عصر نو
www.asre-nou.net

چپِ ضدِ علم و مدیریت آكادميك اعتراض
از تردید روشمند تا فلج سیاسی


Fri 22 05 2026

الف. کیوان

«اگر ظاهر پدیده‌ها مستقیما با ماهیت آنها یكی بود، علم دیگر ضرورتی نداشت.»1
کارل مارکس

در میان گرایش‌های گوناگون چپِ امروز، معمولا از چپ رادیكال، چپ لیبرال، چپ هویتی، چپ آكادمیك، چپ جنبشی یا چپ پارلمانی سخن گفته می‌شود. اما در كنار این دسته‌بندی‌ها، با گرایشی نیز روبه‌رو هستیم كه كمتر به صورت مستقل نام‌گذاری و نقد شده است: چپی كه با زبان نقد علم رسمی و سلطۀ معرفتی سخن می‌گوید، اما در عمل امكان شناخت علمی جامعه را سست می‌كند. این گرایش را می‌توان، با احتیاط و دقت مفهومی، «چپِ ضدِ علم» نامید.

از همان ابتدا باید روشن كرد كه بحث ما متوجه هرگونه نقد علم رسمی یا دانشگاه بورژوایی نیست. نقد پوزیتیویسم، اروپا محوری، استعمار علمی و دانش در خدمت قدرت، بخشی ضروری از سنت‌های انتقادی و رهایی بخش است. اما مرز اصلی آنجاست كه نقدِ علمِ مسلط، به جای گشودن راهی به سوی شناختی ژرف‌تر، به نفی امكان شناخت علمی جامعه بدل شود.

به بیان روشن‌تر، چپِ ضدِ علم چپی است كه از نقد درست علم رسمی آغاز می‌كند، اما به جایی می‌رسد كه دیگر شناختِ ساختار جامعه را ممكن نمی‌داند. در نتیجه، مبارزه از تحلیل سرمایه داری، از راهبرد جمعی و از سازماندهی ضدِ سرمایه داری جدا می‌شود. چنین چپی ممكن است بسیار رادیكال سخن بگوید، اما در عمل نیروی دگرگونی نمی‌سازد.

ماركسیسم خود از آغاز با علم بی‌طرف‌نما، اقتصاد سیاسی بورژوایی و دانشی كه مناسبات سرمایه‌داری را طبیعی جلوه می‌دهد، درگیر بوده است. اما این درگیری به معنای نفی علم نبود؛ برعكس، هدف آن عبور از ظاهر پدیده‌ها و رسیدن به شناختی ژرف‌تر از سازوكارهای واقعی جامعه بود. مسئله از جایی آغاز می‌شود كه نقدِ علم بورژوایی، به جای گشودن راهی به سوی چنین شناختی، به نفی امكان شناخت علمیِ جامعه تبدیل شود.

به بیان روشن‌تر، چپِ ضدِ علم چپی است كه از نقد درست علم رسمی آغاز می‌كند، اما به جایی می‌رسد كه دیگر شناختِ ساختارِ جامعه را ممكن نمی‌داند. در نتیجه، مبارزه از تحلیل سرمایه داری، از راهبرد جمعی و از سازماندهیِ ضدِ سرمایه داری جدا می‌شود. چنین چپی ممكن است بسیار رادیكال سخن بگوید، اما در عمل نیروی دگرگونی نمی‌سازد.

این تمایز برای كل بحث تعیین كننده است. نقد ماركسیستی می‌گوید علم در جامعۀ طبقاتی می‌تواند در خدمت سرمایه، دولت، جنگ، استعمار و كنترل اجتماعی قرار گیرد، پس باید زمینۀ اجتماعی، طبقاتی و تاریخی آن را شناخت. اما چپِ ضدِ علم گامی دیگر برمی‌دارد و عملا می‌گوید جامعه ساختار روشنی ندارد، تضادهای اصلی قابل تشخیص نیستند، طبقه فقط یك برداشت در میان برداشت های دیگر است، و هر تلاش برای توضیح علمی جامعه به سلطه یا تقلیل گرایی می‌انجامد.

در ظاهر، این موضع می‌تواند بسیار رادیكال به نظر برسد. زیرا به هر ادعای كلی، هر نظریۀ بزرگ، هر سخن گفتن از طبقه، سرمایه، دولت، امپریالیسم و سازماندهی بدبین است. اما رادیكالیسم آن بیشتر زبانی است تا مادی.

اگر جامعه شناختنی نباشد، دگرگونی سازمان یافته آن نیز ناممكن یا بی بنیاد جلوه می‌كند. از همین رو، چپِ ضدِ علم در عمل نه قدرت انتقادی چپ را افزایش می‌دهد و نه مبارزۀ طبقاتی را ژرف‌تر می‌كند. برعكس، اعتراض را به مجموعه‌ای از تجربه‌های پراكنده، زبان‌های جدا از هم و خرده تفسیرهای بی ارتباط فرو می‌كاهد.

سرمایه داری برای ادامه حیات خود نیازمند ایمان همگانی به این نظام نیست. همین اندازه كافی است كه مردم در توانایی خود برای شناخت و جایگزین كردن آن تردید كنند. جامعه‌ای كه آموخته باشد ساختارهای اجتماعی را ناشناختنی بداند، در عمل آنها را تغییرناپذیر نیز خواهد پنداشت.

نمود، ماهیت و ضرورت علم

برای فهم چپِ ضدِ علم، نخست باید روشن كرد كه علم در سنت ماركسیستی چه معنایی دارد. علم در اینجا فقط به معنای آزمایشگاه، آمار، دانشگاه یا زبان تخصصی نیست. علم یعنی كوشش روشمند برای شناخت رابطه‌های پنهان پشت پدیده‌های آشكار. یعنی عبور از سطح ظاهر به سوی سازوكارهایی كه واقعیت اجتماعی را تولید می‌كنند.

ماركسیسم از همین جا آغاز می‌كند: جهان اجتماعی خود را همان گونه كه هست، بی واسطه و شفاف نشان نمی‌دهد. بازار در سطح ظاهر، عرصه مبادله آزاد و برابر است. كارگر نیروی كار خود را می‌فروشد و سرمایه دار آن را می‌خرد. در ظاهر، هر دو طرف آزادند و با رضایت وارد معامله می‌شوند. اما تحلیل علمی نشان می‌دهد كه پشت این ظاهر آزادانه، رابطه‌ای تاریخی و طبقاتی نهفته است: جدایی كارگر از ابزار تولید، ناگزیری فروش نیروی كار، و تصاحب ارزش اضافی از سوی سرمایه.

از این رو، علم در معنای ماركسیستی با ظاهر پدیده‌ها متوقف نمی‌شود. علم می‌پرسد: این پدیده از كجا آمده است؟ چه رابطه‌ای آن را تولید می‌كند؟ چه طبقه‌ای از آن سود می‌برد؟ چه چیزی را آشكار و چه چیزی را پنهان می‌كند؟ به همین دلیل است كه جملۀ ماركس درباره تفاوت صورت ظاهر و ماهیت، برای بحث ما چنین اهمیتی دارد. اگر ظاهر جامعه همان ماهیت آن را نشان می‌داد، دیگر نیازی به تحلیل سرمایه، طبقه، استثمار، دولت و ایدئولوژی نبود.

در این معنا، ماركسیسم نه علم پرستی خام است و نه ضدِ علم. علم پرستی خام می‌پندارد علم همیشه بی طرف، خنثی و بیرون از مناسبات قدرت است. ضدِ علم گرایی نیز از سوی دیگر، چون علم درون مناسبات اجتماعی تولید می‌شود، خود امكان شناخت را تضعیف می‌كند. راه ماركسیستی هیچ یك از این دو نیست. در این نگاه، علم در جامعۀ طبقاتی تولید می‌شود، از مناسبات قدرت اثر می‌پذیرد، اما همزمان می‌تواند به ابزار شناخت، نقد و دگرگونی جهان نیز تبدیل شود.2

لنین در جدل با جریان‌های ایده آلیستی و تجربه گرایانه بر وجود واقعیت عینی مستقل از انسان تأكید می‌كند. این نكته برای بحث ما مهم است، اما باید آن را دقیق فهمید. واقعیت مستقل از ما وجود دارد، اما حقیقت شكل شناختی و نظری رابطۀ ما با آن واقعیت است. یعنی فقر، جنگ، طبقه، استثمار، طبیعت، بدن و جامعه مستقل از میل و باور ما وجود دارند، اما شناخت درست آنها از راه اندیشه، تجربه، مفهوم سازی، پژوهش و پراتیك اجتماعی ساخته می‌شود.³

پس شناخت انسانی همیشه تاریخی، محدود و قابل اصلاح است. انسان ممكن است خطا كند، دچار توهم شود، ظاهر را با ماهیت اشتباه بگیرد، یا زیر تأثیر ایدئولوژی حاكم واقعیت را وارونه بفهمد. اما این محدودیت‌ها به معنای ناممكن بودن شناخت نیستند. برعكس، همین امكان خطا نشان می‌دهد كه شناخت باید با واقعیت و پراتیك آزموده شود. معیار نهایی شناخت، نه سلیقه فردی است، نه روایت دلخواه، بلكه رابطه آن با واقعیت عینی و آزمون اجتماعی آن در عمل است.

