عصر نو
www.asre-nou.net

گشت‌وگذری در فیسبوک

یادداشت‌هایی از : صادق کارگر، اصغر نصرتی، ابوالفضل قدیانی، عباس شکری، کانون هانوفر، و علی دهقانی
Mon 27 04 2026



صادق کارگر
گزارشی از وضع کارگران در ایران

بیش از ۷۰۰ کارگر شاغل در شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی بندر ماهشهر، از حذف مزایای اضافه‌کاری، تعطیل‌کاری، رفاهیات و حق بهره وری خود در یک ماه گذشته خبر دادند.

نمایندگان بیش از ۷۰۰ کارگر شاغل در شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی بندر ماهشهر، در تماس با ایلنا، از حذف مزایای اضافه‌کاری، تعطیل‌کاری، رفاهیات و حق بهره وری خود در یک ماه گذشته خبر دادند.

کارگران شاغل در شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی بندر ماهشهر می‌گویند: از حدود ۱۵ روز پیش، کارفرما مزایای اضافه‌کاری و تعطیل‌کاری کارگران را به بهانه کاهش هزینه‌ها حذف کرده در عین حال هیچ خبری از پرداخت حق بهره‌وری و رفاهیات هم نیست.

به گفته آن‌ها، با حذف حق بهره‌وری، اضافه‌کاری و تعطیل کاری‌ها، از حقوق هر یک از کارگران شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی بندر ماهشهر، حدود ۲۵ میلیون تومان کسر می‌شود؛ در عین حال، با حدف رفاهیات حدود ۱۵ میلیون تومان کاهش حقوق خواهیم داشت. با کاهش سرویس‌های ایاب ذهاب، کارگران با مشکل رفت و آمد مواجه شده‌اند.

کارگران مدعی هستند شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی بندر ماهشهر که در زمینه عملیات بارگیری و تخلیه بار در بندر ماهشهر فعالیت دارد، وضعیت خوبی به نسبت سال قبل دارد و در جنگ تحمیلی اخیر نیز هیچ گونه آسیب ندیده است.

کارگران شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی بندر ماهشهر می‌گویند: حذف مزایای مزدی آن‌ها به بهانه وقوع جنگ تحمیلی، قابل قبول نیست.

آن‌ها با بیان اینکه بی‌ثباتی در این شرکت باعث شده بخش زیادی از مطالبات به‌حق وقانونی کارگران ضایع شود؛ درباره وضعیت قراردادهای کاری خود افزودند: قرارداد‌های همه کارگران رسمی و قراردادی به سه ماهه تغییر کرده و با کارگران ارکان ثالث و پیمانکاری نیز قرار دادهای یک ماهه منعقد شده است به همین دلیل نگرانی کارگران برای بیکاری با پایان قرارداد افزایش یافته است.

کارگران شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی بندر ماهشهر اعتقاد دارند که درآمد فعلی، مخارج زندگی خانواده‌هایشان را تامین نمی‌کند. آن‌ها تاکید دارند که با حذف اضافه‌کاری و تعطیل‌کاری‌، برای تامین مخارج زندگی دچار مشکل شده‌اند.

اصغر نصرتی
وقتی شر عادی می‌شود!

امروز‌ تلویزیون فارسی زبان امریکا VOA شاهد برنامه و گفتگویی بودم در ارتباط با قتل عمد مسعود مسجودی.

قتل مسجودی‌ به لحاظ‌ قضایی‌ قتل عمد آن اثبات شده است و درجه یک و هدفمند شناخته شده است. تنها نکته مبهم قتل مقوله‌ی «انگیزه‌» آن است. انگیزه هم دو تبصره مهم با خود همراه دارد. انگیزه‌ای با دو سوی پرسش‌انگیز.

یک سر انگیزه سپاه‌پاسداران و‌ پولشویی ان در کانادا است. و سر دیگر‌ آن، سامانه سلطنت! آیا این دو سوی ماجرا محل تلقی و پیوند دارند؟ پرسشی ست که در دادگاه فردا، یعنی ۲۷ آپریل ۲۰۲۶، حداقل به بخشی از آن پاسخ داده خواهد شد.

