ایران در آستانه تغییر فاز: از بحران انباشته تا امکان گسست سیاسی
Fri 24 04 2026
بهروز ملکشاە
تحولات جاری در ایران و منطقه را دیگر نمیتوان در قالب «بحرانهای مقطعی» توضیح داد. آنچه در حال شکلگیری است، یک وضعیت انباشته و چندلایه از بحران است که بهتدریج به سمت تغییر فاز حرکت میکند. جنگ و مذاکرات، شکافهای درون حاکمیت، تشدید سرکوب، و پایداری جنبشهای اجتماعی، اجزای بههمپیوسته یک کلیت ناپایدارند؛ کلیتی که نشانههای فرسایش آن از هر سو قابل مشاهده است.
در سطح منطقهای، وضعیت موجود بیانگر فروپاشی مرز کلاسیک میان جنگ و دیپلماسی است. مذاکرات دیگر ابزار پایان جنگ نیستند، بلکه خود به بخشی از سازوکار اعمال فشار تبدیل شدهاند. آتشبسهای ناپایدار، تهدیدهای مداوم و تداوم حملات نیابتی نشان میدهد که هیچیک از بازیگران اصلی نه قادر به تحمیل یک پیروزی قاطعاند و نه آماده پذیرش هزینههای عقبنشینی. نتیجه، تثبیت وضعیتی است که در آن جنگ به حالت عادی و صلح به یک وقفه موقت تقلیل یافته است.
این وضعیت، بهطور مستقیم ساختار قدرت در ایران را تحت تأثیر قرار داده است. نشانههای شکاف درونی حاکمیت دیگر محدود به اختلافنظرهای پنهان نیست، بلکه به سطحی از واگرایی کارکردی رسیده است. از یکسو گرایشهایی که تداوم تنش را ابزار بقا میدانند، و از سوی دیگر نیروهایی که خطر فرسایش ساختاری را درک کردهاند. برآیند این وضعیت، نه شکلگیری یک تصمیمگیری منسجم، بلکه گسترش نوعی چندمرکزی در قدرت است؛ وضعیتی که در آن، اختیارات به سطوح میدانی منتقل میشود و کنترل متمرکز، بهتدریج تضعیف میگردد.
در چنین شرایطی، سیاست سرکوب نیز وارد مرحلهای کیفیتر شده است. اعدامها، بازداشتهای گسترده و فشار بر زندانیان سیاسی، دیگر صرفاً واکنش به اعتراضات نیست، بلکه بخشی از یک راهبرد پیشدستانه برای جلوگیری از اتصال بحرانهای مختلف به یکدیگر است. حاکمیت تلاش میکند پیش از آنکه نارضایتی اجتماعی با شکافهای درونی و فشارهای بیرونی پیوند بخورد، آن را مهار کند. با این حال، این رویکرد نتوانسته به بازسازی کنترل پایدار منجر شود.
جنبشهای اجتماعی در ایران، علیرغم سرکوب شدید، وارد مرحلهای از «پایداری فرسایشی» شدهاند. کاهش نسبی شدت اعتراضات خیابانی، بهمعنای فروکشکردن نارضایتی نیست، بلکه نشاندهنده تغییر شکل آن است. اعتصابات، نافرمانیهای مدنی و اشکال پراکنده اما مداوم مقاومت، بیانگر آن است که نارضایتی به سطحی ساختاری در جامعه رسیده است. این وضعیت، ظرفیت بازگشتپذیری اعتراضات را حفظ میکند و همزمان، هزینههای کنترل را برای حاکمیت افزایش میدهد.
در این میان، کوردستان به یکی از کانونهای تعیینکننده این تحولات بدل شده است. همزمانی اعتصابات، فعالیت نیروهای سیاسی و فشارهای نظامی فرامرزی، این منطقه را از موقعیت حاشیهای خارج کرده و به بخشی از معادله مرکزی بحران تبدیل کرده است. حملات پهپادی و موشکی به مناطق محل استقرار نیروها و حتی خانوادهها، نشاندهنده تلاش برای مهار این فضا از طریق ابزار نظامی است. با این حال، همین فشارها در مواردی به تقویت همگرایی و انسجام نیروهای سیاسی انجامیده و نقش کوردستان را در معادلات آتی پررنگتر کرده است.
