عصر نو
www.asre-nou.net

مایکل بکلی

توهم قدرت متوسط


انتخاب نکردن، دیگر، گزینه‌ای نیست

Fri 29 05 2026



رئیس جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، و رهبر چین، شی جین پینگ، پکن،
ایوان ووچی / رویترز


نویسنده:مایکل بکلی *
۲۵ مه ۲۰۲۶
فارین افرز
برگردان : آزاد

در ژانویه ۲۰۲۶، نخست وزیر کانادا، مارک کارنی، در حضور رهبران دنیا در مجمع جهانی اقتصاد در داووس هشدار داد که کشورهایی که بین واشنگتن و پکن گرفتار شده اند، باید مذاکرات انفرادی را متوقف کنند. «اگر سر میز نباشیم،» گفت، «بلعیده خواهیم شد.» این جمله حال و هوای آن لحظه را به خوبی به تصویر می کشید. در پایتخت ها و کنفرانس ها استفاده از اصطلاح ،«قدرت های متوسط» بطور ناگهانی و دوباره بر سر زبان‌ها افتاده است. گزارش های اندیشکده‌ها و ستون های روزنامه ها، کشور هند را به عنوان کشوری کلیدی، اما، در حال نوسان توصیف کردند؛ برزیل، اندونزی، عربستان سعودی و ترکیه را به عنوان الگوهایی از« پوشش ریسک Hedging‌» موفق معرفی می‌کنند؛ و استرالیا، کانادا، اروپا، ژاپن و کره جنوبی را به هماهنگی بیشتر و اتکا کمتر به ایالات متحده ترغیب می‌کنند. واژگان جدیدی به دنبال آن آمده است: خودمختاری استراتژیک، ائتلاف‌های چندگانه، مینی لاتریالیسم، هندسه متغیر.

تفسیر معمولی این صحبت ها، اعلام شروع یک جهان چند قطبی است و ایالات متحده در حال از دست دادن قدرت برتر خود است. صعود سایر کشورها، جایگزین‌هایی برای نظم تحت سلطه غرب ایجاد کرده‌است. سلسله مراتب قدیمی جای خود را به سیستمی آزادتر داده که در آن دولت‌های با قدرت میانه خواهند توانست: چانه زنی، میانجی‌گری و بازی قدرت های بزرگ با یکدیگر را به چالش بکشند.

اما این خوانش اضطراب را با قدرت اشتباه می‌گیرد. قدرت‌های متوسط بیشتر دیده نمی‌شوند چون قدرتمندتر شده‌اند، بلکه چون آن‌ها بیشتر در معرض دید قرار گرفته‌اند، بیشتر دیده می‌شوند. شرایطی که در دهه‌های اخیر باعث شکوفایی بسیاری از آن ها شده بود، در حال فرسایش است. آن‌ها می‌توانستند برای سال‌ها زیر سلطه آمریکا پناه گرفته و «اقتصاد جهانی» در حال گسترش را استثمار نمایند و بدون اجباری در انتخاب بین قدرت‌های رقیب تجارت نمایند. آن‌ها بدون آن‌که واجد شرایط باشند، می‌توانستند از مزایای زیادی بهره مند شوند.

آن دنیا در حال ناپدید شدن است. رشد کند شده، جهانی شدن به رقابتی بر سر گلوگاه‌ها تبدیل شده و قدرت های بزرگ، شکارچی‌‌تر شده‌اند. ایالات متحده به طور فزاینده‌ای مایل است از سلطه خود برای گرفتن امتیازات زیادتری استفاده کند. چین از یارانه‌ها و مازاد صادراتی برای جلوگیری از صنعتی شدن کشورهای دیگر، ایجاد بدهی و ایجاد زیرساخت‌هایی برای وابسته کردن آن کشورها و آزار نظامی و تحریم‌های اقتصادی برای محدود کردن انتخاب‌های آن‌ها استفاده می‌کند. در نتیجه، برای صعود قدرت‌های میانی دنیا بی درد‌سر نشده است، بلکه سخت‌ترهم شده‌است. در این دنیا، دو قدرت برتر راه های بیشتری برای خم کردن دیگران در جهت تمایلات و منافع خود دارند.

خطر این است که قدرت های متوسط به این واقعیت جدید با نمادگرایی پاسخ میدهند، نه با داشتن یک استراتژی. برپایی اجلاس‌ها و تاسیس مشارکت‌ها می توانند خودمختاری ظاهری ایجاد کنند، اما نمی‌توانند جایگزین قدرت خام شوند که به طور فزاینده ای به توانایی تأمین مالی، ساخت و دسترسی به سیستم‌های بزرگ فناوری، صنعت، اطلاعات، لجستیک و نیرو وابسته است. اکثر کشورها نخواهند توانست به سادگی بین ایالات متحده و چین حرکت کنند، امنیت را از یکی بخرند، کالا را از دیگری و دسترسی به بازار را از هر دو بخرند. با سخت‌تر شدن رقابت‌ها، «پوشش ریسک» به صورت خیانت به نظر خواهد رسید. واشنگتن و پکن با محدود کردن فناوری، تغییر مسیر زنجیره‌های تأمین، خودداری از اطلاعات، مسدود کردن سرمایه گذاری، افزایش تعرفه‌ها یا تهدید به تلافی نظامی، کشورها را وادار خواهند کرد جایگاه خود را نشان دهند. در دنیایی که هرچه سلسله مراتبی تر می شود، ورود به بازار برای قدرت میانه، آسان‌تر نخواهد شد. این یک میدان پر از مین است.

اما، قدرت های متوسط هنوز کارت هایی برای بازی دارند. بسیاری از دارایی‌هایی آن‌ها مورد نیاز ایالات متحده و چین است: منابع، پایگاه‌های نظامی، بنادر، کارخانه‌ها، فناوری‌ها، ارتش‌ها. اما این دارایی‌ها استقلال آن‌ها را تضمین نمی‌کنند. آن امکانات زمانی سبب امنیت و رفاه می‌شوند که به سیستم‌های بزرگ‌تر حفاظتی چون امکانات فناوری، مالی و بازارها مرتبط شوند. بنابراین، راه پیش رو، جستجوی بی‌پایان برای ائتلاف از راه عبور از واشنگتن و پکن نیست. بلکه، انتخاب هم‌سويي با یک نظام از قدرت‌های بزرگ است. که بهترین پناهگاه را در برابر تهدید جدی یک کشور فراهم می کند، مثل، ساختن قدرت ملی و استفاده از آن قدرت برای مذاکره برای نفوذ درون ائتلاف. انتخاب همسوئی، خیال‌پردازی نمایندگی آزاد را منتفی می‌کند، اما چیزی ارزشمندتر را حفظ می‌کند: توانایی بقا و شکوفایی در دنیایی خطرناک تر.

برگرداندن اوضاع

درطول تاریخ ثبت شده، قدرت‌های متوسط همیشه در معرض خطر بودند. از حدود ۲۰۰ قبل از میلاد تا ۱۸۰۰ میلادی، در هر عصری، بیش از نیمی از بشریت تحت سلطه تنها سه تا پنج امپراتوری زندگی می کردند. دولت‌های متوسط وجود داشتند اما هر بار که مراکز امپراتوری آن‌ها فرو می‌ریخت، آن‌ها تضعیف و نابود می شدند.

