عصر نو
www.asre-nou.net

«ابهام راهبردی» ترامپ


Fri 10 04 2026

ایرج فرزاد

new/iraj-farzad2.jpg
تمام رویدادها در جریان جنگ اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی، بر وجود یک ابهام راهبردی، هم در دوایر رژیم نتانیاهو و هم در دولت ترامپ حکایت دارد.

حمله آمریکا به عراق چه در جریان جنگ خلیج در دوران بوش پدر و تونی بلر؛ و بعدها در جریان تعرض نظامی که شیرازه مدنی جامعه عراق را از هم پاشاند، در دوره بوش پسر، حاوی هیچ "ابهام استراتژیک" نبودند. در جنگ خلیج، که به بهانه "اشغال کویت" توسط رژیم صدام حسین، عملیات "طوفان صحرا"را کلید زد، در ابتدا گفتند که اشغال کویت توسط عراق یک اختلاف محلی است و آمریکا قصد دخالت به نفع حاکمیت شیخ کویت را ندارد. اما معلوم شد که خیر، جنگ خلیج عروج خونین "نظم نوین جهانی" بود که دولت آمریکا در مواجهه با سیر نزول قدرت خویش به عنوان ژاندارم جهان، به آن نیازی حیاتی داشت.

رژیم بوش حتی به توجیهات "دیپلوماتیک" و موازین بین المللی نیازی نداشت و بی پرده و خونین و بیرحم، در رابطه با اشغال کویت توسط ارتش بعث، شهر "بغداد" را بمباران کرد.

جنگ دوره بوش پسر از عملیات طوفان صحرا "بی ابهام" تر بود. گرچه بازرسان سازمان ملل در جستجوی "سلاح کشتار جمعی" حتی اطاق خواب صدام حسین را کنترل کردند و هیچ مدرکی در آن رابطه بدست نیاوردند، اما رژیم بوش پسر به آن جنایات دست زدند که هنوز هم که هنوز است وجدان بشریت متمدن را شکنجه میکند. "کلین پاول" وزیر دفاع با ظاهر شدن در سازمان ملل یک لوله حاوی چنین میلی لیتر مایع را نشان داد که به گفته او "مدرک" دسترسی رژیم عراق به سلاح کشتار جمعی بود. خود پاول قبل از مرگ خاطراتی را نوشت که در آن از اعلام آن جعل و دروغ آشکار "احساس خوبی" نداشت، حتی ننوشت شرمسار است که در مهندسی یک کشتار و زیر و رو کردن شیرازه مدنی جامعه عراق، "دستی" داشته است. علیرغم جریحه دار شدن آن "احساسات بشردوستانه" پس از آن جنایات و قتل عام ها، در حین ارتکاب جرم، بانیان و فرماندهان آن جنگ ضد بشری، هیچ "ابهام"ی از خود به جهانیان نشان ندادند.

اما جنگ آمریکا و اسرائیل در دوره ترامپ و نتانیاهو در هاله ای از ابهام استراتژیک احاطه شده است. تا جائی که به خصوصیات شخصی ترامپ مربوط است این ابهام استراتژیک با دمدمی مزاجی او نیز منطبق شده است. روزی میگوید عملیاتی در دست است که سران جمهوری اسلامی را مبهوت و وادار به تسلیم میکند، چند ساعت بعد و پس از کشته خامنه ای و تعدادی از مقامات سیاسی و نظامی رژیم اسلامی، میگوید "مذاکره" با "شخصی درست" در جریان است.

بعلاوه در مقایسه عملیات طوفان صحرا و تهاجم خونین تر به عراق در دوره بوش پسر، آمریکا در جنگ کنونی نه تنها اروپا را همراه ندارد، بلکه به دلایلی که توضیح خواهم داد، با مخالفت حتی از سوی "ناتو" روبرو شده است. بعلاوه بین دو رکن اصلی حمله نظامی به ایران، یعنی دولت نتانیاهو و ترامپ، اختلافات و "بگو مگو" هائی در جریان است.