از همین جا می‌توان تفاوت میان نقد علم بورژوایی و ضدِ علم گرایی را فهمید. علم بورژوایی را می‌توان و باید نقد كرد، زیرا بسیاری از شكل‌های آن جهان موجود را نه به عنوان محصول تاریخ و مناسبات قدرت، بلكه به عنوان نظمی طبیعی، عقلانی و ناگزیر نشان می‌دهند. اقتصاد بورژوایی مثلا از بازار، رقابت، رشد، بهره وری و انتخاب فردی سخن می‌گوید، اما اغلب رابطه استثمار، مالكیت خصوصی و قدرت طبقاتی را پنهان می‌كند.

اما پاسخ ماركسیستی به این محدودیت، كنار گذاشتن علم نیست. پاسخ، گذر از علم سطحی به علم ژرف‌تر است: از توصیف پدیده‌ها به شناخت رابطه‌ها، از نمود به ماهیت، از تجربه پراكنده به تحلیل ساختاری، و از داده خام به فهم تاریخی و دیالكتیكی. به همین دلیل، ماركسیسم علم بورژوایی را نقد می‌كند تا به شناختی دقیق‌تر از جامعه برسد، نه اینكه خود امكان شناخت را انكار كند.

چپِ ضدِ علم درست در همین نقطه از مسیر جدا می‌شود. این گرایش به جای آنكه علم بورژوایی را از موضع شناختی عمیق‌تر نقد كند، گاهی خود امكان شناخت ساختار اجتماعی را زیر سوال می‌برد. در نتیجه، جامعه دیگر نه یك كلیت تاریخی و مادی، بلكه میدانی از نشانه‌ها، روایت‌ها، تجربه‌ها و تفاوت‌های جداگانه دیده می‌شود. در چنین وضعی، اعتراض ممكن است فراوان باشد، اما راهبرد كمیاب می‌شود. صداها زیاد می‌شوند، اما سازماندهی ضعیف می‌ماند. نقد تندتر می‌شود، اما توان تغییر كمتر.

تردیدِ روشمند و تردیدِ فلج كننده

برای فهم چپِ ضدِ علم، باید میان دو نوع تردید فرق گذاشت. هر تردیدی ضدِ شناخت نیست. برعكس، شناخت جدی بدون تردید ممكن نیست. كسی كه هر ادعا، هر آمار، هر روایت رسمی و هر تفسیر مسلط را بی پرسش بپذیرد، به علم نزدیك نمی‌شود. تردید روشمند بخشی از تفكر علمی است، زیرا ما را وادار می‌كند ظاهر پدیده‌ها را با دقت بیشتری ببینیم، شواهد را بیازماییم، رابطه‌ها را بررسی كنیم و از نتیجه گیری شتاب زده پرهیز كنیم.

تردید روشمند می‌پرسد: آیا این تحلیل با واقعیت سازگار است؟ آیا شواهد كافی داریم؟ آیا ظاهر پدیده را با ماهیت آن اشتباه گرفته‌ایم؟ آیا رابطه میان جزء و كل را درست فهمیده‌ایم؟ آیا تجربه‌های پراكنده را بدون شناخت ساختار كنار هم گذاشته‌ایم؟ این نوع تردید، دشمن علم نیست، بلكه شرط علم است. علم اگر زنده و انتقادی باشد، همیشه خود را در برابر واقعیت، تجربه و پراتیك بازبینی می‌كند.

اما تردید فلج كننده چیز دیگری است. این تردید از پرسش آغاز می‌كند، اما به ناتوانی می‌رسد. دیگر نمی‌پرسد چگونه می‌توان بهتر فهمید، بلكه كم كم این تصور را می‌سازد كه اساسا نمی‌توان فهمید. در این حالت، هر تحلیل ساختاری مشكوك می‌شود، هر سخن گفتن از طبقه تقلیل گرایانه به نظر می‌رسد، هر اشاره به سرمایه به عنوان یك كلیت ساده سازی خوانده می‌شود، و هر تلاش برای تشخیص تضادهای اصلی، نوعی تحمیل معنا بر واقعیت دانسته می‌شود.

اینجا همان نقطه‌ای است كه چپِ ضدِ علم وارد می‌شود. این چپ معمولا از نقد درست قطعیت‌های دروغین آغاز می‌كند. مثلا می‌گوید علم رسمی همیشه بی طرف نیست، دانشگاه از قدرت جدا نیست، مفاهیم می‌توانند ایدئولوژیك باشند، و دانش می‌تواند در خدمت سلطه قرار گیرد. تا اینجا سخن درستی است. اما خطا از آنجا آغاز می‌شود كه از این مقدمات درست، نتیجه‌ای نادرست گرفته شود: پس هیچ شناخت ساختاری قابل اعتماد نیست، پس هر نظریه كلی خطرناك است، پس هر سخن گفتن از طبقه و سرمایه نوعی سلطۀ معرفتی است.

چنین تردیدی در ظاهر می‌تواند بسیار رادیكال جلوه كند. چون به هر نظریه بزرگ بدبین است، با هر ادعای كلی فاصله می‌گیرد و نسبت به هر دستگاه فكری حالت انتقادی دارد. اما مسئله این است كه اگر تردید از روش به هدف تبدیل شود، دیگر به شناخت كمك نمی‌كند. تردید روشمند راه را به سوی فهم دقیق‌تر باز می‌كند، اما تردید فلج كننده هر راهی را پیشاپیش مسدود می‌سازد. اولی می‌گوید باید بهتر بفهمیم. دومی می‌گوید شاید فهمیدن ممكن نباشد.

در مقاله برونزو و استرلینگ نیز همین نكته نقش مركزی دارد. آنان چپِ ضدِ علم را گرایشی می‌دانند كه تردید را از یك روش انتقادی به یك غایت سیاسی تبدیل می‌كند. نتیجه آن، پراكندگی مبارزه‌هاست. اگر جامعه ساختار روشنی نداشته باشد، هر مبارزه جدا و منفرد به نظر می‌رسد. اگر نتوان ساختار سرمایه داری را شناخت، نمی‌توان علیه آن راهبردی جمعی ساخت. اگر همه چیز به روایت‌های جداگانه فروكاسته شود، سازماندهی مشترك دشوار یا ناممكن می‌شود.4

این تفاوت را می‌توان با یك مثال ساده روشن كرد. فرض كنیم گروهی از كارگران با دستمزد پایین، ناامنی شغلی و فشار شدید كاری روبه‌رو هستند. تردید روشمند می‌پرسد: علت این وضع چیست؟ آیا مسئله فقط مدیر بد است؟ آیا مشكل فقط یك شركت خاص است؟ یا این وضع به منطق سود، رقابت، مالكیت خصوصی و رابطه كار و سرمایه مربوط می‌شود؟ این نوع پرسش، تجربۀ مستقیم كارگران را به شناخت ساختاری نزدیك می‌كند.

اما تردید فلج كننده ممكن است بگوید: نباید از طبقه حرف زد، چون تجربه‌ها متفاوت‌اند. نباید از سرمایه داری به عنوان یك كلیت سخن گفت، چون این كار تفاوت‌ها را حذف می‌كند. نباید از تضاد اصلی صحبت كرد، چون این نگاه پیچیدگی واقعیت را ساده می‌كند. نتیجه چنین نگاهی آن است كه هر تجربه در جای خود باقی می‌ماند، اما رابطه میان تجربه‌ها روشن نمی‌شود. رنج دیده می‌شود، اما سازوكار تولید رنج پنهان می‌ماند.

