عصر نو
www.asre-nou.net

نگاهی به انقلاب ۵۷ و نقش چپ


Wed 27 05 2026

خلیل رستم­خانی

تظاهرات اتوبوس‌رانی ‏و آغاز فرایند سیاسی‌شدن

در سال ۱۳۴۵ پس از سال‌ها به خانه‌ی تازه‌ای رفتیم. از خیابان منیریه‌ی تهران به عباس‌آباد. ولی وضع اقتصادی‌مان طوری بود که بیش از سه سال در آن منطقه دوام نیاوردیم. سال ۱۳۴۷، دبیر ادبیات فارسی کلاس نهم در دبیرستان ما در خیابان فرح (سهروردی کنونی) جنوبی به «ابتکار» خود تصمیم گرفت یک ساعت از ساعت‌های درس ادبیات را به کتاب انقلاب سفید شاه اختصاص بدهد! در حالی‌که هنوز آموزش و پرورش چنین تصمیمی نگرفته بود و دو سال بعد آن را به درس‌های کلاس یازدهم افزود. بدین ترتیب، من در میان شمار کمی از دانش‌اموزان ایران بودم که ناگزیر دو سال آن کتاب را در درس‌هایمان داشتم.

در سال ۱۳۴۸ در خیابان کارون ـ آذربایجان ساکن شدیم. من ۱۶ساله وارد دبیرستان آذر شماره‌ی ۱ در خیابان نادری تهران شدم و در کلاس دهم دبیرستان در رشته‌ی ریاضی، با دوستانی تازه آشنا شدم. پا به دنیایی نو گذاشته بودم.

چیزی نگذشت که اسفند ۱۳۴۸ و تظاهرات اتوبوس‌رانی در اعتراض به دو و سه‌برابرشدن بهای بلیت‌های اتوبوس فرا رسید. اعتراض‌های گسترده به‌ویژه در دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها به راه افتاد. در دبیرستان ما هم دانش‌آموزان از کلاس‌های مختلف به حیاط بزرگ آن ریختند. من هم با دوستم، منوچهر دقتی (برادر رضا دقتی عکاس) که خود نیز عکاسی سرشناس و برجسته است، به طرف کلاس‌های مختلف می‌دویدیم، در را باز می‌کردیم و دانش‌آموزان را به اعتراض فرا می‌خواندیم. تنها یکی از کلاس‌ها تعطیل نشد. دبیر ریاضی یکی از کلاس‌های یازدهم در را به روی ما بست و موفق شد از خروج دانش‌آموزان جلوگیری کند. حیاط پر شده بود و دانش آموزان برای رفتن به خیابان به سوی در خروجی اصلی در خیابان نادری هجوم بردند. یک لنگه از در باز بود و آقای عظیمی مدیر دبیرستان آنجا ایستاده و راه خروج را با بدن و دو دست خود بسته بود. بعدها که آقای عظیمی در سال آخر دبیر فیزیک ما بود حتا در اوج سرمای زمستان نمی‌گذاشت دانش‌آموزان در کلاس را ببندند. برخی از دانش‌آموزان می‌گفتند او از اعضای حزب توده بوده، پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مدتی را در سلول انفرادی زندان گذرانده، و بسته‌بودن در را تحمل نمی‌کند. نزدیک در بودم و سرهنگ پلیس را در پشت سر او می‌دیدم. چهره‌ی آقای عظیمی سرخ شده بود و قطره‌های عرق بر پیشانی‌اش دیده می‌شد. گویا خوب می‌دانست چه چیزی در بیرون در انتظارِ دانش‌آموزان ناآگاه از سرکوب و شکنجه‌های ساواک است. انبوه دانش‌آموزان که در راهروی پهن خروجی گرد آمده بودند یک صدا فریاد می‌زدند: «شرکت واحد دزده؛ پلیس شریک دزده.»

آقای عظیمی موفق شد یک‌تنه جلوی دانش‌آموزان را بگیرد. ولی دست کم دو تن از هم‌کلاسی‌های من، و شاید دانش‌آموزانی از کلاس‌های دیگر، از در بزرگ آهنی در آن سرِ حیاط دبیرستان بالا رفتند و از دبیرستان خارج شدند. آن در آهنی به کوچه‌ای فرعی باز می‌شد که خانه‌ی شاعر نام‌دار نادر نادرپور در آن‌جا قرار داشت و گاهی او را می‌دیدیم. اعتراض‌ها پس از دو روز به نتیجه رسید و دولت هویدا بهای بلیت‌ها را ظاهراً به میزان قبلی برگرداند. ولی طول خط‌های اتوبوسرانی را کوتاه‌تر کرده بود.

عصر روز اول اعتراض‌ها، نخست به سمت دانشگاه تهران رفتم. از پشت نرده‌های سبز رنگ آن صف دانشجویان را می‌دیدم که با شعارهای دست‌نوشته روی مقوا در پشت نرده‌ها تظاهرات می‌کردند. پس از آن، پیاده به خانه رفتم. فردای آن روز هم راه طولانی از خانه در خیابان کارون تا خیابان نادری را پیاده رفتم. استفاده از اتوبوس تحریم شده بود.

آن دو هم‌کلاسی من که نام‌اشان را هنوزخوب به‌یاد دارم، دو سه روزی از کلاس غایب بودند و گفته می‌شد دستگیر شده‌اند. چند روز بعد که در کلاس حاضر شدند، هر چه کردیم تا بدانیم آن چند روز را کجا بوده‌اند و چه بر آنها گذشته است، لب از لب باز نکردند. دریغ از یک کلمه. ناگفته پیدا بود. دوستان به یک‌دیگر می‌گفتند که آن‌ها به چنگ ساواک افتاده‌اند و تعهد داده‌اند چیزی نگویند. سال بعد، در کلاس یازدهم، با چند تن از دوستان گپ‌های مخفیانه‌ی ضدرژیمی می‌زدیم. یکی از دانش‌اموزان که مسلمان سرسختی بود گاهی پنهانی سعی می‌کرد من را از همراهی با دوستان دیگر که چپ بودند بازدارد.

