امپریالیسم و بازآرایی پرتنش نظم جهانی
Sun 26 04 2026
الف. کیوان
درآمد
نظم جهانی تا هنگامی كه بر زمینه ای از ثبات نسبی پیش می رود، خود را به صورت قاعده، قرارداد، نهاد، و عقلانیت عمومی عرضه می كند. در چنین لحظه هایی، زور در پوشش قانون ظاهر می شود، سلطه در زبان همكاری بازگو می گردد، و انباشت در جامۀ پیشرفت همگانی به سخن درمی آید. اما هنگامی كه آن ثبات فرسوده می شود، آنچه پیش تر در پرده بود، به سطح می آید.
جنگ دیگر یك استثنای ناخواسته نیست، بلكه به یكی از شیوه های عادی عمل نظم بدل می شود. قانون هنوز سخن می گوید، اما بیش از پیش گزینشی و نامتقارن عمل می كند. بازار همچنان می گردد، اما بر بستری از هراس، اختلال، و فشار روزافزون بر بازتولید اجتماعی. در چنین لحظه ای، جهان نه صرفا با چند بحران پراكنده، بلكه با آشكار شدن منطق درونی یك نظم تاریخی روبه روست.2،1
اگر بخواهیم از سطح خبر فاصله بگیریم، باید مسئله را در جایی ژرف تر بجوییم. آنچه امروز در خاورمیانه، در اوكراین، در رقابت آمریكا و چین، و در تلاطم انرژی و تجارت جهانی دیده می شود، صرفا انباشت چند رخداد همزمان نیست. اینها صورت های متراكم یك بحران عام ترند كه در آن ظرفیت نظم موجود برای تنظیم كم هزینۀ جهان تحلیل رفته، بی آنكه هنوز بدیل تازه ای با ثبات تاریخی پدید آمده باشد.
گزارش آوریل 2026 آنكتاد(UNCTAD) نشان می دهد كه تجارت جهانی كالا و خدمات در سال 2025، در مقایسه با 2024، حدود 2.5 تریلیون دلار افزایش یافت و به 35 تریلیون دلار رسید، اما همزمان تأكید می كند كه روند رشد در 2026 شكننده مانده و زیر فشار تنش های تجاری پایدار، افزایش هزینه های تجارت، و پیامدهای جنگ خاورمیانه قرار دارد. صندوق بین المللی پول نیز در 9 آوریل 2026 جنگ خاورمیانه را یك شوك عرضۀ بزرگ، جهانی، و نامتقارن توصیف كرد كه از رهگذر كاهش جریان نفت و ال ان جی، اختلال در حمل و نقل، و فشار بر زنجیره های تامین، بر اقتصاد جهانی سایه انداخته است.² از این رو، پرسش اصلی نه فقط این است كه چه رخ داده، بلكه این است كه چه منطقی از خلال این رخدادها خود را عریان می كند.
نظم جهانی و لحظه فرسایش
نظم جهانی را نباید مجموعه ای خنثی از قواعد و نهادها تصور كرد. آنچه به این نام شناخته می شود، در حقیقت صورت تاریخی سازمان یافتگی قدرت در مقیاس جهانی است، صورتی كه در آن سرمایه، دولت، زور، قانون، و ایدئولوژی در پیوند با یكدیگر عمل می كنند. در این معنا، نظم جهانی نه آسمانی از هنجارهای جهانشمول، بلكه زمینی از مناسبات مادی است. قانون در آن بیش از آنكه بیرون از قدرت بایستد، در درون توازن های قدرت معنا می یابد. نهادها بیش از آنكه داورانی بی طرف باشند، ظرف هایی تاریخی اند كه در آنها سلطه، تعدیل، و منازعه صورت بندی می شود. بازار نیز بیش از آنكه عرصه ای آزاد و طبیعی باشد، محصول و ابزار شبكه های نابرابر انباشت، كنترل فناورانه، سلطه ارزی، و برتری نظامی است.3
