سوتر در مصاحبه با هفتهنامه دی سایت:
«من به الهام باور ندارم.»
Wed 22 04 2026

نویسنده سوئیسی مارتین سوتر Martin Suter میلیونها نسخه کتاب فروخته است. او در اثر جدیدش به همانجایی بازمیگردد که زمانی از آن آغاز کرده بود: به زندگی زیبا و در عین حال هولناک مدیران. گفتوگویی در اتاق کارش در زوریخ
سوتر در مصاحبه با هفتهنامه دی سایت Die Zeit
مارتین سوتر بهتازگی ۷۸ ساله شده است؛ همواره کتوشلوارهای سفارشی به تن دارد و یکی پس از دیگری رمانهای پرفروش مینویسد. ما در خانهاش، در ارتفاعات مشرف به زوریخ، با این نویسنده دیدار میکنیم تا درباره کتاب تازهاش—مجموعهای جدید از ستونهای «بیزنس کلاس»—گفتوگو کنیم. نخستین جلد این ستونها در سال ۱۹۹۴ منتشر شد. او بهمحض ورود، کت را از تنمان درمیآورد و ما را به اتاق کارش، که با اشیای طراحی کلاسیک آراسته شده، دعوت میکند.
دی سایت: آقای سوتر، با ستونهای جدیدتان در «بیزنس کلاس»، به آغاز کار نویسندگیتان بازگشتهاید. چرا رنجهای روزمره مدیران هیچگاه برای شما جذابیتش را از دست نداده است؟
مارتین سوتر: فکر میکنم چون در آنها نوعی لذتِ بیچیزان نهفته است. قبلاً مردم به اشراف میخندیدند. امروز خوشحال میشوند وقتی مدیری شکست میخورد، وقتی نقابش میافتد، وقتی میبینند واقعاً چهکسی است. این همان لذت عوام است.
دی سایت: و لذت خود شما؟
سوتر: بله، این ستونها همیشه برایم لذتبخش بودهاند. نوشتنشان هم برایم آسان است؛ بهندرت بیش از یک روز وقت میبرد. البته کمی بدخواهی هم در آن هست. بهعنوان یک آگهینویس، من این دنیای طبقات بالای مدیریتی را از نزدیک دیدهام. البته میشد چنین ستونهایی را درباره وکلا یا پزشکان هم نوشت.
دی سایت: در ستونهای جدید، مثلاً مدیری را به دورکاری میفرستید و او متوجه میشود بدون تماشاگر نمیتواند کار کند. چرا اینقدر خندهدار است که روزمره این شخصیتها را به نقطه انفجار برسانید؟
سوتر: لذت این کار در افشای این اداها و این نمایشهاست. اخیراً به یادم آمد که پدرم—که دانشمندی بسیار دقیق بود—درباره معلمی که از او میترسیدم، گفت: تصور کن او هم در تختش باد معده دفع میکند و بعد زیر پتو بو میکشد که چهقدر بدبوست! این دقیقاً همان سازوکار ستونهای من است. البته نمیدانم میتوانید این را در دی سایت: چاپ کنید یا نه.
دی سایت: چرا که نه.
سوتر: شاید حتی بتوان گفت این ستونها نوعی عمل زیرزمینی یا براندازانهاند. بالاخره در اینکه در خفا اقتدار را جدی نگیریم، مسخرهاش کنیم، و تصور کنیم زیر پتو بوی بدش را حس میکند، چیزی براندازانه وجود دارد.
دی سایت: با این حال، شما مدیران را همیشه با نوعی طنز ظریف توصیف میکنید. آنها را به بنبست میکشانید، اما به شکلی مهربانانه. چرا هیچوقت واقعاً خشن نمیشوید؟
سوتر: خوشحالم که این را متوجه شدهاید. برایم خیلی ساده است که واقعاً بدجنس باشم، اما این کار را نمیکنم. بههرحال معتقدم هیچکس—حالا باید حواسم به واژگانم باشد—
دی سایت: بفرمایید!
سوتر: —کاملاً یک آدم عوضی نیست. البته استثناهایی هم وجود دارند، و احتمالاً روزبهروز بیشتر میشوند. اما من نمیخواهم کسی را نابود کنم؛ فقط میخواهم نشانش بدهم—شاید نه با مهربانی، اما با احترام. چون تقریباً هیچکس نیست که جنبهای قابل احترام نداشته باشد.