دوست یکی از دوستان من از انگلستان آمده بود و با خود نسخه‌ای از کتاب سرخ مائو (کتاب‌چه‌ی کوچکی پر از نقل‌قول‌های شعارگونه از او) آورده بود. آن را به من داد که در جیب پشت شلوارم گذاشتم و به دوستانم رساندم تا از روی آن بنویسند و بعد دوباره به‌همان شیوه به صاحب آن برگرداندم.

سال ۱۳۵۰ سر رسید. چریک‌های فدایی خلق آن سال سپهبد فرسیو را که رئیس دادرسی ارتش و مسئول محاکمه‌ی رفقای خیزش سیاهکل بود ترور کردند. در کلاس دوازدهم دبیرستان بودم. در درس مکانیک قضیه‌ای به نام «فورس ویو» (force wave) بود و ما دانش‌آموزان از دبیر درس مکانیک می‌خواستیم «قضیه‌ی فرسیو» را برای ما شرح دهد!

دبیرستان تمام شد و من در امتحان اعزام دانشجو قبول شدم. در جلسه‌ی توجیحی که در وزارت علوم آن زمان برگزار شد، یکی از مسئولان وزارت‌خانه ازجمله در سخنان خود به ما دانش‌جویان آینده هشدار داد: مبادا در کشورهای خارج به کنفدراسیون بپیوندید!

هنوز در تدارک رفتن به انگلستان بودم که رضا دقتی (عکاس سرشناس)، و برادر دوستم منوچهر، که دانشجوی رشته معماری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود، دستگیر شد. منوچهر ساکی پر از کتاب را آورد تا نگه دارم. مبادا ساواک به خانه بریزد و کتاب‌های مشکوک را پیدا کند. یکی از کتاب‌ها که بالای همه بود و خوب یادم مانده، کتاب خرمگس بود. کتابی درباره‌ی فعالیت‌های مبارزان سازمان «ایتالیای جوان» در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰، یعنی قرن نوزدهم، و بر روی جلد آن عکسی از نقاشی تیرباران مبارزان اسپانیایی، اثر فرانسیس گویا، به‌چشم می‌خورد. کتاب را انتشارات امیرکبیر چاپ کرده بود و به راحتی می‌شد آن را در کتاب‌فروشی خرید. ولی اگر ساواک آن را نزد کسی می‌یافت، پیدا بود که سرش بوی قورمه‌سبزی می‌دهد و ممکن بود سه سال محکومیت زندان در پی داشته باشد. البته کتاب‌های دیگری هم که با مجوز چاپ شده بودند در این رده به شمار می‌رفتند. از جمله کتاب میراث‌خوار استعمار، منشأ انسان ... در آن سال‌ها، کتاب‌های صمد بهرنگی را می‌خواندیم. برخی از کتاب‌های جلال آل احمد را هم که ممنوع بودند و نایاب، به‌عتوان جلد سفید می‌شد از بعضی از کتاب‌فروشی‌های آشنای روبه‌روی دانشگاه خرید.

پیش از سفر من به خارج، برخی از دوستان محل در گپ‌های دوستانه می‌گفتند: تو در خارج به کنفدراسیون خواهی پیوست. و من نگران از این‌که جوابم به «گوشِ موش درون دیوار» برسد، می‌گفتم: نمی‌دانم. باید دید چه می‌گویند!

به انگلستان رفتم. متأسفانه، نخست در شهری کوچک و به‌شدت محافظه‌کار در صحنه‌ی سیاسی آن کشور بودم که دانش‌جویان بسیار کم‌شمار ایرانی آن در دنیای کاملاً دیگری سیر می‌کردند. یک بار که می‌خواستم به دیدن فیلمی از پازولینی بروم، یکی از آن‌ها گفت: «به دیدن فیلم‌های مارکسیستی می‌ری؟!» هنوز راه و چاه را نمی‌شناختم و جز انجمن فیلم کالج جایی را برای فعالیت اجتماعی نداشتم. پیش‌تر در ایران صبح روزهای جمعه به دیدن فیلم‌های خوبی می‌رفتم که دانشجویان مترقی در یک وعده‌ی دوساعته در سینماهای تخت جمشید یا پلازا به نمایش می‌گذاشتند. در همان سال اول، در پی آشنایی با دوستان چپ انگلیسی، شرکت در جلسه‌های مخفی حزب کمونیست بریتانیا را آغاز کردم.

پیوستن به کنفدراسیون

در اولین نوروز در خارج از کشور در سال ۱۳۵۲، با سه تن دیگر قرار شد به لندن برویم. آن‌ها می‌خواستند به جشن نوروز سفارت شاه بروند. من گفتم می‌خواهم به تماشای فیلم پرتقال کوکی استانلی کوبریک بروم. با ماشینی که یکی از آن‌ها می‌راند رفتیم. آن‌ها روانه‌ی جشن شدند. من هم روانه‌ی سینما شدم. زودتر از آن‌ها برگشتم و در ماشین ماندم تا بیایند و به شهر محل تحصیل برگردیم چون هزینه‌ی ماندن در هتل‌ زیاد بود. در راه بازگشت چند ساعته، یکی از آن سه تن به «عناصر ضدایرانی کنفدراسیون» که در جشن اغتشاش کرده بودند ناسزا می‌گفت. من هم خودم را به خواب زده بودم تا با پاسخ به او خودم را به ساواک لو ندهم. ولی از شنیدن حرف‌های او دلم غنج می‌رفت.

