عصر نو
www.asre-nou.net

گشت‌وگذری در فیسبوک

یادداشت‌هایی از : عبدی کلانتری، حماد شیبانی، باراک اوباما، ابراهیم محجوبی، مسعود کدخدایی، میرزا رضای کرمانی
Tue 5 05 2026

عبدی کلانتری
پایان جنگ از نگاه اسکات اندرسون

اسکات اندرسون، نویسنده کتاب «شاه شاهان» (درباره‌ی انقلاب ۵۷)، امروز در نیویورک تایمز نوشت در حال حاضر فقط دو پایان برای این جنگ قابل تصور است: ۱) با خاک یکسان کردن گسترده‌ی ایران؛ ۲) توافقی که دولت جمهوری اسلامی را دست نخورده و قدرتمند باقی می‌گذارد و در عوض رئیس جمهور پر سروصدای آمریکا را سرافکنده می‌کند. اندرسون استدلال می‌کند که دومی محتمل‌تر است. چرا؟

جنگ بنا به گفته‌ی مقامات پنتاگون تاکنون دست‌کم ۲۵ میلیارد دلار برای ایالات متحده هزینه داشته و به‌طور قابل‌توجهی ذخایر موشک‌های پیشرفته آن را کاهش داده است. این کاهش موجودی موجب کمبود در دیگر عرصه‌های استراتژیک شده و جبران آن ممکن است سال‌ها طول بکشد. ایران می‌تواند به تولید انبوه پهپادها با کسری از هزینه‌ی سلاح‌هایی که طرف مقابل تولید می‌کند ادامه دهد و همچنان شرایط را در تنگه هرمز دیکته ‌کند. مونتاژ یک پهپاد پیشرفته «شاهد ۱۳۶» حدود ۳۵ هزار دلار برآورد می‌شود.

آیا ادامه محاصره دریایی تنگه هرمز بوسیله‌ی آمریکا یا حمله زمینی به سواحل ایران می‌تواند ایران را شکست دهد؟ ابداً! شما بیایید دست به یک محاصره آهنین بزنید و پنجاه هزار سرباز آمریکایی را هم در سواحل خلیج فارس مستقر کنید؛ ایرانی‌ها همچنان قادر خواهند بود از بالای سر همه یک پهپاد بفرستند به سمت یک تانکر پر از نفت و اقتصاد جهانی را دوباره فلج کنند!

زمان به نفع ایران است، نه آمریکا! اسکات اندرسون می‌نویسد: امنیت آتی خلیج فارس به توافق دولت ترامپ با رژیم تهران بستگی دارد. علی‌رغم ادعای رئیس‌جمهور آمریکا مبنی بر اینکه «ما همه برگ‌های برنده را در دست داریم»، تقریباً عکس این موضوع صادق است. این ترامپ است که نیاز دارد برای جلوگیری از درد فزاینده اقتصاد ایالات متحده و جلوگیری از پایین‌آمدن محبوبیت‌اش در نظرسنجی‌ها هر چه زودتر به توافق برسد. برعکس، دولت ایران تلاش خواهد کرد مذاکرات را به تعویق بیندازد تا امتیازات بیشتری بگیرد، زیرا می‌داند زمان به نفع اوست. هرگونه توافق نهایی تقریباً به‌طور قطع ایران را به‌عنوان دروازه‌بان بالفعل خلیج فارس باقی خواهد گذاشت، در موقعیتی به‌مراتب قوی‌تر از شروع جنگ! ///

حماد شیبانی
چپ میانه در جست‌وجوی تولدی دوباره. آیا نظم جهانی تازه‌ای در راه است؟

در سال‌های اخیر، بسیاری گمان می‌کردند جریان چپ میانه در سیاست جهانی به حاشیه رانده شده و دیگر توان پاسخگویی به تحولات پیچیدۀ جهان را ندارد. ظهور موج‌های پوپولیستی و ملی‌گرایانه، بویژه در دوران ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، این تصور را تقویت کرده بود که نظم لیبرال مبتنی بر قواعد در حال فروپاشی است و بدیلی منسجم برای آن وجود ندارد. اما اکنون نشانه‌هایی از بازگشت این جریان به صحنه دیده می‌شود،بازگشتی نه از سر تکرار گذشته، بلکه همراه با تلاشی برای بازاندیشی در مبانی جهانی‌شدن و عدالت اجتماعی.