به یک فاکتور مهم دیگر در تفاوت بین این سه جنگ، اشاره کوتاهی میکنم. در دو جنگ اول، جریانات اسلامی، مثل حزب الدعوه و ارتش بدر و جریان "مقتدا صدر" و از این قماش، عددی نبودند و از نظر ظرفیت نظامی و دسترسی به سلاح های پیشرفته در سطح نیروهای "مشقی" به حساب می آمدند. و بعلاوه خود ارتش بعث نتوانست تصویری از "مقاومت" از خود بروز بدهد. در این دوره، نیروئی بی رگ و ریشه چون "حشد الشعبی"، به "پهپاد" مسلح است و "حوثی" ها با سلاحها و موشک های قاره پیما، شهرهای اسرائیل را هدف قرار میدهند و "حزب الله" که قرار بود خلع سلاح شده باشد، در بیخ گوش اسرائیل یک تهدید جدی است. بعلاوه اخبار حاوی این است که جمهوری اسلامی علیرغم تلفات وارده و قتل خامنه ای و چند عنصر کلیدی دیگر، ضربات سنگینی به اسرائیل وارد کرده است.

تا اینجا از نظر من روشن است که پیش بردن سناریوئی که در مورد عراق صدام حسین، لیبی معمر قذافی و سوریه بشار اسد پیش بردند، در رابطه با جمهوری اسلامی غیر قابل اجراء از آب در آمده است.

فاکتورها و عوامل سیاسی و اقتصادی دیگری این "ابهام راهبردی" را توضیح میدهند.

یک عامل و فاکتور سیاسی برجسته تفاوت ایران، با عراق، سوریه و لیبی در مکان آنها در تقسیم بازار جهانی است.

ایران یکی از مهمترین مناطق در حوزه بازار سرمایه داری غرب است که به قدمت هزاران سال "دولت" داشته است. عراق، عربستان، اردن، سوریه و ... از مناطق مستعمره امپراطوری عثمانی بودند که پس از جنگ اول جهانی توسط دولتهای فاتح، و عمدتا بریتانیا، با خط کش و گونیا رسم شدند. سه شاهزاده پسر عمو، توسط بریتانیا به عنوان پادشاه عربستان، عراق و اردن، دست نشان شدند. ایران نه در جنگ اول جهانی و نه در جنگ دوم جهانی و پس از آن، "مایملک" هیچکدام از دو بلوک آن دو جنگ نشد.

از این نظر، یعنی یک نوع قوام گرفتن پایه های واقعی یک "کشور" در ایران و اینکه برخلاف دیگر کشورهای "برگمارده"، که از منظر سیر انباشت سرمایه چنان جایگاهی نداشتند، در حقیقت یک محور و بنیان اساسی پروسه انباشت سرمایه در کل منطقه و چه بسا جهان است. فقط اگر به همین دلیل هم باشد، نمیتواند کشور و یا منطقه ای سوق الجیشی باشد که در آن سناریوهائی مثل "نظم نوین" و یا هر نظم ارتجاعی دیگر که از جانب قدرتهای اصلی جهان کاپیتالیسم مطرح شوند، قابل اجراء باشند. مگر در یک حالت فرضی که دمدمی مزاجی و رفتارهای غیر قابل پیش بینی امثال ترامپ، حد و حدود شخصی را پشت سر بگذارند و به خصلت سرمایه داری در "جنگ آخر زمان" تبدیل شوند که آنوقت با تقابل صریح کل جهان سرمایه مواجه خواهد شد.

