عصر نو
www.asre-nou.net

« کلام نود و هفتم از حکایت قفس – ارتباط اجساد بی سر و پرونده حاج آقا شیخ علی و....»


Thu 14 05 2026

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
....سرگرد به طرف در اتاق راه می افتد و با نگاه معنا داری، به گربه ی کوچک که حالا، مات و مبهوت کنار ميز گربه ی بزگ ايستاده است ، می گويد: ( از ایشان بپرسید!منظورم به همان جسدهائی است که فرموديد پيدايشان شده است!).
گربه ی بزرگ، سرگرد را تا خروج از اتاق، بدرقه می کند و کلافه و گيج و منگ، بر می گردد به طرف ميزش و می افتد روی صندلی و سرش را ميان دست هايش می گيرد. گربه ی کوچک، می گويد: (کی بود؟!).
گربه ی بزرگ می گويد: ( تيمسار!).
( کدوم تيمسار؟!).
( تميسار اصغردولت آبادی! گفت: " آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!").
گربه ی کوچک، روی زمين می نشيند و از خنده ريسه می رود و همچنانکه سرش را به ميز می کوبد، می گويد: ( عجب رودستی خورديم! عجب رودستی!).
(رودست از کی؟!)
(از جولاشگا!)
(از شرکت جولاشگا؟!)
(بلی. از دولتشرکت جولاشگا!)
گربه ی بزرگ، با عصبانيت، محکم می کوبد روی ميز. دوات جوهر، ازجايش می پرد و دارد می رود که فروبپاشد روی پرونده ی سرگرد که کبوتر، از روی صندلی اش کنده می شود و پرواز کنان، دوات را ميان زمين آسمان می قاپد و دستش را به همراه دوات، فرو می کند توی دهان عقاب دوسر و سر رشته ای را که با الياف طلا بافته شده است، بيرون می کشد. يک متر، دو متر، ده متر، صد متر، هزار متر. تمامی ندارد. اتاق پر می شود از رشته های طلائی که جان می گيرند و در همان حال که دور گردن عقاب دوسر می پيچند، از لابلای آن ها، واژه های رنگارنگی به بيرون پرتاب می شوند و به هم می پيوندند ودر فضا، جمله " جنگ دولتشرکت جولاشگا با عناصر حاضرو غایب" را میسازند که به همراه صداهائی که از همه سو می آيند، خوانده می شود و صداها، در هم می پيچند و اوج می گيرند و دکتر، در اتاق کارش از خواب می پرد و لحظه ای با گيجی و منگی، به اطرافش نگاه می کند و دوباره سرش را به پشتی صندلی تکيه می دهد و چشم هايش را می بند:



دکتر خسته است و افکارش مغشوش. خواب و بيداری و فکر و خيالاتش در هم پيچيده اند. کارش، آنطور که پيشبينی می کرده است، پيش نرفته است. هليکوپتری که بايد او را از نيشابور به تهران می آورده است، به دليل نقص فنی مجبور به فرود شده است و او از سر ناچاری، با لندور کميته، تمام شب را رانده است تا خودش را به تهران و بعد هم به آزمايشگاهش برساند و پس از ورود به آنجا، دوشی گرفته است و پس از نوشيدن قهوه ای غليظ، مشغول به کار شده است که در گرماگرم کار، تلفن زنگ زده است و از کميته به او خبرداده اند که شکار کوچک- احمد پسر سرگرد اکبر دولت آبادی- از دام گريخته است و شکار بزرگ - سرگرد اکبردولت آبادی و همسرش مهربانو هم به دست گروه گربه ی بزرگ افتاده اند. بعد از آن، دکتر دست از کار کشيده است و تلفن را برداشته است و برای نجات شکار کوچک و شکار بزرگ و زنش، از دست گربه ی بزرگ، به اينجا و آنجا، تلفن زده است و سر انجام، چون به نتيجه ای نرسيده است، مجبور شده است که با دربار تماس بگيرد و پيغام بگذارد و با همه ی تاکيدی که بر اضطراری بودن پيغام داشته است، هنوز هم مطمئن نيست که پيغام او را به اعلحضرت رسانده باشند و بيشتر ترسش هم، از گربه ی بزرگ است که در همه جا، آدم های خودش را دارد و از همان آغاز، برای متوقف کردن پروژه های او، هر کاری که از دستش ساخته بوده است، کوتاهی نکرده است و حتا به قيمت از ميان بردن تک تک "سوژه "های او هم که شده است، سعی می کند که پروژه های او را، متوقف کند. از ميان بردن سوژه هائی که او، چندين سال از عمر خودش را صرف پيداکردن آنها کرده است. سوژه هائی که اگر پيش از موعد تعيين شده ازميان می رفتند، او و عقاب دوسر و همه ی افراد ديگر "حلقه" از ميان رفته بودند و تا آن لحظه هم اگر همان کارشکنی های گربه ی بزرگ نبود و کارها، به آن صورتی که او پيشبينی کرده بود، پيش رفته بود، بايد اکنون، نمونه برداری از" روح" سوژه ها را هم به پايان رسانده بود و.....خوب!..... به هر حال، چاره ای ديگر نيست و بايد کار را ادامه دهد. بنابراين، چشم را دوباره می گذارد روی چشمی ميکرسکوب و با نوک سوزن، سمت چپ سوژه را خراش می دهد و مايه ی آبی رنگی بيرون می زند و هم زمان با آن، صدای کسی می آيد که فرياد می زند: " زنده باد ايران!". دکتر به خودش تکانی می دهد. از جايش بر می خيزد. سيگاری روشن می کند و يکی از کاست های مرتبط به جسدهای بی سر را، درون ضبط می گذارد و دکمه ی استارت را می زند و دوباره، می رود و روی مبل دراز می کشد و گوش تيز می کند به صدای گفتگوی مهربانو – همسر سرگرد اکبر دولت آبادی و دخترش ایراندخت و دامادش، جلال که از سوی ضبط می آيد:
صدای مهربانو: ( نه مادرجان! احمد از پشت بام نرفت. بابات بهش گفت که از پشت بام، خودشو برسونه به کوچه ی خيام. اما وقتی از اتاق آمديم بيرون ، از من پرسيد که سگ حاجی، توی باغ هست يا بردتش به دهشان. گفتم سگ حاجی، دوماه پيش مرد. اونوقت گفت که بابا ميگه که از پشت بوم برم، اما يه چيزی توی دلم ميگه راه باغ مطمئن تره و بعدش هم منو بوسيد و از پنجره ی آشپزخونه، پريد تو حياط خلوت و از ديوار بالا رفت و پريد توی باغ حاجی که از اونجا خودشو برسونه به رودخونه و ....).
صدای ایراندخت: ( باباچی؟!).
صدای مهربانو: ( هيچی. ما را با هم چپوندن توی جيپ و بردن و تحويلمان دادند به دژبانی. باباتو نگهداشتند و به من گفتند که فعلن می تونم برگردم خونه تا خبرم کنند. بعد، خود سرهنگ، از دژبانی به من تلفن زد و گفت که سرگرد را منتقل کرده اند به رکن دو. هر کاری که کرده، نتونسته که توی دژبانی نگهش داره. با همه ی اين ها، گفت که نگران نباشم و سعی خودشو ميکنه. از قرار معلوم، بابات بازهم غد بازی در آوورده و حتا با سرهنگ که دوست چندين و چند ساله اش بوده، يکی به دوشون شده. اخلاق باباتو که ميشناسی!).
صدای ایراندخت : ( احمد به شما نگفت که پيش از اونکه مجبور بشه بياد نيشابور، کجا می خواسته بره؟!).
صدای مهربانو: ( چرا مادرجان. اتفاقن، وقتی که داشت از ديوار باغ بالا می رفت، گفت که به تو بگم که می خواسته، بره مشهد).
برای لحظه ای سکوت می شود تا..... صدای ایراندخت می آيد که می گويد: ( پاک يادم رفته بود! با يکی از دوستام قرار دارم. بايد برم ببينمش. شما هم مادرجون، نگران نباش. همانطور که سرهنگ گفته، حتمن يک سوء تفاهمی پيش اومده و آقاجان رو هم، به زودی آزاد می کنن).
صدای مهربانو: ( خداکنه).
صدای ایراندخت : ( پس، فعلن خداحافظ).
صدای مهربانو ( به سلامت مادر جان. خداحافظ).
و باز، برای لحظه ای سکوت می شود و بعد صدای قدم هائی و پائين رفتن از پله هائی و بعدهم صدای جلال که می گويد: ( کجا داری ميری؟!).
صدای ایراندخت :( در خطريم. می روم که به بچه ها خبر بدم!).