در سال بعد و در شهری بزرگ‌تر با یکی از رفقای کنفدراسیون که از آلمان نزد خویشاوندان خود آمده بود آشنا شدم و این آغازی خوش بود. در همان شهر با چند تن از دوستان جلسه‌های مخفی تشکیل می‌دادیم و اعلامیه‌هایی را از طریق رفقای انگلیسی پخش می‌کردیم. سپس سازمان‌دهی علنی را آغاز کردم. در شهرهای انگلستان، جز لندن، واحد کنفدراسیون وجود نداشت و من با گردآوردن چند تن از دوستان به ابتکار خود در سطح شهری و با کمک گروه‌های چپ انگلیسی فعالیت می‌کردیم. یکی از اقدام‌ها «تظاهرات» ایستاده‌ای بود که پس از اعلام حزب فراگیر رستاخیز چند نفره در شهر برگزار کردیم.

با کشتار هفت رفیق فدایی و دو مجاهد خلق در تپه‌های اوین در سال ۱۳۵۴، و در پی آن اشغال اعتراضی سفارت شاه در لندن که ۲۱ تن از رفقای کنفدراسیون در آن شرکت داشتند، بیش‌تر و بیش‌تر در ارتباط با کنفدراسیون قرار گرفتم و به سازمان‌دهی در شهرهای مختلف شمال انگلستان پرداختم.

کنفدراسیون از دو سه سال پیش از کشتار نُه زندانی سیاسی دچار بحران شده بود که در بخش بعد به آن اشاره خواهم کرد. با افزایش فعالیت‌ها به لندن جذب شدم. ولی مرتب برای برگزاری جلسه و پخش کتاب به شهرهای شمالی انگلستان سفر می‌کردم. در انجمن لندن (آن زمان تنها واحد کنفدراسیون در انگلستان) به نمایندگی از گرایش سیاسی که به آن تعلق داشتم به‌سِمَت کاردار تشکیلات انجمن انتخاب شدم و تا انقلاب ۵۷ در سازمان‌دهی فعالیت‌ها شرکت داشتم. ازجمله مهم‌ترین و موفق‌ترین فعالیت‌ها سازمان‌دهی تظاهراتی در میدان اسب‌دوانی اشرافی اَسکات طی دیدار رضا پهلوی از لندن و سپس در سال ۱۳۵۷ بزرگ‌ترین تظاهرات ایرانیان در انگلستان با شرکت چندین هزار تن بود.

من و هم‌کاری ساواک و پلیس اسکاتلندیارد

در آن زمان برایمان عادی بود که رژیم شاه نسبت به فعالانی چون من حساس باشد. ولی درباره‌ی میزان حساسیت آگاهی مشخصی در دست نبود و فقط حدس می‌زدیم. آگاهی مشخص برای شخص من سال‌ها بعد و اتفاقی به‌دست آمد. سازمان وحدت کمونیستی در سال ۱۳۶۹ دچار ضربه‌ی سراسری شد و من هم که سال‌ها عضو آن بودم به زندان رفتم. پس از آزادی از زندان جمهوری اسلامی، در دهه‌ی ۱۳۷۰ خورشیدی که در پی رفع ممنوعیت از خروج از کشور بودم، دریافتم که دو بار ممنوع‌ازخروج هستم. یک بار به‌دلیل محکومیت و زندان در جمهوری اسلامی و یک بار به‌دلیل تعقیب ساواک در زمان شاه که پس از نزدیک به دو دهه لغو نشده بود. ممنوعیت نخست به دادگاه انقلاب مربوط می‌شد. برای رفع ممنوعیت دوم با نامه‌ی اداره‌ی گذرنامه بارها به ساختمان بدون تابلوی «اطلاعات نیروی انتظامی» در یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های ونک رفتم. در یکی از دفعه‌ها، مسئول پرونده نامه‌ای را به اندازه‌ی آ۵ به رنگ صورتی / ارغوانی با سربرگ ساواک و به‌تاریخ سال ۱۳۵۵ نشانم داد. مضمون آن این بود: خلیل رستم‌خانی را به‌محض رویت دستگیر کنید.

پس از آن، چند سال پیش، در جست‌وجویی در اینترنت اتفاقی به سندی عجیب برخوردم. ساواک از پلیس اسکاتلندیارد درخواست کرده بود «پنهانی به منزل» من وارد شوند و جست‌وجو کنند، چون «به نظر می‌رسد که مدارک ارزنده‌ای در منزل مسکونی وی موجود باشد.» اسکاتلندیارد هم موافقت کرده بود.[۱] باید اشاره کنم که در سال ۱۳۵۵ یک بار از اتاق من در ساختمان محل زندگی‌ام دزدی شد. دزد مقداری پول نقد را که در تظاهرات به‌عنوان کمک مالی برای کنفدراسیون جمع کرده بودیم برده بود. ولی خوش‌بختانه به چیزهایی که یکی از خویشاوندان مسافر موقتاً پیش من به امانت گذاشته بود دست نزده بود. این رویداد هم به ساواک ربط داشت؟ نمی‌دانم.