لحظۀ تك قطبی پس از جنگ سرد را نیز نباید فقط به برتری نظامی آمریكا فروكاست. آن لحظه، صورت بندی ویژه ای از غلبه بود كه در آن مالی سازی، جهانی سازی نولیبرال، گسترش زنجیره های ارزش، انحصارهای فناورانه، دلار محوری، و ظرفیت مداخله پذیری نامتقارن در هم تنیده شدند. برتری آمریكا فقط در زرادخانه یا در پایگاه های نظامی اش نبود، بلكه در این توانایی نیز بود كه قواعد تجارت، جریان های مالی، و زبان مسلط تفسیر جهان را تا حد زیادی تعیین كند. اما همان سازوكارها كه لحظۀ گسترش را ممكن كردند، به تدریج بذرهای فرسایش آن را نیز در خود پروراندند: تعمیق رشد ناموزون، جابه جایی مراكز تولید، وابستگی متقابل پرتنش، و هزینه های فزاینده حفظ برتری در جهانی كه دیگر به سادگی فرمان پذیر نبود.1،3
امروز نشانه های این فرسایش را می توان در همزیستی رشد و شكنندگی دید. تجارت جهانی هنوز می تواند گسترش یابد، اما این گسترش بیش از پیش در معرض تنش های تجاری، اختلال در مسیرهای راهبردی، و نااطمینانی ژئوپولیتیكی قرار دارد. همین همزیستی گردش و اختلال نشان می دهد كه نظم موجود هنوز از كار نیفتاده، اما دیگر نمی تواند با اطمینان پیشین، ثباتی كم هزینه و فراگیر تولید كند. بحران هژمونی در اینجا نه به معنای فروپاشی فوری مركز مسلط، بلكه به معنای فرسایش ظرفیت آن برای تنظیم نسبتاً باثبات جهان است.2،1
جنگ و ترکش های آن بر پیكر جامعه
یكی از خطاهای رایج در خواندن جهان معاصر این است كه جنگ را رخدادی بیرون از منطق نظم جهانی بینگاریم، گویی نظمی عادی، قانونمند، و كمابیش باثبات وجود دارد و جنگ ناگهان چونان اختلالی بیرونی بر آن فرود می آید. اما در لحظۀ كنونی، مسئله به گونه دیگری است. جنگ بیش از آنكه گسست از نظم باشد، به یكی از شیوه های عمل خود آن بدل شده است. هر جا كه ظرفیت تنظیم كم هزینه جهان فرسوده می شود، زور عریان تر به میدان می آید، گذرگاه های راهبردی به صحنه فشار بدل می شوند، و آنچه پیش تر از خلال بازار، نهاد، و توافق پیش می رفت، بیش از پیش از خلال تهدید، نظامی سازی، و بازآرایی اجباری مناسبات دنبال می شود.4،2
از همین رو، جنگ را باید نه فقط در میدان نبرد، بلكه در سطح گردش سرمایه و سازمان یابی دوباره وابستگی ها نیز دید. گلوگاه های دریایی، قراردادهای بیمه، مسیرهای انرژی، بازار تسلیحات، و هزینۀ اعتبار، همه به میدان های خاموش جنگ بدل می شوند. در این سطح، جنگ فقط ویران نمی كند، بلكه نسبت های تازه ای از آسیب پذیری، اتكا، و فرمانبری را نیز می آفریند. آنچه در نقشه های نظامی به صورت جابه جایی نیروها دیده می شود، در عمق خود به بازتنظیم جریان های كالا، انرژی، ریسك، و زمان مربوط است.5،4
اینجاست كه نظامی سازی معنایی فراتر از افزایش بودجه های دفاعی پیدا می كند. هر موج تازه از قراردادهای تسلیحاتی، آموزش نظامی، انتقال فناوری های كنترل، و بازآرایی شبكه های امنیتی، در عین حال نوعی بازتوزیع قدرت نیز هست. گزارش سیپری(SIPRI) درباره روندهای انتقال بین المللی سلاح در فاصله 2021 تا 2025 نشان می دهد كه نه فقط حجم مبادله سلاح های عمده افزایش یافته، بلكه اروپا به مقصد اصلی بزرگ تری برای صادرات تسلیحاتی آمریكا بدل شده و اوكراین به بزرگ ترین واردكننده این سلاح ها در جهان رسیده است.⁵ این فقط یك داده نظامی نیست، معنایش این است كه جنگ، در دل خود، مناسبات تازه ای از وابستگی، هماهنگی اجباری، و تمركز قدرت تولید می كند. به همین دلیل، جنگ فقط میدان تخریب نیست، بلكه كارگاه بازسازی نظم نابرابر نیز هست.
