عصر نو
www.asre-nou.net

«داستان های موازی» اصغر فرهادی
و نبرد واقعیت و تخیل در ایران


Fri 22 05 2026

مهدی رجبی

کمابیش در دقیقه های پایانی فیلم آخر اصغر فرهادی، شاهد صحنه یی هستیم که از دید من دریچه یی بشمار می رود، بسوی پستوی فکری وی، آنجا که پنداره های مختلف این برنده جایزه اسکار به هم گره خورده، و آفرینش تازه وی را بنام «داستان های موازی» موجب شدند. سیلوی (ایزابل هوپر) در پاسخ به نیکولا (ونسان کاسل) که از سر گلایه و اعتراض بسراغ او آمده تا شاید از دست از مزاحمت های ناشی از خدمتکار وی خلاص شود، می گوید: آیا می توان یک اردک را در یک بطری جا داد؟ نیکولا مات و مبهوت از واکنش و پرسش بی ربط سیلوی او را نگاه می کند. سیلوی که پاسخی به پرسش خود نمی یابد، می گوید خیلی ساده، به کمک تخیل می توان اردک را در بطری جا داد، آری در دنیای خیال.

فیلم تازه فرهادی دو دنیای واقعی و خیالی را زیر عنوان داستان های موازی درهم می تناید. در ظاهر چنین می نماید که موضوع فیلم همزیستی چند داستان است که بصورت موازی و مستقل از هم پویش دارند و در جریان فیلم وارد اثرگذاری بر همدیگر می شوند. همین اثرگذاری فرآورده درهم کنشی دو دنیای واقعی است که یکی از آنها (دنیای نویسندگی سیلوی) آفریننده روایتی تخیلی از دنیای واقعی مقابل (محیط کار صداآفرینی سینمایی نیکولا) است. جریان فیلم بدین صورت پیش می رود که این روایت تخیلی و دست پخته سیلوی، روایت واقعی را زیر تاثیر نهاده و آن را دگرگون می سازد. جالب اینکه این دو محیط کاری (اتاق کار نویسندگی سیلوی و دفتر صداسازی نیکولا) بطور واقعی و نه از روی مجاز، در دو ساختمان رودرروی هم از یک خیابان پاریس قرار دارد و سیلوی بکمک دوربین تلسکوپی خود به جاسوسی از دفتر کار نیکولا می پردازد، و ماجراهای دیدنی را با تخیل خود در هم آمیخته و داستانی تخیلی از آنچه در محیط کار نیکولا می گذرد، می آفریند. داستانی برای چاپ که نسخه برداری از آنچه در واقع، در آن محیط کاری می گذرد، بشمار نمی رود. در همین میانه، تخیل فیلمساز نیز وارد ماجرا می شود، و به شیوه یی تحسین بر انگیز و غیرمنتظره روایت تخیلی از محیط کار نیکولا را بر روایت واقعی سوار کرده، و زندگی واقعی نیکولا و همکاران اش را زیر تاثیر آفریده تخیلی خود از آنجا قرار می دهد.

با این حساب، تماشاگر فیلم که شاهد رویارویی دو جهان واقعی و آمیخته شدن آنها با روایتی تخیلی است، چه بخواهد، چه نخواهد و چه آگاه یا ناآگاه با چند لایه تخیلی سروکار دارد. تامل روی رابطه این لایه های مختلف تخیلی و اندرکنشی آنها با جهان واقعی خود موضوع بررسی و نقد فیلم است که کار نویسنده نیست. ولی آیا می توان با اتکا به ماجراهای فیلم و اثرگذاری دنیای تخیلی روی دنیای واقعی که در گفته بالای سیلوی پیرامون جادادن یک اردک در یک بطری خلاصه شده است، نتیجه گرفت که فیلم تازه فرهادی کنایه به جهان واقعی ایران درحال حاضر دارد؟ و اینکه روایت خیالی از ایران در این روزگار، سیر واقعی زندگی را گرفتار خود کرده و مصیبت ساز شده است؟