اروپا،‌ یک استثنای بزرگ بود. پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی در قرن پنجم، هیچ حکومت دیگری بیش از حدود یک پنجم جمعیت این قاره را کنترل نکرد. اما تجزیه اروپا، برای قدرت‌های متوسط امنیت نیاورد. این جنگ عرصه‌ای بی رحمانه که در آن دولت‌ها را به وجود آورد و سپس دولت ها جنگ را به وجود آوردند. رقابت ضعیف‌ها را حذف کرد، قوی‌ها را سخت تر ساخت و در نهایت شکارچیان صنعتی به‌وجود آمدند. تا سال ۱۹۰۰، حدود ۵۰۰ حکومت اروپایی که در حدود سال ۱۵۰۰ وجود داشتند، به تقریبا ۲۰ واحد کاهش یافتند. اما، این قدرت‌ها ، سپس، امپراتوری‌هایی را تاسیس کردند که حدود ۸۵ درصد سطح زمین را پوشش می دادند ( کلونیالیسم).

قدرت های متوسط بیشتر دیده می شوند چون بیشتر در معرض دید قرار گرفته اند.

تنها پس از فروپاشی این نظم امپراتوری توسط دو جنگ جهانی، قدرت‌های متوسط شکوفا شدند. این جنگ‌ها قدرت‌های بزرگ را تضعیف و بی اعتبار کردند و در عین حال به تبدیل مردمان تحت سلطه به ملت‌های مستقل کمک کردند. صنعتی شدن پیش‌تر از طریق راه آهن، تلگراف، آموزش، تولید انبوه و گسترش بوروکراسی ها، جوامع را به هم پیوند داده بود. جنگ‌های جهانی این روند را با بسیج میلیون‌ها نفر، از جمله اتباع کشورهای تحت استعمار، و تاسیس ارتش‌های توده ای، اقتصادهای ملی و دولت‌های متمرکز را تسریع کردند. پس از سال ۱۹۴۵، بسیاری از جوامع، سازمان‌ها و آگاهی ملی‌گرایانه ای را که از جنگ علیه حکومت امپراتوری شکل گرفته بودند، تغییر کردند. نتیجه، یک بازگشت تاریخی بود: به جای این‌که دولت‌ها در امپراتوری‌ها تحلیل شوند، امپراتوری‌ها به دولت‌ها تقسیم شدند. تعداد کشورهای مستقل افزایش یافت و در نهایت چهار برابر شد و ده‌ها قدرت متوسط بالقوه ایجاد شد.

در جنگ سرد، استعمارزدایی باعث ایجاد قدرت‌های متوسط پایدار شد. درگیری رقابت ایدئولوژیک جهانی، هر دو ابرقدرت انگیزه‌هایی برای به رسمیت شناختن دولت های جدید، حمایت از شرکای ضعیف‌تر و رقابت برای نفوذ میان آن‌ها به‌دست آوردند. ایالات متحده چتر امنیتی و اقتصادی خود را بر آمریکای شمالی، اروپای غربی و اولین زنجیره جزایر شرق آسیا که از ژاپن تا تایوان و فیلیپین امتداد داشت، گسترش داد. واشنگتن نیروهایی را در خارج مستقر کرد، بازار خود را برای آن‌ها باز نمود و به متحدان سرمایه و فناوری رساند. نظم تحت رهبری آمریکا در همه جا چندان بی ضرر نبود: واشنگتن به سرنگونی دولت های شیلی، گواتمالا و ایران کمک کرد و هندوچین را در طول جنگ ویتنام به میدان نبرد تبدیل نمود. اما برای متحدانی مانند استرالیا، کانادا، ژاپن و آلمان غربی، هژمونی آمریکا پناهگاهی فراهم کرد. این اعمال در آن زمان به آن کشورها فرصت داد تا ثروتمند، امن و تأثیرگذار شوند، البته، بدون این‌که خودشان به قدرت‌های بزرگ تبدیل شوند.

هژمونی شوروی سخت‌تر و فقیرتر بود، جنبش خودمختاری در اروپای شرقی را خفه کرد و خشونت‌های انقلابی را در بخش‌هایی از آفریقا، آسیا و خاورمیانه شعله ‌ور ساخت. اما ، در هر صورت، آن هم به ایجاد دنیایی از قدرت های متوسط کمک کرد. مسکو از استعمارزدایی حمایت کرد، به رژیم های دوست یارانه داد و آن‌ها را مسلح نمود و ظرفیت صنعتی در اروپای شرقی ساخت. اتحاد جماهیر شوروی به جای جذب کامل دولت‌های متوسط، غالبا، به طور غیرمستقیم آن‌ها را اداره می کرد. از طریق برقراری رژیم های اقماری در بلغارستان، چکسلواکی، آلمان شرقی، مجارستان و لهستان، و هم‌چنین مشتریان یارانه‌ای خارج از اروپا مانند کوبا و ویتنام. بسیاری از شرکای شوروی استقلال واقعی چندانی نداشتند، اما مرزها، بوروکراسی ها، ارتش‌ها، پایگاه‌های صنعتی و کرسی‌هایی در نهادهای بین المللی را حفظ می‌کردند.

این هژمونی‌های رقیب با هم، پایه امنیتی در آن زمان برای قدرت‌های متوسط فراهم کردند. قبل از سال ۱۹۴۵، دولت ها به‌تدریج از نقشه محو می‌شدند. پس از ۱۹۴۵، نابودی حکومت‌ها کمتر شد، از حدود یک کشور در هر سه سال به حدود یک کشور در هر ۳۰ سال کاهش یافت، خطر فتح بسیاری از کشورها به پایین‌ترین سطح تاریخی سقوط کرد.

وقتی باران می‌بارد، سیل می‌آید

بقا به تنهایی، اولین خواسته قدرت‌های متوسط بود. صنعتی شدن فراتر از هسته غربی اصلی خود گسترش یافت و بزرگ‌ترین جهش رشد جهانی در تاریخ را ایجاد نمود و دولت‌های محافظت شده را به دولت های مرفه و تأثیرگذار تبدیل کرد. برای هزاران سال، بیشتر جوامع نزدیک به منابع معیشتی خود زندگی می‌کردند و حرکت آن‌ها به دلیل کمبود انرژی، بهره وری پایین کشاورزی، سلامت و بهداشت بد و عمر کوتاه، محدود شده بود. صنعتی شدن با بهره‌گیری از سوخت‌های فسیلی، ماشین آلات و زیرساخت‌های مدرن، این محدودیت‌ها را ازبین برد. تا زمان جنگ سرد، کشورهای در حال رشد مجبور نبودند اقتصاد مدرن را از صفر بسازند. آن‌ها می‌توانستند فناوری‌هایی را که در جای دیگری اختراع شده بود به قرض بگیرند، ماشین آلات وارد کنند، روش‌های تولید اثبات شده را تقلید کنند، کارگران را از مزارع به کارخانه‌ها منتقل کنند و از برق رسانی، بهداشت، شهرنشینی و تولید انبوه سود ببرند. برای قدرت‌های نوظهور، این یک پله برقی صنعتی ایجاد کرد.

روش‌هایی به رهبری آمریکا باعث شد این پله برقی (رشد) راحت تر قابل سواری باشد. با حمایت آمریکا، ده ها کشور می‌توانستند بدون تصرف مستعمرات، ساخت ناوگان‌های آبی یا دفاع کامل از زنجیره‌های تأمین خود، پیشرفت کنند. ایالات متحده مسیرهای دریایی را باز نگه داشت، سیستم مالی مبتنی بر دلار را پایه گذاری کرد و جهانی را تضمین کرد که سرمایه، کالاها، انرژی و فناوری با سهولت غیرمعمولی در حال گردش شد، به ویژه با ورود کانتینرهای حمل و نقل و هماهنگی دیجیتال که امکان گسترش تولید جهانی را فراهم کرد.
کشورهایی که زمانی ممکن بود در بازارهای کوچک، محله‌های خطرناک یا منابع محدود گرفتار باشند، حال می‌تواستند به اقتصاد جهانی متصل شوند که نیازی به نظارت بر آن نداشتند. مکزیک، لهستان، کره جنوبی، ترکیه و ویتنام به گره‌های تولیدی تبدیل شدند. استرالیا، برزیل، شیلی، اندونزی، کشورهای خلیج فارس و آفریقای جنوبی از رونق کالاها بهره مند شدند. هند و فیلیپین با ارائه خدمات وزن بیشتری پیدا کردند، در حالی که ایرلند، سنگاپور و امارات متحده عربی به مراکز تجاری تبدیل شدند. مسیرها متفاوت ، اما نتیجه مشابه بود: دولت‌های پایین‌تر از سطح قدرت بزرگ می‌توانستند بدون داشتن قدرت جهانی، از دستاوردهای مقیاس جهانی بهره مند شوند.