اینجاست كه تردید فلج كننده به سود نظم موجود عمل می‌كند، حتی اگر خود را ضدِ نظم موجود بداند. سرمایه داری از اعتراض پراكنده چندان نمی‌ترسد. آنچه برای آن خطرناك است، اعتراضی است كه بتواند رابطه میان رنج‌های پراكنده و ساختار قدرت را بشناسد. اگر كارگر، مهاجر، زن، جوان بیكار، معلم، پرستار، دانشجو، كارگر پلتفرمی و ساكن حاشیه شهر هر كدام فقط در تجربه جداگانه خود باقی بمانند، اعتراض آنها قابل مدیریت‌تر است. اما اگر این تجربه‌ها در رابطه با مالكیت، كار، دولت، سرمایه، مرز، جنگ و امپریالیسم فهمیده شوند، امكان راهبرد مشترك پدید می‌آید.

پس مسئله این نیست كه تفاوت‌ها را حذف كنیم. تفاوت‌ها واقعی‌اند و باید دیده شوند. مسئله این است كه تفاوت‌ها را از ساختار جدا نكنیم. چپ رهایی بخش باید بتواند هم تجربۀ خاص ستم را بفهمد، هم رابطۀ آن را با كلیت مادی جامعه نشان دهد. چپِ ضدِ علم درست در همین نقطه ناتوان می‌شود. زیرا از ترس ساده سازی، گاهی هر نوع كلیت را كنار می‌گذارد. اما بدون كلیت، راهبرد سیاسی نیز از میان می‌رود.

مدیریت آكادمیكِ اعتراض و رادیكالیسم بی خطر

چپِ ضدِ علم فقط یك خطای نظری نیست. این گرایش در فضایی رشد می‌كند كه اعتراض در آن همیشه سركوب نمی‌شود، بلكه گاهی مدیریت می‌شود. سرمایه داری برای ادامه حیات خود فقط به پلیس، زندان، سانسور و خشونت مستقیم متكی نیست. این ابزارها همچنان وجود دارند و در لحظه‌های بحرانی به كار می‌آیند، اما نظم سرمایه داری راه ظریف‌تری نیز دارد: بخشی از اعتراض را می‌پذیرد، بازتعریف می‌كند، به زبان نهادی درمی‌آورد و از نیروی دگرگون كنندۀ آن می‌كاهد.

مدیریت اعتراض یعنی نظام مسلط، میان شكل‌های گوناگون نقد فرق می‌گذارد. برخی نقدها را خطرناك می‌داند، چون مستقیما به مالكیت، قدرت سرمایه، دولت طبقاتی، امپریالیسم و سازماندهی مستقل فرودستان می‌رسند. اما برخی نقدها را می‌تواند درون خود جذب كند، چون بنیادهای قدرت را دست نخورده باقی می‌گذارند. این نقدها ممكن است تند و رادیكال به نظر برسند، اما اگر به سازماندهی و قدرت مادی نرسند، برای نظم موجود قابل تحمل‌اند.

دانشگاه در این میان نقشی دوگانه دارد. از یك سو، دانشگاه می‌تواند محل تولید دانش انتقادی باشد. بسیاری از نقدهای مهم دربارۀ سرمایه داری، استعمار، نژادپرستی، جنسیت، دولت، جنگ و امپریالیسم در فضای دانشگاهی نیز پرورده شده‌اند. از سوی دیگر، دانشگاه در جامعۀ سرمایه داری نهادی بیرون از قدرت نیست. بودجه، رتبه بندی، بازار نشر، قراردادهای پژوهشی، مسیر شغلی، زبان تخصصی و معیارهای پذیرش علمی، همه بر این اثر می‌گذارند كه چه نوع دانشی رشد كند و چه نوع دانشی به حاشیه رانده شود.

به همین دلیل، مدیریت آكادمیك اعتراض لزوما به معنای توطئه‌ای آگاهانه و متمركز نیست. لازم نیست گروهی در اتاقی بسته تصمیم بگیرند كدام فكر مجاز و كدام فكر ممنوع باشد. سازوكارها اغلب روزمره، نهادی و ظاهرا طبیعی‌اند. ایده‌ای كه بتوان آن را به پروژۀ پژوهشی، كارگاه آموزشی، سیاست تنوع، برنامه نهادی، گزارش قابل ارائه یا زبان تخصصی بی خطر تبدیل كرد، شانس بیشتری برای دیده شدن پیدا می‌كند. اما ایده‌ای كه به سازماندهی سیاسی، قدرت طبقاتی و رویارویی با مالكیت سرمایه داری برسد، معمولا با برچسب‌هایی مانند تقلیل گرایی، جزم اندیشی، ایدئولوژیك بودن یا كهنگی نظری كنار زده می‌شود.

در اینجا مفهوم «تحمل سركوبگرانه» نزد هربرت ماركوزه به فهم مسئله كمك می‌كند. منظور ماركوزه این بود كه در جوامع سرمایه داری پیشرفته، تحمل و آزادی بیان همیشه به معنای رهایی نیستند. گاهی نظام مسلط اجازه می‌دهد صداهای گوناگون بیان شوند، اما شرایطی می‌سازد كه این صداها نتوانند به قدرت واقعی تبدیل شوند. در ظاهر همه می‌توانند سخن بگویند، اما مسیرهای اصلی تصمیم گیری، مالكیت و قدرت همچنان در دست نیروهای مسلط باقی می‌ماند.5

این نكته برای بحث ما مهم است، چون نشان می‌دهد مدیریت اعتراض فقط از راه ممنوعیت و سانسور انجام نمی‌شود. گاهی از راه پذیرش انجام می‌شود. اعتراض شنیده می‌شود، اما در قالبی بی خطر. رنج به رسمیت شناخته می‌شود، اما از ساختار تولید كننده رنج جدا می‌گردد. نقد به زبان اخلاقی، فرهنگی یا روان شناختی ترجمه می‌شود، اما از مالكیت، كار، طبقه، دولت و امپریالیسم فاصله می‌گیرد.

برای مثال، نقد نژادپرستی زمانی نیروی رهایی بخش دارد كه به ساختار كار، مسكن، مهاجرت، پلیس، مرز، جنگ و سرمایه وصل شود. اما اگر فقط به بازنمایی بهتر، زبان محترمانه‌تر یا حضور چند چهره متفاوت در همان نهادهای موجود محدود بماند، می‌تواند با نظم سرمایه داری سازگار شود. در این حالت، مسئله دیگر تغییر مناسبات قدرت نیست، بلكه اصلاح چهرۀ همان مناسبات است.

همین منطق را می‌توان در بحث جنسیت، محیط زیست، استعمار، مهاجرت و فرهنگ نیز دید. هیچ كدام از این حوزه‌ها فرعی یا كم اهمیت نیستند. اما اگر از ساختار مادی قدرت جدا شوند، به آسانی قابل مدیریت می‌شوند. سرمایه داری می‌تواند از تنوع سخن بگوید، بی آنكه استثمار را پایان دهد. می‌تواند از محیط زیست حرف بزند، بی آنكه منطق انباشت و استخراج را متوقف كند. می‌تواند از شمول و برابری دفاع كند، بی آنكه مالكیت و قدرت طبقاتی را تغییر دهد.

اینجا مفهوم «ایده‌های سازگار» اهمیت پیدا می‌كند. ایده سازگار، ایده‌ای است كه می‌تواند درون نظم سرمایه داری جا بگیرد، بی آنكه مالكیت خصوصی، قدرت سرمایه، دولت طبقاتی، امپریالیسم و سازوكار انباشت را تهدید كند. چنین ایده‌ای ممكن است ظاهری رادیكال داشته باشد، ممكن است زبان تند و اخلاقی به كار ببرد، ممكن است علیه تبعیض، نابرابری یا خشونت سخن بگوید، حتی ممكن است به اصلاحاتی واقعی نیز منجر شود. اما تا زمانی كه به ساختن قدرت مستقل در برابر سرمایه نینجامد، در نهایت با نظم موجود قابل جمع است.6

رادیكالیسم را نباید فقط از روی لحن سنجید. بسیاری از ایده‌ها تند، خشمگین، ضدِ نظم و ظاهرا شورشی‌اند، اما در سطح ساختار هیچ تهدیدی ایجاد نمی‌كنند. ممكن است علیه تبعیض سخن بگویند، اما مالكیت را دست نزنند. ممكن است از خشونت نمادین بگویند، اما خشونت اقتصادی را در حاشیه بگذارند. ممكن است از حذف و تحقیر حرف بزنند، اما به سازماندهی در محل كار، محله، اتحادیه، حزب یا جنبش توده‌ای راه نبرند. این نوع رادیكالیسم، رادیكالیسمی بی خطر است.

