عصر نو
www.asre-nou.net

مهناز محمدی: «بعد از زندان، دیگر همان آدم قبلی نیستی»


Thu 7 05 2026



کارگردان ایرانی مهناز محمدی چندین بار زندانی شده است. او در اینجا توضیح می‌دهد که چگونه تجربه‌هایش از زندان مخوف اوین را در فیلم «رویا» بازتاب داده است — به شکل کابوسی خفقان‌آور از صدا، تاریکی و خشونت. پس از نمایش فیلم در برلین، بسیاری از تماشاگران بعد از پایان آن، در سکوت و بهت نشسته بودند. هفته‌نامه «دی سایت» با این فیلم‌ساز ۵۰ ساله در برلین گفت‌وگو کرده است.

«دی سایت»: خانم محمدی، در فیلم جدیدتان «رویا» داستان یک مدرس دانشگاه را روایت می‌کنید که به دلیل تشویق دانشجویانش به اعتراض علیه نظام بازداشت می‌شود. بخش‌هایی از فیلم را در ایران و در حالی فیلم‌برداری کرده‌اید که خودتان ممنوع‌الکار بودید و بدون مجوز، به‌صورت زیرزمینی کار می‌کردید. فیلم‌سازی وقتی خودِ فیلم‌برداری به یک کنش مقاومت تبدیل می‌شود، چه تغییری می‌کند؟

مهناز محمدی:

وقتی به‌عنوان یک زن در جامعه‌ای مثل ایران بزرگ می‌شوید، از ابتدا تقریباً همه درها به رویتان بسته است. به این وضعیت عادت می‌کنید که برای همه چیز باید بجنگید: برای کار، برای دیده‌شدن، برای حقِ انجام دادن هر کاری. من خیلی زود یاد گرفتم که از میان همین درهای بسته راه پیدا کنم.

در «رویا»، فیلم‌برداری بدون مجوز البته خطرناک بود، اما برای من کاملاً جدید نبود. من تمام زندگی‌ام را در شرایط محدودیت کار کرده‌ام. آدم راه‌هایی پیدا می‌کند، آدم‌هایی را پیدا می‌کند که به آن‌ها اعتماد دارد. من یک خانواده‌ی دوم دارم از کسانی که با آن‌ها کار می‌کنم؛ بدون آن‌ها این فیلم ممکن نبود.

«پس احساس نکردید از مرزی تازه عبور کرده‌اید؟»

محمدی:

چرا، اما این مرز فقط بیرونی نبود. مسئله فقط سانسور دولتی نیست. قبل از آن‌که به سانسورچی برسید، باید از سانسوری عبور کنید که از کودکی در ذهن‌تان کاشته شده است. این اولین نبرد است: فیلترها، ترس‌ها، شرم. بعد از آن تازه نوبت مجوز رسمی می‌رسد.

یک جایی فهمیدم: اگر با پول خودم کار می‌کنم و فیلم خودم را می‌سازم، چرا باید از کسی اجازه بگیرم؟

«همه فیلم‌های قبلی شما در ایران توقیف شده‌اند. در خارج از کشور در جشنواره‌ها نمایش داده شده‌اند، اما هیچ‌کدام وارد اکران عمومی نشدند. حالا «رویا» در سینماهای آلمان و سپس دیگر کشورهای اروپایی اکران می‌شود. این لحظه برای شما چه معنایی دارد؟»

محمدی:

توصیفش سخت است. ناگهان، در ۵۰ سالگی، چیزی را تجربه می‌کنم که برای بسیاری از فیلم‌سازان بدیهی است: مردم بلیت می‌خرند و به سینما می‌روند تا فیلم مرا ببینند. من ۲۵ سال برای این لحظه صبر کردم.

در این سال‌ها بارها مانع کارم شدند. پروژه‌ها متوقف شد، سفرها لغو شد، به دیگران فشار آوردند که با من کار نکنند. بارها پیشنهادهایی از نهادهای دولتی یا وابسته به دولت بود: «با ما کار کن، بعد می‌توانی فیلم بسازی.» اما من نخواستم. نمی‌توانم چیزی را انجام بدهم که به آن باور ندارم.

مدت‌ها فکر می‌کردم فقط باید صبر کنم تا روزی فیلمم نمایش داده شود. بعد از مدتی حتی صبر کردن را هم رها کرده بودم.

و بعد در سینما می‌نشینی، می‌بینی مردم آمده‌اند، مانده‌اند، تحت تأثیر قرار گرفته‌اند. این بسیار قوی است. اما در عین حال غم‌انگیز هم هست — چون می‌فهمی چقدر زمان از تو گرفته شده است.

