پیرمردی که صدا میشنید
Sat 11 04 2026
حسین دولت آبادی

... چندی پیش با پیرمردی آشنا شدم که شباهت نزدیکی به کهنسالیِ من داشت و شگفتا که مثل من بیشتر عمرش را دور از یار و دیار، در میان مردم بیگانه گذرانده بود و درتنهائی پیر و فرسوده شده بود؛ آشنای من که از این شباهت حیرت کرده بود و به وجد آمده بود، میگفت که مثل من از مدتها پیش «صدا» میشنید. میگفت که گاهی عاصی و عصبی از خانه بیرون میزد تا شاید در کوچه و خیابان، توی پارک از شر «صداها» راحت میشد، گیرم بیفایده، صداهای آشنا همه جا بودند و همیشه او را غافلگیر میکردند: «هی، دست از سر ریشهها بردار!» پیرمرد فرتوت هربار بهسرعت برمیگشت و بهاطراف نگاه میکرد، افسوس، صاحب صدا غیب میشد و صدای او از راه دور میآمد: «پیرمرد، دوستی چه ربطی به ریشه دارد؟ تو از کجا به ریشۀ افشان رسیدهای؟ شاید این استدلال منطقی باشد، ریشۀ افشان گیاهان در برابر بادها مقاومت نمیکنند و درختچههائی که ریشۀ افشان دارند در توفانها از ریشه کنده میشوند و فرو میغلتند. ولی، ولی دوستی در تبعید چه ربطی به ستون دین اسلام دارد؟ ستونی که با چُسبادی ویران میشود؟ کجائی؟ از کجا به اینجا رسیدهای؟» و پیرمرد آشنا به یاد میآورد که در راه به رویائی که شب قبل دیده بود، به برادریها، به دوستیها، به روابط انسانی، به انحطاط و به ویرانیها در دوران حکومت نکبت اسلامی فکر میکرده و مثل همیشه و هربار «صدا» شنیده بود. پیرمردِ آشنایِ من به شکوه میگفت که شبها تا سر بر بالش میگذاشت، صداها از همهجا هجوم میآوردند، او را به زیر اخیه میکشیدند و محاکمه میکردند: پیرخرفت زندگیات را به کیرگاو زدی، سالها و سالها زیج نشستی و دود چراغ خوردی، خب، که چی بشود؟ چی شد؟ دلت خوشاست که نامت کبوترحرم است؟ خیال خام، هیهات! فردا که سر بگذاری و بمیری، فراموش میشوی، انگار نه انگار که در این دنیا بوده ای و بیش از شصت سال قلم به چشمات زده ای. قبول کن که زندگیات را باختی... باختی!» پیرمرد آشنای من تازه از بیمارستان مرخص شده بود و فرانسه را با لهجۀ غلیظ عربها حرف میزد و میگفت:
«فیلسوف عرب حق داشت که در بستر مرگ حسرت میخورد که زندگی نکرده بود...»
از پیرمرد چشم نخودی پرسیدم:
«کدام فیلسوف عرب؟»
طفره رفت و سخن را به بیمارستان و به بیهوشی کشاند وگفت:
«بیهوشی دنیای زیبائی است، در دنیای بیهوشی هیچ صدائی نمیشنوی، همه چیز به آخر می رسد، دنیا تاریک و خاموش میشود، تاریکی و خاموشی مطلق! افسوس که آدمیزاد این موهبت را احساس و درک نمیکند.»
من بیهوشی را تجربه کرده بودم، به باور من بیهوشی هیچ ربطی به خواب ندارد، بیهوشی «مرگ موقت» است؛ در خواب، اغلب رویاها و کابوسها به سراغ آدمی میآیند؛ گاهی نیمه شبها لیچ عرق، وحشتزده و سراسیمه بیدار میشوی و با احساس خوشایندی میفهمی که آنهمه کابوس، یا خوابی پلشت بوده که تو را ساعتها عذاب داده است، گیرم بیهوشی، مرگ موقت است و هیچ شباهتی بهدنیای شگفتانگیز، سحرآمیز، گاهی هولناک وخوفآور خواب ندارد. در بیهوشی، همه چیز و همه جا تاریک و مرده است، مرگ! در بیهوشی همه چیز انگار در آن چند ساعت میمیرد، مرگ، مرگ موقت. باری در بیهوشی بهدیار خاموشی و به ظلمت و سرزمین تاریکی، به دیار «هیچ» به دیار «نیستی» سفر میکنی و زمانی که از این سفر بر میگردی، هیچ خاطرهای نداری، هیچ، هیچ، آن چند ساعت بیهوشی انگار از عمر و زندگیات پاک شده است. آن چند ساعت از عمر انگار در دیار نیستی جا مانده است و وقتی دوباره به هوش میآئی و به این دنیا بر میگردی، احساس میکنی در این غیبت صغرا ومرگ موقت، اتفاقی در وجودت افتادهاست، چه اتفاقی؟ نمیدانی، همینقدر میدانی که دیگر آن آدم سابق نیستی، زمان و مکان، نظم و ترتیب همه چیز بههم خورده است و تو روزها و روزها به مرگ و نیستی فکر میکنی تا دوباره آرامآرام به زندگی برگردی. باری، به پیرمرد گفتم :
«من مثل شما بیهوشی را چند بار تجربه کرده ام، ولی...ولی...»