گرامشی7 با مفهوم هژمونی دقیقا به همین مسئله توجه می‌دهد. هژمونی یعنی سلطه‌ای كه فقط با زور برقرار نمی‌شود، بلكه از راه رضایت، فرهنگ، آموزش، رسانه، دین، دانشگاه و عادت‌های روزمره بازتولید می‌گردد. یك نظم طبقاتی زمانی نیرومند است كه بسیاری از انسان‌ها جهان را با مفاهیم همان نظم بفهمند، حتی اگر خود از آن نظم آسیب ببینند. از این رو، ایده‌های سازگار فقط از بیرون بر جنبش‌ها تحمیل نمی‌شوند. آنها درون خود جامعه و حتی درون جنبش‌های اعتراضی رشد می‌كنند.

چپِ ضدِ علم در اینجا نقشی كلیدی دارد. این چپ با تضعیف امكان شناخت ساختاری، تشخیص سازگاری و ناسازگاری را دشوار می‌كند. اگر نتوانیم سرمایه داری را به عنوان یك كلیت بشناسیم، چگونه تشخیص دهیم كدام ایده واقعا آن را تهدید می‌كند و كدام ایده فقط درون آن گردش می‌كند؟ اگر نتوانیم رابطه میان مالكیت، دولت، طبقه، امپریالیسم، فرهنگ و ایدئولوژی را بفهمیم، هر نقدی كه صدای رادیكال داشته باشد، ممكن است به اشتباه رهایی بخش تلقی شود.

عقب نشینی از طبقه

یكی از پیامدهای مهم چپِ ضدِ علم، عقب نشینی از تحلیل طبقاتی است. این عقب نشینی همیشه آشكار و مستقیم رخ نمی‌دهد. كمتر جریانی صریحا می‌گوید طبقه اهمیت ندارد یا سرمایه داری دیگر مسئلۀ مركزی نیست. شكل پیچیده‌تر آن این است كه طبقه در میان انبوهی از تفاوت‌ها، هویت‌ها، تجربه‌ها و روایت‌ها گم می‌شود. در ظاهر، چیزی حذف نشده است، اما در عمل، رابطه میان ستم‌های گوناگون و ساختار سرمایه داری سست می‌گردد.

برای پرهیز از سوءتفاهم، باید از همان آغاز روشن گفت كه دفاع از تحلیل طبقاتی به معنای بی اهمیت دانستن ستم‌های نژادی، جنسیتی، ملی، دینی، فرهنگی یا زیست محیطی نیست. این ستم‌ها واقعی‌اند و هر یك تاریخ، سازوكار و تجربه خاص خود را دارند. مسئله این نیست كه همه چیز را به طبقه فرو بكاهیم. چنین كاری هم از نظر نظری خطاست و هم از نظر سیاسی ناتوان كننده. مسئله این است كه اگر این ستم‌ها از كلیت مناسبات سرمایه داری جدا شوند، به تجربه‌هایی پراكنده تبدیل می‌شوند كه هر كدام زبان خود را دارند، اما راهبرد مشتركی برای تغییر ساختار تولید كننده آنها پیدا نمی‌كنند.

طبقه فقط یك هویت در كنار هویت‌های دیگر نیست. طبقه رابطه‌ای اجتماعی است كه به سازمان تولید، مالكیت، كار، استثمار و قدرت مادی مربوط می‌شود. كارگر فقط كسی نیست كه خود را كارگر می‌داند، بلكه در رابطه‌ای عینی با سرمایه قرار دارد. این رابطه مستقل از احساس فردی وجود دارد، هرچند شكل آگاهی از آن می‌تواند متفاوت، متناقض یا ناقص باشد. درست به همین دلیل، شناخت طبقاتی نیازمند علم است. باید از تجربه مستقیم فراتر رفت و رابطه اجتماعی پنهان پشت تجربه را شناخت.

برای مثال، یك زن كارگر مهاجر ممكن است همزمان با استثمار در محل كار، تبعیض جنسیتی، نژادپرستی، ناامنی اقامتی و فشار خانوادگی روبه‌رو باشد. اگر هر یك از این تجربه‌ها جداگانه فهمیده شود، تصویری پراكنده از رنج به دست می‌آید. اما اگر این تجربه‌ها در رابطه با بازار كار، تقسیم جنسیتی كار، سیاست مهاجرتی، نژادی شدن نیروی كار و منطق سود تحلیل شوند، آنگاه امكان فهم ساختاری پدید می‌آید. تحلیل طبقاتی جدی، این تجربه‌ها را حذف نمی‌كند، بلكه پیوند مادی میان آنها را روشن می‌سازد.

اینجا نقد الن میكسینز وود اهمیت ویژه‌ای دارد. وود در نقد پسا ماركسیسم نشان می‌دهد كه جدا كردن سیاست از طبقه، رابطۀ میان طبقه، ایدئولوژی و مبارزۀ سیاسی را سست می‌كند. اهمیت این نقد برای بحث ما در آن است كه چپِ ضدِ علم نیز، با تضعیف امكان شناخت ساختاری جامعه، به همین جدایی دامن می‌زند. وقتی ساختار قابل شناخت نباشد، طبقه نیز از یك رابطه مادی به یك نام، یك هویت یا یك روایت در میان روایت‌های دیگر فروكاسته می‌شود.8

چپِ ضدِ علم معمولا طبقه را به شكل مستقیم انكار نمی‌كند. روش آن ظریف‌تر است. هرگاه از سرمایه به عنوان یك نظام سخن گفته شود، آن را ساده سازی می‌خواند. هرگاه از تضاد اصلی سخن گفته شود، آن را حذف تفاوت‌ها می‌داند. هرگاه از سازماندهی طبقاتی سخن گفته شود، آن را خطر سلطه، مركزگرایی یا كهنگی نظری معرفی می‌كند. نتیجه این است كه طبقه از مركز تحلیل كنار می‌رود، بی آنكه ظاهرا انكار شده باشد.

تحلیل طبقاتی جدی تفاوت‌ها را حذف نمی‌كند، بلكه نشان می‌دهد سرمایه داری چگونه بسیاری از تفاوت‌ها را سازمان می‌دهد و به خدمت انباشت در می‌آورد. نژادپرستی می‌تواند نیروی كار را تقسیم كند. ستم جنسیتی می‌تواند كار بازتولیدی را ارزان یا نامرئی سازد. سیاست مهاجرتی می‌تواند كارگران را از نظر حقوقی و سیاسی قطعه قطعه كند. ستم ملی می‌تواند ملت‌های فرودست را در موقعیت وابستگی نگه دارد. امپریالیسم می‌تواند كل جوامع را در سلسله مراتبی نابرابر از كار، منابع، جنگ و بدهی قرار دهد.

در اینجا بحث نانسی فریزر دربارۀ بازتوزیع و بازشناسی می‌تواند به روشن شدن مسئله كمك كند. فریزر نشان می‌دهد كه عدالت اجتماعی را نباید میان دو قطب جداگانه تقسیم كرد: از یك سو سیاست طبقاتی و از سوی دیگر سیاست هویت. مسئلۀ درست‌تر این است كه بازتوزیع مادی و بازشناسی اجتماعی چگونه باید در كنار هم فهمیده شوند. این نكته برای مقاله ما مهم است، زیرا نشان می‌دهد نقد هویت گرایی بی سازمان نباید به بی اعتنایی نسبت به تحقیر، حذف و ستم فرهنگی تبدیل شود.9

اما چپِ ضدِ علم دقیقا این پیوند را سست می‌كند. در این نگاه، هر گروه درون تجربۀ خاص خود محبوس می‌شود. به جای آنكه تجربۀ خاص به شناخت كلیت برسد، كلیت به عنوان چیزی مشكوك، سلطه‌گر یا ناممكن كنار گذاشته می‌شود. نتیجه، نوعی سیاست خرده روایت‌هاست: هر رنج واقعی است، اما رابطۀ میان رنج‌ها گم می‌شود. هر صدا حق دارد شنیده شود، اما نیرویی كه بتواند این صداها را در برابر سرمایه سازمان دهد، شكل نمی‌گیرد.