بنیان‌های لحظه قدرت متوسط در حال فروپاشی است.

جهانی شدن سپس رشد را مسری کرد. اوج گرفتن یک کشور به بازار صادراتی، فرصت سرمایه گذاری یا رونق کالایی کشور دیگر تبدیل شد. صعود چین این روند را به شدت افزایش داد. اقتصاد آن که بیش از یک پنجم جمعیت بشر را در خود جای داده بود، با نرخ سالانه تقریبا دو رقمی رشد کرد، بخش زیادی از آن‌چه قدرت‌های متوسط برای فروش داشتند را خرید و شوک تقاضا را به بار آورد که جهان هرگز ندیده بود. بین سال های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۸، تولید اقتصادی جهانی تقریبا سه برابر شده است و تجارت جهانی بیش از چهار برابر گسترش یافت.

آن رونق بیش از همه، به بالا رفتن قدرت‌های متوسط کمک کرد. در دهه اول این قرن، اقتصادهای در حال توسعه به طور متوسط دارای رشد سالانه تقریبا شش درصد بودند، تقریبا سه برابر سرعت رشد در آمریکا. حدود دو سوم کشورها بیش از چهار درصد رشد کردند، حداقل دو برابر سریع تر از ایالات متحده. به عبارت دیگر، بخش زیادی از جهان فقط ثروتمندتر نمی شد—بلکه در حال جبران عقب ماندگی های خود هم بود. جهانی شدن به نظر می‌رسید مشکل قدیمی قدرت متوسط را حل کرده باشد. دولت‌ها دیگر نیازی به امپراتوری برای کسب نفوذ نداشتند. آن‌ها می‌توانند با ادغام در اقتصاد جهانی رو به رشد، ثروتمندتر، متصل تر و تأثیر‌گذارتر شوند.

«صعود بقیه» به نظر می آید که نوید عصر چند قطبی را بدهد. قدرت های متوسط فقط در حال رشد نبودند؛ آن ها در حال سازماندهی بودند. اتحادیه اروپا به سمت شرق گسترش یافت و به طور گسترده‌ای به عنوان یک ابرقدرت بالقوه مورد بحث قرار گرفت. بریکس‌ها از سرواژه وال استریت برای اقتصادهای در حال رشد سریع برزیل، روسیه، هند و چین به یک باشگاه دیپلماتیک تبدیل شدند که به ایده انتقال قدرت از غرب شکل گرفت. رونق کالاها ، قدرت کشورهای اوپک را افزایش داد. درخواست‌ها برای گسترش شورای امنیت سازمان ملل شدت گرفت. و پس از سال ۲۰۰۸، گروه ۲۰ جایگزین گروه هفت به عنوان مجمع اصلی مدیریت بحران جهانی شد. دنیایی که دیگر تحت سلطه چند قدرت بزرگ نباشد، ناگهان به صورت یک امکان به نظر رسید.

از صعود تا گسست

اما اکنون نیروهای اساسی که زمانی به قدرت متوسط کمک می‌کردند در حال فروپاشی هستند. پناهگاه هژمونیک در حال تضعیف است، فراجهانی شدن در حال فروپاشی است و رشد سریع کند شده‌است. این الگو چه کشورهایی که به‌عنوان قدرت‌های متوسط به طور مادی به عنوان ۲۰ اقتصاد بزرگ پس از ایالات متحده و چین تعریف شوند، یا از نظر سیاسی به عنوان کشورهایی که در تلاش برای مانور بین واشنگتن و پکن هستند، ایجاد شده‌اند. در هر صورت، قدرت پایه‌های قدیمی در حال فرو ریختن است.

رشد آسان، اولین چیزی بود که حذف شد. رشد قدرت های متوسط اکنون تقریبا یک چهارم تا یک سوم کندتر از دوران رونق ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۸ می باشد و رشد اقتصاد کنونی بیش از ۲۰ درصد کمتر از آن‌چه در صورت ادامه روند قبلی، می باشد. اما، آن‌ها دیگر به رشد ایالات متحده نمی‌رسند. بسیاری از آن ها در اوایل دهه ۲۰۰۰ وزن اقتصادی خود را نسبت به ایالات متحده دو برابر کرده بودند؛ از آن زمان، رشد بیشتر آن‌ها یک سوم عقب افتاده است. بار بدهی آن‌ها حدود یک چهارم بیشتر از سال ۲۰۰۵ است و رشد بهره وری، در حدود دو سوم این کشورها از سال ۲۰۰۸ کاهش یافته است.

این فقط یک چرخه بد نیست. پله برقی که قدرت‌های متوسط را بالا می‌برد، آهسته‌تر شده است چون بسیاری از دستاوردهای آسان‌تر قبلا به‌دست آمده بود. کشورها فقط یک بار می توانند بزرگراه ها را آسفالت کنند، روستاها را برق رسانی کنند، بنادر بسازند و کارگران را از مزارع به کارخانه ها منتقل کنند. پس از آن، رشد آن‌ها بیشتر به نوآوری وابسته می‌شود که تولید آن دشوارتر و گسترش آن کندتر است. فناوری‌های نوین، از جمله هوش مصنوعی، هنوز به اندازه پیشرفت‌های صنعتی پیشین، افزایش بهره‌وری را به همراه نداشته است.

جمعیت شناسی مشکل را تشدید می‌کند. در تقریبا سه چهارم قدرت‌های متوسط، میزان باروری کمتر از جایگزینی است، دارای کاهش یا رکود نیروی کار در سنین اصلی کاربری هستند و جمعیت سالمندان به طور متوسط در ظرف ۲۵ سال آینده دو برابر خواهد شد. این بادهای مخالف با هم، صعود همگی را معکوس کرده است.

بازگشت به سر میز

رکود اقتصادی جهانی از سال ۲۰۰۸ هم‌چنین کشورهای با تسلیحات زیاد را به إعمال کنترل بیشتر بر بازارها، منابع، فناوری و قلمرو ترغیب کرده‌است. روسیه تلاش کرد همسایگان خود را در حوزه اقتصادی محدود کند. حدود سال ۲۰۱۰، حکومت روسیه شروع به فشار آوردن به کشورهای پساشوروی برای پیوستن به اتحادیه گمرکی به رهبری مسکو نمود تا، بتواند موانع صدور کالاهای روسی را کاهش داده و در عین حال موانع ورود کالا‌های غرب را افزایش دهد. وقتی اوکراین با حرکت به سوی توافق تجارت آزاد با اتحادیه اروپا با این خواست روسیه مقاومت کرد، مسکو فشار اقتصادی زیادتری وارد کرد و سپس در سال ۲۰۱۴به اوکراین حمله کرد. عکس العمل چین به کند شدن رشد اقتصادی به صورت با محرک های ناشی از قرض دادن، یارانه‌های صنعتی، اشباع صادراتی، وام دهی های خارجی که به جمع آوری بدهی‌های سخت منجر شد، و تقویت نظامی در اطراف تایوان و دریای جنوبی چین بود. در این وضعیت، ایالات متحده معامله‌گرتر شده و با استفاده از تعرفه‌ها، تحریم‌ها، سیاست‌های صنعتی و قدرت نظامی، با متحدان و دشمنان سخت‌تر مذاکره می‌کند. ابرجهانی شدن، که زمانی به قدرت‌های متوسط اجازه داد که شکوفا شوند، بدون این‌که به طور جدی از مرزها، زنجیره‌های تأمین یا سهم بازار خود دفاع کنند، دیگر وجود ندارد.

