دیدرا ویت لاوگرن
کنجکاویهای انسانی
ترجمه علی اصغر راشدان
Wed 13 05 2026
(ژانر : درام)
" در باره ی پدر بزرگ بهم بگو. "
پیشنهاد میکنم یک میکروفون یقهای روی بلوز گلدار قرمز اوا نصب کنید که با موهاش، رژلب و کفشهای پاشنهبلندش که به طور مشخص روی زیرپایی صندلی چرخدار قرار گرفته، ست میشود.
" واسه چی اون مرد واسه پدر بزرگت بودن جالب نبود؟ "
" بابکا، لطفا. این واسه آیندگانه. ما احتیاج داریم داستاناتو ضبط کنیم. "
اخم می کند و از یک قوطی سیگار نقره ای لکه دار، سیگاری بیرون می کشد. بعد از آتش زدن سیگار، مثل ستاره ی ساکت فیلم، دود را عمیقا فرو میدهد. در میان فوت کردن دود آبی، می گوید:
" منو بابکا صدا نکن. من همیشه اوا هستم. "
لبخندم را فرو میخورم، در عین حال سطح صدا را تنظیم میکنم تا تک تک کلماتش را ضبط کنم.
" تو زیرسیگاری رو رد میکنی، آره؟ "
بله. هنرمندانه یک اینچ از خاکستر سیگار را توی زیرسیگاری میریزد:
" موقع ضبط، باید چی گفته بشه؟ "
" بگو چیجوری چشماتو از دست دادی؟ "
دست راستش دزدکی بالا میآید تا چشمبند سیاهش را لمس کند. با سنگهای قیمتی تزیین شده:
" اوه، خدای من، از روزایی که با بارنوم و بیلی بودم. هدیه ای از بندبازی به اسم فرانتیسک-- با چوب بلند، همونقدر بیفایده که با چوب کوتاهش. "
می خندد، سیگاری دیگر آتش میزند " اون یه تصادف بود. دعوای یه عاشق. "
خاطرات را نادیده میگیرد.
" فرا نتیسک رو دوست داشتی؟ "
" به خاطر آوردنش سخته. سالای زیادی گذشته. مثل پرنده توزمستون، پریده و رفته. "
مکث می کند و عمیقا تو ی فکر فرو میرود. انگشتهاش را توی فرهای نازک موهاش فرو میکند و سنجاق سر نگیندارش را دوباره می چسباند.
بهش یاد آوری میکنم " چن وقت تو سیرک کار کردی؟ "
شانه تکان میدهد " نه خیلی زیاد. با تنها یه چشم، دیگه نه ذوذنقه، نه آکربات. فرستادنم که با نمایش عجیب و غریب کارکنم. "
فنجان قهوه م می را اندازم. همانطور که لکههای قهوه ی سرد را با دستمال کاغذی از روی میز پاک میکنم، اوا خوشحال به نظر میرسد.
" کجا کار میکردی؟ "
اوا لبهاش را جمع و آهسته می گوید:
" از دیوونه های سیرک پرستاری میکردم. "
سیگارش را شبیه خنجری، به طرفم حواله میدهد:
" اونجا، جائیه که پرستاری یاد گرفتم. پیش از جنگ، واسه مقاومت چک خرابکار بودم. اما اون یه داستان دیگه ست. "
" برای نمایش فرعی بارنوم و بیلی پرستاربودی؟ "
" آره. "
" بزرگترین نمایش روی زمین؟ "
" البته، آره. کمرای خمیده، پاهای چماقی پیچیده شده و گردنای کج شده رو میمالیدم. سوختگیهای آتش رو درمون میکردم و شپشا رو از تن خانم ریشو پاک میکردم. تموم مریضا عاشق من شدن، رو این حساب، باید از قلبای شکسته م پرستاری میکردم."
اوا با چشم سبزش که گذشت زمان کمرنگش نکرده بود، لبخند شیطنتآمیزی تحویلم داد.
" تو هیچوقت به احساسات کسی جواب دادی؟ "
اوا خود را به جلو تکیه میدهد " فقط یه بار. یه مرد خوش تیپ. مریضی که میتونست " ولتاوا "رو با تموم وجود، دکلمه کنه – آه، اون میتونست آبی رو از آسمون بگیره! "
" چی اتفاقی براش پیش آمد؟ "
" دوقلوی به هم چسبیده ش از من خوشش نمیآمد. با شکایتاش، تموم شب مارو بیدار نگا میداشت. "
چانه م پائین رفت و ابروهام بالا پریدند.
" داستان عاشقانه خیلی کوتا بود. به اضافه، یه صنعتگر جذابم تو سیرک بود. اون میتونست همه چی بسازه. اون نجار، فلزکار، شیشه گر و... بود. "
میگویم " به نظر میرسه مفید بود. "
" بعد از قرار ملاقات اول، اولین چشم شیشهای رو به من هدیه داد. رنگ عنبیه کاملاً مطابقت داشت. "
حرفش را قطع میکنم " صبر کن، اوا، پدربزرگ یه شیشه گر نبود. اون یه حسابدار بود. "
اوا شانه تکان میدهد، با تکان دادن دست، دود را دور میکند:
" خب، پس. بیخیال..."
_________________________________________________
دیدرا ویت لاوگرن بیش از صد داستان کوتاه نوشته و مرتباً در مسابقات نویسندگی بینالمللی شرکت میکند.
رمانش با عنوان «دختر داروساز » در ژوئیه ۲۰۲۲ منتشر شد. فیلم دنباله دارش با عنوان زن داروساز، در آگوست ۲۰۲۳ اکران شد. کارهای کوتاهترش به اضافه ی ۲۱ گفتگو، یک مجموعه – تنها داستان. «بانوی کبریت»، مجموعه داستان کوتاهش به عربی ترجمه شده و برای اولین بار در نمایشگاه بینالمللی کتاب قاهره در سال ۲۰۲۴ به نمایش درآمد.
دیدرا در طول دوران تدریس خود، دهها کلاس زبان انگلیسی را از پیشدبستانی تا کالج تدریس کرده است. اخیرا مدیر مدرسه عالی دبیرستان است.
دیدرا با شوهر ۳۰ ساله و سه پسر و دو گربه ی نجات یافته اش، به اسامی سینامون و مارتی، در ویرجینیا زندگی می کند.
|
|