علت حدث در پیوند این دو سوی ماجرا، دو متهم در زندان است. چرا که هر دو آنها، به کفته مسجودی، پیوندی با برخی صرافان داشتند و از فعالین سامانه سلطنت بودند. نکته دیگر که شاید باید بدان اشاره کرد، شکایت مسجوی از شخص رضا پهلوی ست که ظاهرا پهلوی به احضاریه نخست دادگاه پاسخ نمیدهد، اما وقتی قرار می‌شود در دادگاه (احضاریه) دوم حاضر شود، یکباره مفقود شدن مسجودی رخ می‌دهد. تا اینکه مدتی بعد جسدش را در جنگل میایند.

پرونده مسجودی از منظر اجتماعی و ایرانیان تبعیدی و مهاجر هم قابل توجه است. به ویژه آنهایی که فریاد آزادی سر می‌دهند و کرامت انسانی را برای مردم ایران آرزومند هستند. همانهایی که پرچم‌های چندمتری اسرائیل و امریکا را در خیابانها به پا می‌کنند، اما هیچ توجه‌ای به قتل مسجودی ندارند، ولی برای پاشیدن مقداری رب گوجه “وای حسین کشته شد” ! سر می‌دهند!

مهم‌ترین نکنه در قتل مسجوی این نگرانی جدی و حساس است که معمولن در افکار فاشیستی راهنمای عمل است:

فحاشی، فشار روانی، سرکوب و قتل را آنقدر ادامه می‌دهیم تا «شر امری عادی» شود!
اصغر نصرتی
26 اپریل ۲۰۲۶

مسبب جنگ؛ حکومت قدرت‌پرستانی است که مصداق غده‌سرطانی هستند.

بیانیه ابوالفضل قدیانی از زندان اوین

بالاخره جنگ به ملت مظلوم ایران تحمیل شد و آثار بی‌نهایت مخرب آن بر مردم بی‌دفاع ایران فرود آمد. جنگی که ملت ایران با تمام وجود آن را دو بار در مقاطع مختلف تجربه کرده است. مردم ایران به روشنی دیده و فهمیده‌اند که جنگ چیزی جز ویرانگری و مرگ و نابودی نیست و آورده‌ای جز فقر، خانمان‌سوزی و آوارگی ندارد. تا همین جا میزان تخریب کشور عزیز ما بسیار زیاد است. تخریب‌ زیر ساخت‌ها قطعا جنایت جنگی محسوب می‌شود. اما مهم‌تراز جنگ‌ مسببان جنگند؛ آنهایی که با فتنه‌انگیزی، ماجراجویی و تحرکات تحریک‌آمیز و دخالت آشکار در امور داخلی کشورها در منطقه، فریب ملت و البته خودفریبی، گرفتار توهم خود ابرقدرت‌پنداری شدند و با سایر خصلت‌ها و دل‌مشغولی‌های خطرناک دیگر سبب‌ساز جنگ شدند. مسببان جنگ سردمداران نظام فاسد جمهوری اسلامی و در رأس آن‌ها علی خامنه‌ای، مستبد قدرت‌پرست تبهکار و مقتول بودند و هستند که با استراتژی تخاصم با کشورهای منطقه این کشورها را علیه ایران تنها مانده بسیج کردند. مسبب جنگ حکومت فاسد و مفسد دینی مبتنی بر ولایت‌فقیه است که روی خونریزترین حکومت‌های چند قرن اخیر ایران را سفید کرد و خود مصداق غده سرطانی است که به هیچ وجه علاج‌پذیر نبوده و نخواهد بود. این حکومت از ده‌ها سال پیش تمامی جنبش‌های اعتراضی ملت ایران را با شدت تمام سرکوب و قلع و قمع کرد که آخرین آنها خیزش اعتراضی دی ماه بود، که اگر این حکومت تداوم پیدا کند آخرین جنایتش نخواهد بود. قتل‌عام ده‌ها هزار نفر ظرف دو روز، نابینا کردن حدود ۲۰ هزار نفر و ده‌ها هزار نفر مجروح و ده‌ها هزار نفر دستگیر شدند. کینه‌توزی و قساوت این نظام از مردم به جایی رسیده که بسیاری از دست‌گیرشدگان را برپایه سیاست رسوای النصربالرعب اعدام کردند.