پدرو سانچز، نخست‌وزیر اسپانیا، در یکی از سخنرانی‌های اخیر خود به نکته‌ای قابل تأمل اشاره کرد: آنانی که با صدای بلند نظم بین‌المللی را به چالش می‌کشند، الزاماً از موضع قدرت سخن نمی‌گویند، چه‌بسا از بیم پایان یافتن دوران خود چنین می‌کنند.
این نگاه، بازتابی از شکل‌گیری نوعی «واکنش به واکنش» است؛ پاسخی به موجی که در سال‌های گذشته علیه جهانی‌شدن و نظم لیبرال شکل گرفته بود.

در همین چارچوب، مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، از جهانی سخن می‌گوید که دچار گسست شده است. به باور او، کشورهایی که نه در رأس قدرت‌های بزرگ قرار دارند و نه در حاشیۀ مطلق، باید برای حفظ منافع خود به همکاری روی آورند. پیام او روشن است: اگر در شکل‌دهی به قواعد بازی مشارکت نداشته باشیم، خود به موضوع بازی تبدیل خواهیم شد. از این منظر، راه‌ حل نه کنار گذاشتن جهانی‌ شدن، بلکه اصلاح و بازتعریف آن است، بگونه‌ای که هم پیشرفت اقتصادی حفظ شود و هم وابستگی‌های خطرناک کاهش یابد.

در اروپا نیز ایدۀ «حاکمیت راهبردی» که امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، آن را پیگیری می‌کند، بازتابی از همین نگرش است: پذیرش تعامل جهانی، اما با در نظر گرفتن ساز و کارهایی برای حفاظت از منافع ملی و منطقه‌ای. به بیان دیگر، نوع تازه ای از لیبرالیسم محافظه‌کارانه‌ که خود را با واقعیت‌های ژئوپلیتیکی جدید تطبیق داده است.

با این حال، جالبتر از همه، تلاش تازه‌ای است که در میان رهبران چپ میانه برای تدوین یک پروژۀ جهانی جدید آغاز شده است. نشست اخیر در بارسلونا، با حضور جمعی از رهبران پیشرو و با میزبانی مشترک اسپانیا و برزیل، نشانه‌ای از این تلاش است. در این نشست، ایدۀ «جهانی گرایی پیشرو» به‌عنوان چارچوبی برای مواجهه با چالش‌های قرن بیست‌ویکم مطرح شد.

نقطۀ عزیمت این رویکرد، پذیرش یک واقعیت تلخ است: جهانی‌شدن، با وجود آن که رشد اقتصادی قابل توجهی ایجاد کرده، نتوانسته عدالت اجتماعی را برای همه به ارمغان بیاورد. در بسیاری از کشورها، دستمزدها ثابت مانده، شکاف طبقاتی افزایش یافته و مناطق گسترده‌ای احساس رها شدگی و بی‌توجهی کرده‌اند و همین نارضایتی‌ها زمینه‌ساز رشد جریان‌های افراطی و پوپولیستی شده است.

در پاسخ به این وضعیت، چپ میانه اکنون سه محور اساسی را دنبال می‌کند؛ نخست، بازتوزیع عادلانه‌تر ثروت از طریق ابزارهایی مانند مالیات بر ثروتمندان و اصلاح نظام مالی جهانی. دوم، بازتنظیم قواعد جهانی‌شدن با هدف تقویت نهادهای چندجانبه، مهار قدرت شرکتهای بزرگ فناوری و قرار دادن اقتصاد جهانی در چارچوب‌ دموکراتیک. و سوم، بازگرداندن صلح و دیپلماسی به مرکز سیاست بین‌الملل، در جهانی که بیش از پیش با منازعه و بی‌ثباتی روبروست.

این رویکرد تا حدی یادآور تلاش‌های تاریخی چهره‌هایی مانند ویلی برانت، صدراعظم پیشین آلمان، و اولاف پالمه، نخست‌وزیر سوئد است؛ رهبرانی که در دهه‌های گذشته بر گفت‌وگوی میان شمال و جنوب جهان، کاهش نابرابری‌ها و تقویت همکاری‌های بین‌المللی تأکید داشتند. با این حال، تفاوت مهمی نیز وجود دارد: در شرایط کنونی، مسئله تنها توزیع عادلانه‌تر ثروت نیست، بلکه بازپس‌گیری کنترل دموکراتیک بر ساختارهای اقتصادی و دیجیتال جهانی نیز به یک ضرورت تبدیل شده است.

با وجود این، مسیر پیشِ رو ساده نیست. اختلاف نظر میان کشورهای مختلف، اولویت‌های متفاوت در حوزه‌های امنیتی و اقتصادی، و محدودیتهای ناشی از واقعیت‌های ژئوپلیتیکی، همگی می‌تواند مانع شکل‌گیری یک جبهه منسجم شود. برخی کشورها بر اصلاحات تدریجی تأکید دارند، در حالی که برخی دیگر خواهان تغییرات بنیادین هستند. همچنین، نحوۀ تعامل با قدرتهای بزرگی مانند ایالات متحده، خود به یکی از نقاط اختلاف تبدیل شده است.