«در ۲۵ دقیقه‌ی اول فیلم تقریباً هیچ تصویر روشنی وجود ندارد. ما بازجویی رویا را از زاویه‌ی دید او تجربه می‌کنیم؛ با چشم‌بند، در تاریکی، با صداها و فشار فیزیکی. چرا برایتان مهم بود که مخاطب ابتدا در این وضعیت قرار بگیرد، نه این‌که یک روایت کلاسیک ببینیم؟»

محمدی:

چون نمی‌خواستم توضیح بدهم. توضیح کافی نیست. کسی که چنین چیزی را تجربه کرده می‌داند: جهان ناگهان بسیار کوچک می‌شود. فقط از گوشه‌ی چشم می‌توانی چیزی را ببینی. نباید نگاه کنی. باید دنبال کنی، مثل یک حیوان. چشم‌ها بسته‌اند، اما بدن همه چیز را تجربه می‌کند. بدن حافظه دارد، حتی وقتی چشم چیزی نمی‌بیند.

برای من مهم بود که تماشاگر از بیرون به زندان نگاه نکند. می‌خواستم برای مدتی بدن رویا را به او بدهم. می‌خواستم تماشاگر با این بدن حرکت کند، بشنود، نفس بکشد، تعادلش را از دست بدهد.

نمی‌خواستم فیلم زندانِ واقع‌گرایانه بسازم که در آن بگوییم: این سلول است، این بازجو است، این شکنجه است. من می‌خواستم کابوس تعریف کنم. و کابوس از منطق زندگی روزمره پیروی نمی‌کند؛ از منطق ناخودآگاه پیروی می‌کند.

«دی سایت»: شما چندین بار بازداشت شده‌اید؛ از جمله در دهه ۲۰۰۰ در ارتباط با جنبش زنان، و بعد در سال ۲۰۰۹ همراه با دیگر فیلم‌سازان. اما فیلم «رویا» بیشتر بر تجربه آخرین بازداشت شما در سال ۲۰۱۱ تکیه دارد، زمانی که ماه‌ها در زندان مخوف اوین در تهران در سلول انفرادی بودید و مورد بازجویی قرار گرفتید. چنین مکانی با انسان چه می‌کند؟

مهناز محمدی:

در زندان، آدم زمان را از دست می‌دهد. نور مدام چشمک می‌زند، دیگر نمی‌دانی روز است یا شب. چهره‌ات را از دست می‌دهی. آرام‌آرام فراموش می‌کنی که اصلاً چه شکلی هستی. حتی تردید می‌کنی که هنوز وجود داری یا نه.

در همان حال، سعی می‌کنند چیزی از تو بیرون بکشند: اعتراف، یک روایت، یک «گناه» که با داستان آن‌ها جور باشد.

اوین برای من فقط یک مکان نیست؛ یک وضعیت است. بسیاری از مردم در ایران امروز، حتی اگر در سلول نباشند، در وضعیتی مشابه زندگی می‌کنند: در خانه‌هایشان محبوس‌اند، در ترس، در نظارت، در بی‌ثباتی.

دوستی برایم تعریف کرد که در خیابان مزاحمش شده‌اند و حتی جرأت نکرده فریاد بزند. این هم نوعی زندان است.



«برای کسانی که زندان و شکنجه را تجربه کرده‌اند، فیلم شما به شکل آزاردهنده‌ای واقعی و حتی بازآسیب‌زا به نظر می‌رسد. این را در واکنش تماشاگران، به‌ویژه ایرانیان تبعیدی، می‌شد دید. شما گفته‌اید فیلم حتی از واقعیت هم سبک‌تر است. مرز میان شهادت دادن و آزار دادن کجا برای شما قرار داشت؟»

محمدی:

من خیلی چیزها را حذف کردم. اگر می‌خواستم واقعاً آنچه اتفاق افتاده بود را نشان بدهم، فیلم غیرقابل تحمل می‌شد.

می‌خواستم تجربه‌ای به تماشاگر بدهم، اما نمی‌خواستم او را شکنجه کنم.

چیزهایی هست که برایشان تقریباً هیچ زبانی وجود ندارد. یک صحنه را به یاد دارم: در سلول انفرادی غذا جلوی من بود، روزها به آن دست نزده بودم، بعد از مدتی حشرات روی آن راه می‌رفتند. بعداً غذا خوردم و ناگهان فهمیدم مورچه‌ها روی دست و حتی داخل دهانم هستند.

آن لحظه‌ای که می‌فهمی چقدر از انسانیت دور شده‌ای — چطور می‌شود آن را نشان داد بدون اینکه به چیزی منزجرکننده یا حتی مصرف‌پذیر تبدیل شود؟

من این چیزها را حذف کردم یا فقط ردشان را باقی گذاشتم.