قدرت‌های متوسط نیز دیگر نمی‌توانند به آسانی گذشته، از امتیازات قدرت‌های بزرگ بهره ببرند. در دوران جنگ سرد، وفاداری ایدئولوژیک ارزش داشت. دولت‌های ضعیف‌تر به عنوان دومینوهای نمادین، پایگاه‌های نظامی یا حائل‌هایی در خطوط گسل بین بلوک‌های آمریکا و شوروی اهمیت داشتند و به آن‌ها اجازه می دادند برای کمک، تسلیحات، دسترسی به بازار و حمایت دیپلماتیک مذاکره کنند. مصر، هند، پاکستان، یوگسلاوی و دیگران این بازی را انجام دادند. ابرقدرت‌ها همچنین به قدرت‌های میانی متحد اصلی یارانه می‌دادند. ایالات متحده به ژاپن، کره جنوبی، تایوان و آلمان غربی سرمایه، فناوری و دسترسی به بازار می‌داد و در عین حال سیاست‌های حمایت‌گرایانه‌ای را که این کشورها برای حمایت از صنایع نوپای خود اجرا می‌کردند، تحمل می‌کرد. اتحاد جماهیر شوروی بلوک خود را با انرژی ارزان، تجارت ترجیحی، اعتبارات، تسلیحات و کمک‌ها — انتقالاتی به ارزش ده‌ها میلیارد دلار در سال — حفظ کرد.

امروز آمریکا و چین متفاوت عمل می‌کنند. واشنگتن و پکن در حال ساختن دنیاهای رقیب نیستند که با پرده آهنین از هم جدا شده باشند؛ آن‌ها برای تسلط در یک اقتصاد جهانی واحد می‌جنگند. هدف آن ها خرید وفاداری به هر قیمتی نیست بلکه کنترل سیستم‌هایی است که دیگران به آن‌ها وابسته اند: مالی، فناوری، مواد معدنی، انرژی، حمل و نقل دریایی و داده‌ها. در نگاه اول، این استراتژی ممکن است به نفع قدرت‌های میانی باشد که گلوگاه‌ها را کنترل می‌کنند. تایوان در صنعت پیشرفته تراشه سازی تسلط دارد، هلند ماشین‌های لیتوگرافی پیشرفته تولید می کند، کره جنوبی در تراشه‌های حافظه پیشتاز است، شیلی غول مس و لیتیم است، سنگاپور قطب جهانی حمل و نقل دریایی است، ترکیه تنگه‌های بین دریای سیاه و مدیترانه را کنترل می کند -و این فهرست ادامه دارد. این دارایی ها به قدرت‌های متوسط اهرم می‌دهند. اما داشتن اهرم قدرت به معنای استقلال نیست. کشوری که یک گره حیاتی را کنترل می‌کند می‌تواند یک سیستم را مختل کند. اما، اگر کشوری که چندین گره را در سیستم‌های مختلف کنترل می‌کند، می‌تواند تصمیم بگیرد چه کشوری به آن دسترسی داشته‌باشد، با چه شرایطی و با چه قیمتی.
اتحادیه اروپا محصول هژمونی آمریکا است، نه جایگزینی برای آن.

این تفاوت بین اهرم تخصصی و قدرت ساختاری است. ایالات متحده قدرت ساختاری دارد. دلار بر امور مالی جهانی تسلط دارد. بازار مصرف کننده آمریکا بزرگ‌تر از مجموع هفت کشور بعدی است. شرکت‌های آمریکایی تقریبا نیمی از سرمایه خطرپذیر جهانی را تأمین می‌کنند و بیش از نیمی از درآمد جهانی فناوری پیشرفته را تولید می‌کنند. ایالات متحده بزرگ‌ترین تولید کننده نفت و گاز جهان است، تنها کشوری که می‌تواند جنگ‌های بزرگ را خیلی دورتر از کشورش انجام دهد و تأمین کننده امنیت حدود ۷۰ کشور است. یک قدرت متوسط ممکن است کارخانه، منبع، بندر یا فناوری کلیدی داشته باشد، اما اگر به دلار، مشتریان، انرژی، حفاظت، نرم افزار یا خدمات ابری (cloud) نیاز داشته باشد، باید با واشنگتن سروکار داشته باشد.

کنترل‌های نیمه هادی آمریکا بر چین نشان دهنده این سلسله مراتب است. متحدان بخش‌های ضروری زنجیره تأمین تراشه را تولید می کنند، اما ایالات متحده در طراحی، نرم افزار، تجهیزات، پلتفرم‌های ابری، امور مالی، بازارهای نهایی و قوانین کنترل صادرات که به شرکت‌های خارجی با استفاده از فناوری آمریکایی می‌رسد، در سراسر این مجموعه قرار دارد. پس از آن‌که واشنگتن در سال ۲۰۲۲ محدودیت‌های عمده‌ای در زمینه تراشه إعمال کرد، متحدان اعتراض نمودند و برای شرکت‌های خود درخواست کمک کردند. ژاپن و هلند در نهایت محدودیت‌های شبیه آن‌ها را پذیرفتند و شرکت‌های کره‌ای و تایوانی هنوز به مجوز آمریکا برای ادامه فعالیت کارخانه‌های ساخت مستقر در چین خود که به نام سازنده شناخته می شدند، نیاز داشتند.

تعرفه‌های «روز آزادی» ترامپ که در آوریل ۲۰۲۵ اعلام شد، الگوی مشابهی را نشان داد. قدرت‌های متوسط از تعرفه‌هاتی که بر تقریبا همه شرکای تجاری آمریکا، از جمله متحدان نزدیک، تحمیل شده بود، خشمگین بودند. اما تعداد کمی واکنش جمعی نشان دادند و تعداد کمتری واشنگتن را مجبور به عقب‌نشینی کردند. اما، اکثر آن‌ها به صورت دوجانبه برای نسخه‌های نرم تر تعرفه‌ها مذاکره کردند و به دنبال نرخ‌های پایین تر، معافیت‌های بخشی یا تسهیلات جزئی در ازای تعهدات سرمایه‌گذاری، خرید کالاهای آمریکایی و امتیازات سیاستی بودند. آن‌ها می‌توانستند بر سر شرایط فشار آمریکا مذاکره کنند، اما نمی‌توانستند از خود فشار فرار کنند.

بریکس یک فراکسیون شاکی هاست است.

چین نسخه متفاوتی از همان سلسله مراتب را ایجاد می‌کند. این کشور فاقد دسترسی مالی و امنیتی واشنگتن است، اما مقیاس صنعتی آن به آن اجازه می‌دهد کشورهای دیگر را به زنجیره‌های تأمین متمرکز بر چین جذب کند. بانک‌های دولتی آن می‌توانند پروژه‌های عظیم زیرساختی و صنعتی را تأمین مالی کنند و کارخانه‌هایش تقریبا یک سوم کالاهای تولیدی جهان را تولید می‌کنند، با سهم غالب در کشتی سازی، باتری‌ها، خودروهای برقی، پهپادها، پنل‌های خورشیدی و فرآوری خاک کمیاب. این به پکن راه‌های زیادی برای فشار آوردن به قدرت‌های متوسط می‌دهد. چین می‌‌تواند مواد خام بخرد، بازارها جهان را با صادرات ارزان پر کند، حمایت مالی یا ساخت و ساز پروژه‌های ناتمام را قطع کند و از وابستگی کارخانه‌های خارجی به قطعات چینی بهره‌برداری کند. اندونزی نیکل دارد، اما شرکت‌های چینی بخش زیادی از پالایش آن را کنترل می‌کنند. مکزیک و ویتنام با خروج زنجیره‌های تأمین از چین سود می‌برند، اما بسیاری از کارخانه‌های آن‌ها، هنوز به ورودی‌های چینی وابسته‌اند. قدرت‌های متوسط ممکن است بخش‌های ارزشمندی از سیستم را کنترل کنند، اما چین اغلب اکوسیستم صنعتی اطراف خود را کنترل می‌کند.