در نهایت، می‌توان گفت که چپ میانه، امروز در نقطه‌ای سرنوشت‌ساز قرار دارد. این جریان، پس از سالها سردرگمی، اکنون تلاش می‌کند میان دو مسیر افراطی؛ جهانی‌شدن بی‌مهار و ملی‌گرایی تندرو، راه سومی بیابد. موفقیت یا شکست این تلاش، نه‌تنها آیندۀ این جریان سیاسی، بلکه شکل نظم جهانی در دهه‌های آینده را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.

«باراک اوباما در عصر ترامپ نقش خود را بازنگری می‌کند»

این متن بخشی از مقاله‌ای با عنوان «باراک اوباما در عصر ترامپ نقش خود را بازنگری می‌کند» نوشته پیتر اسلوین در نیویورکر (۴ مه ۲۰۲۶) است که به بررسی نگاه اوباما به سیاست داخلی و جهانی پس از ریاست‌جمهوری می‌پردازد.

بخش زیر، قسمت‌هایی از مقاله است که اوباما به‌طور مشخص درباره ایران، خاورمیانه و سیاست خارجی آمریکا صحبت می‌کند:

در پایان گفت‌وگوی‌مان، اوباما و من به موضوع جنگ در ایران و فرسایش اتحادهای آمریکا در دوران ترامپ پرداختیم.
اوباما گفت:

«من فکر می‌کنم که ترمیم آسیبی که به نظم بین‌المللی وارد شده، حتی دشوارتر از برخی از ترمیم‌های داخلی خواهد بود.»

اوباما اشاره کرد که ترتیبات پس از جنگ جهانی دوم، از جمله طرح مارشال، ناتو، بانک جهانی و برتون وودز—«تمام آن سیستم، با وجود همه نقص‌ها و تناقض‌هایش»—کمک کرد تا:

«جهان کمتر خشونت‌آمیز، سالم‌تر، ثروتمندتر، برابرتر و محترم‌تر نسبت به حقوق بشر باشد.

چون قدرتمندترین کشور جهان گفت: “ما فقط برای خودنمایی قدرت‌مان عمل نمی‌کنیم. ما فقط نمی‌خواهیم از دیگران باج بگیریم و آن‌ها را تحت فشار قرار دهیم. ما بخشی از یک اجماع بزرگ‌تر درباره نحوه کارکرد جهان خواهیم بود.”»

ترامپ همه این‌ها را مختل کرد، با خروج از توافق اقلیمی پاریس و توافق هسته‌ای ایران، و با اعمال تعرفه‌ها و تهدید به تصاحب گرینلند.

اوباما گفت متحدان آمریکا:

«دیگر نمی‌توانند روی ما به‌عنوان محور آن نظم بین‌المللی حساب کنند.»

او ادامه داد:

«تراژدی این است که هنوز هیچ‌کس نمی‌تواند جای ما را بگیرد. اگر ما درباره حقوق بشر صحبت نکنیم، حقوق بشر خیلی مطرح نمی‌شود. اگر ما نگران تغییرات اقلیمی نباشیم، صادقانه بگویم، کشورهای دیگر ممکن است حرفش را بزنند و کارهایی انجام دهند، اما واقعاً به‌طور جدی با آن مقابله نمی‌کنند. بنابراین رهبری ما هنوز اهمیت زیادی دارد، اما احتمالاً باید بیشتر از طریق الگو بودن شروع شود، نه دیکته کردن.»

من درباره تأثیر تهدید اخیر ترامپ علیه ایران پرسیدم که گفته بود اگر آن‌ها تسلیم نشوند، «یک تمدن کامل ممکن است در یک شب نابود شود و هرگز بازنگردد.»

اوباما مکثی کرد و از پاسخ تند خودداری کرد:

«من معتقدم رهبری آمریکا، همان‌طور که توسط رئیس‌جمهور آمریکا نمایندگی می‌شود، باید بازتابی از احترام پایه‌ای به کرامت و شرافت انسانی باشد—نه فقط در داخل مرزهای خودمان، بلکه فراتر از آن. این بخشی از مسئولیت رهبری است. اگر ما این ارزش‌های اساسی را بیان نکنیم—این‌که در کشورهایی با حکومت‌های بد، انسان‌های بی‌گناهی وجود دارند و ما باید به آن‌ها اهمیت بدهیم، این‌که اگر در برابر غرور و خودخواهی صرف مراقب نباشیم، ممکن است اشتباه کنیم... اگر این‌ها را نداشته باشیم، جهان می‌تواند به شکل بسیار بدی از هم بپاشد.»