اما اثر جنگ در همین جا متوقف نمی ماند. جنگ فقط مناسبات میان دولت ها را جابه جا نمی كند و فقط در نقشه های نظامی و دیپلماتیك رد نمی گذارد، بلكه در سطحی عمیق تر، خود نظم را متأثر می سازد. از همین جاست كه ترکش های آن از مرز جبهه ها فراتر می روند و بر پیكر جامعه، در كلیت آن، فرود می آیند: بر گردش كالا و انرژی، بر اعتبار و بدهی، بر معیشت، بر توان بازتولید زندگی روزمره، و بر افق های ممكن زیستن.
در این سطح، جنگ دیگر صرفا یك رویارویی نظامی نیست، بلكه نیرویی است كه از خلال آن، بحران های نهفتۀ نظم موجود به خانه ها، بازارها، زیرساخت ها، و بدن های اجتماعی منتقل می شوند.
همین جاست كه لایه مادی تر و كمتر دیده شده جنگ آشكار می شود. اختلال در عبور انرژی و كود، افزایش هزینه كشتیرانی و بیمه، فشار بر ارز و بدهی، و گران تر شدن غذا و سوخت، همه نشان می دهند كه جنگ پیش از آنكه در جبهه پایان یابد، در مزرعه، در بازار، در آشپزخانه، و در امكان تداوم زندگی روزمره اثر خود را گذاشته است.
آنچه در غزه به صورت كمبود گاز پخت و پز، اتكا به سوزاندن ناامن زباله، و باقی ماندن قیمت ها در سطحی بسیار بالاتر از پیش از تشدید اخیر دیده می شود، فقط یك فاجعه انسانی نیست، بلكه نمایی فشرده از منطق اقتصاد سیاسی جنگ است: انتقال بار بقا به خانه ها و بدن ها، و فرسایش تدریجی توان زیستن جامعه.6،4،2
بحران مشروعیت نظم كنونی و ابهام افق های چندقطبی
یكی از نشانه های تعیین كننده مرحلۀ كنونی آن است كه نظم جهانی دیگر نمی تواند جهانشمولی خود را با اقتدار پیشین بدیهی جلوه دهد. قانون همچنان سخن می گوید، نهادها همچنان تشكیل جلسه می دهند، و زبان حقوق بین الملل و حقوق بشر همچنان در گردش است، اما هر چه فاصله میان این زبان و واقعیت اجرای آن آشكارتر می شود، اعتبار اخلاقی و سیاسی همان نظم نیز فرسوده تر می گردد. ناكارآمدی حقوق بشر در اینجا فقط به معنای ناتوانی در جلوگیری از كشتار یا مهار خشونت نیست، بلكه به این معناست كه این زبان، با همه بار اخلاقی و ادعای جهانشمولی اش، بیش از پیش در سطح اعلام، محكومیت، و ابراز نگرانی متوقف می ماند، بی آنكه بتواند نسبت واقعی میان قدرت و مصونیت را برهم بزند. درست از همین رو، حقوق بشر نیز، همچون حقوق بین الملل، دیگر نه به منزله افقی مطمئن برای مهار سلطه، بلكه بیشتر به صورت زبانی فرسوده و محدود ظاهر می شود كه شكاف میان ادعا و واقعیت را حمل می كند.7
نمونه روشن این وضع را هم در تداوم پروندۀ آفریقای جنوبی علیه اسرائیل در دیوان بین المللی دادگستری می توان دید، جایی كه سازوكار حقوقی همچنان برقرار است، و هم در گزارش های انسانی سازمان ملل كه از تداوم فشار شدید بر غیرنظامیان، محدودیت ورود كالا و سوخت، و آسیب به زیرساخت های حیاتی خبر می دهند. در چنین وضعی، مسئله فقط نقض هنجارها نیست، بلكه برملا شدن هر چه بیشتر نسبت واقعی میان قانون، حقوق بشر، و قدرت است. هنگامی كه از ركورد كشته شدن امدادگران سخن گفته می شود، اما زبان رسمی همچنان از حفاظت، دسترسی انسانی، و پاسخگویی دفاع می كند، بحران از سطح ضعف اجرایی فراتر می رود و به سطح بحران مشروعیت می رسد. آنچه فرسوده می شود، فقط توان مداخله نیست، بلكه توان بازتولید باور به بی طرفی، جهانشمولی، و الزام آوری نظم حقوقی موجود است.7،6
اما همین فرسایش را نباید شتاب زده به معنای گشوده شدن یك افق رهایی بخش فهمید. اینكه لحظه تك قطبی ترك برداشته و تصویرهای گوناگون از چندقطبی شدن به میان آمده اند، به خودی خود به معنای زاده شدن نظمی عادلانه تر نیست.