صدای جلال: ( چه خطری! از کجا ميدونی؟!).
صدای ایراندخت: ( بعدن بهت ميگم! فقط اميدوارم که دير نشده باشه. تو هم، فورن خودتو برسون خونه و هرچی کتاب و جزوه هست، يه جائی توی باغچه، چال کن. يه ساک و چند دست لباس هم آماده کن و منتظر من باش. اگه تا فردا ظهر پيدام نشد، بدون که گير افتادم!).
صدای جلال: ( اونوقت باس چکار کنم؟!).
صدای ایراندخت: ( با بچه ها تماس بگير. اونها بهت ميگن که چيکار باس بکنی. ضمنن، اگر گير افتادی، يادت باشه که تو، هيچی راجع به من........).
تلفن زنگ می زند. دکتر از جايش می پرد و ضبط را خاموش می کند. گوشی را برمی دارد. کسی، از آن سوی سيم، دارد به او، خبر آزاد شدن شکار بزرگ – سرگرد اکبر دولت آبادی- را می دهد:
( کی؟!).
( چند ساعت پيش).
( چطور؟!).
( تيمسار دولت آبادی، تلفن زده است و گفته است که دستور اعلحضرت است!).
( تو، از کجا با خبر شدی؟!).
( از کبوتر!).
( کبوتر؟! کبوتر، توی رکن دو، چيکار می کرد؟!).
( از بالا فرستاده بودنش! الان هم، پيش منه. داريم ميايم پيشت. يک کپی هم از نوار بازجوئی شکار بزرگ کش رفته و با خودش آورده!).
( عجله کنید! منتظرم. راه بيفتيد!).
تلفن زنگ می زند. منشی، چشم از صفحه ی روزنامه بر می گيرد و گوشی تلفن را بر می دارد: ( الو؟!).
( سلام خانم. بايگان هستم).
( سلام آقای بايگان. حالتون خوبه؟ ازخونه تلفن می زنيد يا از بيمارستان؟).
( نخير! هنوز يک چند روزی بايد در بیمارستان بمانم. آقا تشريف دارند؟).
( اين قضيه ی شرکت جولاشگا ووعشق آبادتون هم که تقش در اومد!).
( چطور مگه؟!)
( آدم اصلن باورش نميشه! ميگن که توی اون بلوا، دست آقاشيخ علی و فرشاد عارف و بانو و دولت آبادی ها و صولت آبادی ها، همه شان، توی يه کاسه بوده و.....).
( قضيه شان را می دانم خانم! ربطی هم به عشق آباد ندارد!).
( از کجا می دانيد؟!).
(از راديو خانم! از راديو! همين يک ساعت پيش، خبرشان را پخش کردند!).
( عجب! از راديو هم پخش کردند؟!).
( والله، چی بگم خانم! این داستان را از تنها جائی که هنوز پخش نکرده اند، مقبره شیخ حافظ شیرازی است که فکر می کنم از آنجاهم همین روزها پخشش کنند!... بالاخره نفرموديد که آقا تشريف دارند يا خير؟!).
( تشريف که دارند، ولی توی جلسه هستند)
(میدانم خانم. جلسه اضطراری است. مگر هنوز تمام نشده است؟!)
( خیر)
(عجب!)
( خصوصی است يا اداری؟!).
(چی؟)
(همین کاری که با آقا دارید؟)
(نه خانم! خصوصی نيست. موضوع، اداری است و خيلی هم مهم است و اتفاقا، شاید یه طورهائی به همان جلسه اضطراری ربط پیداکند! من، حتمن بايد امروز با ايشان....).
در همین لحظه، رئيس از اتاق جلسه بيرون می آيد و دارد به طرف منشی می آید که منشی با دیدن او به سرعت دهنی گوشی را با دستش می بندد و رو به رئيس، با صدائی پائين و حرکات مشکوکانه ی لب و چشم و ابرو، می گويد:" آقای بايگان! از بيمارستان! می گويد مسئله ی مهمی است که....".
( بگوئید جلسه دارند. فردا! فردا تماس بگیرد!)
( می گوید کارش به همین جلسه اضطراری ربط دارد، قربان)
رئيس می گويد:( وصل کنيد)
(وصل کنم به اتاق جلسه قربان؟!)
(خیر! وصل کنید به اتاق خودم!)
بعدهم می گردد به اتاق کنار اتاق جلسه و منشی، بايگان را، وصل می کند به اتاق رئيس، اما خودش هم روی خط می ايستد و گوش تيز می کند. رئيس، گوشی را بر می دارد: ( الو....).
( بايگان هستم قربان. سلام عرض می کنم).
( سلام بايگان. چطوری؟).
( اگر اين مزاحمين بگذارند، خدا را شکر، حالم بهتر است قربان!).
( کدام مزاحمين؟!).
( عرض کنم خدمتتان. چند سال پيش، يادتان می آيد که جناب آقای صولتی از وزارت امور خارجه...).
( بعله، يادم می آيد! مگر چه شده است حالا؟!).
( والله! شنيده ام که اين امير دولت آبادی فضول، از غيبت من سوء استفاده کرده است و به بهانه منظم کردن بايگانی، دارد با زير و رو کردن پرونده ها.....).
(کمالی احمق بهت تلفن زد؟!).
( بلی قربان. البته منظور بدی نداشت. در حقيقت، خيلی هم شما را دوست دارد و.....)
( دشمن دانا بلندت می کند. بر زمينت می زند نادان دوست!).
( آخه، خيلی نگران شده بود قربان! همچنانکه اطلاع داريد، چند سال پيش که تيمسار اصغردولت آبادی، در ارتباط با "اجساد بی سر" و زمين کارخانه ی آقای صولتی و پرونده ی حاج شیخ علی وحاجی خان.........).
( اين مزخرفات چيست که بهم می بافی بايگان؟! پرونده ی اجساد بی سر، چه ربطی به پرونده ی این ها دارد؟!).
( والله قربان! من، همه ی اين پرونده ها را، توی يک گوشه موشه ای در بايگانی....).

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر پرویزدولت آبادی " و "سرگرد اکبر دولت آبادی " و "تیمسار اصغر دولت آبادی" وغیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.