در نگاه نخست، پرسش بالا و بمیان نهادن این پیش گمان که روایت خیالی زندگی واقعی را زیر تاثیر قرار داده است، ناساز بنظر می رسد، آن هم در شرایطی که بار سنگین واقعیت به شکل ها و صورت های مختلف بر دوش مردم و زندگی روزه مره آنها سنگینی می کند؛ از ویرانی خانه ها و ساختمان های غیر نظامی و کشتار مردمان براثر گلوله و بمب و موشک تا گرانی ها و کمبود برخی فرآورده ها مانند دارو جلوه های گوناگون واقعیت دردناک جنگ و دخالت خارجی است که همه ایرانیان ساکن ایران از نزدیک با پوست و گوشت خود آن را لمس کرده اند، و شاید هزاران بار با خود بگویند ؛ ایکاش این همه واقعیت های تلخ و دردناک در خیال می گذشت.

حال اگر به ظاهر قضایا بسنده نکرده، و بخواهیم آنچه را در پس ظاهر رویدادها گذشت، پی جویی بکنیم، بی تردید با همین موضوع که دغدغه فرهادی و موضوع اصلی فیلم وی را تشکیل می دهد، روبرو می شویم: سوار شدن و تحمیل روایت تخیلی بر روایت واقعی، دگرسان شدن و بهم ریختن روال زندگی واقعی مردم ایران در اثر چشمداشت های خیالی و غیرواقعی از روندهای زندگی در ایران.

آیا پنداشت اینکه با دعوت مردم به ریختن در خیابان ها و یورش به مراکز امنیت رژیم جمهوری اسلامی، کاخ قدرت آن فرو خواهد ریخت، واقع بینانه بود، یا خیالپردازی؟ آیا چشم بستن به اینکه با دخالت نیروهای اسراییل و آمریکا، بمباران مراکز استراتژیک نظامی ایران و همآهنگی آن با یورش زمینی از مرزهای غربی در کنار آشوب داخلی در کشور، ارکان نظامی و سیاسی رژیم درهم خواهد شکست، واقع بینانه بود؟ آن هم درشرایط که ارزیابی درست و دقیقی از ناتوانی ها، درگیری ها و تناقضات درونی حکومت در میان نبود.

سردمداران این رویکرد سیاسی خیال پردازانه هیچ تحلیلی حاکی از این به میان ننهادند که اختلاف های درونی رژیم تا آن اندازه بالا گرفته که در اثر شورش مردمی همراه با دخالت نظامی، شدت خواهد گرفت، و ارکان آن متزلزل خواهد شد. نویسنده هیچ نشانی از چنین تحلیلی در رسانه های فارسی زبان ندیده است. چنین رویکرد خیالپردازانه وازجمله دعوت هزاران هزار مردم بی گناه به اینکه با دست خالی به مصاف گلوله و رگبار بروند، افزون بر دوربودن از واقع بینی، نشانگر بی مسئولیتی و بی تفاوتی به پیامدهای ناگوار و خطرناک آن، از جمله کشته شدن هزاران مردم بی گناه است.

می دانیم که در میان ایرانیان، نیروهای سلطنت طلب بیش از همه پیرو این رویکرد بودند. ممکن است کسی بگوید؛ بر جماعت سلطنت طلب حرجی نیست، چون آنها سالیان دراز است، دور از صحنه های واقعی زندگی در ایران بسر می برند، و چه بدین دلیل و چه به دلایل دیگر آرزوی خود را جایگزین سیر واقعی زندگی می سازند. برفرض که درباره آنها بتوان چنین گفت، ولی درباره کشور بزرگی چون آمریکا چه می توان گفت؟ کشوری که هرگونه تصمیم سیاسی آن مسبوق به کارشناسی ها و بررسی های فراوان دفتر های جاسوسی، اطلاعاتی و مطالعاتی اندام های مختلف حکومتی است.