ده‌ها سال است که ملت و کشور را چپاول و غارت میکنند و بخشی از آن چپاول را تبدیل به ثروت شخصی‌شان کرده و بخش دیگر را هزینه نظام؛ به‌خصوص هزینه سپاه و موشکی و هسته‌ای و پهپادی تا با قدرت شیطانی، نظام فاسد جمهوری اسلامی را حفظ کنند که در روز مبادا حکومت ننگین‌شان از فروپاشی محفوظ بماند. هرچه هم وانمود کنند این هزینه‌های گزاف برای حفظ امنیت ملی است اما بر همگان روشن شده چیزی که برای این نظام اهمیت ندارد امنیت ملی است و تنها امنیتی که برای آنان‌ موضوعیت دارد امنیت حکومت و قدرت است. این رفتار و شیوه حکومت‌داری است که سبب‌ساز جنگ شده و می‌شود. ملت ایران هیچ انتظاری از ترامپ نژادپرست مستبد که می‌خواهد جهان را زیر سلطه خود بیاورد و نیز از نتانیاهوی نژادپرست کودک‌کش ندارد که دلسوز ایران و ایرانیان باشد. اینکه سردمداران نظام ضدملی و ضدبشری جمهوری اسلامی در چرخشی آشکار و رسوا در این روزها یکباره ناسیونالیست شده و چنان فریاد ریاکارانه‌ی ملی‌گرایی سر میدهند که گوش فلک را کر کرده هم شرم‌آور است. آنهم نظامی که سردمدارانش ملی‌گرایی را تکفیر می‌کردند و ارتداد می‌خواندند.

ملت ایران از این مسئولان قدرت‌پرست انتظار ندارد که ذره‌ای دلسوزی و مسئولیت‌پذیری در برابر نجات کشور و ویرانی داشته باشند. ملت ایران به عیان مشاهده کرده که این سردمداران غاصب و غیرقانونی نه ذره‌ای دلسوزی برای کشور دارند و نه اندکی مسئولیت‌شناسی. بلکه برعکس با این کینه‌توزی‌ها و رجزخوانی‌ها و شعارهای توخالی و دهن‌پرکن و هل‌من‌مبارز طلبیدن، فقط بر طبل ویرانی ایران و نابود کردن هستی ملت ایران با حرص و ولع می‌کوبند. هدف این قدرت‌پرستان حکومت به هر طریق و به هر نحو ممکن بر ایران است. زبان حال آنها این است که یا ما بر ایران حکومت خواهیم کرد یا آن را به آتش ویرانی‌اش می‌کشیم و با دستان ترامپ و نتانیاهو هم که شده به سرزمین سوخته تبدیلش خواهیم کرد. این جنایت‌پیشگان و وارثان آن مقتول آدم‌کش، اگر سر سوزنی وجدان، شرف و تعهد در وجودشان بود می‌توانستند قبل از حمله به ایران جلوی جنگ را بگیرند و با اعلام پذیرش رفراندوم تغییر نظام و به رسمیت شناختن حق مسلم مردم و کنارگیری از قدرت، ترامپ و نتانیاهوی نژادپرست را خلع سلاح کنند. اما این تبه‌کاران هرگز حق ملت و عاملیت آنان را نمی‌خواهند به رسمیت بشناسند.

اکنون هم تنها راه جلوگیری از نابودی کامل ایران پذیرش رفراندوم تغییر نظام و کنار رفتن از سر راه مردم است. در غیر این صورت برای نجات ایران از ویرانی، ملت چاره‌ای جز قیام جهت سقوط این نظام ندارد. سقوط این نظام قطعی است و امکان ندارد اکثریت قاطع ملت ایران این نظام آدم‌کش را تحمل کند.