دی سایت: آیا نگاه شما به فضای مدیران در طول سالها تغییر کرده است؟
سوتر: من دیگر ارتباطی با آنها ندارم. اما چیزی که تغییر نکرده، خود آدمها هستند. اصطلاحات تخصصی شاید عوض شده باشد، اما همان حسادت، همان خودشیفتگی و همان جاهطلبی همچنان حاکم است.
دی سایت: با این حال، از اولین ستونها تا امروز نوعی تحول دیده میشود: از کارفرمایان بزرگ «پاترونها» (Patrons)) به مدیران رسیدهایم. از رهبران اقتصادی دیگر فقط سختکوشی و انضباط نمیخواهند، بلکه خلاقیت، اصالت و اشتیاق هم انتظار میرود.
سوتر: درست است. من هنوز آن پاترونها را دیدهام. شرکتهایشان فقط به این دلیل کار میکرد که زیردستانشان سختکوش بودند. خودشان در رأس، آدمهای نالایقی بودند با موقعیتهای مادامالعمر. بعداً کمکم پاسخگو شدند. اما رقابت، بدجنسیها، بحرانهای زناشویی و سقوطها باقی ماند. از این نظر، مدیریت هم فقط نوعی میدان تمرین برای زندگی واقعی است—و آنجاست که همیشه ظرفیت ادبی شکل میگیرد.
«من توصیفگر خوبی نیستم—بهویژه از احساسات»
دی سایت: کشش داستانهای شما از این میآید که خواننده هنگام خواندن، مستقیماً در سردرگمی شخصیتها شریک میشود. در پایان هم از گرهگشایی لذت میبرد، چون خودش هم مثل آنها سردرگم بوده است. این کار را چگونه انجام میدهید؟
سوتر: خوشحالم که اینطور میخوانید. البته ممکن است کمی فنی شود.
دی سایت: بسیار هم خوب!
سوتر: من توصیفگر خوبی نیستم—بهویژه در مورد احساسات. بنابراین سعی میکنم بهجای توصیف احساسات، آنها را در خواننده ایجاد کنم. بیشتر اهل تقلیلدادن هستم. دنبال کلمات جادویی میگردم که در ذهن خواننده فیلمی به راه بیندازد. ببینید: سه چیز—یک رومیزی چهارخانه زرد-سبز، تخممرغهای آبپز روی میز، و یک قوطی کوچک آروما. همین، و فیلم شروع میشود؛ شما یک مهمانخانه را میبینید.
دی سایت: از کجا میدانید کدام جزئیات لازم است؟
سوتر: این غریزی است. برایش باید مکانها را خیلی خوب بشناسم. شاید به همین دلیل است که همه کتابهایم در سوئیس میگذرند، و بیشترشان در زوریخ. هر تلاشی که برای نوشتن داستان در جایی دیگر کردم، شکست خورد—مثل بروشورهای تبلیغاتی از کار درآمد. احتمالاً این هم کمک کرد که بیشتر رمانهایم را در گواتمالا نوشتم. فاصله جغرافیایی و زمانی باعث شد فقط مهمترین چیزها در ذهنم باقی بماند.
دی سایت: آیا دستورالعملی برای یک داستان خوب دارید؟
سوتر: دستورالعملی نسبتاً مبهم. من برنامههای جهانبینانه یا آموزشی ندارم.
دی سایت: خوشبختانه!
سوتر: میخواهم لذت خواندن ایجاد کنم، و این لذت از ترکیب تأیید و غافلگیری بهوجود میآید. وقتی فکر میکنید حالا او این کار را میکند، دقیقاً برعکسش را انجام میدهد—و بالعکس. اگر داستانهایم همانطور که در ابتدا انتظار میرود تمام شوند، فاجعهبار خواهد بود.
دی سایت: شما اگرچه درس اخلاق نمیدهید، اما اگر رمانهایتان را از منظر تاریخ اندیشه نگاه کنیم، تقریباً همیشه از نوعی جایگزین مادی برای دین سخن میگویید. مثلاً مدیران خدای خود را در پول، سکس، قدرت، گسترش آگاهی یا معنویت جستوجو میکنند. شما در این میان با آنها چه اشتراکی دارید؟
مارتین سوتر: من فقط کسی هستم که اینها را مینویسد. اما لابد بخش زیادی از اینها در درون خودم هم هست. من از آن آدمهایی نیستم که در کافه بنشینند و یادداشت بردارند که مثلاً کسی چگونه خودش را میخاراند. دنیا مرا در خود میخواباند و مزهدار میکند. وقتی من «مرینیت» (marinate) شده باشم [در تجربههای زندگی «غوطهور» شوم]، هرچه را لمس کنم، همان مزه را میگیرد. من این شخصیتها را مثل شعبدهباز از کلاه بیرون میآورم، اما خودم هم همان کلاه هستم.
