|
عصر نو
www.asre-nou.net |
من هم به عنوان یک دوست نزدیک، یک همخانه، یک رفیق سازمانی، یک همراه در کارهای فرهنگی و سیاسی، و یکی از بنیانگذاران مجله آرش، گفتم خاطره هایی از با او بودن را بازنویسی کنم. من البته در رمان" بچه های اعماق"، رمان" قبیلۀ من" ، و در داستان های کوتاه و مقالههایم، که برخی از آن ها به پیش از انقلاب بهمن ۵۷ برمی گردند، در بارۀ پرویز و رفاقتمان، نوشته ام. متاسفانه پرونده این رفاقت با پایان یافتن انتشار نشریه آرش بسته شد، که مهم ترین دلیل قطع رفاقت اختلاف نظر در باره "مجله آرش" بود. در این قطع رفاقت من هم بی تقصر نبودم، شاید بهمین خاطراست که بیش از پیش دلتنگش شده و می شوم. ۱ پرویز را برای نخستين بار حدود شصت سال پیش، توی "بيابان زغالی" ديدم، بيابانی ميانه ی ميدان خراسان و محله ی تير دوقلو، روبروی کوچه " برق ادیسون" که خانواده پرویز ساکن یکی از خانه هایش بودند. بيابان زغالی زمين بازی ما بود. قناس و کوچک، شرق بیابان خيابان بی سيم نجف آباد بود و غرب آن خيابان شهباز جنوبی. شمال بيابان ديوارهای جنوبی رديفی خانه که به آبريزگاهی عمومی بدل شده بودند و جنوب اش خانه های دو طبقه نسبتا" شيکی که پياده روئی فرش شده با موزائيک بيابان را از آن خانه ها جدا می کرد. پاره ای از بيابان تخليه گاه زباله های محله بود و تکه ای از آن زمين فوتبال و واليبال و انواع و اقسام بازی ها و سرگرمی ها و برنامه های ديگر: از الک دولک و چلتوپ و تيله قليدن و قاپ انداختن بگير تا معرکه های پهلوان اکبر و پرده خوانی های آسيد مصطفی پرده خوون. قلدر و قَدَر نگاه ها را به سوی خود کشانده بود. زمين را همه جوره قرق کرده بود. " داداشه محمد رضاست" محمد رضا برادر کوچک تر پرويز، همبازی من بود. چند بار دیگر دیدمش اما نه در بیابان زغالی، فرز و چالاک، پيچ تير دوقلو، آنجا که کاميون های پرهندوانه و خربزه سرعت کم و شُل می کردند، پشت کاميون رامی گرفت و مثل برق بر بام هندوانه ها و خربوزه ها می نشست و مايی که به دنبال کاميون می دويدیم را به هندوانه و خربوزه ای مجانی دعوت می کرد. چالاک و شّر و دعوایی. ۲ زير سايه ی تک درخت بيابان، که حاشيه ی زباله های بیابان زغالی بود، جمع شدیم تا محمد رضا عکس های پرويز را که از کيهان ورزشی و مجله جوانان بريده، نشانمان دهد. ديگر همه ی بچه های محله می دانستیم پرويز باشگاهی شده است. پيشخوان روزنامه فروشی کنج ميدان خراسان وعکس بزرگ پرويز روی جلد کيهان ورزشی ميخکوبمان کرد. پرويز ِ نوزده ساله، مرد سال فوتبال ايران شده بود. با" مرتضی خوشگله" پول هايمان را رويهم گذاشتیم و کيهان ورزشی را خریديم و توی محله پزها دادیم. استخر تازه تاسيس خيابان پاک، دورش حلقه زده بودیم تا نگاه اش کنيم، و گاه به " مرتضی خوشگله " تشر بزنيم که چرا به سينه های پر موی پرويزخان می خندد. . خيابان پاک، زمين فوتبال ورزشگاه شماره ۸ جمع می شديم تا تمرين