در اوضاع فعلی کافیست که به بنیانهای اقتصادی ای که مبناء مخالفت خوانیهای اروپاست، اشاراتی داشته باشم. لینک های پیوست را نگاه کنید:
www.iraj-farzad.com/file-ref/golf-pe.pdf

چنین حجمی از سرمایه گذاری، که من فقط به چند مورد آنها اشاره کرده ام، و در چشم انداز "ثبات" در منطقه و برای فراهم کردن سیر انباشت سرمایه چه در منطقه، قاره آسیا و آفریقا و نیز خود آمریکا و اروپا انجام شده است، نه در دو جنگ اول و نه در سوریه و لیبی، اصلا پیشینه و زمینه ای نداشت. به نظر میرسد که رسانه های جهان میدانند که "خطر" حمله جمهوری اسلامی به کابل های زیر آب در خلیج فارس، در صورت ادامه تهدیدهای آمریکا و اسرائیل، قابل پیش بینی است. بحث "مذاکره" و گفتگو با "شخص درست" از زبان ترامپ، گردن کجی در برابر این روند در سیر انباشت سرمایه است. به نظر من نه سرمایه جهانی و نه دولتهای منطقه که در راستای هضم شدن در پروسه سرمایه داری به سرعت پیش میروند، به چنین جنونی دچار نخواهند شد.

از این نظر به گمان من در بستر بین المللی تحولات جهانی، تفاوتهای چشمگیر بین دو جنگ مذکور و جنگ کنونی بین آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی وجود دارد.

در جریان حمله مسلحانه آمریکا و متحدان در سالهای ۱۹۹۱(جنگ موسوم به جنگ خلیج که به بهانه تجاوز عراق به کویت انجام شد) و عملیات سال ۲۰۰۳ که همه به "دستاوردهای" این "دخالت بشردوستانه" آگاه هستیم، از این پروژه های عظیم بنگاههای سرمایه داری نه در عراق و نه در کویت خبری نبود. بعلاوه در یک عملیات "بشردوستانه" دیگر، یعنی بمباران بلگراد در سال ۱۹۹۹، زیربنای اقتصادی آن کشور را که در دوره الحاق به بلوک شوروی بنا شده بود، ویران ساختند تا بر بستر آن ویرانی، تازه راه "بازسازی" اقتصاد یوگوسلاوی را بر طبق نیازهای سرمایه و مُدل غیر شرقی سرمایه داری هموار سازند. در جریان این بازسازی ها بود که کشورهای "آزاد شده"، کروات، مقدونی شمالی و جنوبی، کوسوو، سلووانی، و صرب به بازارهای جدید شرکتهای بزرگ و کوچک سرمایه داری "دمکراسی" خواه تبدیل شدند.

تشخیص این تفاوتها با جنگی که اکنون بین آمریکا و اسرائیل از یک طرف و جمهوری اسلامی از طرف دیگر در جریان است، به نظر من مهم است. من تصور میکنم برخی از تحلیل های چپ و حتی موسوم به کمونیسم، و انتظارات و توهمات جریانات قومی و ناسیونالیستی از جنگ فعلی، بر اساس شیفتگی به پیش شرطهای سیاسی و اقتصادی جنگ های پیشین و مذکور در فوق، استوار است. به همین دلیل هم که باشد، این جریانات را باید از "تلفات" جنگ اخیر به حساب آورد.

فاکتورهای اقتصادی که به برخی از آنها اشاره کردم، عامل بسیار تعیین کننده ای در "ابهام استراتژیک" ترامپ اند، چون آن پروژه های عظیم چند ملیتی در تیررس جمهوری اسلامی قرار دارند. جمهوری اسلامی صراحتا اعلام کرده است که اگر نیروهای آمریکا و اسرائیل "نیروگاه" های ایران را هدف قرار بدهند، آن "شاهرگ" را قطع خواهد کرد. به نظر من این مساله پایه مادی و اقتصادی "سازش" آمریکا و به تبع آن اسرائیل با جمهوری اسلامی است. بحث آمادگی برای سازش، مذاکره و آتش بس از دو طرف، اصلا غیر منتظره نیست.