نگاهی به نیروهای چپ

مسئولیت شاه در پیدایش انقلاب و سیر بعدی آن که به حاکمیت جمهوری اسلامی انجامید، به‌خوبی در سخن‌رانی اعترافات او («صدای انقلاب شما را شنیدم») در آبان ۱۳۵۷ آشکار است. به‌علاوه، شمار زیادی از مقام‌های حکومت شاه، از جمله برخی از نخست‌وزیران، وزیران و مشاوران او، کارشناسان و اقتصاددانان برجسته و حتا افراد بسیار نزدیک به او مانند اردشیر زاهدی درباره‌ی ویران‌گربودن برنامه‌های اقتصادی و عملکرد سیاسی شاه، دیکتاتوری او و جنبه‌های دیگر سخن گفته‌اند. خاطرات «غلام خانه‌زاد» اسدالله علم ــ که گویا بخش‌هایی از آن هنوز مخفی مانده ــ با ویراستاری وزیر پیشین‌ هادی عالیخانی به‌خوبی فساد، انحطاط، غارت ... گسترده را در عرض و طول رژیم شاه به نمایش می‌گذارد. شمار زیادی از نویسندگان مستقل ایرانی و غیرایرانی هم در این باره مشروح نوشته‌اند. پژوهش‌گران بسیاری درباره‌ی این مسایل تحقیق کرده‌اند. ازجمله و به‌ویژه پژوهش‌هایی که پیش از انقلاب و در دهه‌ی ۱۳۵۰ خورشیدی انجام شده‌اند، به این مسایل و نیز اقدام‌های شاه، و دولت‌های او در ائتلاف با نیروهای اسلام‌گرا، تقویت مالی و مادی و عملی آن‌ها، ازجمله با گسترش انتشار کتاب‌ها و نشریه‌ها، و برپاکردن روزافزون مراکز مذهبی، پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و دهه‌های بعد و نیز به‌ویژه در دهه‌ی ۵۰ خورشیدی، دامن‌زدن به خرافات [۲] ... اسناد فراوانی در دست است.

بنابراین، گرچه این مسایل و جنبه‌ها مهم هستند، در این بخش از نوشته بیش‌تر به وضع چپ در پیش از انقلاب و پس از آن نگاهی گذرا می‌کنم. پرسش‌های مهمی مطرح هستند: چپ پیش و پس از انقلاب چگونه عمل کرد؟ آیا می‌توانست جلوی سیل ویران‌گری را که شاه به‌راه ‌انداخته بود بگیرد؟ آیا می‌توانست مسیر بعدی انقلاب را تغییر دهد؟ ....

چپ پیش از انقلاب

در آخرین سال‌های پیش از انقلاب ۵۷، چند گرایش کلی در میان سازمان‌های چپ قابل تشخیص بود: ۱) هواداران اردوگاه «سوسیالیسم واقعاً موجود» شوروی؛ ۲) هواداران اردوگاه «سوسیالیسم واقعاً موجود» چین؛ ۳) چپ غیراردوگاهی که خود جریان‌های مختلف و کوچک‌تر را دربر می‌گرفت.

۱) در اردوگاه شوروی
، شاخص‌ترین گروهی که همه می‌شناختند حزب توده بود. با امکانات گسترده‌ی انتشاراتی و رادیویی، برخورداری از پشتیبانی کشورهای این اردوگاه، و برخورداری از پیشینه‌ی فعالیت در داخل ایران و به تبع آن هوادارانی بازمانده از گذشته که چشم به همسایه شمالی داشتند و آن را مهد سوسیالیسم می‌دانستند.

در همان سال‌های آخر پیش از انقلاب کم‌کم نشانه‌هایی دیده می‌شد از این‌که حزب توده با بهره‌گیری از امکانات خود و هوادارانی که در ایران داشت توانسته است در میان جریان‌های انقلابی نیز راه خود را باز کند. پیدایش «گروه منشعب از چریک‌های فدایی خلق» زنگ خطری بود که هیچ‌یک از جریان‌های چپ به آن توجه نشان ندادند. تنها در دهه‌های بعد بود که در گفت‌وگوها و نوشته‌های فعالان آن زمان سازمان چریک‌های فدایی خلق بیش‌تر روشن شد که نفوذ نظری، فکری و مادی حزب توده در داخل سچفخا بسیار فراتر از گروه منشعب بود.

سیاست حزب توده نسبت به رژیم شاه در تمام دوره‌های فعالیت آن، پیرو سیاست شوروی تنظیم می‌شد. نمونه‌های زیادی از این سیاست در نوشته‌های مختلف مستند شده‌اند. ازجمله: مخالفت با ملی‌شدن صنعت نفت و درخواست امتیاز نفت شمال برای شوروی، ورود وزیران توده‌ای به کابینه‌ی قوام، مخالفت شدید با دولت ملی دکتر مصدق و آمریکایی‌خواندن آن ... در دوره‌ی پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲؛ و در دوره‌ی پس از کودتا، جست‌وجوی دائمی در پی یافتن جناح معقول در درون رژیم شاه و کوشش برای ورود به ائتلاف با آن، تغییر لحن رادیو پیک ایران در پیروی از نوسان‌ها در رابطه‌ی شوروی با شاه و گاهی قطع‌شدن برنامه‌های رادیو به‌دلیل بهبود روابط ....

۲) در اردوگاه چین
، سازمان انقلابی حزب توده، و سازمان توفان و بعدها حزب کار (توفان)، سال‌ها از وجهه‌ی انقلابی چین و پشتیبانی آن از نیروهای انقلابی در جهان در برابر امپریالیسم جهانی، بهره‌ می‌بردند. تا این‌که در پی بروز اختلاف میان شوروی و چین از دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ و به‌ویژه اوج‌گیری آن در دهه‌ی ۱۹۷۰، نظریه‌ی سه جهان، و پافشاری بر اتحاد دو جهان در مقابل جهان اول، پدیدار شد. جهان اول: امپریالیسم و سوسیال امپریالیسم؛ جهان دوم: کشورهای درجه‌دوم سرمایه‌داری مانند کشورهای اروپایی؛ جهان سوم: کشورهای دیگر بودند. این نظریه نخست باعث سردرگمی‌های زیاد در این اردوگاه شد و سپس به انشعاب‌های مختلف انجامید. جنبه‌ای دیگر از نظریه‌ی سه جهان، شاید بیش‌ترین ضربه را به مدعیان انقلاب در این اردوگاه زد. بر پایه‌ی این نظریه، انقلابیون باید با رژیم‌های ارتجاعی، ازجمله با رژیم شاه علیه امپریالیسم‌های مختلف متحد می‌شدند. چون شاه با سوسیال امپریالیسم مبارزه می‌کرد و سوسیال امپریالیسم خطرناک‌تر از امپریالیسم قدیمی بود. چون در ظاهر سوسیالیسم ولی در حقیقت امپریالیسم بود.