قدرت نظامی نیز به همان اندازه، سلسله مراتبی است. پهپادها، موشک‌ها، مین‌ها و حملات سایبری به قدرت‌های میانی چنگال‌های تیزتری داده‌اند. اما حمله به مهاجمان نزدیک خانه با اعمال قدرت در خارج از کشور فرق دارد. سال گذشته عملیات ایالات متحده تفاوت را نشان داده‌است. در ونزوئلا، ایالات متحده بعد از ماه‌ها پرداختن به جاسوسی از تحرکات رهبر کشور، نیکولاس مادورو،، سپس بیش از ۱۵۰ هواپیما را از ۲۰ نقطه به پرواز درآورد، برق بخش‌هایی از کاراکاس را قطع کرد، دفاع ونزوئلا را از کار انداخت و نیروهای ویژه و ماموران اف بی آی را با هلیکوپتر به پایتخت فرستاد ، مادورو را دستگیر کرد و سپس با یک ناو جنگی اورا به آمریکایی بازگرداند. در برابر ایران، اطلاعات آمریکا و اسرائیل حرکات رهبران ایرانی را زیر نظر گرفت و پیش از آن‌که آن‌ها پراکنده شوند، همه آن‌ها را در یک محل هدف قرار داد. نیروهای سایبری و فضایی مراکز فرماندهی ایران را کور کردند. بیش از ۱۰۰ هواپیمای آمریکایی سپس به صورت موجی هماهنگ از خشکی و دریا پرواز کردند، بیش از ۱۰۰۰ مکان را هدف قرار دادند، بخش بزرگی از رهبران ارشد ایران را از بین بردند و پدافند هوایی، نیروی هوایی، نیروی دریایی و نیروهای موشکی کشور را نابود کردند. در حالی که تهران پاسخ می داد، خدمه آمریکایی صدها موشک و پهپاد را که به سمت کشتی‌ها و پایگاه‌های خلیج فارس نشانه رفته‌بودند، رهگیری می‌کردند.

این تفاوت بین اختلال و فرمان است. برخی قدرت‌های میانی می‌توانند ارتش‌های قوی‌تر را از دست بدهند. اما هیچ کدام نمی‌توانند به طور مداوم هزاران هدف را ردیابی کنند، نیروها را در فواصل طولانی جابجا کنند، در مسیر از آن ها محافظت کنند، سوخت‌گیری و تسلیح مجدد کنند، اطلاعات را در حوزه‌های مختلف ادغام کنند و هفته‌ها یا ماه‌ها دور از خانه به جنگ ادامه دهند. حتی مقاومت موفق معمولا به یک سیستم بزرگ‌تر بستگی دارد. برای مثال، اوکراین به شکلی درخشان جنگیده است، اما تنها با اتصال به شبکه غربی پول، اطلاعات، دفاع هوایی، آموزش، ارتباطات و مهمات.

میانه نمی‌تواند دوام بیاورد

اگر قدرت‌های میانی می‌خواهند دوباره در سر میز باشند، واکنش واضح این است که باید متحد شویم. این پیام کارنی در داووس بود و این تمایل قابل درک است. ائتلاف‌ها می‌توانند صدای قدرت‌های متوسط را تقویت کرده و در مسائل خاص به آن‌ها قدرت ابراز نظر بدهند. اما نمی‌توانند آن‌ها را به قدرت‌های بزرگ تبدیل کنند، یا جایگاه دائمی در میز مذاکره را برای آن‌ها تضمین کنند.

اولین مشکل، مقیاس است. جهان چند قطبی نیست. در شاخص‌های اصلی قدرت، ایالات متحده بر میدان غلبه دارد، چین معمولا در رتبه دوم قرار گرفته و بقیه کشورها بسیار پایین تر از آن‌ها جای دارند. شکاف بین دو قدرت برتر و قدرت‌های متوسط خیلی زیاد است.
این افت شدید به این معناست که حتی گسترده‌ترین ائتلاف‌های قدرت متوسط توانایی تشکیل یک قطب را ندارند. به عنوان مثال، ۱۳ «قدرت میانی» توسط مرکز بلفر هاروارد را در نظر بگیرید: برزیل، مصر، هند، اندونزی، قزاقستان، نیجریه، پاکستان، عربستان سعودی، سنگاپور، آفریقای جنوبی، ترکیه، امارات متحده عربی و ویتنام. اقتصادهای این کشورها در مجموع هنوز کمتر از نیمی از تولید ناخالص داخلی آمریکا را تشکیل می‌دهند، حدود دو پنجم بازار مصرف کننده آمریکا، تقریبا یک چهارم هزینه‌های نظامی آمریکا و تقریبا هیچ کدام از بزرگ‌ترین درآمدهای فناوری پیشرفته جهان را تشکیل نمی‌دهند. خود بلفر آن ها را «بلوک منسجمی نیست» می نامد.

حتی ائتلاف های فانتزی هم کافی نیستند. کشورهای رتبه سوم تا دهم را در هر معیار عمده قدرت—تولید ناخالص داخلی بر اساس نرخ ارز بازار، اندازه بازار مصرف کننده، هزینه‌های نظامی یا درآمد فناوری پیشرفته—را در نظر گرفته و با هم ترکیب کنید، آن‌ها با آمار های ایالات متحده نزدیک هم نیستند. ایجاد چنین بلوک‌هایی بسیار غیر‌محتمل خواهد بود و به همسویی برخی از نزدیک‌ترین متحدان واشنگتن با روسیه احتیاج خواهد داشت. حتی اگر نگاهی به آمارها بر روی کاغذ بیاندازیم، تولید ناخالص داخلی آن‌ها کمتر از ایالات متحده است، بازار مصرف کننده یک چهارم کمتر است، هزینه‌های نظامی تنها دو سوم بزرگ‌تر است و درآمد فناوری پیشرفته آن‌ها کمتر از نصف ایالات متحده خواهد بود.
اما کمبود ابعاد اقتصادی آن‌ها فقط مشکل اولیه است. مانع عمیق تر، در سیاست آن‌ها نهفته است. ائتلاف‌های قدرت‌های متوسط با یک مشکل اساسی روبرو هستند: هرچه بزرگ‌‌تر شوند، اهمیت بیشتری به‌دست خواهند آورد، اما حفظ آن اتحاد دشوارتر خواهد شد. کلوپ‌های کوچک امکان حرکت سریع تری دارند، اما، دارای اهمیت کافی برای تاثیری گذاری نخواهند داشت. اما، شرکت‌های بزرگ، با داشتن امتیاز وتو، رقابت ها و سواری های رایگان ، وزن بیشتری پیدا می کنند. برای غلبه بر این مشکلات، ائتلاف های موفق معمولا به یک تکیه گاه نیاز دارند: دولتی درون ائتلاف که مایل و قادر باشد به‌وسیله جذب هزینه‌ها، اطمینان دادن به مرددها و مجازات فراریان ، ائتلاف این کشورها را به سوی هدفی مشترک هدایت کند. بریتانیا این نقش را در برابر ناپلئون ایفا کرد. بریتانیا و بعدها شوروی این کار را علیه هیتلر انجام دادند، تا زمانی که ایالات متحده وارد جنگ جهانی دوم شد. چون، امروزه هیچ قدرت میانی قادر به دست گرفتن چنین نقشی نیست. در نتیجه، هیچ ائتلاف جدی در قدرت‌های متوسط به‌وجود نخواهد آمد.