برآیند این روندها، قرار گرفتن ایران در وضعیت «ناپایداری ساختاری» است؛ وضعیتی که در آن، توازن پیشین میان سرکوب، کنترل و مشروعیت فروپاشیده، بدون آنکه نظم جایگزینی تثبیت شده باشد. در چنین شرایطی، آینده نه از مسیر خطی، بلکه از دل برهمکنش نیروها و روندهای متضاد شکل خواهد گرفت.
در این نقطه، مسئولیت نیروهای دموکراتیک و برابریخواه، از سطح تحلیل فراتر میرود و به حوزه عمل استراتژیک وارد میشود. نخستین ضرورت، عبور از پراکندگی و حرکت بهسوی حداقلی از همگرایی سیاسی و برنامهای است. بدون چنین همگراییای، حتی عمیقترین بحرانها نیز میتوانند بدون تغییر ساختاری پایدار، صرفاً به بازتولید اشکال جدیدی از اقتدارگرایی منجر شوند.
دومین ضرورت، ایجاد پیوند واقعی میان جنبشهای سراسری و جنبشهای مناطق ملی، بهویژه کوردستان، است. این پیوند نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه یک الزام استراتژیک است. بدون آن، مبارزات یا در سطح ملی ناتمام میمانند، یا در سطح منطقهای در معرض انزوا و سرکوب مضاعف قرار میگیرند.
سوم، گذار از مقاومت تدافعی به اختلال سازمانیافته در نظم حاکم است. در شرایطی که دستگاه سرکوب با حداکثر ظرفیت عمل میکند، تداوم صرفِ اشکال تدافعیِ مقاومت، هرچند ضروری، اما کافی نیست. کنشهای پراکنده و واکنشی، حتی در صورت گستردگی، قادر به تغییر موازنه قدرت نیستند.
در این مرحله، ضرورت حرکت بهسوی اشکالی از کنش جمعی مطرح است که بتواند بهطور هدفمند در کارکردهای کلیدی نظم حاکم اختلال ایجاد کند. این امر مستلزم سطحی بالاتر از سازمانیافتگی است؛ سازمانیافتگیای که بتواند هزینه اداره وضعیت موجود را بهصورت مستمر افزایش دهد.
در این چارچوب، اعتصابات هماهنگ در بخشهای حیاتی اقتصادی و خدماتی، شبکههای پایدار نافرمانی مدنی، و پیوند میان مطالبات صنفی، معیشتی و سیاسی، میتواند به شکلگیری «فشار ساختاری از پایین» منجر شود. فشاری که نه انفجاری و کوتاهمدت، بلکه مداوم و فرساینده عمل میکند.
رادیکالیسم در اینجا، نه در شدت لحظهای کنشها، بلکه در توانایی ایجاد اختلال پایدار در بازتولید نظم موجود معنا پیدا میکند. بدون چنین تغییری در سطح راهبرد، خطر آن وجود دارد که انرژی اجتماعی بار دیگر در چرخهای از خیزش و سرکوب مستهلک شود، بیآنکه به تغییر واقعی بینجامد.
در نهایت، باید تأکید کرد که ایران در یک «لحظه گذار» قرار دارد، اما این گذار نه قطعی است و نه جهت آن از پیش تعیین شده. آنچه مسیر آن را مشخص خواهد کرد، میزان انسجام، آمادگی و توان راهبردی نیروهایی است که در پی ساختن آیندهای متفاوتاند.
در غیاب چنین ظرفیتی، بحران نه به آزادی، بلکه به بازتولید شکلهای جدیدی از سلطه منجر خواهد شد.