کردنش را تماشا کنيم " تو سرما و يخبندون، کله سحر می آد دور زمين می دوئه و نرمش می کنه" " الکی که به اين جا نرسيده " تير دوقلو، ايستگاه اتوبوس شرکت واحد، خط ۱۲۹، که به سمت ميدان ژاله و ميدان فوزيه می رفت. دخترکان دبيرستانی او را که با پيراهن يقه اسکی مشکی، خوش تيپ تر می شد به شيطنت به هم نشان می دادند. زمین خاکی چهارراه عارف ِ ته خيابان غياثی، زمین خاکی ارج، ورزشگاه شماره ۳ شهباز جنوبی و استاديوم امجديه، چشم هايی هيجان زده و هراسان به دنبال او می دویدند تا او غم و شادی اش را رقم بزند، و گاه به تعجب چشم ها مات و خیره کند. وقتی پنالتی را به جای جا دادن درون دروازه حريف به ساعت امجديه که ۲۰۰ متری شايد بالاتر و دورتر از دروازه بود، کوبید از گُل نشدن پنالتی تعجب نکردیم، از قدرت پای او حیرت کردیم! بازی ايران و اسرائيل و آن گلِ " معروف" که به خاطرش بازاريان و اعوان انصارشان با بريدن سر موشه دايان با اره، ختنه سوران راه انداختند، و ما جيغيل پيغيل های بی خبر از همه جا با آن ها شعار دادیم: "با اره بريدن سر موشه دايان را، عجب ختنه سورونی، عجب ختنه سورونی " ۳ ازدواج و شهرت او را از تير دوقلو جدا کرد. گهگاه سری به خانواده می زد، اگر شانس می آوردم دورادورمی دیدمش. کوچه برق ادیسون گَل و گشاد بود و جان می داد برای" گُل کوچیک". گاهی به تماشای بازی می آمد. از آن محله کنده شدم و به نظام آباد نقل مکان کردیم. کافه تريای خوابگاه گلستان دانشگاه جندی شاپور(اهواز) جمع شدیم تا مصاحبه تلويزيونی اش را، که ساواک تدارک ديده بود، تماشا کنيم. اکثرا" دانشجوی دانشکده پزشکی بودیم. شايعه دستگيری اش را شنيده بوديم، اينکه توی مدرسه عالی تربيت معلم تظاهرات بوده و پرويز با ماموران گارد درگير شده، اينکه در سفرهایش از خارج از کشور کتاب های ممنوعه می آورده، اينکه يکی از فوتباليست هایی را که با سازمان امنيت همکاری می کرده کتک زده، اينکه با چريک ها ارتباط داشته و... آمد، و برای من که احساس بچه محل بودن هم نسبت به او داشتم چیزی جز ناباوری و اندوه نیاورد. برای من و مائی مثل من، پرویز ديگر فقط يک فوتباليست مشهور و بچه محل نبود، چهره ای سیاسی شده بود. ۴ تهران، نظام آباد، گروه کوه و مطالعه و سياست و فرهنگ جزئی از زندگی ام شده بود. گهگاه سخن از پرويز بود و اينکه تلويزيون آمدنش به خاطر تهدیدها و توهین های پرويز ثابتی بود و بساط شکنجه. به کوچه برق اديسون وتير دوقلو سر می زدم شايد از طريق محمد رضا از حا ل و روز پرويز خبردار شوم، همه انگاری غيب شان زده بود. گفتند حول و حوش میدان ژاله، خيابان خورشيد زندگی می کند. رستوران آقا مهدی، جاده قديم شميران، با سيراب شيردان های اسمی ، پاتوق پرويز بود. يکی دوبار به هوای دیدنش رفتم، ندیدمش. بعد از بازی با استرالیا غيبش زد، کسی نمی دانست کجا رفته، فقط از یکی از فوتبالیست ها شنیدم که:" پرویز داغونه و زیاد مشروب می خوره" بساط