ابوالفضل قدیانی - سالن ۱ بند ۷ زندان اوین

عباس شکری
تیغِ دولبه‌ی استبداد؛ اعدام در داخل، طبل جنگ در خارج

استفاده از سایه جنگ برای توجیه سرکوب داخلی و حذف فیزیکی معترضان، یکی از تراژیک‌ترین و در عین حال شناخته‌شده‌ترین الگوهای حکمرانی در دهه‌های اخیر جمهوری اسلامی در ایران است. در بستری که غبار درگیری‌های نظامی و تنش‌های منطقه‌ای فضای عمومی را غلیظ می‌کند، در ایران جوانان را به طناب دار می‌سپارند؛ فریاد عدالت‌خواهی سرکوب می‌شود و طناب دار، بی‌امان بر گردن امیدها حلقه می‌زند. آنچه امروز در ایران شاهد آن هستیم، تبدیل «وضعیت استثنایی» جنگ به یک «قاعده عمومی» برای خاموش کردن هرگونه نجوای مخالف است. جوانانی که در سال‌های اخیر، به‌ویژه در خیزش‌های مردمی دی‌ماه و پس از آن، به خیابان‌ها آمدند تا ساده‌ترین حق حیات و کرامت انسانی خود را طلب کنند، اکنون در بیدادادگاه‌هایی که شباهتی به مراجع عادلانه ندارند، با برچسب‌های تکراری و کلیشه‌ای مواجه می‌شوند؛ برچسب‌هایی چون «جاسوس»، «همکار با معاندین» یا «اخلال‌گر در نظم عمومی» که تنها برای مشروعیت بخشیدن به حکم اعدام جعل شده‌اند.

ارتباط میان تداوم جنگ و تشدید اعدام‌ها یک رابطه اتفاقی نیست، بلکه یک استراتژی بقا برای قدرتی است که مشروعیت داخلی خود را از دست داده است. جنگ برای چنین ساختاری، نعمتی است که به آن اجازه می‌دهد هرگونه اعتراض مدنی را به مثابه «خیانت ملی» بازتعریف کند. در فضای جنگ‌زده، مرز میان نقد وضعیت موجود و همکاری با دشمن خارجی به عمد مخدوش می‌شود. وقتی جامعه در هراس از بمب و موشک به سر می‌برد، حاکمیت با سوءاستفاده از این فضای روانی، مطالبات برحق اقتصادی و اجتماعی را به پروژه‌های امنیتی پیوند می‌زند. به این ترتیب، جوانی که برای نان، آزادی یا حق پوشش اعتراض کرده بود، ناگهان در پرونده‌ای قرار می‌گیرد که او را به عنوان سرباز پیاده‌نظامِ قدرت‌های بیگانه معرفی می‌کند. این جابجایی ظالمانه، نه تنها تلاشی برای حذف فیزیکی معترض، بلکه تلاشی برای ترور شخصیت و آرمان او در ذهن جامعه است.

مستندات تاریخی و حقوقی نشان می‌دهند که در دوره‌های افزایش تنش نظامی، آمار اعدام‌ها در ایران به طرز معناداری جهش می‌یابد. این روند پیامی روشن به جامعه دارد: «هزینه اعتراض در زمان جنگ، مرگ است.» جمهوری اسلامی با تکیه بر ابزار اعدام، سعی دارد جبهه داخلی را با ایجاد رعب و وحشت منجمد کند. اعدام‌هایی که با شتاب‌زدگی و بدون رعایت تشریفات قانونی، بدون دسترسی متهم به وکیل انتخابی و با اتکا به اعترافات اجباری تحت شکنجه انجام می‌شوند، عملاً پیاده‌سازی احکام نظامی در دادگاه‌های غیرنظامی هستند. در این میان، دستگاه قضایی نه به عنوان داور مستقل، بلکه به عنوان بازوی اجرایی نهادهای امنیتی عمل می‌کند تا انتقام شکست‌های سیاسی‌-‌اجتماعی یا ناکارآمدی‌های ساختاری را از بدن رنجور جامعه و جوانان پیشرو بگیرد.