برخی با تهیه لیست تومار، چنین تصویری ارائه داده اند که عقب نشینی ترامپ از ساقط کردن رژیم اسلامی و بحث سازش و مذاکره، نه مبتنی بر این فاکتورهای اساسی اقتصاد در ابعاد جهانی، که گویا در نتیجه تلاشهای چنین گروه های فشار خواهد بود. یکی از تبعات جنگ جاری، فعال سازی ذهنیت های دگم بر جریانات و شخصیت هایی است که با این سنت خو گرفته و بار آمده اند، که از محدوده تجربه گذشته الگوسازی کنند، بویژه آنگاه که آن گذشته های سپری شده را خود نیز تجربه کرده باشند. این اصالت تجربه در ذهنیت چپ غیر کمونیستی، جایگاه واقعی آنها و مواضعشان را بی ربط به سیر متفاوت بستر مادی رویدادها، قرار میدهد. انگار اتفاقات زیر و رو کننده، فرصتی برای "ائتلاف و اتحاد عمل" بین تعدادی؛ و نشان دادن تفاوت در "جنگ مواضع" با بغل دستی هاست. با این‌حال کسی نمی‌تواند از این دوایر انتظار داشته باشد که چون انسانهای بزرگ، خود را با رویدادهای بزرگ تعریف کنند. این درد انزواهاي کمونيستي را درمانی نیست. بگذریم.

اگر سیر حرکت مادی سرمایه را در نظر گرفته، و مبناهای اقتصادی را در برابر خود بگذاریم، دو "معضل" سیاسی، باید به نحوی حل شوند. معضل اول و مهم به نظر من مساله فلسطین و حل آن از طریق برسمیت شناختن "دو دولت"، است. تا زمانی که مساله دولت فلسطین حل نشود و یا از سوی جناح فالانژ در اسرائیل انکار شود، اسلام سیاسی کماکان به عنوان زبان "مقاومت" مردم فلسطین بر زمینه به حاشیه رفتن و بی تاثیری ناسیونالیسم عرب، در "بی ثبات" کردن منطقه، همسو با جناح نژاد پرست و مذهبی اسرائیل نقش خواهد داشت.

معضل دوم، رژیم جمهوری اسلامی است که الزاما باید در تغییر سیمای اسلامی حکومت، به تغییراتی گردن بگذارد. تصور میکنم "انتخاب" مجتبی خامنه ای به عنوان سومین "رهبر"، تدارک این تغییر رفتار و آمادگی برای ورود به "دوره گذار" باشد. فردی که در باره او گفته شده است "معلول" جسمی و روحی است و در ظاهر حتی شبیه به "ال سید"* سازی از خامنه ای نیست.

این مساله که سازش و توافق، چه علنی و یا پشت پرده بین "اشخاص درست" در جمهوری اسلامی و غرب و بویژه آمریکا، چگونه خواهد توانست در غیاب مردم و یا با صرفنظر کردن از نیروی آنها و یا از طریق "همراه کردن" آنها پیش برود، فی الحال مساله هم رژیم اسلامی و هم غرب و آمریکاست. از نظر من دوایری که تمرکز خود را بر توضیح در "شکل" پذیرش نقش مردم گذاشته اند، و در امر واقع بحث تحول بنیادی در روند اقتصاد جامعه را، از مردم پنهان میکنند، بر "تکثر گرائی"، "مرجعیت رای" در یک نظام همخوان با پروسه انباشت سرمایه، هم جهت اند. این نوع صدا ها در "اپوزیسیون"، هم جهت و همسو هم با گرایش به تغییر در میان لایه های حاکمیت جمهوری اسلامی، و زبان حال جریانات "اصلاح طلب"، در اوضاع بی رمق آنها هستند. سیر تحولات چند ماهه اخیر نشان داد که سلطنت طلبان، یکی از بازندگان در جریان "تغییر رفتار" به شمار آمدند.