«در فیلم، مرز میان واقعیت، توهم، خواب و کابوس از بین می‌رود. آیا این با تجربه شخصی شما همخوان است؟ سلول انفرادی و شکنجه چه بر سر ادراک انسان می‌آورد؟»»

محمدی:

بعد از زندان، آدم دیگر همان انسان قبلی نیست. جهان دیگر همان جهان نیست.

بسیاری از کسانی که از زندان بیرون می‌آیند، درباره‌اش صحبت نمی‌کنند. بعضی‌ها می‌شکنند. بعضی‌ها خودشان را می‌کشند. بعضی‌ها دچار اختلال‌های روانی می‌شوند که هیچ‌وقت تشخیص داده نمی‌شود.

و بعضی‌ها تجربه زندان را تبدیل به یک هویت خطرناک می‌کنند: «من زندانی بوده‌ام، پس حق دارم برای همه صحبت کنم.» این هم خطرناک است.

برای من مهم بود نشان بدهم که زندان ادراک را تغییر می‌دهد. صداها جابه‌جا می‌شوند. صداهایی از گذشته برمی‌گردند. آنچه بیرون رخ می‌دهد با آنچه درون گذشته درهم می‌آمیزد.

در فیلم، در بعضی لحظات افرادی را می‌بینیم که ظاهراً نقش‌های دیگری دارند، اما صدا و حضورشان از وضعیت بازجویی می‌آید. این ترفند نیست؛ این همان کاری است که حافظه پس از خشونت با انسان می‌کند.

«بدن زن در ایران از لحظه تولد یک مکان سیاسی است.»

«دی سایت»: در فیلم «رویا» بسیار کم صحبت می‌شود؛ شخصیت اصلی حتی یک کلمه هم نمی‌گوید و مقاومت او در سکوت شکل می‌گیرد. شما همچنین بازیگری را انتخاب کرده‌اید (ملیسا سوزن) که فارسی بلد نیست، یعنی زبان فیلم را ندارد. در حالی که سینمای ایران و به‌طور کلی بسیاری از ایرانی‌ها به پرگویی و گفت‌وگوهای زیاد مشهورند. آیا این رادیکال بودنِ سکوت یک واکنش آگاهانه بود؟

مهناز محمدی:

بله، ما خیلی حرف می‌زنیم. گاهی حرف می‌زنیم تا نبینیم. در سینمای ایران هم اغلب خیلی توضیح داده می‌شود. بعضی فیلم‌ها را می‌شود تقریباً مثل رادیو گوش داد. اما من به سینما به‌عنوان تصویر، به‌عنوان تجربه‌ی جسمانی علاقه دارم.

وقتی یک خواب را تعریف می‌کنی، به‌ندرت دیالوگ‌ها را به یاد می‌آوری. می‌گویی: دیدم. شنیدم. برای همین رویا نباید حرف می‌زد. اگر حرف می‌زد، بیش از حد به واقعیت برمی‌گشت. مرز میان واقعیت و رؤیا از بین می‌رفت. برای من فیلم بازسازی یک کابوس است.

«رژیم جمهوری اسلامی نه‌فقط بر زندگی عمومی، بلکه بر بدن‌ها هم کنترل دارد؛ به‌ویژه بدن زنان: پوشش، حرکات، شرم، دیده‌شدن. آیا “رویا” برای شما فیلمی درباره بدن زن به‌عنوان یک صحنه سیاسی است؟»

محمدی:

بدن زن در ایران از لحظه تولد یک مکان سیاسی است. از کودکی یاد می‌گیریم که بدن‌مان متعلق به خودمان نیست. متعلق است به دین، سنت، خانواده، قانون، و نگاه دیگران. قبل از این‌که خودت را بشناسی، شرم را یاد می‌گیری.

همیشه برایم آزاردهنده بوده که مردان بدن زنان را فیلم‌برداری می‌کنند — حتی وقتی درباره درد است. در بسیاری از موارد، حتی در رنج هم یک نگاه وجود دارد که بدن زن را جنسی می‌کند. من می‌خواستم این را حذف کنم.

اگر بدن رویا برهنه، آسیب‌پذیر یا در وضعیت تسلیم است، نباید کسی از آن لذت ببرد. هدف پنهان کردن بدن نبود، بلکه پس گرفتن آن بود.

«در اکران فیلم گفتید: “من برای روایت کردن زندگی می‌کنم.” آیا این روایت‌گری برای شما یک وظیفه اخلاقی است، یک کنش سیاسی، یا یک استراتژی بقا؟»

محمدی:

شاید هر سه، اما نه به شکل شعارگونه. من فکر نمی‌کنم مهم‌تر از دیگران باشم. اما چیزهایی دیده‌ام که همه نمی‌توانند ببینند. از فضاهایی عبور کرده‌ام که همه مجبور نیستند از آن عبور کنند. اگر درباره‌اش حرف نزنم، این تجربه‌ها ناپدید می‌شوند.