ترامپ، در تلاش برای رسیدن به یک توافق جدید با حکومت ایران، اکنون بسیاری از همان امتیازاتی را در نظر می‌گیرد که زمانی در دوران ریاست‌جمهوری اوباما به‌شدت از آن‌ها انتقاد می‌کرد.

اوباما، از سوی دیگر، به من گفت که بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، همان استدلال‌هایی را برای رویارویی نظامی با ایران به او ارائه کرده بود که اکنون به رئیس‌جمهور ترامپ ارائه می‌دهد.

او گفت:

«من فکر می‌کنم پیش‌بینی من دقیق بود. ممکن است نتانیاهو به آنچه می‌خواست رسیده باشد. این‌که آیا این واقعاً به نفع مردم اسرائیل است، من در آن تردید دارم. این‌که آیا فکر می‌کنم به نفع ایالات متحده و آمریکا است، در آن هم تردید دارم. فکر می‌کنم سابقه روشنی از اختلاف‌نظرهای من با آقای نتانیاهو وجود دارد.»

ابراهیم محجوبی
از اینجا، از آنجا، از همه جا

« جمهوری تکنولوژیک "!

این، عنوانی است که در برخی نوشته های تحلیلی و پژوهشی به حکومت های سر بر آرنده در آینده نزدیک داده می شود. حکومت هائی که محتمل است از دل تحولات کنونی جهان و قرار گرفتن هر چه بیشتر نظم ( یا بی نظمی ) جهانی در مدار راست گرائی و اقتدارمنشی پدید آیند. بر پایه آن تحلیل ها، " جمهوری تکنولوژیک " آن شکل حکومتی است که مورد نظر و ایده آل " تِک - اولیگارش " های با نفوذ مانند ایلان ماسک، زاکربرگ، پیتر تیل و دیگران است. چنان ساختاری، آشکارا خصلت اقتدارگرایانه خواهد داشت که در آن گردش امور برخلاف هنجارهای تاکنونی، نه بر پایه مذاکرات و تصمیم گیری های نهاد محور، بلکه توسط هوش مصنوعی و متخصصان و آفرینندگان آن پدیده انجام خواهد گرفت. از نگاه علاقمندان آن ساختار، دمکراسی کنونی، سیستمی نارسا و غیر موثر است. انتخابات کلاسیک، پدیده ای منسوخ است و دولت ها باید به صورت شرکتی بسیار بزرگ در آیند که به دست یک " مدیر کل " شاه گونه اداره می شود. در چنان ساختاری، این متخصصان عرصه تکنولوژی دیجیتال هستند که صلاحیت دارند بگویند چه چیزی برای جامعه مفید یا نامفید است.

همکاری، همدلی و همسوئی " تِک - اولیگارش " ها با ترامپ و برنامه ها و اقدامات تیم وی، درست به خاطر مشابهت نگرش آنها به آینده اداره جوامع و اشکال حکمرانی و تمشیت امور جهان است. آنها در این راستا، همدیگر را همپوشانی و همراهی می کنند. البته، این گونه تحلیل ها هنوز فاقد قطعیت اند. بیشتر باید به مثابه تز ها و فرضیه هائی نگریسته شوند که می کوشند مسیر آینده جهان در حال دگرگونی را به نوعی پیش بینی و ترسیم نمایند.

افغانستان طالبانی و چند نکته

از آنجا که سال هائی از زندگی سیاسی خود را در افغانستان گذرانده ام، همواره به سرنوشت آن کشور نیز می اندیشم و تحولاتش را دنبال می کنم.

در این کشور بغل دست ایران، امروز ۴۴ میلیون انسان توسط یک نیروی ۸۰ هزار نفری از جنگجویان طالبان به گروگان گرفته شده اند. پدیده غریبی است در قرن ۲۱، با نام " امارت اسلامی ". این جماعت حاکم، بر خلاف ج.ا. در ایران، پی عنوان آفرینی " مدرن " یا به روز هم نبوده و صریح و بی تعارف و بی تقیه اسلامی خود را " امارت " نامیده است. و چه امارتی: یک بخش یا فراکسیون ریشوهای سنی حاکم در کابل است و ادای یک دولت متشکل از وزارتخانه و نهادهای مشابه را در می آورد. مثلاً، پسر ملا عمر معروف ( بنیانگذار و رهبر نخستین طالبان ) مقام وزیر دفاع را دارد! در همان حال، اما یک بخش دیگر " امارت " در قندهار - پایگاه اصلی و سنتی طالبان - جا خوش کرده، متشکل از هیبت الله آخوند زاده ( نام را ببینید که خود هراس انگیز است!) در نقش " امیر " و روسای قبایل پشتیبان طالبان.