در عین حال آن تفاوت اساسی که بین دو جنگ مذکور و جنگ فعلی وجود دارد، گزینه میداندار شدن جریانات قومی و ناسیونالیستی، و تکرار خیالات خام عروج در سایه فروپاشی شیرازه مدنی جامعه از طریق دخالت نظامی آمریکا، را بایگانی کرد. اینها که خود را به لب مرز رسانده بودند تا نمونه سرازیر شدن نیروهای پیشمرگ "کردستان" پس از ویران کردن شیرازه مدنی جامعه عراق را به عنوان "تجربه حکومت کُرد" تکرار کنند، به دلیل اینکه سطح تفکر و تعقل آنها اجازه دیدن چشم اندازهای غیر محلی را نمیدهد، عزا گرفتند. رونویسی از سناریو سیاه به قدرت رسیدن جریانات ناسیونالیست کرد در "اقلیم کردستان" عراق، و تکرار آن در مورد کردستان ایران، خوشبختانه دود شد و به هوا رفت. حسرت ریشخند مردمی که با بمباران و دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل به عنوان "شوینیست های فارس"، کرور کرور لت و پار شده و زیر آوار میرفتند، بر دل سنگ و "کردایه تی" بی تفاوت نسبت به رنج و مصیبت هر شهروند "غیر کرد" ماند.

با توجه به این تفاوتها، آیا در ایران "فردا"، و پس از خوابیدن سرو صدای حکومت "توتالیتر و تک صدائی"، و یا آنگاه که "سرنگونی" دیگر موضوعیت خود را از دست میدهد، در ایران طبقه کارگر با خواستها و مطالبات اقتصادی و نیز پرچم مبارزه طبقاتی خویش، تازه قد علم نخواهد کرد؟ آیا سیر عمومی تاریخ جدال مکاتب سیاسی در طول دوران حاکمیت جمهوری اسلامی و با نگاه به تجربه "انقلاب ۵۷"، با توجه به اینکه ادبیات سوسیالیسم و "تئوری انقلابی" مدون، مکتوب و پشت بسته به یک تاریخ عظیم سیاسی و نظری و متدولوژیک است، تفاوتهای بنیادی از خود بروز نخواهد داد؟ شکسته شدن سد اخنتاق اسلامی حتی اگر در سناریوهای رژیم چینج انجام شود، فضائی برای شفافیت مبارزه طبقاتی نیز فراهم خواهد کرد. در چنین دورانهای بحران سیاسی، افکار بزرگ اذهان را تسخیر خواهد کرد. تمام ظریف کاریها و مهندسی افکار در دوایر امنیتی رژیم اسلامی و دولت های غرب و آمریکا، و انواع آلترناتیوهای همسو با این دوایر این است که چگونه مبارزه طبقات را مهار کنند و از عرض اندام مستقل طبقات، و مهمتر از همه عرض اندام طبقه کارگر با خواستها و مطالبات سیاسی و اقتصادی خود، جلوگیری کنند.

سوسیالیسم و سوسیالیستها، باید با تشکیل حزب سیاسی طبقه کارگر و مسلح به ادبیات مدون، راهی واقعی برای تاثیر گذاری بر سرنوشت کل جامعه را به همه شهروندان ایران نشان بدهند.

ایرج فرزاد
iraj.farzad@gmail.com
۲ آوریل ۲۰۲۶

*. در قرن یازده میلادی رودریگو ملقب به "ال سید" در اسپانیا، خیلی زود به فرماندهی ارتش رسید و لقب «کامپئادور» را در همین دوران گرفت. او در چندین نبرد مهم با پادشاهان رقیب شرکت داشت. پیروزی‌هایش باعث شهرت بسیار زیادش در میان مردم شد. یکی از مشهورترین افسانه‌های مربوط به ال سید، سوار کردن جسد او بر اسب و جنگیدن پس از مرگ است. بر اساس این روایت، پس از مرگش، جسدش را زره‌پوش کردند و بر زین اسب نشاندند تا دشمنان روحیه‌شان را ببازند.