پس نتیجۀ این بخش روشن است. چپِ ضدِ علم با انكار مستقیم طبقه آغاز نمی‌كند، بلكه با سست كردن امكان شناختِ كلیتِ اجتماعی به عقب نشینی از طبقه می‌رسد. وقتی كلّیت مشكوك شود، طبقه نیز نامرئی می‌شود. وقتی ساختار ناشناختنی دانسته شود، سازماندهی علیه ساختار نیز بی بنیاد جلوه می‌كند. و درست در همین نقطه، اعتراض رادیكال می‌تواند به شكلی از سازگاری با نظم موجود تبدیل شود.

خاستگاه سرمایه دارانۀ چپِ ضدِ علم

چپِ ضدِ علم را نباید فقط در خطای فكری چند نویسنده، چند استاد دانشگاه یا چند جریان آكادمیك جست. این گرایش از دل تناقض‌های خود جامعه سرمایه داری بیرون می‌آید. سرمایه داری از یك سو به علم نیاز دارد، زیرا بدون دانش، فن، آمار، مدیریت، برنامه ریزی، دانشگاه و تخصص نمی‌تواند تولید، بازار، دولت، جنگ، رسانه و زندگی اجتماعی را اداره كند. اما از سوی دیگر، از علمی حمایت می‌كند كه بنیادهای خود این نظم را زیر سوال نبرد.

به همین دلیل، سرمایه داری هم علم تولید می‌كند و هم مرزهای علم را تعیین می‌كند. علم بورژوایی معمولا جامعۀ موجود را طوری توضیح می‌دهد كه گویی همین نظم طبیعی و ناگزیر است. فقر، بازار، رقابت، مالكیت خصوصی و نابرابری به جای آنكه پدیده‌هایی تاریخی و قابل تغییر دیده شوند، همچون واقعیت‌هایی بدیهی و همیشگی معرفی می‌شوند. این علم می‌تواند دقیق، فنی و پر از داده باشد، اما اگر رابطه قدرت، طبقه و مالكیت را پنهان كند، در سطح ظاهر باقی می‌ماند.

در سوی دیگر، چپِ ضدِ علم به عنوان واكنشی به همین وضع پدید می‌آید. این چپ می‌بیند كه علم رسمی بی طرف نیست، دانشگاه از قدرت جدا نیست، و دانش می‌تواند در خدمت سرمایه، استعمار، جنگ و كنترل اجتماعی قرار گیرد. اما به جای آنكه از این نقد به علم دیالكتیكی و رهایی بخش برسد، گاهی به این نتیجه می‌رسد كه خود شناخت علمی جامعه مشكوك یا ناممكن است. به این ترتیب، از نقد علم بورژوایی به تضعیف امكان شناخت علمی می‌لغزد.

برای فهم این روند، باید نخست به پوزیتیویسم توجه كرد. پوزیتیویسم، در معنای كلی، نوعی نگاه به علم است كه اعتبار شناخت را عمدتا در مشاهده، داده، سنجش و روش صوری می‌جوید. این رویكرد در برابر خیال پردازی، متافیزیك و ادعاهای بی پایه نقش مهمی داشته است. اما مشكل از جایی آغاز می‌شود كه جامعه انسانی نیز فقط مانند مجموعه‌ای از داده‌های قابل اندازه گیری فهمیده شود. در این صورت، تاریخ، طبقه، ایدئولوژی، تضاد، قدرت و پراتیك اجتماعی به حاشیه می‌روند.

حلقۀ وین یكی از مهم‌ترین صورت بندی‌های فلسفی پوزیتیویسم منطقی بود. این مكتب كوشید فلسفه را به تحلیل منطقی زبان علم و صورت بندی گزاره‌های معنادار نزدیك كند و با متافیزیك فاصله بگیرد. این تلاش از نظر دقت مفهومی و نقد ابهام‌های فلسفی اهمیت داشت، اما از نگاه ماركسیستی محدودیتی اساسی داشت: جامعه را نمی‌توان فقط با منطق، مشاهده و گزاره‌های قابل سنجش فهمید. جامعه میدان تضادهای تاریخی، طبقاتی و مادی است و شناخت آن نیازمند روشی است كه رابطۀ ظاهر و ماهیت، جزء و كل، ساختار و پراتیك را با هم ببیند.10

در برابر این محدودیت، مكتب فرانكفورت به نقد عقل ابزاری پرداخت. عقل ابزاری یعنی شكلی از عقلانیت كه جهان را فقط از زاویه محاسبه، كنترل، اداره و كارایی می‌بیند. هوركهایمر و آدورنو نشان دادند كه روشنگری و عقل مدرن، اگر از رهایی انسان جدا شوند، می‌توانند به ابزار سلطه تبدیل شوند. این نقد برای بحث ما مهم است، چون نشان می‌دهد علم و عقل در شكل بورژوایی خود همیشه رهایی بخش نیستند. اما باید دقیق بود: نقد عقل ابزاری به معنای نفی عقل و علم نیست. مسئله، رهایی عقل از شكل ابزاری و سلطه گر آن است، نه پناه بردن به تاریكی، نسبی گرایی یا انكار شناخت.11

همین جاست كه یك لغزش مهم رخ می‌دهد. بخشی از چپ آكادمیك، در مخالفت با پوزیتیویسم و عقل ابزاری، به جای آنكه به علمی تاریخی، اجتماعی و دیالكتیكی برسد، به بی اعتمادی كلی نسبت به شناخت علمی می‌رسد. در این نگاه، هر ادعای كلی دربارۀ جامعه مشكوك است، هر سخن گفتن از ساختار خطر ساده سازی دارد، و هر مفهوم عامی مانند طبقه، سرمایه یا امپریالیسم می‌تواند به عنوان خشونت نظری یا سلطه معرفتی معرفی شود. این همان نقطه‌ای است كه نقد درست علم بورژوایی به چپِ ضدِ علم نزدیك می‌شود.

مكتب شیكاگو در اقتصاد از زاویه‌ای دیگر اهمیت دارد. اینجا با ضدِ علم گرایی روبه‌رو نیستیم، بلكه با علم بورژوایی در شكل فنی و كارشناسانه آن مواجهیم. اقتصاددانان وابسته به این سنت، با زبان مدل، آمار، انتخاب عقلانی، كارایی، بازار آزاد و رقابت، به صورت بندی نظری نئولیبرالیسم كمك كردند. این نوع علم خود را بی طرف و فنی نشان می‌دهد، اما در عمل مالكیت خصوصی، سلطه بازار، خصوصی سازی و عقب نشاندن دولت رفاهی را عقلانی و ناگزیر جلوه می‌دهد.12

پس سرمایه داری از دو راه متفاوت اما همسو سود می‌برد. از یك سو، علم بورژوایی را تقویت می‌كند، یعنی دانشی كه جامعه را قابل اداره می‌كند اما بنیادهای آن را زیر سوال نمی‌برد. از سوی دیگر، شكل‌هایی از نقد را تحمل یا حتی برجسته می‌كند كه امكان شناخت كلیت سرمایه داری را تضعیف می‌كنند. اولی می‌گوید جهان موجود علمی، طبیعی و ناگزیر است. دومی می‌گوید شناخت كلی این جهان ناممكن یا خطرناك است. نتیجه هر دو می‌تواند یكی باشد: ناتوان كردن چپ از شناخت و تغییر سرمایه داری به عنوان یك نظام.

ماتریالیسم دیالكتیكی درست در برابر این دو خطا می‌ایستد. از واقعیت عینی آغاز می‌كند، اما می‌داند كه این واقعیت در سطح ظاهر به تمامی آشكار نیست. از داده و مشاهده استفاده می‌كند، اما داده را جای تحلیل نمی‌نشاند. به تجربه‌های گوناگون توجه می‌كند، اما آنها را از ساختار جدا نمی‌سازد. به تفاوت‌ها اهمیت می‌دهد، اما كلیت را رها نمی‌كند. به نقد علم بورژوایی می‌پردازد، اما علم رهایی بخش را كنار نمی‌گذارد.

نقد اروپا محوری، استعمار علمی و لغزش به ضدِ علم گرایی

یكی از حساس‌ترین بخش‌های این بحث، نسبتِ چپِ ضدِ علم با نقدِ اروپا محوری و استعمار علمی است. اگر این بخش دقیق فهمیده نشود، ممكن است چنین به نظر برسد كه دفاع از علم، به معنای دفاع از علم رسمی غرب، دانشگاه بورژوایی یا تاریخ استعماری دانش است. چنین برداشتی نادرست است. نقد استعمار علمی، شرق شناسی، نژادپرستی معرفتی و مركزیت اروپا در علوم اجتماعی، نه تنها ضدِ علم نیست، بلكه برای بازسازی شناختی جهانی‌تر و رهایی بخش‌تر ضروری است.