ساده ترین راه برای ساختن ائتلاف قدرت متوسط، استفاده از حمایت یک ابرقدرت است. اما این راه‌حل یک پارادوکس ایجاد می‌کند. پناهگاه هژمونیک به قدرت‌های متوسط کمک می‌‌کند تا منابع خود را جمع آوری کنند و بر تجزیه شدن‌های داخلی آن کشورها غلبه نمایند ، اما ، توانایی استقلال آن کشورها را کاهش خواهند داد. مانند گلخانه، که موجب رشد گل‌های ظریف می‌شود ، در حالی‌که، زندگی آن گل‌ها در هوای سخت تر مواجه با مشکلاتی خواهد شد .

اتحادیه اروپا تجسم این پارادوکس است. به نظر می آید که اروپا، ثروتمند ترین و عمیقا نهادینه و امیدوارکننده ترین ائتلاف قدرت متوسط جهان باشد. اما اتحادیه اروپا محصول هژمونی آمریکا است، نه جایگزینی برای آمریکا. حمایت آمریکا با سرکوب معضلات امنیتی قدیمی قاره، ادغام اروپایی را ممکن ساخت، اما ، اراده و ظرفیت اروپا برای تبدیل به یک قدرت سخت شدن را نیز خفه کرد. در عوض، در دوران پس از جنگ سرد، اروپا به یک ابرقدرت رفاهی تبدیل شد که کمتر از دو درصد تولید ناخالص داخلی را صرف دفاع کرد، اما حدود ۲۵ درصد را صرف حمایت اجتماعی کرد—بیش از نیمی از کل جهان، با وجود این‌که تنها پنج درصد جمعیت آن را داشت. نتیجه این روابط، وابستگی شدید اروپا به ایالات متحده برای اطلاعات، هدف گیری، انرژی ، دفاع هوایی، لجستیک، مهمات و قابلیت‌های حمله دوربرد شد. اروپا بارها در مدیریت بحران‌ها در قاره خود، از بالکان تا اوکراین، چه برسد به نمایش قدرت در خارج از کشور، با مشکل مواجه شده‌است.

اروپا عادت کرد که به‌جای این‌که قدرت صنعتی خود را در داخل بسازد، از حمایتی که تسلط اقتصاد جهانی ایالات متحده داشت، نیازهایش را خریداری کرد. تمرکز اروپا بر قانونگذاری بود و تصور می‌کرد که دیگر قدرت‌ها استانداردهای آن را خواهند پذیرفت، اما در عوض خود را از نظر انرژی به آسیب پذیرتر و دچار رکود فناوری کرد. نیروگاه‌های هسته ای را تعطیل کرد، فراکینگ را ممنوع کرد و اکنون ۶۰ درصد انرژی خود را وارد می کند. قبل از جنگ اوکراین، روسیه تقریبا نیمی از واردات گاز و زغال سنگ اروپا و بیش از یک چهارم نفت آن را تأمین می کرد. از آن زمان، اروپا وابستگی به روسیه را با وابستگی عمیق‌تر به ایالات متحده جایگزین کرده‌است.

در حوزه فناوری، از نظر ارزش بازار، تنها چهار شرکت از ۵۰ شرکت بزرگ فناوری جهان اروپایی هستند، در حالی که حدود ۳۰ شرکت پر ارزش، آمریکایی هستند. بین سال های ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۳، سهم اروپا از درآمد جهانی فناوری از ۲۲ درصد به ۱۸ درصد کاهش یافت، در حالی که سهم آمریکا از ۳۰ درصد به ۳۸ درصد افزایش یافت. اروپا سرمایه داری دیجیتال را کنترل می‌کند اما به ندرت آن را تولید می‌کند. با نبود شرکتی به مقیاس آمازون، گوگل، متا یا مایکروسافت در اروپا، بخش عمده ای از اقتصاد دیجیتال اروپا اکنون بر پایه پلتفرم‌های آمریکایی اداره می شوند: رایانه ابری ان(claud)، نرم افزارهای تجاری، امنیت سایبری، سیستم های هوش مصنوعی، سیستم عامل‌های گوشی هوشمند و سیستم‌های پرداخت.

روند کلی کاهش نسبی است. در سال ۲۰۰۸، اقتصاد اتحادیه اروپا بزرگ‌تر از ایالات متحده بود و ۲۵ درصد از تولید ناخالص داخلی جهانی را تولید می کرد. در سال ۲۰۲۴، این رقم به یک سوم کمتر از ایالات متحده و سهم جهانی آن از تولید ناخالص داخلی به ۱۷ درصد کاهش یافته بود.

قوانین اجماعی اغلب آسه آن( ائتلاف کشورهای خاور دور) را به یک اتاق انتظار دیپلماتیک تقلیل داه‌است.

سایر ائتلاف‌های قدرت متوسط حتی ضعیف‌تر هستند. بریکس که ابتدا به عنوان BRIC آغاز شد و سپس به آفریقای جنوبی افزوده شد، اکنون گسترش یافته و اعضای جدید و کشورهای شریک، از جمله ایران، را نیز شامل می‌شود. اما بریکس به جای این‌که به وزنه مقابله‌ای در برابر اجبار قدرت‌های بزرگ تبدیل شود، به یک فراکسیون شکایت کنندگان تبدیل شد که چین و روسیه ، قدرت‌های متوسط را گرد هم آورد—همان زور‌گوهایی که بسیاری از اعضا می‌خواهند در برابر آن ها محافظت شوند. اعضای آن از سلطه غرب ناراضی اند اما همچنین به یکدیگر بی اعتمادند: هند از چین می ترسد، ایران با کشورهای خلیج فارس درگیر می شود و اکثر آن‌ها انعطاف پذیری را به انضباط بلوکی ترجیح می دهند. وقتی ایالات متحده و اسرائیل امسال به ایران حمله کردند، بریکس حتی نتوانست بر سر یک بیانیه مشترک توافق کند.

انجمن کشورهای جنوب شرق آسیا (The Association of Southeast Asian Nations, ASEAN )که اکنون یک سازمان ۱۱ کشوری است، قوی‌تر نیست. اعضای آن هیچ تهدید، استراتژی یا پایه اقتصادی مشترکی ندارند. ویتنام و فیلیپین از چین می‌ترسند در حالی که کامبوج و لائوس به چین وابسته اند، اندونزی خودمختاری خود را حفظ می کند، سنگاپور حصارهای خود را حفظ می کند و میانمار درگیر جنگ داخلی است. قوانین اجماع به هر عضوی اجازه می‌دهد که اقدامی را مسدود کند و بنابراین، آسه آن به اتاق انتظار دیپلماتیک تبدیل شده‌است.

گروه‌های کوچک‌تر فقط به این دلیل امیدوارکننده‌تر به نظر می‌رسند که کار کمتر انجام می‌دهند. اوپک زمانی نشان داد که قدرت‌های متوسط که منابعی متمرکز و ضروری را کنترل کنند، خواهند توانست که صاحب اهرم واقعی شوند. اما اوپک یک کارتل تک کالایی است، نه یک بلوک ژئوپلیتیکی. اعضای آن خواهان قیمت بالای نفت هستند، نه نظم سیاسی مشترک—و حتی این توافق محدود نیز در حال فروپاشی است، چرا که آنگولا، قطر و امارات از این سازمان خارج شده‌اند. توافق جامع و پیشرو برای مشارکت ترانس-پاسیفیک (The Comprehensive and Progressive Agreement for Trans-Pacific Partnership) یک پیمان تجاری است، نه یک ائتلاف راهبردی. فراکسیون‌ها در سازمان‌های بین المللی بزرگ‌تر، مانند گروه اتاوا در سازمان تجارت جهانی (OttawaGroup in the World Trade Organization, ) ، بسترهای فنی مفیدی هستند اما جایگزین قدرت نیستند. در مقابل، مؤثرترین مینی لاترال ها صرفا قانون را اثبات می کنند. کواد( The Quad) استرالیا، هند، ژاپن و ایالات متحده را در همکاری‌های امنیتی به هم متصل می‌کند. Pax Silica یک ابتکار زنجیره تأمین فناوری است. هر دو کار می‌کنند چون واشنگتن آن‌ها را پایه‌گذاری کرده‌است.