تداوم جنگ یا حتی نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ و نه صلح»، دست حاکمیت را برای سرکوب باز می‌گذارد زیرا در این وضعیت، استانداردهای حقوق بشری به بهانه «امنیت ملی» معلق می‌شوند. وقتی بوق‌های تبلیغاتی مدام از خطر دشمن خارجی سخن می‌گویند، افکار عمومی جهانی نیز ممکن است تحت تأثیر اخبار میدان نبرد، از فجایع انسانی که در سلول‌های انفرادی و پای چوبه‌های دار رخ می‌دهد غافل بماند. جمهوری اسلامی دقیقاً از همین نقاط کورِ توجه بین‌المللی استفاده می‌کند تا ماشین کشتار خود را سریع‌تر به حرکت درآورد. اعدام جوانان معترض دی‌ماه و ماه‌های پس از آن، در واقع تلاش برای به حاشیه راندن جوانان، زنان و مردان تحول‌خواهی است که دیگر حاضر به پذیرش استبداد تحت هیچ عنوانی نیستند.

اما باید پرسید که آیا این چرخه خشونت و سوءاستفاده از سایه جنگ می‌تواند تا ابد ادامه یابد؟ واقعیت این است که توسل به اعدام برای مهار اعتراضات، نشان‌دهنده بن‌بست سیاسی حاکمیتی است که دیگر هیچ ابزاری جز حذف فیزیکی برای گفتگو با نسل جدید ندارد. وقتی حکومتی جوانان خود را به اتهامات واهی جاسوسی به کام مرگ می‌فرستد، در واقع در حال بریدن شاخه‌هایی است که ریشه در خاک مطالبات واقعی مردم دارند. جنگ، پوششی موقت برای پنهان کردن بحران‌های عمیق داخلی است، اما خون‌های ریخته شده بر زمین، بیداری جامعه را عمیق‌تر و خشم نهفته را شعله‌ورتر می‌کند. این کشتار ضدانسانی که با چسباندن برجسب‌های سیاسی به جوانان عدالت‌خواه صورت می‌گیرد، بزرگترین سند مظلومیت ملتی است که هم گرفتار آتش جنگ خارجی شده و هم اسیر قساوت بی‌حد حاکمیتی که بقای خود را در گرو نابودی فرزندان میهن می‌بیند.

بنابراین، محکوم کردن این روند تنها یک وظیفه اخلاقی نیست، بلکه یک ضرورت انسانی برای نجات جان‌هایی است که هر لحظه ممکن است در سکوت خبری و در سایه هیاهوی جنگ قربانی شوند.

جهان باید بداند که پشت هر حکم اعدامی که در ایران صادر می‌شود، داستانی از مقاومت برای کرامت انسانی نهفته است؛ مقاومتی که حاکمیت می‌کوشد آن را با برچسب‌های امنیتی آلوده کند، اما حقیقتِ عدالت‌خواهیِ دی‌ماه و خیزش‌های پس از آن، از زیر آوارِ این دروغ‌ها سربلند خواهد کرد. جنگ نباید بهانه‌ای برای دفن حقوق بشر باشد و جامعه جهانی و وجدان‌های بیدار موظفند این پیوند نامیمون میان درگیری نظامی و سرکوب داخلی را بگسلند تا بیش از این، خون جوانان ایران به بهای حفظ قدرت مستبدان ریخته نشود.

از این‌رو، باید با صراحتی تمام‌عیار اعلام کرد که هر جریان، گروه یا فردی، با هر نیت و تحت هر نامی - حتی با ادعای آزادی‌خواهی یا بشردوستی - اگر بر طبل جنگ بکوبد و آتش درگیری نظامی را شعله‌ورتر کند، مستقیماً در ریخته شدن خون این جوانان بر پای چوبه‌های دار شریک است. جنگ، پیش از آنکه خاک را ویران کند، فضای اخلاقی و حقوقی جامعه را مسموم می‌سازد و به حاکمیتِ سرکوبگر مشروعیتِ کاذب می‌بخشد تا به بهانه حفظ مرزها، مرزهای انسانیت را در داخل کشور درنوردد.