دانش در تاریخ واقعی جهان، همیشه بی طرف و پاك نبوده است. علوم اجتماعی، انسان شناسی، شرق شناسی، اقتصاد توسعه، حقوق بین الملل و بسیاری از شاخه‌های معرفت، در دوره‌های مختلف با استعمار، امپریالیسم، دولت‌های سرمایه داری و منافع طبقات مسلط پیوند داشته‌اند. بسیاری از جوامع غیر اروپایی نه به عنوان سوژه‌های تاریخی، بلكه به عنوان موضوع مطالعه، اداره، اصلاح یا سلطه فهمیده شده‌اند. بنابراین، نقد این تاریخ نه تنها مشروع است، بلكه برای هر ماركسیسم زنده و جهانی ضروری است.

ادوارد سعید در شرق شناسی نشان داد كه بخش مهمی از دانش غربی دربارۀ شرق، صرفا توصیف بی طرفانۀ فرهنگ‌ها و جوامع غیر اروپایی نبود، بلكه با تاریخ امپراتوری، سلطه سیاسی و بازنمایی فرودستانۀ شرق گره خورده بود. اهمیت بحث سعید در این است كه نشان می‌دهد دانش می‌تواند در خدمتِ قدرت قرار گیرد و موضوع شناخت را به ابژۀ سلطه تبدیل كند. شرق در چنین دانشی، نه به عنوان واقعیت تاریخی پیچیده، بلكه به عنوان تصویری ثابت، منفعل، عقب مانده و نیازمند اداره بازنمایی می‌شود.13

اما از این نقدِ درست نباید نتیجه‌ای نادرست گرفت. اگر دانش غربی در تاریخ استعمار با قدرت پیوند داشته است، نتیجه آن این نیست كه هر شناخت علمی، هر مفهوم عام، هر تحلیل كلی و هر نظریه ساختاری ذاتا استعماری است. نقد سعید علیه دانشی بود كه شرق را به تصویری قابل اداره برای قدرت امپریالیستی تبدیل می‌كرد. اما اگر از این نقد به این نتیجه برسیم كه دیگر نمی‌توان دربارۀ امپریالیسم، سرمایه داری، دولت، طبقه یا استعمار به شكل علمی سخن گفت، از نقد دانش استعماری به ضدِ علم گرایی لغزیده‌ایم.

در بحث‌های پسااستعماری و دِكولونیال (استعمارزدایی معرفتی) نیز همین دو راه از هم جدا می‌شوند. راه نخست می‌كوشد شناخت را گسترده‌تر، تاریخی‌تر و چند مركزی‌تر كند. این راه می‌پرسد: كدام تجربه‌ها از تاریخ حذف شده‌اند؟ كدام ملت‌ها، طبقات و گروه‌های فرودست از تولید دانش كنار گذاشته شده‌اند؟ كدام مفاهیم اروپایی بدون توجه به تفاوت‌های تاریخی به جهان تعمیم داده شده‌اند؟ چگونه می‌توان تاریخ سرمایه داری را نه فقط از زاویۀ اروپا، بلكه از زاویۀ استعمار، برده داری، امپریالیسم، وابستگی و مقاومت ملت‌های تحت ستم فهمید؟

این مسیر با ماركسیسم سازگار است، زیرا هدفش تعمیق شناخت است، نه نابودی آن. ماركسیسم اگر خود را به تجربۀ محدود اروپای غربی فروبكاهد، از فهم سرمایه داری جهانی، استعمار نو، وابستگی اقتصادی، تقسیم بین المللی كار و مبارزاتِ ملت‌های تحت ستم ناتوان می‌ماند. نقد اروپا محوری در این معنا، به ماركسیسم كمك می‌كند كه جهانی‌تر، تاریخی‌تر و مادی‌تر شود.

دیپش چاكرابارتی در « اروپا را استانی كردن »، به همین مسئله از زاویۀ دیگری نزدیك می‌شود. او اروپا را فقط یك جغرافیا نمی‌داند، بلكه آن را نوعی مرجع نظری در علوم اجتماعی مدرن می‌فهمد. در بسیاری از نظریه‌های مدرنیته، تجربۀ اروپا به صورت معیار عام تاریخ جهان درمی‌آید و جوامع دیگر در نسبت با آن سنجیده می‌شوند. نقد چاكرابارتی، اگر دقیق خوانده شود، ضدِ علم نیست؛ بلكه تلاشی است برای نشان دادن محدودیت‌های جهانشمول سازیِ سادۀ تجربه تاریخی اروپا.14

اما راه دومی هم وجود دارد كه خطرناك است. در این راه، از نقد اروپا محوری به این نتیجه می‌رسند كه هر مفهوم كلی، هر نظریۀ عام و هر تحلیل ساختاری، خود شكلی از سلطه است. در این نگاه، طبقه، سرمایه، دولت، امپریالیسم، قانونمندی اجتماعی و حتی حقیقت تاریخی، به مقولاتی مشكوك تبدیل می‌شوند. در نتیجه، به جای آنكه شناخت گسترده‌تر و دقیق‌تر شود، خود امكان شناخت مشترك و علمی جامعه زیر سوال می‌رود.

در اینجا نقدِ «آیجاز احمد» اهمیت پیدا می‌كند. احمد در « در تئوری» با بخشی از صورت بندی‌های پسااستعماری درگیر می‌شود و نشان می‌دهد كه نباید جهان سوم، شرق یا جوامع غیر غربی را به یك كلیت فرهنگی همگن تبدیل كرد. اگر غرب به عنوان یك بلوك واحد و غیرغرب به عنوان بلوكی دیگر فهمیده شود، تضادهای طبقاتی، ملی، جنسیتی و سیاسی درون هر جامعه پنهان می‌ماند. در چنین وضعی، به نام نقدِ غرب، ممكن است جوامع غیر غربی نیز از درون بی طبقه، بی تضاد و یكپارچه تصور شوند.15

«میرا ناندا» در نقدِ پیوندِ پست مدرنیسم، علم و ناسیونالیسم هندویی به همین خطر توجه می‌دهد. او نشان می‌دهد كه نقد علم غربی، اگر از دفاع از شناختِ علمی جدا شود، ممكن است به احیای خرافه، اسطوره سازی تمدنی و مشروعیت دادن به نیروهای ارتجاعی كمك كند. این نکتۀ مهمی است، زیرا نشان می‌دهد هر حمله به علم رسمی، لزوما رهایی بخش نیست.
گاهی نقد علم غربی، اگر با ماتریالیسم، تاریخ و مبارزه طبقاتی پیوند نخورد، می‌تواند به ایدئولوژی‌های راست گرا و ارتجاعی خدمت كند.16

بنابراین، باید مرز را روشن نگه داشت. نقد اروپا محوری، استعمار علمی و شرق شناسی لازم است. اما این نقد باید به شناختی گسترده‌تر و رادیكال‌تر برسد، نه به انكار علم. باید نشان دهد كه سرمایه داری جهانی چگونه از راه استعمار، امپریالیسم، جنگ، بدهی، استخراج منابع، تقسیم بین المللی كار و سلطه مالی عمل كرده است. باید تجربه ملت‌های تحت ستم را وارد تحلیل كند. باید تاریخ فرودستان را از حاشیه به مركز بیاورد. اما همه اینها نیازمند شناخت علمی‌اند، نه انكار آن.

نظریه، سازماندهی و راهِ خروج

چپِ ضدِ علم فقط شناخت را تضعیف نمی‌كند، بلكه نسبت میان نظریه و سازماندهی را نیز مخدوش می‌سازد. هنگامی كه هر تحلیل كلی مشكوك شمرده شود، نظریه از جایگاه راهنمای عمل كنار می‌رود و سیاست به واكنش‌های پراكنده، لحظه‌ای و خودبه‌خودی فروكاسته می‌شود. در چنین وضعی، اعتراض هست، خشم هست، نارضایی هست، اما مسیر تبدیل این نیروها به قدرت سازمان یافته روشن نیست.