از آن پس، این اردوگاه و بخش ایرانی آن دچار انشعاب‌های زیادی شد. بخشی از گروه‌ها، مانند توفان، به پیروی از آلبانی و رهبر آن انور خوجه روی آوردند که لفاظی انقلابی را حفظ کرده بود. ولی سازمان انقلابیون کمونیست (سَلَفِ اتحادیه‌ی کمونیست‌ها) که بخش اصلی نیروهایش در آمریکا بود تا حد زیادی از این تاثیر دور ماند. شاید دلیل آن ان بود که این گروه در آغاز به‌دست افرادی با پیشینه‌ی ملی‌گرایی تشکیل شده بود.

بزرگترین ضربه‌ی ناشی از تغییر موضع چین در سطح جنبش مترقی ایران، به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) وارد شد. تا آن زمان، کنفدراسیون، از سویی دانشجویان غیرحزبی و علاقه‌مند را در درون خود گرد می‌آورد، و از سوی دیگر به‌عنوان نوعی جبهه‌ی واحد نیروهای مترقی ضد رژیم شاه عمل می‌کرد. سازمان‌هایی مثل سازمان انقلابی حزب توده، توفان، سازمان انقلابیون کمونیست، جبهه‌ی ملی ایران، کادرها (که از سازمان انقلابی حزب توده جدا شده بودند ولی بدون تشکیلات سراسری و با طیفی از نظریات مختلف در کشورهای مختلف فعال بودند) ... در درون کنفدراسیون حضوری گسترده داشتند و همیشه در هدایت آن در سطح جهانی نقش اساسی بازی می‌کردند.

با حرکت چین، در پی نظریه‌ی سه جهان، در جهت بهبود رابطه با امپریالیسم آمریکا و تشدید درگیری آن با اردوگاه شوروی، کنفدراسیون هم دچار بحران شد. چون برخی جریان‌های مائوئیست، به‌ویژه سازمان انقلابی حزب توده که برخی از رهبران اصلی پیشین آن مانند نیک‌خواه و لاشایی و دیگران به رژیم شاه پیوسته بودند، در مبارزه علیه رژیم شاه اخلال می‌کردند. یکی از بزرگ‌ترین اختلاف‌ها بر سر دفاع بی‌قیدوشرط کنفدراسیون از همه‌ی زندانیان سیاسی بود. سه‌جهانی‌ها زندانیان توده‌ای را جاسوس سوسیال امپریالیسم می‌دانستند. اختلاف‌های دیگری هم درباره‌ی دفاع از مبارزان مسلح در ایران و غیره وجود داشت. این وضع پس از چند سال، سرانجام در سال ۱۳۵۳ به بزرگترین انشعاب در کنفدراسیون و در ادامه تشکیل چند کنفدراسیون انجامید. در پی آن انشعاب‌های دیگری در داخل کنفدراسیون‌های تازه‌تشکیل‌شده رخ داد. بسیاری از جزییات انشعاب‌ها در کتاب‌ها و نوشته‌های مختلف مستند شده است. مهم در این‌جا، توجه به تاثیر چنین وضعی بر تشدید پراکندگی جنبش چپ ما و تضعیف آن مورد نظر است. اتحاد عملی که نزدیک به ۱۵ سال میان تمام نیروهای مترقی سیاسی در خارج به‌خوبی و متحد علیه رژیم شاه عمل کرده بود، ازهم پاشیده بود.

دو اردوگاه و دیگران پس از انقلاب

جریان‌ها و سازمان‌های هوادار هر دو اردوگاه پس از انقلاب هم در آزمون مبارزه مردود شدند. اردوگاه هواداران شوروی به رهبری حزب توده با هدف تبدیل ایران به یکی از کشورهای متحد و موتلف این اردوگاه بخش مهمی از فداییان را جذب خط سیاسی خود («راه رشد غیرسرمایه‌داری») و در نتیجه پیروی از خط امام کرد و بزرگ‌ترین سازمان چپ در خاورمیانه را به انفعال کشاند.

در اردوگاه هواداران چین، حزب رنجبران (ادامه‌ی سازمان انقلابی حزب توده) هم نخست مواضعی کاملاً مشابه حزب توده در پیروی از خط امام و «اسلام مبارز» را دنبال می‌کرد. ولی با چرخشی عجیب ناگهان از «دفتر هماهنگی با رئیس جمهور» بنی‌صدر سر درآورد و با فروپاشی اردوی او، سرکوب شد و فروپاشید.

داستان تأسف‌بار برخی از گروه‌های دیگر را هم همه می‌دانند. اتحادیه‌ی کمونیست‌ها که سال‌ها در خارج به «مبارزه‌ی چریگی جدا از توده» تاخته بود، ناگهان در تقلیدی تراژیک از انقلاب چین از جنگل‌های شمال به آمل حمله کرد و درهم شکست.

در جهت اتحاد عمل چپ

در شرایطی که درباره‌ی وضع در خارج از کشور در سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ شرح دادم و با توجه به انشعاب‌های پیش‌گفته و پراکندگی نیروهای چپ، گروهی (نگاه کنید در پایین) که من به آن تعلق داشتم به این نظر رسیده بود که باید فعالیت‌ها را در جهت اتحاد عمل نیروهای چپ در خارج و داخل کشور متمرکز کرد و از این طریق بود که می‌شد به تشکیل صف مستقل چپ در مقابل نیروی رو به گسترش اسلام‌گرایان و سرکوب امید بست.