کسانی که تصور می‌کنند از میان ویرانه‌های جنگ، نوری برای رهایی می‌تابد، عامدانه یا نادانسته چشمان خود را بر این واقعیت بسته‌اند که هر گلوله‌ای که در مرزها شلیک می‌شود، طنابی را در زندان‌های مرکزی محکم‌تر می‌کند. ترویج گفتمان جنگ‌طلبانه، در واقع هدیه‌ای است به دستگاه سرکوب تا با خیالی آسوده، معترضان مدنی و جوانان پرشور را به اتهام «ستون پنجم» و «خائن» سر ببُرد. از همین رو، مرز میان صلح‌طلبی واقعی و همکاری غیرمستقیم با ماشین اعدام در همین‌جا ترسیم می‌شود: هر که برای جنگ هلهله می‌کند، در واقع در حال تایید همان احکام اعدامی است که در دادگاه‌های تاریک و پشت درهای بسته صادر می‌شوند. صلح و دفاع از حیات، تفکیک‌ناپذیرند؛ و هر کس که حیات ملی را در مسلخ جنگ قربانی کند، دستش به خون همان جوانانی آغشته است که امروز قربانی سوءاستفاده رژیم از وضعیت استثنایی جنگی شده‌اند.

کانون هانوفر

تلویزیون کانال دو هلند که میلیونها بیننده در هلند دارد ، امشب گزارشی پانزده دقیقه ای از رفتار فاشیستی هواداران پهلوی پخش کرد و بنظرم خیلی در این جامعه تاثیر گذار خواهد بود .
از دقیقه پنج و نیم تا دقیقه بیستم میتوانید ، این برنامه را در لینک زیر ببینید .
-----------------------

متن کامل گزارش کانال ۲ تلویزیون هلند مورخ ۱۹ آوریل ۲۰۲۶ درباره تهدید و ارعاب در تجمعات مخالفان رژیم جمهوری اسلامی و منتقدان رضا پهلوی توسط طرفداران وی.

ایرانیان از همه طرف تهدید می شوند ، الان هم به نام پهلوی «دموکرات»، تهدید می‌شوند!
بسیاری از ایرانیان ساکن خارج از کشور مورد تهدید قرار می‌گیرند. این اتفاق در هلند نیز رخ می‌دهد. برخلاف تصور بسیاری از مردم، این اتفاق صرفاً از طریق طرفداران رژیم تهران رخ نمی‌دهد: بلکه از طرف هواداران یکی از برجسته‌ترین رهبر اپوزیسیون ایران، رضا پهلوی، نیز صورت می گیرد.

پهلوی از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران حمایت می‌کند. او در آمریکا زندگی می‌کند و می‌گوید که می‌خواهد روزی به وطن خود بازگردد تا دموکراسی را در آنجا برقرار کند. این نیت باعث شده است که طرفداران قابل توجهی داشته باشد.

در عین حال، منتقدان او در مقیاس وسیعی، چه آنلاین و چه حضوری، مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند. در یک کانال تلگرامی به نام «مزدوران»، ایرانیان مخالف به عنوان «همدستان رژیم» معرفی می‌شوند. نام بیش از ۱۷۰ ایرانی در هلند و بلژیک اکنون در این کانال فهرست شده است. در میان آنها وکلا، اساتید دانشگاه و روزنامه‌نگاران نیز حضور دارند.

هر کسی که طرفدار پهلوی نباشد یا حتی از فریاد زدن «زنده باد شاه» خودداری کند، مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد. - نگین شیرآقایی
عکس‌ها و اطلاعات شخصی آنها به اشتراک گذاشته می‌شود. به گفته جوپ لیندمن، استاد حقوق آیین دادرسی کیفری (دانشگاه اوترخت)، همه چیز نشان می‌دهد که این یک مورد داکسینگ است: به اشتراک گذاشتن اطلاعات شخصی با هدف ارعاب مردم. این کار در هلند ممنوع است و حداکثر دو سال حبس دارد.

تاکنون، حداقل ده ایرانی به پلیس شکایت کرده‌اند. به گفته امین روزدار، وکیل (که خودش نیز تهدید شده است)، موکلانش نه تنها به صورت آنلاین مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند. به شکل فیزیکی با نوشتن شعار خائن در دیوار خانه اش و تهیه فیلم توسط خود شعار نویس ها و انتشار آن به صورت آنلاین تهدید شده اند. قربانی هفته‌ها جرات ترک خانه را نداشت.

