|
عصر نو
www.asre-nou.net |
حکومت اسلامی-شیعیِ تهران از همان ابتدا مخوف و آدمخوار بود و هیچ صدای حقطلبانه و مخالفی را برنمیتابید. با آغاز جنگ، سبعیت و خونخواری شدتی بیشتر یافت و کافی بود کوچکترین سازِ ناکوکی با ارکسترِ مداهنه و مدیحه به گوش برسد تا زیر عنوان «مفسد فیالارض» و عناوینی از این قبیل، به جوخهٔ اعدام سپرده شود. در آن روزگار ـ مثل همین امروز ـ برای حکومت فقط دو دستهبندی وجود داشت: دشمن و حامی. چیزی تحت عنوان «مخالف» یا «مخالفت» پذیرفته نبود. اما جامعه و مردم، همچون رودی که آرام در بستری سنگلاخ جریان دارد، راه خود را از پیچوخمِ درهها و صخرههای ستبر میجستند و جاری میشدند؛ و تا امروز نیز جاریاند و بهایش را میپردازند. من دستبوس آن مردم هستم؛ «مردمی با این مصیبت ها صبور.»* در آن روزگار ـ مانند امروز ـ هیچ سخن مخالفی دربارهٔ هیچیک از سران حکومت شنیدنی نبود، چه رسد به آنکه کسی بخواهد کوچکترین ایرادی به «رهبر عظیمالشأن انقلاب»، حضرت «امام خمینی»، وارد کند. در تمام شهرهای ایران، دیوارنویسیهایی با خطوط اعلا، از نسخ و نستعلیق و شکستهنستعلیق، از جملات بهاصطلاح ملکوتی و انقلابی ایشان وجود داشت. زیر هر جمله نیز، برای آنکه خلقالله دچار سردرگمی نشوند و خدایناکرده ندانند آن کلام حکیمانه از کیست، مینوشتند: «امام خمینی»؛ یعنی فرمایش ایشان است، امام امت و رهبر انقلاب. سال سوم جنگ بود و مقررات سخت حکومت را، طبق معمول، اراذل و اوباش حکومتی هرطور که میخواستند اجرا میکردند. وحشتی بر دلهای مردم حاکم بود؛ هم از جنگ و هم از مأموران حکومتی چون گیلانی، موسوی تبریزی، خلخالی، و لاجوردی، حلقه ی گمشده ی داروین. صبح زودِ یکی از روزهای سرد زمستانیِ تبریز، در خیابان پهلوی سابق، رو به شرق و در مسیر خروج از شهر بهسوی اهر، در حرکت بودم. همهچیز غمگین و منجمد بود؛ دلگیر و بغضآور. پیش از میدان شهرداری، در سمت چپ خیابان، نوشتهای بر دیوار با خطی بسیار خوش توجهم را جلب کرد. نخوانده، با خود گفتم: «تراوشی دیگر از ذهن مغشوش حضرت امام!» اما وقتی دقیق شدم و خواندم، تمام مسیر را تا مقصد خندیدم و به مبتکر آن کلام هوشمندانه درود فرستادم. آنجا بود که باورم راسختر شد: ملت، جویباری است که راهش را در سختترین بسترها خواهد یافت. آن دیوارنوشته این بود: «امام سبز است» و زیرش افزوده بود: (خیار خمینی) در حالیکه شبانهروز رسانههای دولتی و مداحان و منبریان در همهجا بیوقفه امام عزیزشان را میستودند ـ بلکه میپرستیدند ـ در دیگ ذهن ملت، آشی دیگر در حال پختن بود؛ آشِ نوعِ تازهای از مخالفت با آنچه حکومت میخواهد که مردم باور کنند. به نظر میرسد چنین کنشها و واکنشهایی در همه جای جهان وجود داشته باشد و طبیعی هم همین است. تنها فرق کار در این است که دُوَل و حکومتهای سرکوبگر، وضع را طوری ترتیب میدهند که «خوشتر آن باشد که سرّ دلبران / گفته آید در حدیث دیگران»، و در ممالکی با فرهنگ دیرینهی آزادیخواهی و آزاداندیشی، ملت آزاد است تا مخالفت خود را از هر طریق متمدنانه به گوش اهل جامعه و یا حتی جهان برساند. برای این کار نیز مقدمات و وسایل مختلف و فراوانی بهوجود آوردهاند؛ نشریات مختلف و ایستگاههای رادیویی و تلویزیونی با دیدگاههای بسیار دور از هم و گوناگونیهایی در همین راستا. پذیرش جنبشها و حرکات مخالفین در هر زمینهای نیز بخشی از فرهنگ چنین جوامعی است. نیروی انتظامی نیز طوری هدایت میشود که حقوق طرفین را حمایت و حفاظت