دی سایت: ناخودآگاه و گسترش آگاهی از همان رمان دومتان، "بخش تاریک ماه" Die dunkle Seite des Mondes، مدام شما را به خود مشغول کردهاند. چه چیزی در این موضوع برایتان جذاب است؟
سوتر: درست است. در رمان بعدیام هم آگاهی نقش مهمی خواهد داشت. سفر در زمان—مثل کتابم "زمان زمان" Die Zeit, die Zeit—همیشه برایم جالب بوده است. احتمالاً این علاقه از آن دفترچههای کیوسکی داستانهای علمیتخیلی میآید که در کودکی میخواندم. موضوعات دینی و شبهدینی هم مرا مجذوب میکنند، و چون چیزی نمینویسم که خودم دوست نداشته باشم بخوانم، درباره همینها مینویسم.
دی سایت: آیا به همین دلیل هم زیاد مینویسید؟
سوتر: خب، این شغل من است. من به الهام اعتقاد ندارم. بهندرت پیش میآید که زیر درخت گلابی دراز بکشم و با یک ساقه علف منتظر ایده بمانم. من هنرمند نیستم، و حتی دوست ندارم نوشتنم را «هنر» بنامم. این هم یک حرفه است مثل هر حرفه دیگر؛ کمی استعداد لازم دارد، اما این در هر شغلی صدق میکند.
دی سایت: یعنی هر صبح پشت میز مینشینید و مینویسید؟
سوتر: حالا دیگر بیشتر با دست مینویسم، اغلب روی تبلت. برای همین حالت بازیگونهتری دارد. مثلاً همینجا مینویسم.
(سوتر به صندلی عمیق Le Corbusier که در آن نشسته اشاره میکند. میز کارش—با یک کامپیوتر قدیمی اپل، چراغی به سبک باوهاوس و تابلویی از عکسهای دوستان و چهرههای مشهوری مانند Thomas Gottschalk— پشت سرش قرار دارد.)
سوتر: وقتی شروع کردم به نوشتن با دست، همسرم اغلب باید به بیمارستان میرفت. وقتی او تحت معاینه بود، من منتظر میماندم و مینوشتم. از آن زمان به بعد، بیشتر «آفلاین» مینویسم—روی مبل، در باغ، در قطار یا هواپیما.
«باید پذیرفت که همهچیز در جهان معنا ندارد»
دی سایت: آیا تا به حال به این فکر کردهاید که دست از نوشتن بکشید؟
سوتر: خیلی خوشحالم که شغلی ندارم که چنین سؤالی در آن مطرح شود. البته خوششانس هم هستم که میتوانم از کاری که بیشتر از همه دوست دارم، زندگی کنم—و آن هم خوب.
دی سایت: این نوشتن بود که شما را ثروتمند کرد، نه تبلیغات.
سوتر: دقیقاً، از تبلیغات ورشکست شدم.
دی سایت: حتی مجبور شدید صندوق بازنشستگیتان را برای پرداخت بدهی مالیاتی منحل کنید. با این حال، آیا از تبلیغات چیزی برای ادبیات آموختید—مثلاً زبان موجز؟
سوتر: تبلیغات چیز زیادی به من یاد نداد. بیشتر را از نوشتن ستونها یاد گرفتم. اینها از نظر ساختار مثل درامهای کوچکاند، با تحول، نقطه عطف و تغییر زاویه دید، در حدود ۳۲۰۰ کاراکتر. برای همین، برای شیوه نوشتن من، از ابتدا دانستن پایان داستان ضروری است.
دی سایت: با این روش، شما تاکنون بیش از یازده میلیون نسخه در جهان فروختهاید. آیا موفقیت با گذشت زمان اهمیت کمتری پیدا میکند؟
سوتر: موفقیت تجاری برایم مهم است، چون آدمی ولخرج هستم. البته این هم لذتبخش است که در یک رستوران پر بتوانی میز پیدا کنی. اما هیچوقت با این فکر سوار تراموا نمیشوم که «من آن نویسنده مشهور با تیراژ میلیونی هستم» و در تراموای شماره یازده پا روی پا بیندازم.
دی سایت: اما دوست دارید خوانده شوید.
سوتر: بله، حتماً. اگر کسی نخواند، اصلاً نمینویسم. به نویسندگانی که میگویند فقط برای خودشان مینویسند، باور ندارم.
