آتش شاکرمی، خالهی نیکا:
جوجوی قشنگم،
دلیر بادپا
نقل از: از صفحه اینستاگرام
Sat 30 05 2026

جوجوی قشنگم،
دلیر بادپا
دستاوردهای ملموس میمانند، در زندگی بکار گرفته میشوند، استفاده و مصرف میشوند و دوباره از نو زاده میشوند
و "زن زندگی آزادی" اینجوریست. دستاوردهاش خودِ خود زندگیست، برای همین است که به تاریخ نمیپیوندد و مدام و مدام در زندگی زاده میشود از نو!
و *تنها راهِ "عبور"، مدام زاده شدن است.*
*جوجو جانم "زن زندگی آزادی" دستاورد شماهاست،*
*با سخاوتی غریب خون دادید و دستاوردهاش را به ما سپردید...*
زن زندگی آزادی یک شعار محدود و یک کلی گویی برای آزادی نیست، خودِ خودِ زندگیست، زندگی با تمام جزئیات تعیین کنندهاش... توی موهای رهای من است، توی گردن آفتاب خورده زنی دیگر و دامن دیگری.....
و من هر بار که بیرون میروم می بینم که خیابانها و آدمها همه "زن زندگی آزادی" شدهاند. و دیگر خبری از آن نگاه هیزِ آزارگرِ حريصِ مردانه که حتا اندام زنهای سراپا پوشیده را وارسی میکرد و پوستشان را تخیل میکرد، نمیبینی...
"زن زندگی آزادی" مردها را عادیتر کرد، خیلی عادیتر... زنها را عادیتر کرد و لباس زنها از روپوش و روسریپوش کمی نرمال تر شده... کمی
زندگی را بیشتر شبیه زندگی کرد... زندگی را عادیتر کرد... عادی بودن را عادی سازی کرد!
در طول جنگ خیابانها خلوت بود. سوت و کور بود. حکومت نظامی بود. سر هر خیابانی ایست بازرسی بود، شبها معرکه گیری بسیجیهای امروزی بود، کاروانهای پرچم و بلندگو بدستشان با دور دورهای شبانه و آلودگی صوتی خیابانها را تبدیل به جایی برای گردنکشی طرفداران حکومتی کرده بود که تا قبل از این جنگ خیلی جرات خودنمایی نداشتند چراکه در اوج نامشروعیشان بودند.
و خب؛
جنگ برای اینها نعمت است! جنگ مفری شد برای فرار از آن انزوا و بدهکاری عظیم به ملت و نشستن در جایگاه مدافع وطن.
شبها هر آنچه مسجد در کشور بود تا قبل از جنگ پشه میپراندند، محل تجمع هواداران حکومت شد، بساط شام و نوشیدنی و موسیقی ملی و سخنرانیهای پرشور و دعوت از همگان حتا مخالفان نظام به پیوستن به تجمعاتشان با این شعار که: "این وطن، وطن همه ماست!"
جل الخالق!
و در ایست بازرسیها میدیدی که بسیجیهایشان زبانشان خوش و نرم و محترم شده، با مردم خوش و بش میکنند، به حجاب و مشروب در صندوقعقب کار ندارند، محترماند و نرم میگیرند که دلی نرنجد!
جل الخالق !
پس اینها هم بلدند با زبان آدمیزاد حرف بزنند!
و هر اتفاقی میافتاد، مامورین برای رسیدگی حیوحاضر بودند و کارها را راه میانداختند. مثلا در طول جنگ یکبار کابل برق کوچهمان بر اثر باد و باران جرقه زد، زنگ زدند، از اداره برق ده دقیقه نشده دو مامور آمدند، زیر باران و باد درستاش کردند، رفتند. و یکبار هم لوله گاز ساختمان موقع عبور یک ماشین آسیب دید و صدای بوق کشتی میداد. زنگ زدیم اداره گاز، پنج دقیقه نشده آمدند، بررسی کردند.
و این در حالی ست که تا پیش از جنگ از این خبرها نبود.
*آره جوجو جانم*
یک شب هم در تجمعات باغ فردوس توی آن تلوزیونهای بزرگشان برای مومنین کنسرت خواننده زنی لبنانی را پخش کرده بودند، و حالا دیگر شنیدن صدای زن حرام نبود و دیدناش هم!