بخشی از ادبیات چپ معاصر این جابه جایی را به منزلۀ نزاع میان دو تصور متفاوت از نظم جهانی صورت بندی می كند، و بخشی دیگر بر ضرورت بازگشودن افق ماركسیسم ضد امپریالیستی و نقد این پیش فرض مسلط تأكید می گذارد كه گویا برای نظم موجود هیچ بدیل واقعی ای وجود ندارد. این جدل ها، با همه تفاوت هایشان، یك حقیقت مهم را روشن می كنند: كاهش تمركز پیشین قدرت، لزوما به معنای رفع منطق امپریالیستی نیست.8
درست در همین جاست كه تحلیل باید از دو انحراف فاصله بگیرد. از یك سو، از نوستالژی پنهان برای همان جهانشمولی فرسوده ای كه امروز بیش از هر زمان دیگر خصلت گزینشی و نامتقارن خود را نشان داده است.
از سوی دیگر، از خوشبینی ساده لوحانه به هر شكاف در نظم تك قطبی به عنوان نشانه ای كافی از رهایی.
آنچه واقعا در جریان است، همزمان فرسایش مشروعیت نظم كنونی و ناروشنی افق های چندقطبی است. جهان وارد مرحله ای شده كه در آن نظم پیشین هنوز فرو نریخته، اما دیگر نمی تواند به زبان قانون، نهاد، و جهانشمولی همان اقتدار سابق را بازسازی كند؛ و در همان حال، جابه جایی مراكز قدرت نیز هنوز به بدیل تاریخی و اجتماعی روشنی راه نبرده است. همین ابهام، خود یكی از ویژگی های بنیادی بازآرایی پرتنش جهان معاصر است.8
فرجام
برآیند این بحث آن است كه جهان امروز نه صرفا با افزایش تعداد جنگ ها، بلكه با دگرگونی در شیوه عمل خود نظم جهانی روبه روست. جنگ های كنونی را نمی توان به سطح رخدادهای منطقه ای، خطاهای سیاسی دولت ها، یا صرفا فجایع انسانی فروكاست. آنچه در برابر ما قرار دارد، لحظه ای تاریخی است كه در آن بازآرایی قدرت جهانی، اقتصاد سیاسی جنگ، و بحران مشروعیت نظم حقوقی و اخلاقی موجود، سه ساحت جدا از هم نیستند، بلكه سه لحظۀ درهم تنیده یك كل تاریخی اند.7،2،1
از این منظر، جنگ نه وقفه ای در نظم موجود، بلكه یكی از شیوه های بازتولید آن در شرایط بحران است. بازآرایی قدرت جهانی، بدون نظامی سازی، بازچینی وابستگی ها، و تحمیل هزینه های آن به جامعه پیش نمی رود. اقتصاد سیاسی جنگ درست در همین نقطه معنا پیدا می كند، جایی كه رقابت های ژئوپولیتیكی از خلال انرژی، غذا، حمل و نقل، بدهی، تورم، و فشار بر بازتولید اجتماعی به زندگی روزمرۀ مردم منتقل می شوند. و بحران حقوق بین الملل نیز در همین روند معنا می یابد، نه چونان شكست اتفاقی چند نهاد، بلكه چونان فرسایش توان همان نظم برای پنهان كردن نسبت واقعی اش با قدرت.7،6،4،2
پس مسئلۀ امروز فقط فهم این نیست كه جهان به كدام سو می رود. مسئله آن است كه این گذار پرتنش از خلال چه سازوكارهایی پیش می رود و بار آن بر دوش چه نیروهایی می افتد. تحلیل مشخص، اگر نخواهد همه چیز را فقط به رفتار و رقابت دولت ها تقلیل دهد و در عین حال در محكومیت اخلاقی صرف هم متوقف نماند، باید به سازوكارهای عمیق تری نگاه كند: به انباشت سرمایه، به سازمان یافتگی زور، به انتقال هزینه های بحران به جامعه، و به فرسایش زبان مشروعیت.
تنها در این صورت است كه می توان از سطح توصیف بحران فراتر رفت و به فهم آن ساحتی رسید كه در آن امپریالیسم، در لحظه بحران هژمونی، جنگ را به ابزاری برای بازتولید نظم، تحمیل هزینه، و تنظیم دوباره نسبت نیروها بدل می سازد.8-3
منابع
|
|