بر این اساس، طرح تشکیل سازمان دانشجویی چپ در دستور کار قرار گرفت. بدین ترتیب، ما در ۱۳۵۶ کنفدراسیون دانشجویان ایرانی (پلاتفرم چپ) را تشکیل دادیم و در سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ موفق شدیم ضمن حفظ هویت مستقل هر جریان در فعالیت‌های مختلف علیه رژیم شاه با گروه‌های دیگر اقدام‌های مشترکی را سازمان بدهیم.

گروه اتحاد کمونیستی / ستاره
، ‏که در بند قبلی به آن اشاره کردم، تا اوایل ۱۳۵۶ خورشیدی هنوز موجودیت تشکیلاتی خود را اعلام نکرده بود. برخی از بنیادگذاران آن که از فعالان جبهه ملی ایران در خارج بودند در پایان دهه‌ی ۱۳۴۰ برای تدارک مبارزه‌ی مسلحانه در ایران و یافتن راه برای ادامه‌ی مبارزه در داخل کشور، به خاورمیانه رفته بودند و با تشکیل بخش خاورمیانه‌ی جبهه ملی ایران، و نیز گروهی مارکسیستی در داخل آن، و برقراری ارتباط با سازمان‌های مختلف جنبش فلسطین و جنبش‌های ضدامپریالیستی دیگر، بعدها به‌ویژه در مبارزه با اسرائیل و در ظفار با سلطان قابوس شرکت داشتند.

در سال ۱۳۴۹ میان رفقای این گروه با گروه احمدزاده ــ پویان ارتباطی برقرار شده و بعد با خیزش سیاهکل قطع شده بود. سپس در سال ۱۳۵۲ دوباره ارتباطی برقرار شده و فرایند نزدیکی و وحدت («پروسه‌ی تجانس») با سازمان چریک‌های فدایی خلق آغاز شده بود. ولی این ارتباط و فعالیت در آن زمان کاملاً مخفی مانده بود. ‌«گروه مارکسیستی در داخل جبهه‌ی ملی ایران ـ بخش خاورمیانه» وجود داشت که ما هم در ارتباط با آن بودیم. ولی در سطح علنی و برای دیگران هم هوادار «جبهه‌ی ملی ـ بخش خاورمیانه» بودیم و هم هوادار سازمان چریک‌های فدایی خلق.

گروه پیش‌گفته در روابط داخلی خود به‌نام ستاره مطرح بود. ولی هرگز به این نام اعلام موجودیت بیرونی نکرد یا به‌نام آن نوشته یا کتابی انتشار نداد. تنها پس از به‌هم خوردن ارتباط این گروه با سازمان چریک‌های فدایی خلق در تابستان سال ۱۳۵۵ بود که رفقای گروه سازمان‌دهی مستقل را آغاز و سپس در سال ۱۳۵۶ با انتشار بیرونی برخی بحث‌ها با چریک‌های فدایی خلق به‌نام گروه اتحاد کمونیستی اعلام موجودیت کردند. من هم در ارتباط با این گروه قرار داشتم که درست پس از انقلاب در ایران به‌نام سازمان وحدت کمونیستی به فعالیت‌هایش ادامه داد. [۳]

گروه اتحاد کمونیستی، هم‌چنان که گفته شد، تلاش خود را در جهت اتحاد عمل نیروهای چپ ادامه می‌داد. یکی از نخستین نوشته‌های این گروه پس از انتشار بحث‌ها با سچفخا، کتابی به‌نام بحران جدید سیاسی و اقتصادی رژیم و نقش نیروهای چپ بود. کتاب پس از ارائه‌ی تحلیل‌هایی درباره‌ی وضع اقتصادی، سیاسی، بین‌المللی و وضع چپ، پلاتفرمی ۸ ماده‌ای به نیروهای چپ پیشنهاد داد: ‏«تأسیس سندیکاهای کارگری»، «تشکیل اتحادیه‌های دهقانان»، «مبارزه با ‏انحصارات»، «خروج نیروهای اشغالگر از خلیج فارس و عمان،‌ اخراج ‏مستشاران نظامی از ایران»، «انحلال ساواک»، «لغو کلیه‌ی قراردادهای ‏اسارت‌بار اقتصادی با امپریالیسم به‌ویژه قرارداد خائنانه‌ی نفت»، «آزادی ‏زنان» و «به‌رسمیت‌شناخته‌شدن حقوق ملیت‌های ایران.»‏ [۴]

در سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، گروه اتحاد کمونیستی در تماس با گروه‌ها و سازمان‌های مختلف چپ کوشش‌های زیادی برای گردآوردن این نیروها و ایجاد اتحاد عمل در زمینه‌های مختلف انجام داد. در وهله‌ی نخست در تماس‌هایی که با برخی گروه‌های چپ غیراستالینیست و غیرمائوئیست در خارج قرار شد جریانی به‌نام «اتحاد چپ» سازمان یابد. ولی تلاش‌ها با سرعت‌گرفتن رویدادها و سپس قیام ۲۲ بهمن به جایی نرسید،

سازمان وحدت کمونیستی که تداوم گروه اتحاد کمونیستی بود، پس از انقلاب تلاش‌ها را از سر گرفت. پس از مدتی در ایران آشکار شد که گروه‌های طرف گفت‌وگو از «اتحاد چپ» ‌فقط اتحاد عمل را در نظر ندارند. بلکه هدف‌اشان تشکیل سازمانی تازه است.

تلاش برای ایجاد اتحاد عمل نیروهای چپ در تماس‌های هم‌زمان با گروه‌ها و سازمان‌های دیگری که اغلب اعضای آن‌ها از خارج آمده بودند و نیز با گروه‌ها و سازمان‌هایی که پس از انقلاب در ایران اعلام موجودیت کرده بودند، ادامه یافت. در پیوند با این تلاش‌ها، مقاله‌های زیادی درباره‌ی چپ، ضرورت اتحاد عمل چپ و جنبه‌های مرتبط با آن در بسیاری از شماره‌های رهائی، نشریه‌ی سازمان وحدت کمونیستی، منتشر شد. [۵] ولی متأسفانه، پیشرفت درخوری در این زمینه به‌دست نیامد.