خودبه‌خودی بودن مبارزه به خودی خود منفی نیست. بسیاری از جنبش‌های بزرگ تاریخی از دل رنج‌های واقعی، واكنش‌های فوری، اعتصاب‌های ناگهانی، خیزش‌های مردمی و لحظه‌های انفجاری پدید آمده‌اند. مردم ستمدیده همیشه منتظر نظریه پردازان نمی‌مانند تا مبارزه كنند. اما تجربه خودبه‌خودی، اگر به شناخت، برنامه و سازمان پیوند نخورد، معمولا در همان سطح نخستین باقی می‌ماند. ممكن است نیرومند، گسترده و حتی قهرمانانه باشد، اما پایدار نمی‌ماند. ممكن است ضربه‌ای به نظم موجود بزند، اما اگر نداند پس از آن چه باید كرد، به سادگی توسط نیروهای مسلط جذب، منحرف، فرسوده یا سركوب می‌شود.

اینجا نقش نظریه روشن می‌شود. نظریه در معنای ماركسیستی، مجموعه‌ای از كلمات سنگین یا فرمول‌های آماده نیست. نظریه یعنی كوشش برای فهم رابطه میان تجربه‌های پراكنده و ساختارهای واقعی جامعه. نظریه به ما كمك می‌كند بفهمیم دشمن كجاست، تضادها چگونه عمل می‌كنند، كدام نیروها بالقوه متحدند، كدام مطالبات می‌توانند مردم را گرد آورند، و كدام شكل سازماندهی می‌تواند اعتراض را به نیروی پایدار تبدیل كند.

لنین در چه باید كرد؟ میان آگاهی خودبه‌خودی و آگاهی سوسیالیستی تفاوت می‌گذارد. منظور او تحقیر تجربۀ توده‌ها نیست. نكته این است كه مبارزه روزمره، به خودی خود و به طور خودكار، به شناخت كامل از نظام سرمایه داری نمی‌رسد. كارگر ممكن است از دستمزد پایین، ساعت كار طولانی یا رفتار كارفرما ناراضی باشد، اما برای فهم ریشۀ این وضع باید از تجربۀ مستقیم فراتر رفت و به رابطۀ كار و سرمایه، دولت، قانون، بازار و سازمان طبقاتی جامعه رسید. این گذار نیازمند نظریه، آموزش، سازمان و پیوند مبارزه روزمره با افق سوسیالیستی است.17

البته نظریه نیز اگر از پراتیك جدا شود، می‌تواند به جزم، فرقه گرایی یا زبان بی جان تبدیل شود. نظریه‌ای كه از مبارزه واقعی مردم تغذیه نكند، به سرعت به تكرار فرمول‌ها، نقل قول‌های جدا از زمان و جدل‌های درون گروهی فرو می‌كاهد. چنین نظریه‌ای نه راهنمای عمل است، نه ابزار شناخت. بنابراین، نقد نظریه‌های منجمد كاملا لازم است. اما نقد نظریه‌های منجمد، با كنار گذاشتن خود نظریه تفاوت دارد.

همان گونه كه عمل بدون شناخت كور می‌شود، نظریه بدون عمل نیز سترون می‌ماند. چپِ علمی و رهایی بخش باید این دو را به هم پیوند دهد. نه باید در خودبه‌خودی گرایی حل شود و نه باید در نظریه پردازی جدا از مبارزه واقعی زندانی بماند. مسئله، پیوند زدن تجربه زندۀ توده‌ها با شناخت علمی و سازماندهی آگاهانه است.

سرمایه داری خود به شدت سازمان یافته است. دولت، بانك‌ها، شركت‌های بزرگ، ارتش، پلیس، رسانه‌ها، دانشگاه‌ها، نهادهای بین المللی و بازار جهانی بدون سازمان عمل نمی‌كنند. سرمایه داری اتفاقی و خودبه‌خودی حكومت نمی‌كند. برنامه دارد، نهاد دارد، بودجه دارد، دستگاه حقوقی دارد، نیروی تبلیغاتی دارد، شبكه جهانی دارد. در برابر چنین نظمی، اعتراض پراكنده هر اندازه هم صادقانه و پرشور باشد، به تنهایی كافی نیست.

راه خروج، بازسازیِ یك علمِ انتقادی و رهایی بخش است. چنين علمی ادعا نمی‌كند كه بيرون از تاريخ و قدرت ايستاده است. برعكس، می‌پذيرد كه دانش در جامعۀ طبقاتی، و در پيوند با منافع، نهادها و روابط قدرت توليد می‌شود. اما همزمان از امكان شناخت واقعیت دفاع می‌كند. یعنی می‌گوید علم می‌تواند آلوده به منافع طبقاتی و ایدئولوژیك باشد، اما راه حل، رها كردن علم نیست. راه حل، نقدِ شرایط تولیدِ علم و ساختن شناختی عمیق‌تر، تاریخی‌تر و دیالكتیكی‌تر است.

انگلس در «سوسیالیسم، تخیلی و علمی» همین تفاوت را با زبان زمان خود صورت بندی كرد. سوسیالیسم زمانی از سطح آرزوهای اخلاقی و طرح‌های ذهنی فراتر می‌رود كه بتواند سرمایه داری را به عنوان یك نظام تاریخی، مادی و متناقض بشناسد. سوسیالیسم علمی فقط از عدالت سخن نمی‌گوید، بلكه می‌كوشد نشان دهد چرا این نظم ناعادلانه پدید آمده، چگونه بازتولید می‌شود، چه تضادهایی در درون خود دارد و كدام نیروهای اجتماعی می‌توانند آن را پشت سر بگذارند.18

از این زاویه، علم رهایی بخش بدون سازماندهی ناقص است. شناخت اگر به نیرو تبدیل نشود، در حد تفسیر باقی می‌ماند. از سوی دیگر، سازماندهی بدون شناخت نیز در معرض خطا، فرقه گرایی، واكنش‌های لحظه‌ای و تكرار شكست‌ها قرار می‌گیرد. چپ علمی باید میان این دو پل بزند: از شناخت به سازماندهی برسد و از سازماندهی به آزمون و اصلاح شناخت بازگردد.

نتیجه گیری

بحث دربارۀ چپِ ضدِ علم، بحثی فرعی یا صرفا دانشگاهی نیست. مسئله این است كه چپ بدون توان شناخت، توان سازماندهی خود را نیز از دست می‌دهد. اگر جامعه به مجموعه‌ای از تجربه‌های پراكنده، زبان‌های جداگانه و روایت‌های بی ارتباط فروكاسته شود، دیگر نمی‌توان از ساختار، طبقه، سرمایه، دولت و امپریالیسم به عنوان واقعیت‌های قابل شناخت سخن گفت. در چنین وضعی، اعتراض باقی می‌ماند، اما ستون فقرات نظری و سیاسی خود را از دست می‌دهد.

چپِ ضدِ علم را می‌توان چنین تعریف كرد: گرایشی درون یا پیرامون چپ كه به نام نقد علم رسمی، دانشگاه بورژوایی و سلطۀ معرفتی، امكان شناخت علمی جامعه را سست می‌كند و از این راه، مبارزه را از تحلیل ساختاری، راهبرد جمعی و سازماندهی ضدِ سرمایه داری جدا می‌سازد. این گرایش ممكن است زبان رادیكال داشته باشد، اما اگر نتواند به شناخت مناسبات واقعی قدرت برسد، در عمل نیروی دگرگونی نمی‌سازد.

این چپ از یك نقطه درست آغاز می‌كند. علم رسمی بی طرف نیست. دانشگاه بورژوایی بیرون از مناسبات قدرت قرار ندارد. دانش در تاریخ سرمایه داری بارها در خدمت استعمار، جنگ، بازار، نژادپرستی، كنترل اجتماعی و سلطۀ طبقاتی قرار گرفته است. هیچ چپ جدی و رهایی بخشی نمی‌تواند این واقعیت را نادیده بگیرد. نقد علم بورژوایی، نقد اروپا محوری، نقد شرق شناسی، نقد عقل ابزاری و نقد دانشگاه در خدمت سرمایه، همگی ضروری‌اند.