بعد از زندان بارها به خودم گفتم: تو زنده‌ای، پس حرف بزن. نه چون داستان من مهم‌تر است، بلکه چون اگر نگوییم، خشونت دوباره تکرار می‌شود.

اگر ما روایت نکنیم، فقط روایت طرف مقابل باقی می‌ماند. من می‌خواهم ببینم آیا کسی با شنیدن این داستان شروع می‌کند به پرسیدن: من در این سیستم چه کسی هستم؟ کجا بودم؟ چه کردم؟ چه چیزی را پذیرفتم؟

حتی دوست دارم بازجوهای سابقم فیلم را ببینند. نه چون فکر می‌کنم تغییر می‌کنند، بلکه شاید از خودشان بپرسند با انسان‌ها چه کرده‌اند.

«ایران در یکی از تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر خود قرار دارد. از زمان ساخت این فیلم، کشور دو جنگ، یک جنبش اعتراضی بزرگ و یک کشتار را تجربه کرده است. چه چیزی به شما قدرت یا امید ادامه دادن می‌دهد؟»

محمدی:

امید برای من احساس نیست. امید یک عمل است. از کودکی به ما یاد داده‌اند منتظر باشیم: برای آینده بهتر، عدالت، نجات. در فرهنگ شیعه‌ای که در آن بزرگ شدیم، انتظار، رنج، شهادت و سوگ بسیار پررنگ است. من دیگر نمی‌خواهم این منطق را بپذیرم.

یک جایی فهمیدم: نمی‌خواهم منتظر بمانم. می‌خواهم عمل کنم. طبیعت را هم می‌بینم: زمستان می‌آید، درخت‌ها خشک می‌شوند، بعد دوباره برگ‌ها می‌آیند. شاید ساده به نظر برسد، اما برای من یعنی تغییر بخشی از زندگی است.
نمی‌دانم روزی را ببینم که همه چیز تغییر کند یا نه. اما می‌توانم امروز کاری را انجام دهم که درست می‌دانم.

«شما اکنون در برلین زندگی می‌کنید. آیا اینجا احساس امنیت و آزادی دارید، یا تجربه تهدید همراه شما مانده است؟»

محمدی:

امنیت برای من دیگر به یک مکان وابسته نیست. وقتی تهدید یک‌بار این‌قدر نزدیک می‌شود، وقتی عملاً در گوش‌ات زمزمه می‌شود، دیگر فقط با رفتن به اروپا از بین نمی‌رود.

در زندان چیزهایی دیدم که نشان می‌دادند چقدر به زندگی شخصی‌ام نزدیک شده‌اند. چیزهایی می‌دانستند که نباید می‌دانستند. این تجربه باعث می‌شود بی‌اعتمادی بخشی از بدن شود.

حتی خارج از ایران هم مدام می‌پرسم: چه کسی با چه کسی در ارتباط است؟ چه کسی چه چیزی را منتقل می‌کند؟

من دیده‌ام کسانی که شبیه دوست بودند، در واقع به ساختارهای امنیتی یا نیمه‌دولتی مرتبط بودند. این اعتماد را نابود می‌کند. ترس را با خودت حمل می‌کنی. من آزادانه در جهان حرکت نمی‌کنم؛ مدام مکان عوض می‌کنم و از خیلی چیزها پرهیز می‌کنم. حتی یک دوربین می‌تواند مرا مضطرب کند، چون می‌دانم دوربین می‌تواند سلاح باشد، نه فقط ابزار هنری.

«بسیاری از هنرمندان نگرانند که اگر مدت طولانی در خارج بمانند، از واقعیت کشورشان فاصله بگیرند. آیا این نگرانی را دارید؟ آینده شما در تبعید است یا بازگشت به ایران؟»

محمدی:

این نگرانی را می‌فهمم. اما بستگی دارد درباره چه چیزی حرف می‌زنیم. اگر بخواهم ایران را فقط به‌عنوان یک مکان دقیق توصیف کنم، باید آنجا باشم. اما اگر درباره وضعیت انسانی تحت خشونت شدید حرف بزنم، این را می‌توان همه‌جا فهمید.

من قصد داشتم برگردم، حتی بلیت هم داشتم، اما تهیه‌کنندگانم خواستند بمانم تا فیلم را همراهی کنم. خودم را کسی نمی‌بینم که برای همیشه در اروپا زندگی کند.

شاید دوباره بازداشت شوم. شاید به زندان بروم. اگر چنین شود، می‌شود. زندگی من زمانی ارزش دارد که بتوانم آن را همان‌طور که درست می‌دانم زندگی کنم: روایت کنم و عمل کنم، نه این‌که منتظر بمانم.

«رویا» از ۷ مه در سینماها اکران می‌شود.