در جوابام به قهقهه خندید و گفت:
«آه، راستی شما چقدر به من شباهت دارید، شنیدم که شما نیز مثل من با پزشک بیهوشی و پرستارها شوخی کرده اید؟ بله؟ حقیقت دارد؟»
بله حقیقت داشت، بهدکتر بیهوشی به شوخی وجدی گفته بودم:
«مادام، اگر کاری کنید که دو باره به هوش نیایم، قول شرف میدهم که در آن دنیا جائی در بهشت برین برای شما «رزرو» کنم.»
افسوس و صدافسوس، ساعت یازده و نیم صبح متأسفانه به هوش آمدم و دو باره قدم به دنیای وارونۀ پراضطراب، دغدغه، دروغ و دغل گذاشتم؛ با اینهمه پرسش این نبود که من با پزشک بیهوشی شوخی کرده بودم یا جدی و از صمیم قلب گفته بودم، بلکه سؤال این بود که آشنای من، آن پیر فرتوت از کجا فهمیده بود؟ پیرمرد این پرسش را انگار در نگاه من خوانده بود که جواب داد:
«مگر من و شما مثل دو قطره آب مقطر به هم شباهت نداریم؟»
روزی که من به هوش آمدم درست ساعت یازده و نیم صبح بود، زمان از حرکت ایستاده بود، عقربههای سیاه ساعت دیواری به صفحۀ سفید چسبیده بودند، حرکت نمیکردند و از راه دور میشنیدم که دولت اسرائیل، آدمکشان حرفهای و صهیونیستهایِ فاشیست با موشکهای آمریکائی به قطر حمله کرده بودند و در نوار غزه به نسل کشی ادامه میدادند و پرستارها در آنسوی «پاراوان» در بارۀ جنایتهای نتانیاهو، سگ هار خاورمیانه، اعتصاب و اعتراض پرستارها، مردم آزادیخواه دنیا با هم حرف میزدند و من دوباره آن صدای آشنا را میشنیدم که میگفت:
«پیرمرد، جهان هنوز پریروزاست!»
صدا از راه دور می آمد و مکرر میشد:
«دنیا آسیابیاست که با خون میچرخد. با خون میچرخد، با خون می چرخد...»
... و من کمکم متوجه میشدم که دو باره به این دنیای وارونه برگشته بودم و دوباره صدا میشنیدم... چشمهایِ نخودیِ پیرمرد از اشک پر شد و ادامه داد:
«میبینی؟ زیستن دراین دنیای دون روز به روز دشوارتر می شود.»
«حق باشماست، میدانم که دراین دنیا زر و زور حکمفرماست، همه جا قساوت، شناعت و جنایت، همه جا خون و شقاوت، من با این دنیا و با خودم کنار نمیآیم. احساس میکنم ...»
«که چی؟ که مثل کندۀ نیمسور دود میکنی و بد میسوزی؛ دود و میکنی و بد میسوزی؟ ایکاش طوفانی می وزید و این کندۀ نیمسوز گُر میکرفت، ایکاش شعله ور میشد.»
«کندۀ نیمسور، چه تعبیر و تشبیه درستی ، شگفتا، من دقیقاً چنین احساسی دارم.»
«خدا نگهدار شما، کسی چه میداند، شاید شما را دوباره ببینم.»
«مگه دوباره با دکتر بیهوشی قرار داری؟»
«کسی چه میداند، شاید اینبار بخت یاری کرد و به هوش نیامدم.»
پیرمرد عرب رفت و من دوباره او را ندیدم، گیرم روزهائی که از آن مسیر آشنا و همیشگی میگذشتم، صدای او را از راه دور می شنیدم:
«آدمیزاد فقط در بیهوشی صدا نمیشنود، در بیهوشی، هوش دشمن خونی آدمیزاد است، ایکاش هوش و حواس ما مختل می شد، فقط بیهوشی، بیهوشی، بیهوشی...»
«بابا بزرگ، بابا بزرگ....بابا بزرگ...»
سر برداشتم، نوه ام رو به رویم ایستاده بود و با شیطنت لبخند می زد:
«بابا بزرگ، تو دوباره منو ندیدی؟ چند بار دست تکون دادم، از پیاده رو صدات زدم.»
به دخترک نگفتم که دوباره غایب شده بودم و به صدای همزادم گوش میدادم.
11/04/2026
حومۀ پاریس
|
|