جواد منتظری، روزنامه‌نگار، و آصفه اسکندری، فعال، که هر دو در هلند زندگی می‌کنند، اغلب به صورت آنلاین تهدید می‌شوند. اگرچه بسیاری از تهدیدها ناشناس هستند، اما برای وکیل روزدار واضح است که آنها از اردوگاه پهلوی می‌آیند. بسیاری از حساب‌های ناشناس، تصویر پهلوی یا پرچم پادشاهی ایران را دارند.

برای نگین شیرآقایی، فعال حقوق بشر ایرانی و روزنامه‌نگار سابق بی‌بی‌سی، مشخص است که این تهدیدها از کجا می‌آیند: «هر کسی که طرفدار پهلوی نباشد، یا حتی از فریاد زدن «زنده باد شاه» خودداری کند، مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد. ایرانیان در سراسر اروپا مورد ارعاب قرار می‌گیرند.» ویدیوهایی که به صورت آنلاین منتشر می‌شوند، مغازه‌داران و رستوران‌داران را نشان می‌دهند که مجبور می‌شوند تحت تهدید خشونت، تصاویر ولیعهد را آویزان کنند.

خانواده پهلوی

ولیعهد پهلوی (۶۵ ساله) پسر محمدرضا پهلوی، شاه سابق ایران است که پس از کودتای تحت حمایت آمریکا در سال ۱۹۵۳، قدرت مطلق را در ایران به دست گرفت. در زمان حکومت او، ایران یک کشور سکولار با روابط نزدیک با غرب بود.

محمد یک دیکتاتور بود. مخالفان سیاسی شکنجه و اعدام شدند. در سال ۱۹۷۹، انقلابی رخ داد و او از ایران بیرون رانده شد. پهلوی پسر در کودکی او را به آمریکا همراهی کرد. او خلبان جنگنده شد و در ابتدا کمتر مورد توجه قرار گرفت، اما در سال‌های اخیر به عنوان یک رهبر مخالف ظاهر شده است.

خود ولیعهد اوایل امسال در مصاحبه‌ای با کریستین امانپور از سی‌ان‌ان به این اتهامات پاسخ داد: «من نمی‌توانم تشخیص دهم که میلیون‌ها نفر در رسانه‌های اجتماعی چه می‌گویند؛ ما حتی نمی‌دانیم که آیا افراد واقعی این کار را انجام می‌دهند یا خیر. اما البته من با آن موافق نیستم و آن را محکوم کرده‌ام.

چند روز پس از این اظهارات، امانپور، مصاحبه‌کننده، توسط هواداران پهلوی مورد آزار و اذیت قرار گرفت. آنها به او توهین کردند و او را «سخنگوی آیت‌الله‌های ایرانی» خواندند زیرا او سوالات انتقادی از ولیعهد پرسیده بود.

قتل در کانادا

ترس در میان ایرانیان در سراسر جهان با قتل مسعود مسجودی تشدید شده است. این مرد متولد ایران به عنوان معلم ریاضی در کانادا کار می‌کرد و مرتباً از پهلوی انتقاد می‌کرد. اگرچه در این پرونده قتل هنوز چیزهای زیادی نامشخص است، اما به نظر می‌رسد که مظنونان احتمالاً از هواداران پهلوی هستند.
وکیل روزدار می‌گوید که هنوز چیزی از پلیس هلند در مورد گزارش‌هایی که موکلانش در ژانویه ارائه داده‌اند، نشنیده است. او نگران است که سیستم قضایی جدیت تهدید را دست کم بگیرد.
سخنگوی پلیس به نیوسور گفت که آنها تصویر یک گروه پرخاشگر را می‌شناسند.
اما مایل به اظهار نظر نیست تا تحقیقات جاری را به خطر نیندازد.
https://www.facebook.com/share/p/1CL7BPuDGA/

علی دهقانی
یک ملت ، یک پرچم ، یک رهبر.