و شب تا صبح بساط تجمعاتشان براه بود. مردم معمولی هم میرفتند.
به دلایل مختلفی، از ترس زدن زیرساختها و بدبختتر از این شدن تا کنجکاوی و خستگی ناشی از توقف زندگی زیر سایه جنگ....
و لابد آنروزها که مردم زنجیره انسانی دور پتروشیمیها و پلهای شهرشان ساختند، عدهای آنرا به نفع پروپاگاندای حکومت دانستهاند و فهمشان به این نرسیده، آن پتروشیمیها محل امرار معاش آنها هستند و آن پلها بکار زندگی واقعی آن مردم میآیند و مهمتر اینها هستند نه اینکه حکومت
و حکومتها میآیند و میروند، اما زیرساختها و مردم میمانند..... و نمیشود زندگی را متوقف کرد، حتا ویران کرد بلکم حکومتی را بیرون کرد، و نمیشود سالها زندگی اینجا متوقف شود ببینیم کی اپوزوسیونی قابل از مریخ میآید و فلک را سقف می شکافد!
و جنگ اینطور اولویتها را دگرگون میکند.
و آتش بس که شد مردمِ چهل روز در خانه مانده و انتظار کشیده، حریص کمی زندگی، حریص تماشا، حريص غرق شدن در لحظه، به خیابانها آمدند... زندگی مثل رگبارهای تند بهاری باریدن گرفت و جاری شد... دستفروشها برگشتند، کافهها پر از آدمهای از حکومتِ نظامی رهیده شدند...
*آخ جوجو جانم* زورِ زندگی به همه چیز میچربد و هیچ چیز زیباتر از این نیست!
گاهی عصرها میروم کمی قدم میزنم... زیر امینالدولههای آویزان از دیوارها میایستم و عطرشان را فرو میدهم، مردم را تماشا میکنم و از تماشایشان حسهای متناقضی در من زنده میشود... چند روز پیش که زیر امينالدوله دو کوچه پایینتر ایستاده بودم و گریهام گرفته بود زنی از پشت سر آمد و از کنارم رد شد و گفت "کاش همه دامن گلگلی بپوشیم، وایسیم زیر درختا.... خیلی قشنگه، خیلی..." و رد شد و از پشت سر نگاهش کردم، لاغر و ظریف بود، مثل ساقه گندم.... یاد مرضیه افتادم، آنوقتها که با هم اطراف کتابخانه قدم میزدیم و بحث میکردیم... مثل ساقه گندم بود، گندمزارِ رسیدهی آفتابی....
باد از پشت سرم میآمد، شلاقِ موهایم را به صورتم میزد.... چشمهایم را پاک کردم و از کوچه رد شدم.
و به خیابان شلوغ رسیدم... دم غروب بود دستفروشها بساط کرده بودند، جمعیت میآمد و میرفت... نگاهم از روی آدمها میلغزید... تا شب آهسته چرخیدم، شب برگشتم، گربهها را بوسهباران کردم و با ذوق بهشان گفتم، هنوز زندگی هست!
مدتهاست موهایم را فر نکردهام... با موی لخت و تیره کسی خاله آتش را بجا نمیآورد و این خیلی خوب است. میشود دامن گلدار پوشید، لابلای جمعیت چرخید... دقیق و آرام آدمها را، زبان بدنشان را، لباسها و جزئیاتشان را تماشا کرد. سبک و نرم از میان جمعیت رد شد بی اینکه کسی ترا بشناسد، بی اینکه کسی *سراغ بوی جوجوی قهرمان را ازت بگیرد.*
*جوجو جانم*
روزهای اولی که توانسته بودم آنلاین شوم، جابهجا میدیدم که کسانی مینوشتند، عادی سازی نکنید، عکس لباس قشنگ و کافه و دورهمی استوری نکنید، حالا که توانستهاید آنلاین شوید، حق ندارید از روزمرگیتان بگویید...............
بیرحمى عجیبی در این حرفها بود *جوجو.*
چطور میشود به مردمی که زندگیشان طی یکسال اخیر با دو جنگ و یک کشتار وحشیانه بکل از ریل خارج شده گفت چه بکنید و چه نکنید؟!!!