درعین‌حال، سازمان وحدت کمونیستی با اعتقاد پایدار به دمکراسی تصمیم گرفت برای تقویت مبارزه در جهت خواست‌های دمکراتیک، مانند چند گروه چپ و دمکرات دیگر، در جبهه‌ی دمکراتیک ملی و ارگان‌های مختلف آن شرکت کند. باوجود ضرورت این مبارزه و این‌که فعالان خوش‌نام و شناخته‌شده‌ای مانند زنده‌یاد شکرالله پاک‌نژاد در جبهه‌ی دمکراتیک ملی نقش اساسی بازی می‌کردند، سازمان‌های چپ مانند چریک‌های فدایی خلق، پیکار و جریان‌ها خط ۳ و دیگران به آن روی خوش نشان نمی‌دادند و از کمک و هم‌کاری سر باز می‌زدند. بعضی از آن‌ها حتا در برخی موارد با توجیه‌هایی از این دست که نباید در صف مبارزه‌ی ضدامپریالیستی تفرقه انداخت ... و اعلام اقدام‌های هم‌زمان با فعالیت‌های جبهه‌ی دمکراتیک ملی در فعالیت آن کارشکنی می‌کردند. تظاهرات باشکوه اعتراض به بستن روزنامه‌ی ایندگان در مرداد ۱۳۵۸ یکی از مهم‌ترین فعالیت‌های این جبهه بود که فداییان و مجاهدین و نیز سازمان‌های دیگر از شرکت در آن پرهیز کردند.

آیا چپ می‌توانست مسیر انقلاب را تغییر دهد؟

با بحران سیاسی و اقتصادی که در اثر سیاست‌های شاه در ایران پدیدار شده بود، تردیدی نیست که انقلاب دیر یا زود رخ می‌داد. درباره‌ی ماهیت انقلاب ۵۷ بحث‌ها و نظرهای زیادی مطرح شده است. نیروهای اصلی که موفق به کسب حمایت توده‌ی مردم و دست‌یافتن به قدرت شدند، نمایندگان بخش‌هایی ناراضی از سرمایه‌داران و به‌ویژه سرمایه‌داری کوچک تجاری بودند که در اثر سیاست‌های رژیم شاه از بسیاری از مواهب سرمایه‌داری و «غنایم» تاحدی محروم شده بودند. انقلاب آن‌ها را به قدرت رساند. به عبارتی با انتقال قدرت از بخشی از طبقه‌ی حاکم به بخشی دیگر انقلابی سیاسی رخ داد که راه‌بران آن با استفاده از شبکه‌های دیرین‌پای سازمان‌دهی اسلامی و تکیه بر اعتقادهای دینی اکثریت توده‌های مردم را با خود همراه کرد.ند.

باوجود این‌ها، یادآوری برخی از رویدادها سودمند خواهد بود. فقط برای نمونه:

ــ نخستین تظاهرات گسترده‌ی زنان در اعتراض به اجباری‌شدن حجاب در اسفند ۱۳۵۷ که مورد اعتراض و انتقاد بخش اعظم نیروهای چپ و به‌ویژه فداییان خلق قرار گرفتند و آن‌ها کوشیدند زنان را به خانه برگردانند تا مبادا وحدت ضدامپریالیستی خدشه‌دار شود.

ــ مبارزه در کردستان با بسیج وسیع‌ترین توده‌های مردم.

ــ بسیچ و مبارزه‌ی خلق عرب.

ــ حرکت توده‌های خلق ترکمن.

ــ نخستین تظاهرات اول ماه مه پس از انقلاب در سال ۱۳۵۸ که صدها هزار تن از کارگران، زحمت‌کشان و متحدان آن‌ها را گرد آورد.

ــ تظاهرات عظیم اعتراض به بستن روزنامه‌ی آیندگان با شرکت صدها هزار تن که از دمکراسی دفاع می‌کردند و مورد بی‌مهری سازمان‌های چپ نگران از ضربه به وحدت قرار گرفتند.

ــ سازمان‌های چپ که در ماجرای «اشغال سفارت آمریکا» فریب‌ ژست «ضدامپریالیستی» جمهوری اسلامی و حزب توده را خوردند و نیروهای خود را به بیراهه کشاندند.
......

درباره‌ی تغییر مسیر انقلاب و انجام انقلابی دیگر، نظر برخی از افراد را نمی‌توان جدی گرفت که گویا در زمان حاضر مدعی هستند که اگر چپ‌ها در سال ۱۳۵۷ «وحدت ایدئولوژیک» داشتند، می‌توانستند انقلاب اجتماعی سوسیالیستی را به سرانجام برسانند! فقط با درک پًل پُتی از انقلاب سوسیالیستی می‌توان چنین اندیشید. چنین اندیشه‌ای در ماه‌های نخست پس از انقلاب ۵۷ در «مناظره با بنی‌صدر» با این ادعا که مشکل کشاورزی ایران را می‌توان در ۲۴ ساعت حل کرد، باعث شد چپ مضحکه‌ی همگان شود.

