر فردا امکان ساختن فراهم شد، کدام نهاد را میسازیم که قدرت را مهار کند؟ کدام قاعده را مینویسیم که اقلیت را از سرکوب اکثریت مصون بدارد؟ کدام زبان را برمیگزینیم که اختلاف نه به دشمنی، که به گفتوگو بینجامد؟ و کدام اخلاق را پاس میداریم که رقیب را خصم ازلی و ابدی نخواهد؟»
در این شکی نیست که «آینده آزاد ایران، علاوه بر "انتقال قدرت" نیازمند "توزیع قدرت" است.» اما این قدرت چگونه توزیع خواهد شد؟ عدم تمرکز قدرت که از بنیانهای دمکراسی است، چهسان بر کشور جاری خواهد شد؟ «عدم تمرکز فقط تقسیم جغرافیای قدرت نیست؛ اخلاق تازه حکمرانی است...چگونه میتوان عدم تمرکز را به ساختار بدل کرد؟» آیا «فاشیسم پنهان در شاهزادهپرستی عیان» خواهد پذیرفت که قانون را به جای پرچم بنشاند؟ «فاشیسم پیش از آنکه نام رژیمی سیاسی باشد، یک عادت ذهنی است؛ پیش از آنکه در نهادها لانه کند، در زبان خانه میکند؛ و پیش از آنکه به فرمان بدل شود، در شعار ظاهر میشود؛ با سادهسازی افراطی جهان و تقلیل سیاست به دوگانهی مطلق.» و اینجاست که باید صدای پای فاشیسم را شنید، شکاکانه به شعار «یک پرچم، یک رهبر، یک ملت» نگریست و آن را جدی گرفت.
پرسشهایی که پرسش میزایند
باوندپور «نوسلطنتطلبان» را در این اثر بهانهای قرار داده تا افکار پوسیده قرون، اسطورهها و شکوه کاذب سالیان را از صندوق تاریخ سرزمینی که ایران نام دارد، بیرون آورده، گردوخاک سالیان کنار زند و آنچه را از آن که بر فکر ایرانی رسوب بسته، با خواننده در میان بگذارد. موضوع کتاب اگرچه به ظاهر با سلطنت در رابطه است، اما در واقع همان جنگ فکری سنت و مدرنیته است، جنگی که از دوران جنبش مشروطه آغاز شد و کنون نیز ادامه دار.
اما اگر بخواهم ریشهایتر نگاه کنم، مشکل فکری ایران امروز، چه در حکومت و چه در اپوزیسیون، شاید این باشد که هنوز درگیر پرسشهای حلنشده یک قرن گذشته است: نسبت سنت و تجدد چیست؟ ملت و دولت چگونه به هم مرتبط میشوند؟ دین چه جایگاهی در عرصه عمومی دارد؟ عدالت مهمتر است یا آزادی؟ تمرکز قدرت یا توزیع قدرت؟ بخش بزرگی از اپوزیسیون هنوز با منطق «حذف رقیب» میاندیشد، نه «مدیریت اختلاف». تجربههای اخیر برای ایجاد همگرایی میان جریانهای مختلف نیز با تنشهای جدی مواجه شدند. دموکراسی فقط توافق بر سر اشتراکات نیست؛ توانایی زندگی سیاسی با اختلافات نیز هست. از این منظر، بحران اپوزیسیون صرفاً بحران سازماندهی نیست؛ بحران تولید یک «تصور مشترک از آینده» است. تا زمانی که چنین تصوری شکل نگیرد، حتی اگر نارضایتی گسترده باشد، تبدیل آن به یک پروژه سیاسی پایدار دشوار خواهد بود.
باوندپور خواننده را به سرچشمه فاجعه میبرد تا بنیانهای فکری مشکلی را آشکار گرداند که در پناه آنها افکار سنتی همچنان بر «جهان مدرن» ایران و ایرانی تسلط یافته است. استقبال از «اقتدار» را نمیتوان تنها با سیاست تعریف کرد، فرهنگ فهم آن نیز در این روند مهم است. نویسنده سلطنت را بهانه کرده تا ذهن را متوجه مشکلی بزرگتر سازد، و این مشکل همه ما را که زاده آن فرهنگ هستیم، در بر میگیرد. و اینجاست که خواننده درمییابد چه راه دراز و پُرفرازونشیبی هنوز در پیش داریم. به راه رسیدن به آزادی، دل بستن به امیدهای کاذب، هر یک میتوانند همچون موضوع سلطنت، خود دامچالهای باشند پیش رو. در این راه نفی استبدا به تنهایی کافی نیست. فهم آن و اینکه چه سان میتوان بر آن غلبه کرد تا دگربار در لباسی دیگر پیدا نشود، مهم است. در «سراب تاج و فریب شکوه»، تاج بهانه است، ظاهری است که باید ورای آن را بازدید و این مهم است.
کتاب اگرچه به پایان میرسد ولی صدها پرسش همچنان ذهن را به بازی میگیرند و این از جمله اعتبار این اثر است.
|
|