بیرحمی و نفهمی عجیبی در این حرفها بود.
گور پدر حکومت با شما
که یعنی چه که اگر شما از زندگی عادی بگویید به نفع پروپاگاندای حکومت عمل کردهاید؟!!!
به چه حقی و با چه رویی به مردمی که یک سال اخیر دو جنگ و یک کشتار به خودشان دیدهاند، یک سوم سال را اینترنت نداشتهاند، اقتصادشان به فنا رفته، شغلهایشان را از دست دادهاند و حتا اگر عزیز خودشان را کشته ندیده باشند، سهم بزرگی در ویرانی را با اینهمه کشتار و فلاکت چشیدهاند، میگویید زندگی نکنید؟!!!
گور بابای حکومت و شما و پروپاگانداهایتان
*اصل زندگیست.*
اصل زندگیست و هر آنچه هزینه میدهیم هم برای زندگیست و نه چیزی دیگر!
[ما برای بهبود زندگی مردگان نمیرزمیم]
اگر حکومت آنقدر به دریوزگی افتاده که چنگ میزند به این کمترین زندگی که مردم دارند و اگر زندگی کردن ملت تاثیر منفی در افکار عمومی جهان دارد، گور بابای جهان اصلا!
میخواهید ملت تا فرصتی دست داد بجای زندگیکردن مرثیه سرایی کنند تا خوراک شما فراهم شود؟!!!
*جوجو جانم* اینجور وقتهاست که تا بنِ استخوان شیعهگری و شهید پروری و عزا روی عزا تا انقلاب مهدی را به وضوح میبینی!
خیابانها و محلهها پر از مردمیست که با احتیاط و صرفهجویی زیادی در سوپرمارکتها و میوه فروشیها خرید میکنند و با کیسههای خرید یک چهارم سال پیش به خانه برمیگردند... آدمهایی با لباسهای ارزان و خیلی کارکرده که با وجود فشار مالی همچنان گاهی کافه میروند و با حداقل غذا و نوشیدنی دورهمی میگذارند تا این زندگی جیرهبندی شده را ادامه بدهند، بعد میبینی یک عده علاف بی درد بهشان امر میکنند چجور و با چه میزان شیون و زاری خودشان را به نمایش بگذارند تا مورد پذیرش آنها واقع شوند تا مبادا عادی باشند و عادی بودنشان حمل بر عادی سازی شود!
دیگر نفس کشیدن هم سیاسیست.
باید در نمایش فلاکت هم دست به ادا اطوار و ریاکاری بزنی!
*اما جوجو جانم*
وسط سهمگینترین شرایط هم زندگی جاریست. همچنان حتا در زندانها هم همینکه فرصتی دست دهد زندانیها دسته جمعی آواز میخوانند و میرقصند، برای خودشان کیک میپزند و سرو صورت خودشان و یکدیگر را اصلاح میکنند چه رسد به بیرون از زندان (و لابد همین الان یک علاف میگوید ایران یک زندان نود میلیونیست، همانطور که میگویند قبل از جنگ هم گرانی و بیکاری بیداد میکرد و چه و چه و چه.... و کورند که ببینند جنگ میلیونها آدم را بیکار و ورشکسته کرده و یک شبه میلیونها نفر از روی خط فقر به زیر خط فقر سقوط کردهاند... و هزار بدبختی دیگر
که نتیجه جنگ و تحریم است و گردن حکومت را کلفتتر و گردن ملت را نحیفتر و از مو نازکتر!)
و تو بپرس چطور شرم نمیکنی در موقعیتی که خودت ابزار پروپاگاندای اسرائیل و آمریکا شدهای برای مشروع نشان دادن جنگ به وطنات دهان به امر و نهی برای مردمی باز میکنی که در تقلا برای زنده ماندن چنگ میزنند به این حداقل روزمرگی تا بتوانند با مشت، مشت آرامبخش و لباسی ارزان و یک فنجان چای و یک کوکی کوچک در کافهای این زمستان تاریک زندگی را سر کنند؟
و *جوجو جانم،* اصل زندگیست و هر آنچه مقابل زندگی بایستد، حتا اگر به اسم آزادیخواهی پا به عرصه ایدئولوژی گذاشته و همین که چیزی تبدیل به ایدئولوژی شد یعنی وارد دوران انحطاطاش شده و از چرخه طبیعی زندگی شده و دارد چوب لای چرخ زندگی و رشد میگذارد.