اما خطا از جایی آغاز می‌شود كه نقد علم بورژوایی به نفیِ امكانِ شناخت علمی جامعه تبدیل شود. مسئلۀ ما با نقد علم در خدمت سلطه نیست. مسئله با گرایشی است كه به نام نقدِ سلطه، خود امكان شناخت رهایی بخش را فرسوده می‌كند. اگر هر سخن گفتن از ساختار، طبقه، سرمایه و امپریالیسم مشكوك شود، اگر هر تحلیل كلی نوعی خشونت نظری دانسته شود، اگر هر راهبرد جمعی خطر حذفِ تفاوت‌ها تلقی گردد، آنگاه چپ نه ژرف‌تر، بلكه ناتوان‌تر می‌شود.

از این رو، چپِ ضدِ علم را باید یكی از محصولات متناقض خود سرمایه داری دانست. سرمایه داری از یك سو به علم بورژوایی نیاز دارد تا نظم موجود را طبیعی، فنی، عقلانی و قابل مدیریت نشان دهد. از سوی دیگر، از آن نوع نقدهایی سود می‌برد كه امكان شناخت كلیتِ این نظم را تضعیف می‌كنند. در یك سو، جهان موجود به نام علم تثبیت می‌شود. در سوی دیگر، امكان شناختِ علمیِ همان جهان به نام نقد زیر سوال می‌رود. نتیجه هر دو، اگرچه از دو مسیر متفاوت، می‌تواند یكی باشد: ناتوان كردن سیاست رهایی بخش.

پاسخ ماركسیستی به این وضع، بازگشت به پوزیتیویسم نیست. پوزیتیویسم جامعه را بیش از حد به داده، سنجش و اداره فرو می‌كاهد. اما پاسخ به پوزیتیویسم نیز نسبی گرایی و ضدِ علم گرایی نیست. راهِ ماركسیستی، دفاع از شناخت علمی، تاریخی، مادی و دیالكتیكی جامعه است. شناختی كه از واقعیت عینی آغاز می‌كند، اما می‌داند واقعیت در سطح ظاهر به طور كامل آشكار نمی‌شود. شناختی كه تجربه‌های گوناگون را جدی می‌گیرد، اما آنها را از ساختار جدا نمی‌سازد. شناختی كه تفاوت‌ها را می‌بیند، اما كلیت را رها نمی‌كند.

تردید نیز باید در جای درست خود قرار گیرد. تردید روشمند برای شناخت ضروری است. بدون پرسش، بازبینی و آزمون، هیچ علم زنده‌ای وجود ندارد. اما تردید فلج كننده چیز دیگری است. این تردید راه شناخت و عمل را می‌بندد.

چپ به نقد و بازاندیشی نیاز دارد، اما نمی‌تواند در وضعی بماند كه هر تحلیل كلی، هر راهبرد جمعی و هر سازماندهی پایدار از پیش مشكوك و سلطه‌گر خوانده شود. چپی كه نتواند از تردید به شناخت برسد، و از شناخت به سازماندهی، در برابر سرمایه داری سازمان یافته ناتوان خواهد ماند.

معیار اصلی برای سنجش هر ایده انتقادی این است كه آیا به ساختن نیروی مستقل فرودستان كمك می‌كند یا نه. آیا رابطه میان ستم‌های گوناگون و ساختار سرمایه داری را روشن‌تر می‌سازد؟ آیا طبقه كارگر و دیگر نیروهای تحت ستم را به هم نزدیك‌تر می‌كند؟ آیا مبارزه را از سطح زبان، نمایندگی نمادین و اعتراض اخلاقی به سطح قدرت، سازماندهی و دگرگونی مادی می‌برد؟ یا برعكس، اعتراض را در شكل‌هایی نگه می‌دارد كه برای نظم موجود قابل تحمل، قابل جذب و قابل مدیریت باشند؟

چپِ ضدِ علم خطرناك است نه به این دلیل كه آشكارا از سرمایه داری دفاع می‌كند، بلكه به این دلیل كه توان شناخت و سازماندهی علیه سرمایه داری را فرسوده می‌سازد. این چپ ممكن است از استعمار، نژادپرستی، جنسیت، حذف، ستم و سلطه سخن بگوید، اما اگر این مفاهیم را به ساختار مادی قدرت وصل نكند، نقدش در سطح زبان باقی می‌ماند. چنین نقدی می‌تواند دانشگاه را پر كند، اصطلاح بسازد، حساسیت اخلاقی ایجاد كند و حتی صدای اعتراض را بلندتر كند، اما الزاماً نیروی سازمان یافته نمی‌سازد.

راه رهایی از این بن بست، بازسازی یك چپ علمی، انتقادی و سازمانگر است. چپی كه از نقد علم بورژوایی نمی‌ترسد، اما به ضدِ علم گرایی نمی‌لغزد. چپی كه تجربه‌های متفاوت ستم را جدی می‌گیرد، اما آنها را از كلیت مادی قدرت جدا نمی‌كند. چپی كه با اروپا محوری و استعمار علمی درگیر می‌شود، اما به نام نقد غرب، ماتریالیسم تاریخی، طبقه و امپریالیسم را كنار نمی‌گذارد. چپی كه تردید را حفظ می‌كند، اما در تردید متوقف نمی‌ماند. چپی كه علم را نه ابزار اداره نظم موجود، بلكه ابزار شناخت و دگرگونی آن می‌فهمد.

سرمایه داری را تنها با خشم، اخلاق و افشاگری نمی‌توان پشت سر گذاشت. باید آن را شناخت، تضادهایش را فهمید، نیروهای اجتماعی را سازمان داد و بدیلی مادی و سیاسی ساخت. چپِ ضدِ علم این مسیر را تیره می‌كند. چپ علمی و رهایی بخش، برعكس، از دل شناخت به سازماندهی و از دل سازماندهی به دگرگونی راه می‌برد.

از این منظر، دفاع از علم در سنت ماركسیستی دفاع از علم رسمی، دانشگاه بورژوایی یا تخصص گرایی بی جان نیست. دفاع از توان انسان برای شناخت جهان و تغییر آن است. اگر ظاهر پدیده‌ها با ماهیت آنها یكی نیست، پس علم ضرورت دارد. اگر سرمایه داری خود را در پشت بازار، قانون، آزادی فردی، تنوع نهادی و زبان مدیریت پنهان می‌كند، پس شناخت انتقادی ضرورت دارد. و اگر شناخت بدون سازماندهی ناتمام است، پس چپ رهایی بخش باید دوباره پیوند میان علم، آگاهی و مبارزه سازمان یافته را بازسازی كند.

زیرنویس‌ها

¹ Karl Marx, Capital, Vol. III, Chapter 48.
² Helena Sheehan, Marxism and the Philosophy of Science, Verso, 1985.
³ V. I. Lenin, Materialism and Empirio Criticism, 1909.
⁴ Vincent Bronzo and J. A. Sterling, “Nerds Are Liars: Anti Science Leftism and the Academic Management of Dissent”, Cosmonaut Magazine, May 7, 2026.
⁵ Herbert Marcuse, “Repressive Tolerance”, 1965.
⁶ Vincent Bronzo and J. A. Sterling, “Nerds Are Liars: Anti Science Leftism and the Academic Management of Dissent”, Cosmonaut Magazine, May 7, 2026.
⁷ Antonio Gramsci, Selections from the Prison Notebooks, edited and translated by Quintin Hoare and Geoffrey Nowell Smith, International Publishers, 1971.
⁸ Ellen Meiksins Wood, The Retreat from Class: A New True Socialism, Verso, 1986.
⁹ Nancy Fraser, “Social Justice in the Age of Identity Politics: Redistribution, Recognition, and Participation”, 1998.
¹⁰ Friedrich Stadler, The Vienna Circle: Studies in the Origins, Development, and Influence of Logical Empiricism, Springer, 2001.
¹¹ Max Horkheimer and Theodor W. Adorno, Dialectic of Enlightenment, 1947.
¹² Philip Mirowski and Dieter Plehwe, eds., The Road from Mont Pèlerin: The Making of the Neoliberal Thought Collective, Harvard University Press, 2009.
¹³ Edward W. Said, Orientalism, Pantheon Books, 1978.
¹⁴ Dipesh Chakrabarty, Provincializing Europe: Postcolonial Thought and Historical Difference, Princeton University Press, 2000.
¹⁵ Aijaz Ahmad, In Theory: Classes, Nations, Literatures, Verso, 1992.
¹⁶ Meera Nanda, Prophets Facing Backward: Postmodernism, Science, and Hindu Nationalism, Rutgers University Press, 2003.
¹⁷ V. I. Lenin, What Is To Be Done?, 1902.
¹⁸ Friedrich Engels, Socialism: Utopian and Scientific, 1880.