نیویورک تایمز نوشت: هنگامیکه نتانیاهو طرح خود را حاوی ترور رهبران ایران، شورش مردمی در شهرها و یورش زمینی از سوی مرزهای غربی ایران همراه با بمباران هوایی در اتاق بیضوی کاخ سفید عرضه نمود، اغلب مشاوران و افراد حاضر در آنجا از جمله جی دی ونس، آن را غیرواقع بینانه بشمار آوردند، ولی ترامپ آن را پذیرفت و علیرغم مخالفت مشاوران خواستار اجراکردن آن شد، و نیروی دریای و هوایی و همه توان نظامی آمریکا در منطقه را به خدمت گرفت تا این طرح خیال پردازنه را عملی سازد.

بررسی دلایل و انگیزه های شخصی ترامپ در براه انداختن بزرگترین بسیج دریایی و هوایی آمریکا از جنگ دوم جهانی بدین سو و گسیل کردن آنها به میدان جنگ با ایران موضوع بحث من نیست که درباره آن گمانه زنی بسیار است. ولی جدا از گمانه ها و ارزیابی های شخصی و روانشناختی و نیز مستقل از اینکه آیپاک و نتانیاهو توانستند ترامپ را به پیروی از سیاست های صیونیستی اسراییل وادارند، تردیدی نیست و اغلب تحلیل گران سیاسی آمریکا نیز تایید می کنند که عملکرد دولت ترامپ در براه انداختن این جنگ با هدف تغییر رژیم (regime change) نمونه یی بارز از سوار شدن روایت تخیلی بر واقعیت است.

آنچه درباره سیاست غیرواقع بینانه آمریکا و مشخصا دولت ترامپ در براه انداختن جنگ علیه ایران گفته شد، در مقیاس دیگری درباره دولت اسراییل و شخص نتانیاهو نیز راستی دارد. این فرد مرموز که از دیرباز سردمدار سیاست صیونیستی و تجاوزکارانه اسراییل بشمار می رود، چنانکه بهنگام تدارک جنگ امریکا علیه عراق بسال 2003 نقش چشمگیری در آن راستا بازی کرد، این بار گرفتار خیال پردازی گشت و ارزیابی نادرست موساد درباره سقوط رژیم ایران بدنبال ترور رهبران آن را آویزه گوش گرفت. او نه تنها یک بار بلکه دوبار تیرش به سنگ خورد، و علیرغم ویران کردن بسیاری از زیرساخت ها و اماکن غیر نظامی ایران، و وارد کردن خسارت های عظیم مالی و جانی از جمله کشته شدن چند هزار نفر در اثر بمباران ها اسراییل را بیش از همیشه روسیاه نمود، و بدتر آنکه در آمریکا موضوع انتقاد است که ترامپ را به این جنگ بی پایان کشانید.

با این حساب، دو کشور مهم با امکانات فراون امنیتی و اطلاعاتی و مجهز به دفترهای مطالعاتی استراتژیک نتوانستند در رابطه با ایران، حرکتی برپایه واقعیت جامعه ایران و با اتکا به منطق آن را در دستور کار نهند، و در عوض آرزو و خیال های واهی را راهنمای سیاست خویش ساختند. سوار شدن روایت خیالی بر واقعیت زندگی پیآمدهای ناگواری برای ایران و مردم آن داشت، بگذریم از زیان ها و آسیب های فراوانی که این سیاست برای بازار جهانی و نیز کشورهای منطقه ببار آورد.

دیو سهمگین جنگ همچنان از زبان ترامپ و نتانیاهو فروزه های جنگ طلبی می پراکند و هر روز ایران و مردم آن را به ویرانی یا محو شدن از صحنه تاریخ و جغرافیا تهدید می کند. میلیون ها نفر از مردم ایران هنوز زخم خورده و مصیبت زده دو جنگ گذشته اند، و در عین حال خود را رودررو با تهدیدهای جنگی دیگری می یابند. بررسی دلایل و علل گرفتار شدن در این گرداب مهیب کار این نوشته نیست، همچنانکه بررسی و نقد فیلم داستان های موازی در نگره آن نیست. در عوض، پردازش این رویارویی تلخ بین واقعیت و تخیل و مشخصا اندیشه پیرامون اینکه چرا ایران زمین از یکی دو سده پیش همواره گرفتار سوار شدن روایت تخیلی بر روایت واقعی بوده است، دغدغه خاطر من است.