*جوجو جانم،* بعد از هر سهمگینی، پوچی عظیمی میاید و اجتماع را میبلعد.
جامعه شکست خورده و جنگزده بصورت خودبخودی به "روزمرگی" و "لحظه" پناه میبرد. و لحظه و روزمرگی مخدر نیستند اما بخشی از سیستم دفاعی روان انساناند برای تابآوری و شبیه به مخدر و مسکن عمل میکنند. و جامعه ما امید بسته بود که با جنگ از جمهوری اسلامی خلاص شود و حتا این "ناراه حل" هم نتوانست این عبور را ممکن کند!
و خصومت میان حکومت و جامعه بزرگتر از قبل هم شده.
و با تمام اینها، تمام فقری که سایه انداخته روی جامعه خیابانها و محلهها پیروزمندانه "زن زندگی آزادی"ست، قطع رابطه ملت و حکومت نهتنها کمرنگ نشده که پررنگتر هم شده و از ترکیب این خصومت و آن پوچی فلسفی عظیم چیزی عجیب و پیچیده زاده شده و تبدیل به اتمسفر زندگی شده و تو فقط باید در این اتمسفر نفس بکشی تا این چیز پیچیده را در بدنها و نگاهها و سکوتها و میل به تصرف خیابانها ببینی و حس و دریافت کنی.
و حکومت آن بساط حریفطلبی پشت دوشکا و پرچماش را به میادین و خیابانهای اصلی برده، محلهها بیحکومتاند و در تصرف زنانِ بیروسری و زندگیِ سمج و آزادی از بسیاری تابوها ...
و زندگی راه خودش را میرود. و گور پدر پروپاگاندای حکومتی که این فلاکت نتیجه غلط اندر غلط اندر غلط اوست... و گور بابای هرکس که بیرون گود نشسته، میگوید لنگاش کنید، بیرون گود نشسته و امر میکند، چه بکنید تا مورد تایید من باشید و من مصرفتان کنم!
*ما كالا نیستیم جوجو*
*و رنج ما ابزار نیست*
همانطور که تو نبودی؛ و نباید گذاشت کشتهات ابزاری شود برای مصرف!
امروز که دارم اینها را برایت مینویسم سه شنبه ۲۹ اردیبهشت است. دیشب عمو ترامپِ سطلیها گفته بود، یک ساعت تا حمله بعدی با ایران فاصله داشتم که فلانی و بیساری خواهش و تمنا کردند، من هم نابود کردن کامل ایران را سه روز به تعویق میاندازم ببینم ملاها و پاسدارها چه میکنند!
و من از آن روزیکه عموی سطلیها توییت زد و گفت تمدن ایران را نابود میکنم و ایران را به عصر حجر برمیگردانم دلم خون است.
آنوقتا فیلترشکن نداشتم، بسته مکالمه بینالملل خریدم، زنگ زدم به دوستان خارج کشورم، گفتم دیگر قرار است چه بشود که نشده که نشستهاید و ضد جنگ صدایتان را بلند نمیکنید؟
*گفتند سطلیها نفسمان را بریدهاند!*
توی سرم گفتم، *نمیدانستم فحش خوردن سختتر از زیر موشک بودن است!*
قطع میکردم
گریه می کردم
بند دلم پاره شده بود
بند دلم پاره شده بود و دیگر هم دو سرش را پیدا نکردم گرهاش بزنم!
رهایش کردم....
خودم را غرق کردم توی کار و روتینی از مراقبت و نظارت بر خودم که درست و سالم غذا بخورم و درست بخوابم و وزنم را ثابت نگه دارم و ...
زندگی همچنان هست
و من
زیاد کار می کنم
*کمی آشپزی و گربهها که نگویم برایت، که نگویم برایت!*
______________________
از صفحه اینستاگرام *آتش شاکرمی، خالهی نیکا*
|
|