این صحبت‌ها، گزینه‌ای را باقی می‌گذارد که کارنی در سخنرانی داووس مطرح کرد: «هندسه متغیر»، برچسبی فنی برای بداهه‌پردازی ائتلاف‌ها یی در جزئیات. اما این یک نظم قدرت متوسط نمی‌تواند باشد. این سیاست جهانی طبق معمول است: دولت‌ها تحت فشار دست و پا می‌زنند در حالی که قدرت‌های قوی‌تر هر ائتلافی را که بخواهند از آن‌ها دور می‌زنند، تقسیم می‌کنند ، تهدید می‌نمایند و مجازات می‌کنند. برخی پژوهشگران تصور می‌کنند که می‌شود به صورت آلاکارت، قدرت‌های متوسط آزادانه برای امنیت اینجا، فناوری آنجا و دسترسی به بازار در جاهای دیگر خرید کنند. اما دنیا مرکز خرید نیست. این یک حالت طبیعی است. پس از آن‌که اروپا در سال ۲۰۱۹ سازوکاری به نام INSTEX را برای دور زدن تحریم‌های آمریکا و ادامه تجارت با ایران ساخت، واشنگتن کاربران خود را به تبعید از سیستم دلار تهدید کرد. در همان سال، پس از خرید پدافند هوایی روسیه توسط ترکیه، واشنگتن آن را از برنامه F-35 خارج کرد. در سال ۲۰۲۵، در حالی که هند با وجود هشدارهای آمریکا به خرید نفت روسیه ادامه داد، واشنگتن آن را با تعرفه‌های ۵۰ درصدی تحت فشار قرار داد.

چین سلسله مراتب خود را به همان شدت إعمال می‌کند. این قانون از کامبوج خواست تا مانع انتقاد آسه آن از گسترش نظامی پکن در دریای جنوبی چین شود، دسترسی لیتوانی به تایوان را با محدود کردن تجارت و هدف قرار دادن ورودی‌های لیتوانی در زنجیره‌های تأمین جهانی مجازات کرد و پس از آن‌که کانبرا خواستار تحقیق درباره منشأ کووید شد، استرالیا را با تعرفه‌ها و ممنوعیت‌های غیررسمی بر جو، شراب، گوشت گاو، زغال سنگ، پنبه و خرچنگ تحت فشار قرار داد. هم‌چنین ویتنام را مجبور کرد پروژه‌های گاز فراساحلی با شرکت‌های مرتبط با اسپانیا، امارات، روسیه و ژاپن را با تهدید به رویارویی و هجوم سایت‌های حفاری با کشتی‌های شبه نظامی دریایی متوقف کند. در دنیایی که گرفتار درگیری قدرت‌های بزرگ است، هندسه متغیر از قدرت‌های متوسط محافظت نمی‌کند. این موضوع آن‌ها را افشا می‌کند، چون هر ائتلافی که به اندازه کافی قوی باشد تا اهمیت داشته باشد، به اندازه کافی قابل مشاهده است تا مجازات شود.

حامی خود را انتخاب کنید

اگر قدرت های متوسط نتوانند به تنهایی بایستند، قطب تشکیل دهند یا در میان ائتلاف‌های موردی پنهان شوند، باید سیستم بزرگ‌تری را برای تکیه به آن انتخاب کنند. این امر نیازمند اطاعت کورکورانه نیست. آن ها هنوز می‌توانند به طور گسترده معامله کنند و با همه صحبت کنند. اما در مسائل اصلی قدرت—چه سلاحی را باید خرید، چه اطلاعاتی را به اشتراک گذاشت، به چه بانک‌هایی باید تکیه کرد، بر چه تراشه‌ها و پلتفرم‌های ابری برای ساختن، چه شبکه‌های انرژی‌ای برای پیوستن به چه کسی و تحریم‌های چه کسی را اجرا کرد—آن‌ها به طور فزاینده‌ای مجبور خواهند شد طرفی را انتخاب کنند. پوشش ریسک زمانی مؤثر است که تهدیدات دور باشند و قدرت‌های بزرگ ابهام را تحمل کنند. وقتی رقابت سخت‌تر می‌شود و هر دو طرف شروع به پرسیدن یک سؤال می کنند، این روند ضعیف‌تر می‌شود: آیا با ما هستی یا علیه ما؟ برای قدرت‌های متوسط، چالش دیگر این نیست که چگونه از انتخاب اجتناب کنند. بلکه نحوه انتخاب یک حامی بدون تبدیل شدن به مهره است.

همسویی تسلیم نیست. این یک استراتژی برای تبدیل حوزه‌های تخصصی به اهرم است. تنها دارایی‌های قدرت‌های متوسط—بنادر، پایگاه‌ها، ابزارهای ساخت تراشه، ذخایر معدنی، صنایع پهپاد، کشتی سازی‌ها—ممکن است برای حفظ امنیت یک کشور کافی نباشد. اما در یک اتحاد بزرگ‌تر، این جایگاه‌ها می‌توانند به مهره‌های چانه زنی برای آن‌چه قدرت‌های متوسط فاقد آن هستند، تبدیل شوند: حفاظت، هوش، فناوری، سرمایه، دسترسی به بازار و نفوذ بر استراتژی. هدف فرار از وابستگی نیست که معمولا غیرممکن است، بلکه باید وابستگی را متقابل کنیم. کشوری که برای یک ابرقدرت مفید باشد، می‌تواند شریکی شود که ابرقدرت با او مشورت کند، مسلحش کند، بودجه می‌دهد و از او دفاع می‌کند.
ساده ترین راه برای ساختن ائتلاف قدرت متوسط، حمایت ابرقدرت هاست.

ژاپن نشان داد که این روش چگونه کار می‌کند. همان طور که مایکل گرین اخیرا در نشریه Foreign Affairs توضیح داد، توکیو تلاش نمی کند قدرت آمریکا را در آسیا جایگزین کند؛ بلکه خود را برای ایالات متحده غیر‌قابل جایگزین می کند. ژاپن به واشنگتن آن‌چه برای رقابت در منطقه نیاز دارد را می دهد: پایگاه‌های محلی، فناوری، ظرفیت صنعتی، تعمیر کشتی، تولید موشک، کمک به سازماندهی ائتلاف‌ها و مشروعیت منطقه‌ای، در حالی‌که، استراتژی آمریکا کمتر شبیه مداخله خارجی و بیشتر شبیه ائتلافی است که بخشی از آن توسط یک دموکراسی بزرگ آسیایی رهبری می‌شود. در عوض، ژاپن به تنها قدرتی که به اندازه کافی بزرگ است تا چین را متعادل کند، دسترسی پیدا می‌کند و صدای قوی‌تری در نحوه استفاده از آن قدرت دارد.