در بحثی جدی، از سوی دیگر، این درست است که مجموعه‌ی نیروهای چپ که در تعریف بایستی کارگران و زحمت‌کشان را برای انقلاب بسیج می‌کردند در مقطع انقلاب ۵۷ در وضعیتی بسیار پراکنده و جدا از توده‌های مردم قرار داشتند. و به‌تبع چنین وضعی در موقعیتی نبودند که نقش راه‌بری در انقلاب ۵۷ داشته باشند و بتوانند آن را در جهت خواسته‌های زحمت‌کشان هدایت کنند. ولی هم‌چنان که مراحل مختلف مبارزه در دو سال نخست پس از انقلاب نشان داد، اگر چپ با بینش و شناخت به اتحاد عمل گرد خواست‌های مترقی دست یافته بود، به مبارزه برای دمکراسی اهمیت داده بود، و فریب ظاهر ضدامپریالیستی برخی اقدام‌ها را نخورده بود، امکان مهارکردن و شاید پس‌راندن دیکتاتوری، و یافتن فرصت بیش‌تر برای زدودن توهم‌ها و بسیج مردم، دور از دسترس نبود.

پی‌نوشت‌ها

[۱] سند ساواک
به: ۳۳۲
از: لندن
شماره گزارش: ۱۳۲۵
تاریخ گزارش: ۱۱/۱۲/۳۶(۲۵)
موضوع: وصول ۲۴۰۰ کاشف
عطف/پیرو ۱۳۲۳/۱۰/۱۲/۳۶

خلیل رستم‌خانی با اینکه در گردآوری طرفداران جبهه به اصطلاح ملی و برگزاری تظاهرات در رابطه با جریانات اخیر تبریز فعالیت نشان می‌داد لیکن در تظاهرات مورخه ۱۴/۱۲/۳۶(۲۵) که به همین مناسبت انجام گردید وی شرکت نداشت گفته می‌شود نامبرده به مدت پانزده روز به آلمان مسافرت کرده است.

نظریه: با توجه به گزارشات واصله در مورد رفت و آمد مداوم خلیل رستم‌خانی به کشورهای اروپایی و تماس وی با مسئولین کنفدراسیون در کشورهای مزبور به نظر میرسد که مدارک ارزنده‌ای در منزل مسکونی وی موجود باشد علیهذا در جلسه‌ای با همکاران اسکاتلند یارد مذاکره و خواسته شد تا چنان چه امکان داشته باشد با استفاده از همکاران آنان در یک موقعیت خاص و با استفاده از غیبت وی به منزل مسکونی نامبرده ورود پنهانی شود همکاران مذکور خصوصاً افسر رابط به این نمایندگی قول همکاری در این مورد داده و قرار است با رئیس مربوط در موقعیت مناسب مذاکره و ترتیب این کار را بدهد و تصور می‌رود نامبرده با پیشنهاد این نمایندگی موافقت کند و به نظر می‌رسد در صورت موافقت مدارک ارزنده‌ای از منزل نامبرده به دست آید. ضمناً این مقدمه ورود پنهانی به منزل دیگر گردانندگان گروههای مخالف در صورت موافقت خواهد بود. یادآور می‌شود همکاران پلیس به هیچ‌وجه حاضر نیستند سرویس همکار از این مسئله اطلاع داشته باشد خواهشمند است با توجه به اهمیت موضوع به هیچ‌وجه در این زمینه مطلبی با نماینده سرویس انگلیس در تهران گفته نشود مراتب جهت اطلاع اعلام و قرار است طرح مزبور در صورت موافقت رئیس نیروی مخصوص در فرصت مناسب یعنی با استفاده از غیبت سوژه انجام گیرد. جریان به موقع به اطلاع خواهد رسید.

رئیس نمایندگی
به عرض تیمسار ریاست ساواک رسید ـ تاریخ ۱۳/۱۲/۳۶(۲۵)
در پرونده محصول منبع تکثیر و بهره‌برداری گردید ۱۷/۱۲/۳۶(۲۵)
* * *

به: ۳۳۲
از: لندن
شماره گزارش: ۱۳۲۹
تاریخ گزارش: ۱۲/۱۲/۳۶(۲۵)
عطف/پیرو ۱۳۲۵ ـ ۱۲/۱۲/۳۶(۲۵)

همکاران پلیس با ورود پنهانی به منزل یادشده موافقت کرده‌اند و قرار است طرح در فرصت مناسب که هنوز مشارالیه در خارج از انگلستان به سر می‌برد اجرا گردد. (شنبه شب برای این منظور در نظر گرفته شده) و احتیاطات لازم از طرف پلیس به منظور جلوگیری از هرگونه پیش‌آمد احتمالی انجام خواهد شد. نتیجه اجرای طرح به موقع اعلام خواهد گردید.

منبع: مقاله علی اکبر علیمردانی، پایگاه جامع تاریخ معاصر ایران –

https://psri.ir/?id=e57c6fez







[۲] شاه پیوسته بر اعتقاد مذهبی خود تاکید می‌کرد و از مکاشفه با علی ابن ابی‌طالب و امام زمان می‌گفت که نزدیکان خود او نقل کرده‌اند. ادعای نجات او به‌دست ابوالفضل العباس را بسیاری می‌دانند. ولی شاید همه به‌یاد نداشته باشند که این داستان باعث شد هفته‌نامه‌ی طنز توفیق مدتی توقیف شود. یک بار که شاه ادعا کرد "در سفر به امامزاده داوود از اسب سقوط" کرده و "حضرت عباس او را نجات" داده، توفیق در صفحه‌ی نخست خود کاریکاتوری را از دو مرد منتشر کرد. یکی از آن‌ها از دیگری می‌پرسد: چطور وقتی افتادی سالم ماندی؟ دومی جواب می‌دهد: حضرت عباس من را گرفت. اولی می‌گوید: حضرت عباس که دست نداشت.
[۳] برای تاریخ‌چه و کتاب‌ها نگاه کنید به
https://vahdatcommunisti.com
[۴] نگاه کنید به: https://vahdatcommunisti.com/wp-content/uploads/2021/10/bohran-jadid-syasi-v-eghtesadi-v-chap.pdf
[۵] نگاه کنید به:
https://vahdatcommunisti.com/2021/08/27/%da%86

به نقل از کتاب «هم‌اندیشی چپ - ویژه‌ی انقلاب 57»