تنبیه بدنی، سنتی برآمده از نظم شاهانه
Thu 28 05 2026
س. سیفی

مدارس ایران در تمامی دورهی سی و هفت سالهی حکومت شاه تجربههایی ضد انسانی از تنبیه بدنی را پشت سر میگذاشتند. سنتی که از مکتبخانههای سابق به فضای مدارس کشور سرریز میکرد. راهاندازی انواع و اقسام دانشسراهای مقدماتی و عالی و حتا دانشکدههای علوم تربیتی هم نتوانست از شدت و حدت چنین ماجرای آسیبزایی بکاهد. چون همهی این نهادهای آموزشی در عمل پذیرفته بودند که شکنجه و تنبیه بدنی هم میتواند به موضوع یادگیری دانشآموزان یاری برساند. با همین رویکرد غیر علمی بود که دانشآموزان در حیاط مدرسه به صف میشدند تا شاهد تنبیه افرادی از همشاگردیهای خویش باشند.
علت تنبیه هم از پیش مشخص بود. گویا دانشآموز در کار یادگیری درس کلاس به درستی عمل نمیکرد. همهی تقصیر چنین ماجرایی را هم به پای همان کودک مینوشتند. ناتوانیهای ذهنی بسیاری از این کودکان را هم در جایی به حساب نمیآوردند. ضعفهای شیوهی سنتی تدریس معلمان نیز به فراموشی سپرده میشد. تنگناها و کاستیهای معیشت خانواده را هم نادیده میگرفتند. سرآخر هم همهی کمبودهای موجود را به پای همان دانشآموز بخت برگشته مینوشتند تا مقصران اصلی و واقعی چنین ماجرایی را از اتهام وارهانند. ولی نقش اصلی مقصران چنین پدیدهی ناشایستی را در واقع همان حکومت شاه به پیش میبرد که دستگاه آموزشی آن همچنان در آموزش و پرورش راه و رسم سنت را در پوستهای از تجدد به جامعه عرضه میکرد. چون حکومت نیز در رفتار اجتماعی خویش نمیتوانست از آلودگیهای ذهنی چنین سنتی در امان باقی بماند.
تنبیه دانشآموزان آگاهانه و به عمد در حیاط مدرسه و مقابل صف شاگردان صورت میگرفت. چون معلم و مدیر به این تجربهی غیر علمی دست یافته بودند که انگار تنبیه علنی "دانشآموزان خاطی" میتواند برای دیگران آموزنده باشد. سپس در مدرسه و کلاس، درس نخواندن دانشآموز بهانه قرار میگرفت تا به شکنجهی بدنی یا روانی او روی بیاورند. مدیران بالادستی آموزش و پرورش نیز همگی به نتیجهی مثبت آن در آموزش کودکان باور داشتند و از معلم و ناظم یا مدیر مدرسه برای عملیاتی کردن آن سود میبردند. با همین دیدگاه آسیبزا بود که کلاه کاغذی بر سر دانشآموزان میگذاشتند تا همکلاسیهایشان به نمایش ناصواب چنین ماجرایی بخندند. شکی نبود که ضمن چنین نمایشی، به دانشآموزان نیز آموزش میدادند تا شکنجهی همکلاسی خود را نوعی تفریح و شوخی بپندارند.
در فضای همین صف کلاسهای مدرسه بود که نمونههایی از "پس گردنی" زدن به دانشآموزان را هم به نمایش میگذاشتند. آنوقت دانشآموز خاطی از سر جبر و زور خیلی مظلومانه گردنش را پایین میگرفت تا از دانشآموز دیگری پس گردنی بخورد. چون عملیاتی کردن تنبیه بدنی و روانی برای مدیران و معلمان آموزش و پرورش جایگاهی علمی و عملی از تربیت کودکان را پر میکرد. چهبسا خانوادهها هم اجرای بدون چون و چرای چنین پدیدهای را باور داشتند و معلم و مدیر مدرسه را به عملیاتی کردن آن ترغیب مینمودند. چون خودشان هم گونههای دیگری از همان تنبیه را در محیط خودمانی خانواده به کار میبستند.
فلک کردن دانشآموزان را هم در مدرسه جا انداخته بودند. انگار کامران میرزا قصد داشت که بازاریان تهران را به فلک ببندد. البته نمونههای شدیدتری از آن را ظلالسلطان نیز در اصفهان و تهران به کار میگرفت. چون هر دو میخواستند بدون کم و کاست از اجرا و عملیاتی کردن عدالت و مساوات در جامعه چیزی فرونگذارند. فلک کردن دانشآموزان مدرسه نیز همانند فلک بستن مردم از سوی کامران میرزا یا ظلالسلطان راه و رسمی داشت. دانشآموزان را در مقابل صف شاگردان مدرسه به پشت میخواباندند و کف پاهای آنان را با ریسمان به چوبی میبستند که فلک نام داشت. دو سوی فلک را هم دو نفر به دست میگرفتند تا فلک کردن پاهای دانشآموز به آسانی صورت پذیرد. فلک به همان چوبی اطلاق میشد که پاهای دانشآموزان را به آن میبستند. نمونهی دیگری از همین چوب را هم به پای دانشآموز میکوبیدند که آن را هم چوب فلک مینامیدند.