فنلاند و سوئد نیز در اروپا انتخاب مشابهی داشتند. آن ها به ناتو پیوستند نه به این دلیل که فراموش کرده بودند چگونه از خود دفاع کنند، بلکه به این دلیل که تاب آوری ملی وقتی توسط قدرت آمریکا حمایت می شود، بهتر عمل می‌کند. ناتو ارتش‌های شمالی بسیار توانمندی به دست آورد و فنلاند و سوئد تحت حمایت ماده ۵ قرار گرفتند. استرالیا، لهستان، فیلیپین و کره جنوبی گونه‌هایی از یک موضوع مشترک هستند: هر کدام در حال ساختن قدرت ملی و در عین حال ارزش خود را در شبکه‌ای تحت رهبری آمریکا افزایش می‌دهند.
به همین دلیل است که اتحادها، برخلاف اکثر سازمان‌های امنیتی بین المللی، واقعا کار می‌کنند. نهادهای امنیت جمعی، مانند جامعه ملل منحل شده و سازمان ملل متحد، طراحی شده‌اند تا از کشورها بخواهند قوانین را به صورت انتزاعی دفاع کنند—در برابر هر متجاوز، در هر مکانی، و چه منافع مستقیمی داشته‌باشند یا نه. هندسه متغیر حتی شکننده‌تر است و از دولت‌ها می خواهد عملا به صورت بداهه عمل کنند وقتی خطرات ظاهر می‌شوند. در مقابل، اتحادها بسیار عملی‌تر هستند. آن‌ها تهدید را نام گذاری می‌کنند، قابلیت ها را تجمیع می‌کنند، نقش‌ها را تعیین می‌کنند و عادات همکاری را پیش از وقوع بحران ها ایجاد می‌کنند. چسب آن‌ها حسن نیت جهانی نیست. این یک خطر رایج است. این ممکن است انگیزه زشتی باشد، اما دولت‌ها زمانی که بدانند علیه چه چیزی همکاری می‌کنند، قابل اعتمادتر همکاری می‌کنند.

با این حال، یک انتخاب مناسب، به صورت خودکار انجام نمی‌شود. قدرت های متوسط نباید کورکورانه خود را به قوی ترین یا آشناترین قدرت بزرگ وابسته کنند. آن ها باید سؤال سخت‌تری بپرسند: کدام قدرت بزرگ امنیت، رفاه و خودمختاری آن‌ها را بیشتر تهدید می‌کند؟ پاسخ‌ها متفاوت خواهد بود. برخی دولت‌ها با حمله خارجی مواجه هستند. برخی دیگر با اجبار اقتصادی، وابستگی به فناوری، دخالت سیاسی یا رها شدن توسط حامی غیرقابل اعتماد درگیرند. برخی قدرت‌های متوسط بزرگ، مانند هند، ممکن است فضای مانور بیشتری نسبت به اکثر کشورها داشته باشند. اما با شدت گرفتن رقابت بین قدرت‌های بزرگ، حتی قوی‌ترین قدرت های متوسط هم باید تصمیم بگیرند که کدام قدرت بزرگ خطرناکتر است و باید از آن دوری بجویند و کدام یک بیشترین پناه را به آن‌ها خواهد داد.

هر ائتلافی که به اندازه کافی قوی باشد که اهمیت داشته باشد، به اندازه کافی قابل مشاهده خواهد شد تا مجازات شود.

برای بیشتر قدرت‌های میانی، این انتخابی است میان شهر‌های با شدت کمتر، اما باید انتخاب آسانی باشد. ایالات متحده حامی روزافزون دشواری است. این کشور متحدان را با تعرفه‌ها، تحریم‌ها، کنترل‌های صادراتی، درخواست دسترسی نظامی به سرزمین‌هایشان و تغییرات ناگهانی سیاست‌ها تحت فشار قرار می‌دهد. اما هنوز چیزی را ارائه می‌دهد که هیچ قدرت دیگری نمی‌تواند با آن رقابت کند: حفاظت توسط تنها ارتشی که می‌تواند جنگ‌های بزرگ دوردست را انجام دهد؛ دسترسی به عمیق‌ترین بازارهای سرمایه جهان، بزرگ‌ترین پایگاه مصرف کننده و مراکز نوآوری پیشرو؛ و ورود به باشگاه بزرگی از متحدان ثروتمند و توانمند. به همان اندازه مهم، قدرت آمریکا از طریق نهادهای دموکراتیک جریان دارد که گاهی افراد بیرونی می‌توانند بر آن‌ها تأثیر بگذارند. متحدان می‌توانند در کنگره لابی کنند، شرکت‌ها را بسیج کنند، مباحث رسانه‌ای را شکل دهند و با سایر شرکای آمریکایی همکاری کنند. ممکن است برنده نشوند، اما می‌توانند بازی کنند.

چین معامله ای رقیق‌تر ارائه می‌دهد. پکن می‌تواند جاده بسازد، بنادر را تأمین مالی کند، کالا بخرد و کالاهای ارزان و قطعات صنعتی تأمین کند، که برای برخی دولت‌ها مفید است. اما فراتر از وام‌ها، زیرساخت‌ها و اهرم فشار علیه غرب، پکن چیز زیادی ارائه نمی‌دهد: نه چتر امنیتی، نه ارز ذخیره و نه کانال‌های سیاسی باز که شرکای ضعیف‌تر بتوانند از طریق آن مذاکره کنند. قدرت آن از طریق ضمیمه‌شدن به او کار می‌کند. این شرکت بندر را تأمین مالی می‌کند، شرکت‌های ساختمانی را تأمین می‌کند، شبکه را می‌سازد، مواد معدنی را فرآوری می‌کند، بازار را با صادرات پر می‌کند و به مرور زمان به دنبال خرید کمتر است. آن‌چه به‌عنوان توسعه آغاز می‌شود، می‌تواند به تابعیت تبدیل شود.

در نهایت، قدرت‌های متوسط نمی‌توانند انتخاب کنند که آیا در دنیای سلسله مراتبی زندگی کنند یا نه. آن‌ها باید انتخاب کنند کدام سلسله مراتب بیشترین فضای مانور را به آن‌ها می‌دهد. خطر در این است که اجرای خودمختاری را با ماهیت قدرت اشتباه بگیریم—جشن گرفتن اجلاس‌ها، مجامع و سخنرانی‌های پرشور در حالی که اهرم‌های واقعی پول، فناوری، انرژی و نیرو در دستان قوی تری جمع می‌شوند. امنیت از ایستادن به تنهایی یا تشکیل ائتلاف‌های موردی و به‌زور به هم چسبیده حاصل نمی‌شود، بلکه از مذاکره مؤثر در یک سیستم بزرگ‌تر حاصل می‌شود. قدرت‌های متوسط در دنیایی مسطح عاملان آزاد نیستند. اما آن‌ها هم‌چنان می‌توانند با همکاری با یک قدرت بزرگ در دنیایی که روز به روز نابرابر‌تر می شود، پیشرفت کنند.

مایکل بکلی
دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه تافتس، پژوهشگر ارشد غیر‌مقیم در مؤسسه آمریکایی کارآفرینی (the American Enterprise Insititute)* و رئیس بخش پژوهش آسیا در مؤسسه تحقیقات سیاست خارجی است.

* مؤسسه آمریکایی کارآفرینی برای پژوهش سیاست عمومی (The American Enterprise Institute for Public Policy Research) ، که به سادگی با نام مؤسسه کارآفرینی آمریکایی (AEI) شناخته میشود. اندیشکده ای است با وابستگی به مراکز دست راستی متمایل به وسط مستقر در شهر واشنگتن، که در زمینه دولت، سیاست، اقتصاد و رفاه اجتماعی تحقیق می کند. این یک سازمان غیر انتفاعی و مستقل است که عمدتا توسط کمک های بنیاد ها ، شرکت ها و افراد حمایت می شود.
این سازمان که در سال ۱۹۳۸ تأسیس شده، با تفکر محافظه کاری همسو است و طرفدار سرمایه داری خصوصی، دولت محدود، سرمایه داری دموکراتیک است.