دی سایت: آیا هرگز خواستهاید از سوی منتقدان هم همان تأییدی را بگیرید که از خوانندگان میگیرید؟
سوتر: در آغاز، بهشدت مورد حمله قرار گرفتم. میگفتند کتابهایم چیزی شبیه «فستفود ادبی» است.
دی سایت: همینجا در دی سایت: ، Ulrich Greiner زمانی ادبیات شما را «نثر کنفکسیونی» با «جملات توصیفی مرده و کاملاً بیمعنا» نامیده بود.
سوتر: بله، خیلی عصبانیام کرد. حتی پاسخی نوشتم، اما به توصیه همسرم هرگز آن را نفرستادم.
دی سایت: چه نوشته بودید؟
سوتر: نقدی کوبنده بر نقدی تند! آنقدر حمله کرده بود که گفتم باید جوابش را بدهم. کسانی که خواندند، آن را درخشان دانستند، اما گفتند: بگذار در کشو بماند.
دی سایت: شبیه یک «پانچلاین» در ستونهای خودتان است.
سوتر: من چنین پایانبندیهایی را در همهچیز دوست دارم—جز در زندگی. آنجا متأسفانه این نکتههای پایانی چندان خندهدار نیستند.
دی سایت: شما بارها درباره مرگ همسرتان که در سال ۲۰۲۳ بر اثر سرطان درگذشت، و همچنین درباره مرگ پسرتان صحبت کردهاید...
سوتر: ... همینجا پشت سر شماست.
(او به عکسی از پسرخواندهاش اشاره میکند که در سال ۲۰۰۹، در سهسالگی، هنگام ناهار خفه شد.)
دی سایت: آیا صحبت کردن درباره اینها چیزی را تغییر داده است؟
سوتر: حرف زدن چیزی را عوض نمیکند. پسرم حضور دارد، همانطور که همسرم هم دارد. اما زمان چیزی را درمان نمیکند؛ فقط به آدم یاد میدهد با این زخمها زندگی کند. هیچچیز «تمام» نمیشود. یادم هست بعد از خاکسپاری همسرم، با دخترم به رم رفتم. آنجا لحظاتی پیش میآمد که خوشحال بودم، و از خودم میپرسیدم: چطور میتوانی الان خوشحال باشی؟ باید به خودم اجازه میدادم. تا امروز هر روز به پسرم فکر میکنم و روزی بیستبار به همسرم. اما به خودم اجازه میدهم به چیزهای دیگر هم فکر کنم—بالاخره کتاب هم مینویسم.
دی سایت: آیا نوشتن به شما در غلبه بر اندوه کمک میکند؟
سوتر: نه، من هرگز نوشتن را چیزی درمانی ندانستهام. برای من این نوعی سوءاستفاده از خواننده است. نمیخواهم بگویم از مرگ پسر کوچکم یا همسرم چیزی «آموختهام». اینها اصلاً نباید معنایی داشته باشند. فکر میکنم باید—و این را بیش از همه به خودم میگویم—بپذیریم که همهچیز در جهان معنا ندارد.
دی سایت: : برای سالهای پایانی زندگیتان برنامهای دارید؟
سوتر: مردن. (لبخند میزند)
دی سایت: احتمالاً از پسش برمیآیید.
سوتر: و تا آن موقع کار کردن: نوشتن کتاب، ستون، و ترانههایی با Stephan Eicher. این وجه شاعرانه برایم خیلی مهم است. میخواهیم یک کتاب ترانه جدید منتشر کنیم، و بهزودی رمان تازهای هم خواهد آمد.
دی سایت: شما تقریباً همیشه کتوشلوار میپوشید—حتی الآن. چه زمانی آن را نمیپوشید؟
سوتر: مثلاً هنگام دوش گرفتن! هر صبح هم ورزش میکنم، آنوقت واقعاً یک نوع لباس ورزشی میپوشم. شاید این یک ضعف شخصیتی باشد، اما دستکم بهاندازه کافی کسانی را که به کتوشلوار پوشیدن افتخار میکنند، مسخره کردهام. من فقط در آن احساس راحتی میکنم.
مارتین سوتر: «میتوانید مرا ببینید؟ بیزنس کلاس در دورکاری»؛ نشر دیوگنس، زوریخ ۲۰۲۶
به نقل از هفتهنامه دی سایت Die Zeit، شماره ۱۶/۲۰۲۶
مصاحبهکننده: تیمو پُوسلت
|
|