کدام زندگی، کدام سینما؟
Tue 19 05 2026
حبیب باوی ساجد
وقتی از بازآفرینی زندگی در هنر و سینما سخن می گوییم، منظور سینمای راکد و ساکت و پلانهای طولانی و آدمهای لال یا کم حرف و سینمای بی رمق و کم رمق وریتمِ کُند نیست. کافی است بفهمیم زندگی در بطنِ خود پرجنب وجوش است و سرشار از تحرک؛ با آدم ها و تیپ های گونه گون. مگر بازار نمی تواند مصداق زندگی باشد؟ خب، کدام بازار رام و آرام و بازاریانش را لال و کم حرف و فرورفته در پیلهی تنهاییِ خود سراغ دارید؟ بازار یعنی ریتم، یعنی آمد و شد، یعنی تیپ ها وآدم های گونه گون، یعنی لهجهها و زبان های متعدد، یعنی صدها صدای سنگ و شیشه و آهن و بوق کَرنا و هیاهو. یعنی دیالوگ های های طولانی و گاه مونولوگ. یعنی حیوانات و جانداران بی شمار.
تازه بازارها هم متنوع اند و به فراخورِ هر بازاری، آدم ها و تیپ ها و اصوات ونوعِ حرف زدن تغییر می کند. شما بازار کفتربازها را با بازار دلارفروش ها که صدای شان رساست و گاه تکه پرانی های وجمله سازیِ خاصِ خودشان را دارند را مقایسه کنید با بازار زرگرها که صدای شان حتی به گوشِ مشتری هم نمیرسد، و به مشتریان به دیده ی ترس نگاه می کنند که مبادا دخلِ خودشان و طلافروشی شان را یکجا پایین بیاورند! و بعد همین ها را به سکوتِ غارنشینی حجره های قدیمی و عطاریها پیوند بدهید، و همین را با بازار آهنگرها وپُتک و براده های آتش، و بگیر و بیا، همگی زندگی است، و تازه این ها یک ذره از زندگی است. پس وقتی می گوییم فلان فیلم ساز یا فلان سینما با زندگی میانه ای بیشتری دارد، معنایش سینمای سکوت نیست. توجه به پیرامون، حتی در پارهای اوقات فراتر از حدیثِ نفس، در دیالوگ ویا تیپ سازی مشابه خودِ کارگردان و یا آدم هایی که کارگردان آنان را از نزدیک دیده و بر او اثری داشته اند (حتی اگر آن آدم – آدم ها، منفی بوده اند) گاه فراتر از آن هم هنرمند متأثر از پیرامونش می شود.
مثلأ یاسوجیرواُزو در نخستین فیلمِ خود نامه ای را نشان می دهد که روی آن به درخواستِ اُزو، دستخطِ پدرش نگاشته شده بود. همچنین آندری تارکوفسکی در فیلمِ آینه صدای پدرِ شاعرش را پخش می کند که شعری از خود را می خواند. بازهم اگر رجعت به اُزو بکنیم، درمی یابیم که در فیلمِ پدری بود صحنه ای را می بینیم که پسربچه در قطار، خاکستر پدرمرده اش را در دست دارد. این صحنه مشخصأ از زندگی خودِ اُزو می آید. وقتی که به همراه مادرش، خاکستر پدرش را سوار بر قطار به شهرِ دیگری می بردند.
یک کاغذِ سفید تنها یک ورقه کاغذ است و یک ورقه کاغذ هم میماند؛ تنها بعد از نوشتن در آن است که کاغذ خالی می شود (ویل پترسون) دربابِ اهمیتِ خطوطِ خالی در ادبیات و یا تصاویری چنین درسینما که بصورتِ متناقض درخالی بودنِ خطوط و یا تصاویری ظاهرا از هیچ! می آیند، ابعادِ فرامتنی می یابند، ومکملِ روایت وپردازشِ تصویری وادبی می شوند. دانلد ریچی در کتابش پیرامونِ سینمای ساسوجیرواُزو می نویسد : اگر کسی گوشه ی کاغذی را پُرکند، درست به مانندِ نقاشانِ اوایل حکومتِ سونگ، بخشِ پُرنشده ی کاغذ هم مثلِ آن گوشه ی پُراست، پُرازفضا که به آن پُربودنِ گوشه معنی می دهد.
این روش حتی در حرف های روزمره مان هم هست. بسیار پیش می آید ما درحالِ حرف زدن سکوت می کنیم. سکوتِ ما، به واقعِ سکوتِ محض نیست، بل، استمرار سخن و حتی مکملِ سخن است.
راستش ما باید از همان ابتدا که کرمِ سینما به جانمان می افتد، فیلم را به درستی درذهن مان زیرورو کنیم (وطبیعی ست مرادِ کلامم نه هر فیلمی، بل فیلمی که خود به خود و ناخواسته تو را زیرورو میکند)، باید صدابرداری و صداگذاری وترکیبِ صداها را خوب گوش کنیم، ششدانگِ حواسمان را به بک گراند تصویر بدهیم، به نور، به سایه روشن ها، به گریم، به لباس، به صحنه، به موسیقی، و همه ی چیزهایی که یک فیلم را می سازند. به دیالوگ ها خوب گوش کنیم. گاه دیالوگ خوب نوشته می شود، اما بازیگر خوب آن را نمی گوید، این را مخاطبِ نکته سنج باید بفهمد. معمولا دیالوگ های بی کم وکاست را دوبلورها خوب می گویند. چون آن ها استادِ گفتارند. می دانند که هنرشان درصد است. اما بازیگران (البته نه همه ی بازیگران) سر صحنه حواسشان به هزارتا چیز است، ویکی از آن هزارتا، صداست. پس طبیعی است که گاه دیالوگ را بد و یا اصلا اشتباه بگویند. وانگهی در صدابرداری سر صحنه، وقتی دیالوگی اشتباه ضبط شد دیگر راه برگشتِ اصلاحش خیلی کم است، اما دوبلورها اساسا شش دانگِ حواسشان به صداست.
بله، وبسا که فیلم سازِآگاه که به درستی فیلم های خوب را دیده باشد، این نکته را می داند که با صدا اساسا می تواند جهانِ فیلم که گاه تصویر عاجز از آن است، را بسازد یا تکمیل کند. چه بسیار فیلم هایی دیده ام که هم در تصویر عاجز از خلقِ جهان اند (برخلاف ادعای سازندگانش) وهم در صدا که می توانستند ضعفِ تصویر را ترمیم کنند، ناتوان تر. این ها ناشی از ضعفِ مفرط شان در درست فیلم دیدن است. آنان اساسا فیلم را نمی بینند، چون بخشِ مهمِ یک فیلم آن جاست که به چشم نمی آید، وحال این که آنان حتی ناتوان اند از دیدنِ آن چه پیشِ چشم شان رُخ می دهد. چه برسد به بازآفرینی زندگی، که خودِ فیلم ها به ما میگویند سازندگان شان حقیقتأ نگاه به زندگی دارند یا عاجزند از نگریستن به پیرامون شان حتی.