در تمامی دورهی شاه، ناظم مدرسه با چوبدستیاش شناخته میشد. همواره نمونههایی از همین ناظمهای حرفهای را در درب ورودی مدرسه میشد به تماشا نشست. همه انتظار لحظهای را میکشیدند که این چوب به سر و گردن دانشآموزی فرود بیاید. البته گاهی نیز ناظم و معلم کار چوب زدن دانشآموزان را با نزاکت بیشتری به اجرا میگذاشتند. چون به دانشآموز دستور میدادند که کف دو دستش را به نوبت بالا بیاورد تا با خشم و نفرت فراوان تعدادی معین از ضربههای چوب را به دستانش بکوبند.
در کلاس درس هم معلمان نمونههای شناخته شدهتری از تنبیه را به کار میبستند. چهبسا دانشآموز را مدتی طولانی با یک پایش سر پا نگه میداشتند. همکلاسیهای این دانشآموز هم چنین صحنهای را تماشا میکردند تا از تنبیه دوستان خود به حد کافی تجربه بیاموزند. معلم کلاس درس گاهی نیز از قلم و مداد برای تنبیه شاگردانش سود میبرد. چون مداد را وسط دو انگشت میانی دست قرار میدادند و از طرفین آن را میفشردند تا جایی که اشک دانشآموز از چشمانش جاری گردد. تصور میشد بهترین معلمان کسانی هستند که سختگیریهای بیشتری را در تنبیه دانشآموزان به کار میبندند. ناظم و مدیر نیز از همین دیدگاه ناصواب عمومی سهم میبردند.
نهادهای آموزشی کشور دانسته و آگاهانه زمینههای کافی فراهم میدیدند تا دانشآموز تنبیه شده در مدرسه و خیابان انگشت نمای این و آن شود. همگی او را مسخره میکردند و از دوستی با او پرهیز داشتند. پدیدهای که آسیبهای اجتماعی آن همیشه از دیدرس مدیران آموزشی کشور مخفی میماند. همین مدیران بودند که ضمن سرکوب و تنبیه شاگردان توان هر نوع واکنشی را از او پس میگرفتند. چون او حق نداشت دم بیاورد و اگر چنین میکرد با تنبیههای شدیدتری روبهرو میشد. حتا دانشآموز خاطی را خیلی راحت از مدرسه و کلاس درس اخراج میکردند تا خود را از زحمت آموزش او رهایی ببخشند. اما مدیران فرهنگی کشور هرگز به آسیبهای آشکار و پنهان چنین ماجرایی نمیاندیشیدند. چون خود را مسئول بدهنجاریهای افراد جامعه نمیدیدند. نگاه فردی و خودمانی این مدیران به جامعه شرایطی را پیش میآورد تا همیشه از پاسخگویی به شهروندان فاصله بگیرند و کارشان را با اخراج دانشآموزان تمام شده بپندارند.
تنبیه دانشآموز به طور طبیعی به انزوای او دامن میزد. سپس گریز از مدرسه و جمع دوستانش در ذهن او پا میگرفت. شخصیت دوگانهای نیز در رفتارش پیدا میشد که او ضمن آن آرزوهایش را از دیگران مخفی مینمود. از سویی نفرت و دوری از اطرافیانش برای او شرایطی را پیش میآورد که گونههایی از خشم و خشونت هم در درونش نهادینه گردد. در چنین فضایی بود که پدیدهی "اجتماعی شدن" او برای همیشه به فراموشی سپرده میشد و او امر اجتماعی شدن را به گونهای دیگر فرامیگرفت. حتا لازم میدید دروغ بگوید و با اطرافیانش رفتاری از فریب و حقه را دوره نماید. بدون تردید رشد آسیبهایی از این دست در جوانی او میتوانست به بروز جرم و جنایت یاری برساند. ناگفته نماند که در این فرآیند مجرمان و جانیان اصلی این ماجرا همیشه خودشان را بیگناه میخواندند تا گناه رفتار مجرمانهی خود را به پای دیگران بنویسند. اما مدیران چنین جامعهای همواره چنان میپسندیدند که خود را از پذیرش چنین اتهامی وارهاند تا به مشروعیت عوامانهی نهادهای حکومت خدشهای وارد نشود.