کند. البته مسلم است که صددرصد اینطور نیست، ولی از نگاهی دیگر و با مقایسه با رژیمهای سرکوبگر، میشود گفت روش آنها بسیار نزدیک به تمام است. اینک یکی دو سالی است که ایرانیان خارج از کشور، در شماری بسا بیش از دیگر گروههای مخالف، گرد یک پرچم و یک شخص جمع آمده و با کوبیدن بر طبل رهایی ایران از زیر حکومت خونخوار نعلین و اسلام شیعی، ظاهراً دست بالا را در انواع تظاهرات ضد ملایان از آنِ خود کردهاند! مبارکشان باد، مفت چنگشان! وقتی نیروهای دیگر چُرت میزدند، آنها بیدار بودند و منابع مالی و انسانی کافی تدارک کردند و بالاخره «رهبری» برای خود تراشیدند که همگی قبولش دارند و دور او دارند به فعالیتهایشان ادامه میدهند و ظاهراً چیزی نمانده که وارد تهران شوند؛ البته اگر «صبر» نیاید و مجبور نباشند منتظر «جَخد (جخت)» بمانند. یکی از حرکاتی که این نیروی تازهسربرآورده در همهجا و بهنحوی افراطی از بهکارگیری آن کوتاهی نکرده و نمیکند، حرکات ایذایی و بعضاً حملات فیزیکی است علیه آنان که با ایشان همعقیده نیستند. حتی در بین همباورانشان نیز فقط کسانی را شایسته میدانند که با تمامیت آنچه در دستهبندی باورمندان به دفترچهی اضطرار و دوران گذران و انتقال آمده موافق باشند. این نیرو تقریباً هیچ ایراد و انتقادی را علیه رهبرشان، که رضا پهلوی است، نمیپذیرند و در روند حرکتشان هر روز «افراطیتر» شدهاند. این نیرو در مقابل هر پرسشی از سوابق «رهبریت» رضا پهلوی در هر زمینهای ـ یعنی هر زمینهای ـ موضعگیریهای خصمانه کرده و با تهدید و تهمت سعی در ایجاد نوعی خفقان میکنند. آنچه واضح و مسلم است این است که رضا پهلوی، غیر از اینکه فرزند شاه سابق ایران بوده باشد، دارای هیچ امتیاز خاصی در ادارهی امور یک جنبش یا، به فرض محال، یک کشور و دولت نیست. البته آشکار است که در طول زمان خواهد آموخت، ولی امروزه و با توجه به سوابق ایشان میتوان گفت وی هرگز «کار» نکرده و با حرکتی به نام «کار» برای امرار معاش در عمل آشنا نبوده و نیست! ایشان هرگز تجربهی فروشندگی در فروشگاه، یا مدیریت یک مغازه و یک دایره در انجمن شهر را در انبان ندارد، چه رسد به مدیریتهای بالا در سطح دوایر دولتی و قبیل آنها. اگر خلاف این است، بهجای هرگونه پرخاشجویی و هتاکی و توسل به انگ و تهمت و تهدید، خوب است اسناد و مدارکی ارائه کنند تا ضمن روشن شدن اذهان عمومی، مخالفان یا پرسشگران را نیز به قناعت وجدانی کافی و منطقی برسانند اگر قرار باشد به شیوهی رجّالگان و اراذل و اوباش هر سخن مخالفی را با ضرب و شتم و تهدید پاسخ بگویند، باید منتظر باشند که رود جاری ملت، پس از عبور از بستر سنگلاخش، دیوارنوشتههایی با خط خوش و ذوقی خوشتر برای ایشان نیز تدارک کند. این، هم بر عهدهی ایشان است و هم بر عهدهی هواخواهان شوریده و شیفتهی ایشان، که به یاد داشته باشند روشنگری ذهن مردمی که ادعای تلاش برای رفاه و آزادی آنان را داریم، بالاترین سلاح است در راه مبارزه با جهل و تاریکی برپا شده از حکومت اسلامی-شیعی تهران. وگرنه همانانی که امروزه وضو ناگرفته نام او را بر زبان نمیآورند، چنان خواهند کرد که با پدر ایشان کردند و اینک دارند با حکومت خونخوار اسلامی-شیعی تهران میکنند هم از اینروست که در ابتدای سخن آوردهام: جناب ایشان در راه سیلاب خانه کردهاند و بر خاک رودخانه هیچ اعتمادی نیست. -------------------------------------------------------- *سخن زنده یاد فریدون مشیری است یکشنبه ۳ ماه مِی ۲۰۲۶ |