دو حکومت دینی کنار یکدیگر. یکی شیعه و یکی دیگر سنی. هر دو هم خود را حکومت اسلامی می خوانند با پایوران ریش دار و پرتاب شده به قعر تاریخ.

راستی، سرنوشت این دو کشور همسایه چه ریش ریش است!

مسعود کدخدایی
شاملو و تشکر از شهبانو

در دو روز گذشته گردنم درد می کرد و کار چندانی ازم برنمی‌آمد. پس رفتم سراغ کتاب‌های صوتی ناصر زراعتی عزیز و پای خاطرات، یا ضد خاطرات ناصر شاهین‌پر در یوتوب، به اسم: «دریچه‌ای رو به دیروز- ضد خاطرات».

این خاطرات که به زیبایی و بسیار شیرین بیان می‌شود، به شکلی زنده، همچون یک رمان یا فیلم، زندگی مردم در زمان جنگ جهانی دوم را از دید پسربچه‌ای که همان آقای ناصر شاهین‌پرِ سه ساله بوده حکایت می‌کند و بعد، هم‌زمان با بزرگ‌شدن این بچه، به شرح زندگی در ایرانِ زمان پهلوی‌ها می‌رسیم و بعد هم به اینکه چگونه آقای شاهین‌پر، به ناچار راه فرانسه را در پیش می‌گیرد. در این میان، با زندگی ایرانیان پناهنده و مهاجر و با گوشه‌هایی از دغدغه‌های کسانی چون ساعدی، داریوش آشوری و غفار حسینی و نیز با زنانی که بار زندگی خانواده‌ها را در خارج به‌سانِ وظیفه‌ای محتوم و گریزناپذیر به دوش می‌کشند، نزدیک و آشنا می‌شویم.

این هم اندکی از این خاطرات، برای ایجاد اشتها که در بخش 33 آمده است:

«شب خداحافظی [که شاهین‌پر می‌خواهد از ایران خارج شود] دوستان را به خانه‌ی مادرم دعوت کردم. آن شب چون جمع مهمان‌ها زیاد بود، فرصتی یافتم تا با شاملو خصوصی‌تر صحبت بکنم. شنیده بودم که در آن سفر معالجه‌یی، شهبانو به او پولی پرداخت کرده بود و رئیس دفتر شهبانو از او خواسته بود که روز بعد حدود ساعت ده به خانه‌ی شاملو تلفن کند و شاملو حاضر باشد که با شهبانو ضمن تشکر، خداحافظی کند. ولی آن روز پریز تلفن خانه را قطع کرده بود و مکالمه‌ی تلفنی برقرار نشده بود. آن شب پرسشم این بود که چرا چنین کرده. گفت من پریز تلفنو قطع نکرده بودم، آیدا قطع کرده بود. پرسیدم چرا؟ گفت برای اینکه من تصمیم گرفته بودم به شهبانو بگم شما که زن روشنفکر و هنردوستی هستی، چگونه رغبت می‌کنی شب‌ها در آغوش یک دیکتاتور بخوابی. آیدا با چنین پرسشی مخالف بود و از ترس چنین اتفاقی تلفن خانه را قطع کرده بود.

زیرنویسِ نویسنده: در مورد جمله‌ی «چگونه رغبت می‌کنی شب‌ها در آغوش یک دیکتاتور بخوابی» لقب دیگری داده بود که نمی‌خواهم تکرار کنم.»

میرزا رضا کرمانی
ناصرالدین شاه قاجار در روز ۱۲ اردیبهشت ۱۲۷۵ خورشیدی در حرم شاه عبدالعظیم در شهر ری به دست میرزا رضا کرمانی کشته شد.

از میرزا رضای کرمانی پرسیدند : «چرا حضرت ناصرالدین شاه را کشتی؟»

پاسخ داد: «سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود، چراکه سررشتهٔ همه‌چیز در مملکت به او ختم میشد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود.»

گفتند: «این ربطی به والاحضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند.او از خیلی امور ناراست بی‌اطلاع بود.»

میرزا رضا پاسخ داد: «اگر اطلاع داشت که حقش بود و اگر بی‌اطلاع بود، وای به حال مملکتی که شاهش از این همه ناراستی و فقر و فساد بی‌اطلاع باشد، همان به که بمیرد.»