عصرانه ی انتشارات چکيده است. سنگک داغ و جگر و دل و قلوه. داش علی خبر آورد. " پرويز قلیچ خانی رفت امريکا، ميگن به عنوان اعتراض و برای افشای رژيم توی جام جهانی شرکت نمی کنه. ميگن توی تلويزيون ها و روزنامه ها ی امريکا عليه رژيم شاه صحبت می کنه و می نويسه." ايرج حیدری که کنج انتشارات چای دم می کرد با صدای بلند گفت: " تنها راه همين بود" ۵ با ريش و سبيلی پُرپُشت عکسش را دیدم. مصاحبه ی جنجالی با آيندگان و شايعه های ريز و درشت دور وبرش . جزوه ی عذر خواهی اش از مردم به خاطر مصاحبه تلويزيونی اش، دست به دست می شد. دیدم اش، انتشارات پيوند، روبروی دانشگاه تهران، پشت پيشخوان کتاب می فروخت. کلاه دست بافت سياه رنگ و ريش و سبيل هم نتوانسته بودند آن چهره ی شناخته شده، آنهم برای يک بچه محل قديمی و فوتبال دوست را مخفی کنند. خوش و بشی کردیم، حال و احوالی از خانواده ها، که جز در آن کتاب فروشی پر رفت و آمد ،آنهم در نهار بازارفروش کتاب، عملی نبود. يکی دوبار در تظاهرات سازمان فدائيان دیدمش، سوار بر مرکبش، موتوری نوو سرحال، به دنبال يا حاشيه ی تظاهرات و راهپیمایی می راند. ۶ اورژانس بيمارستان سوانح سوختگی، پزشک اورژانس بودم . خبرم کردند که مريض دارم. پرويز بود. اولدوز به بغل، با همسرش فاطمه صفا. اولدوز پایش را بد جورسوزانده بود. وآغاز دوستی ِ نزديک من و پرويز. اولين قرارمان خانه ی پرويز، ميانه ی خيابان خورشيد بود. ديدارهايمان هفتگی شد، بيشتر درانتشارات چکيد که با دوستان اهل قلم و سياست در نظام آباد راه انداخته بوديم، انتشارات پس از تهديد حزب الله محله به جلوی دانشگاه منتقل شد. و یا در کافه ها يی که هنوز بر پا بودند. عصر ها که از بيمارستان و درمانگاه می آمدم ترک موتورش سری به زمين های خاکی يا دوستان مشترک می زديم. نوسازی و تعمیر خانه اش که تمام شد دومين طبقه ی آن خانه ی چهار طبقه را اجاره کردم، جزئی از خانواده اش شدم، خانه که بودم ، فاطی، مهربان بانو، يا پرويز برای نهار و شام صدايم می زدند و برای اينکه همسايه دکتر شان آپارتمانش به تيترش بخورد ميز و صندلی ای شیک هديه ام کردند. با پرويز "زمين های خاکی" شرق و جنوب تهران حال و هوايی ديگر پيدا کرد. در کارخانه يا با وانت اش کار می کرد. هيچکس باور نمی کرد پرويز قليچ خانی اين حد ساده زندگی کند و روزگار بگذراند. ۷ با فعالين سياسی و فرهنگی ارتباط داشت، به ويژه با فعالین کارگری سازمان فدايی، با کارگرها که بود شنگول و سرحال تر به نظر می رسید. من با منوچهر هليل رودی و همايون و برخی ديگر از فعالان سياسی وفرهنگی ارتباط داشتم. پرويز هم با آن ها آشنا شد. تحت تاثير همايون (هبت معينی ) و تبلیغ های شبانه روزی من به جمع ما نزديک تر شد. نزديکی او برای اين بخش از فدائيان پر ارزش بود. وزن سياسی، اجتماعی و ورزشی پرويز، و ارزش حضور او در ميان جمع امتیاز بود. می دانستند به لحاط امکانات نیز یک تنه يک