به طبع جامعههایی از این دست در تولید و بروز جرم و جنایت نقش میآفرینند. ولی به همین آسانی به نوسازی و اصلاح شیوههای آموزشی خویش تن در نمیدهند. چنانکه در آموزشهای مستقیم یا غیر مستقیم خود به تحقیر و توهین کودکان روی میآورند. کودکان نیز در بزرگسالی پاسخ خشونتآمیز چنین تحقیری را کف دست مسئولان جامعه میگذارند. اما این مسؤولان ضمن فرافکنی، گناه رفتارشان را به پای همانهایی مینویسند که در صحنههایی از جرم و جنایت به دامشان گفتار آمدهاند. در عین حال همین مسؤولان مجازاتشان را شدت بیشتری میبخشند تا بتوانند از میزان بروز جرم و جنایت در جامعه بکاهند. گویا ترساندن مردم میتواند به پیدایی چنین هدفی یاری برساند. مشروعیت بخشیدن به اعدامها نیز از همین جا برمیخیزد. چون قاضی چنان میپسندد که به اتکای ترساندن شهروندان جامعه از فزونی میزان جرم در جامعه بکاهد.
گفتنی است که سامانههایی بیسامان از آنچه که در مراکز آموزشی کشور میگذشت در ساختار حکومت شاه نیز ادامه داشت. چون ارتش، دادگستری، شهربانی و ساواک شاه نیز بدون کم و کاست همان رفتارهای خشونتآمیز مدیران مدرسه را به کار میبستند. حتا دو طرف این ماجرا نمونههایی از رفتارهای همدیگر را به کار میبستند تا به گمان خویش از تغییر رفتار خاطیان چیزی فرونگذارند. به طور طبیعی "خاطیان" اصلی چنین پدیدهای همانهایی بودند که بر چنین نظمی گردن نمیگذاشتند. نظمی که در آن از تنبیه برای تربیت شهروندان کشور سود میبردند. نهایت چنین تنبیهی هم به نمونههایی از اعدام مجرمان میانجامید. انگار با اعدام بخواهند برای همیشه جرمی را از فضای جامعه حذف نمایند. اما چنین اتفاقی هرگز پیش نمیآمد و مدیران قضایی کشور فقط از پدیدهی اعدام برای رفع عطش انتقامجویی خویش از مجرمانی که چهبسا مجرم نبودند، سود میبردند.
تنبیه بدنی و روانی در ارتش شاه هم جایگاه گستردهای را پر میکرد. حجم وسیعی از آن بر سر سربازان سنگینی میکرد که همواره نمونههای ویژهای از آن را بر دوش میگرفتند. شهربانیها نیز به عنوان ضابط قانونی دادگستری گونههای مبتکرانهای از آن را به کار میبستند. اما تمامی این شکنجهها که تنبیه نام میگرفت در فضای بازجوییهای ساواک شاه ارتقا میپذیرفت. ساواک شاه قصد داشت تا با اعمال چنین شکنجههای بیرحمانهای مجرمان سیاسی را تنبیه نماید. نوعی از آموزش که قرار بود به تغییر رفتار ایشان در جامعه بینجامد. اما چنین هدفی هرگز اتفاق نمیافتاد و در جامعه نیز نتیجهای معکوس میبخشید تا همچنان گروههای مخالف و متشکل بیشتری در مخالفت با شاه پا به میدان بگذارند. این مخالفان سیاسی همگی تغییر رفتار شاه را انتظار میکشیدند اما شاه ضمن فرافکنی سیاسی، از چنین تغییری برائت میجست تا آنجا که به سرنگونی حکومتش ختم گردید.
سنتهای شاه در شکنجه و تنبیه مخالفان سیاسی اکنون برای جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی باقی مانده است. جمهوری اسلامی نیز آرزویی را در دل میپروراند تا به اعتبار شکنجههای مأموران خود در نیروی انتظامی، اطلاعات سپاه پاسداران و دادستانی اوین و زندانهای دیگر کشور بتواند تغییری را در رفتار مخالفان سیاسی خود برانگیزد. اما این مخالفان سیاسی اکنون تمامیت جامعه را در بر میگیرند. به عبارتی روشن اقلیتی کوچک و مخفی میخواهند به اتکای شکنجه و سرکوب اکثریت دهها میلیونی مردم عادی کشور را مطیع خویش نمایند. در واقع استفادهی از تنبیه و شکنجه به عنوان راهکاری برای تغییر رفتار شهروندان هنوز هم دوام آورده است. چون باورهایی از سنتهای گذشته را همچنان به بافت سازمانهای جامعهی مدنی و مدرن امروزی میکشانند. گذشتهای که در فضای آن رعیتها و چارپایان شلاق میخوردند تا مطیع مالکان و اربابان خویش باقی بمانند. چالش اصلی جامعهی امروزی ایران هم به همین جا بازمیگردد. اما آن باورهای روستایی گذشته دیگر در فضاهای شهری امروزی دوام نخواهد آورد.
|
|