شعار «یک ملت ،یک پرچم ، یک رهبر» فقط یک جمله نیست؛ خلاصهٔ تمام منطق فاشیسم است: حذف تکثر، حذف فرد، حذف جامعه، و تبدیل مردم به توده‌ای یک‌شکل که تنها کارکردش اطاعت است. این شعار در آلمان نازی نه یک عبارت تبلیغاتی، بلکه ستون فقرات ایدئولوژی رایش سوم بود؛ همان جایی که وزارت تبلیغات گوبلز آن را در پوسترها، رژه‌ها، کتاب‌های درسی، و حتی مراسم مذهبی تزریق می‌کرد تا هر ذهنی را از امکان فکر مستقل خالی کند. نازی‌ها از سال 1933 به بعد این سه‌گانه را به‌عنوان «اصل وحدت» اعلام کردند واین وحدت نه وحدت اجتماعی، بلکه وحدت اجباری زیرسایهٔ قدرت مطلق بود.

«یک ملت» یعنی حذف هر چیزی که با تعریف رسمی «ملت آریایی» نمی‌خواند. این فقط یک ادعا نبود؛ قانون شهروندی نورنبرگ 1935 دقیقاً همین را به قانون تبدیل کرد: یهودیان، رومی‌ها، معلولان، کمونیست‌ها، همجنس‌گرایان، و هر کسی که در «ملت» جا نمی‌شد، از حقوق انسانی ساقط شد. «ملت» در نازیسم یک مفهوم زیستی بود، نه سیاسی؛ و همین نگاه زیستی بود که راه را برای اخراج، مصادره، اردوگاه، و نسل‌کشی باز کرد.

«یک پرچم» یعنی انحصار کامل نمادها. نازی‌ها در سال 1935 پرچم صلیب شکسته را تنها پرچم قانونی آلمان اعلام کرده و هر نماد دیگری را ممنوع کردند. این کار فقط تغییر پرچم نبود؛ پاک‌سازی حافظهٔ جمعی بود. پرچم جدید قرار بود گذشته را بسوزاند و آینده را از پیش تعیین کند. در مدارس، کودکان مجبور بودند هر صبح به پرچم سلام نازی بدهند؛ در کارخانه‌ها، کارگران زیر همین پرچم سوگند وفاداری می‌خواندند. پرچم تبدیل شد به ابزار کنترل روانی، نه نماد هویت.

و «یک رهبر» یعنی پیشوا: اصل اطاعت مطلق از رهبر. این اصل در تمام ساختار دولت نازی نهادینه شد؛ از ارتش تا ادارات محلی. هر مقام فقط به مقام بالاتر پاسخ‌گو بود و در نهایت همه به هیتلر. این ساختار عمداً طوری طراحی شده بود که هیچ مسئولیتی قابل پیگیری نباشد؛ هر جنایت می‌توانست با جملهٔ «دستور از بالا بود» توجیه شود. همین منطق بود که به «شب دشنه‌های بلند» در 1934 مشروعیت داد؛ جایی که هیتلر با اتکا به اصل رهبری، رقبای داخلی‌اش را حذف کرد و ارتش و حزب را یک‌دست کرد.

این سه‌گانه ،ملت، پرچم، رهبر،در آلمان نازی یک دستگاه تولید اطاعت بود. دستگاهی که با ترکیب تبلیغات، قانون‌گذاری نژادی، سرکوب پلیسی، و اسطوره‌سازی از رهبر کار می‌کرد. گوبلز می‌گفت: «اگر دروغی را به اندازهٔ کافی تکرار کنید، مردم آن را حقیقت می‌پندارند.» این شعار دقیقاً همان دروغ بزرگ بود: وانمود کردن اینکه جامعهٔ پیچیده، متکثر و زنده را می‌توان به یک واحد خالص و یک‌صدا تقلیل داد. نتیجهٔ این تقلیل‌گرایی روشن است: جنگ، اردوگاه، ویرانی، و مرگ میلیون‌ها انسان.

در نهایت، این شعار نه وعدهٔ وحدت، بلکه اعلام پایان آزادی بود. هر جا که چنین سه‌گانه‌ای دوباره ظاهر شود ، با هر زبان و هر شکل ، منطق پشت آن همان است: حذف تفاوت، تقدیس قدرت، و تبدیل مردم به ابزار. تاریخ آلمان نازی نشان می‌دهد که این مسیر همیشه به یکنقطه ختم می‌شود: خشونت سازمان‌یافته.