تشکيلات است. به منشعبين ۱۶ آذرکه از سازمان فدائیان اکثریت جدا شدند، پیوست. پيش از این با هيچ سازمانی ارتباط تشکيلاتی نداشت. منتقد مشی سياسی سازمان در قبال حکومت اسلامی بود. بحث و جدل هایمان گاه به عصبانیت و قهر کشیده می شد. زودرنج و اهل قهر کردن بود. داش علی (علی جرجانی) از دانشجویانی که با انتشارات چکیده همکاری می کرد و جلوی دانشگاه کتاب بساط می کرد را کشتند، حزب الله قلب مهربان اش را با قمه درید. جلوی سرد خانه پزشکی قانونی روی زمين نشسته بودیم. عابران پرويز را می شناختند. برخی نگران می ايستادند تا علت بودن پرویز را در آن جا بدانند. کلاه اش را تا زير ابرویش پائين کشیده بود، حوصله حرف زدن نداشت. منوچهر هليل رودی هم که رفت پرويز با فاصله از تابوت می آمد، من می دانستم چرا، دوست نداشت کسی اشک هایش را ببیند. از بهشت زهرا برگشتیم . صدایش توی خرپشته و راه پله ها پيچید. " کجايی دکتر؟" بطری تگری را بر داشتم . کنارگنجه کفترها، روبرویش نشستم. ۸ پاسداران اسلام دستگیری ها را شروع کردند. از هم جدا شديم . من راهی قائم شهرشدم، و او ترکیه. تماس ها تلفنی شد، در ترکیه به رتق و فتق امور سازمانی و کمک به ايرانيان مشغول شد. من نيز مجبور به ترک دیار شدم. در کافه های دنج پاريس و فرانکفورت اندوه ها و شادی هايمان را ده ها بارمرور کردیم. پرويز در پاريس و من در فرانکفورت، اما هر دوهفته دیداری داشتیم. آپارتمان من در فرانکفورت را دوست می داشت. کاپيتان سابق تيم ملی و" استثنا" ی تاريخ ورزش فوتبال ايران، در پاریس همراه با ایرج حیدریِ انتشارات چکیده، فرش فروشی می کرد کاميون حمل و نقل فرش را که نشانم داد یاد خیابان خورشید افتادم. لبه ی جوی آب پارک کرده بود، استاد پارک کردن بر لبه ی جوی آب بود، بچه های خيابان خورشيد می دانند. در پاریس و فرانکفورت هم دنبال " زمين های خاکی" و بچه های اينگونه زمين ها می گشت. فرانکفورت در آپارتمان کوچک من، گفت: می خواهم یک خبر نامه ورزشی برای ايرانيان خارج از کشورمنتشر کنم، هستی؟ گفتم: آره، حتی بیشتر از یک خبر نامه ورزشی، و مجله " آرش" کلید خورد. ۹ اورلندو – فلوریدا، به مانيتور کامپيوتر خيره شده بود. ايميل هایش را چک می کرد. گاه " ماوس" را رها می کرد و سبيل های پر پشتی، که برفی شده بودند را می خاراند.عصای اش را به دسته ی صندلی تکيه داده بود، عصای پايی که روزگاری بر سر قيمت اش خبرها وبحث ها و جدل ها و شايعه ها بر پا بود. حتی اگر به دنبال ارزان ترين قيمت ها می رفت روزگارش گونه ای ديگر می شد. " چيه، به عصای من می خندی؟" " نه، یاد پنالتی ای که زدی به ساعت امجدیه افتادم" ۱۰ و امروز من مانده ام و خاطره ها و دلتنگی ها. *** *این مطلب ویرایش شده مطلبی است که در سال ۲۰۱۰ با عنوان " هنوز هم کاپیتان پرویز" در سایت های مختلف منتشر شد. دلتنگی هایش تازه است و اضافه کردم. ![]() عکس: جشن تولد پسرم امید، آمریکا، سال ۱۹۹۵ |