مایکل سونتهایمر
آندره بلوئن: خطرناکترین زن تاریخ آفریقا
Wed 8 04 2026

آندره بلوئن یک شخصیت استثنایی بود: در گینه و کنگو علیه استعمارگران اروپایی مبارزه کرد. چهل سال پس از مرگش، زندگی پرجنبوجوش او دوباره قابل کشف است.
«هیچ چیزی به اندازه مرگ پسر دو سالهام مرا سیاسی نکرد»، آندره بلوئن در خاطراتش مینویسد. پسرش به بیماری مالاریا درگذشت، در آغوش او، در سال ۱۹۴۴ در بانگی، در پایتخت مستعمره فرانسوی اوبانگی-شاری در مرکز آفریقا، جایی که او با همسر فرانسویاش زندگی میکرد.
پزشکی به او گفت که پسرش رنه نیازمند کینین است، چندین قرص در روز، زیرا کودک به شدت تب کرده بود. اما مامور مستعمره فرانسوی که مسئول امور بهداشتی بود، معتقد بود تنها سفیدپوستان حق دریافت این دارو را دارند. بلوئن به آن مقام مراجعه کرد، مردی که دور از پاریس مانند پادشاه کوچک حکومت میکرد. به او گفت «شما سیاه هستید»، «پس پسرتان هم سیاه است. بنابراین کینین به او تعلق نمیگیرد.»
اما قضیه اینقدر ساده نبود: مادر بلوئن سیاهپوست بود، پدرش سفیدپوست و پدر پسرش نیز سفیدپوست بود. او شهروند فرانسوی بود و پسرش نیز به همین دلیل شهروند فرانسوی بود. یک ماه بعد، پسر کوچک دوباره به مالاریا مبتلا شد و درگذشت.
بلوئن به فعال سیاسی و انقلابی تبدیل شد، به مبارزی شجاع برای استقلال مستعمرات آفریقایی – و به استثنایی بزرگ: او تنها زن در میان مردانی بود که از اواخر دهه ۱۹۵۰ در خط مقدم مبارزه با استعمار در آفریقا حضور داشتند. روزنامهنگاران او را «زن رازآلود آفریقا» و «موزه لومومبا» مینامیدند؛ یک مقام بلژیکی او را «خطرناکترین زن آفریقا» خواند. اما پس از مرگش در تبعید، ۴۰ سال پیش، به فراموشی سپرده شد.
سال گذشته، خودزندگینامه او با عنوان My Country, Africa که مدتی طولانی نایاب بود، دوباره منتشر شد و زندگیای را بازگو میکند که حتی لفظ «ماجراجویانه» برای توصیف آن کم است.
آندره بلوئن در ۱۶ دسامبر ۱۹۲۱ در بسو، روستایی در کرانه رود اوبانگی، که امروز بخشی از جمهوری آفریقای مرکزی است، متولد شد. پدرش پیر جرابیلات، ۴۱ ساله، تاجری از فرانسه بود؛ مادرش ژوزفین وواسیمبا، تنها ۱۴ ساله و دختر یکی از سران محلی. جرابیلات، مانند بسیاری از مردان سفیدپوست در مستعمرات، نامزد دیگری در اروپا داشت که او را به زودی به آفریقا آورد و با او ازدواج کرد.
وقتی آندره سه ساله بود، پدرش او را در برازاویل در یتیمخانهای برای دخترانی با والدین سفید و سیاه، معروف به «متیس»، گذاشت. در آنجا، نزد راهبههای کاتولیک، او نام نداشت و «شماره ۲۲» بود. دختران باید خاموش غذا میخوردند و اجازه خروج از یتیمخانه را نداشتند که با دیواری بلند و تاجی از شیشههای شکسته احاطه شده بود. هرگونه تخلف از نظم سختگیرانه با چیکوت، شلاق چرمی که پرتغالیها برای بردهها استفاده میکردند، تنبیه میشد. با این حال، آنها شهروندی فرانسوی دریافت کردند.
زندگی متیسها دشوار بود. سیاهپوستان آنها را «کافه او له» یا «مال-بلانشی» (بد سفیدشده) مینامیدند، و سفیدپوستان «نگرس». بلوئن در ۱۷ سالگی از ازدواج اجباری با یک متیس گریخت، از یتیمخانه فرار کرد و با خیاطی امرار معاش نمود.
مدتی بعد، او تبدیل به آنچه خود «کنیز آفریقایی» مینامید شد: با یک بلژیکی ثروتمند رابطهای برقرار کرد و باردار شد. بلوئن شورشی بود؛ تنها سینمای برازاویل به سیاهپوستان اجازه ورود نمیداد. او چند زن جوان دیگر را که در یتیمخانه میشناخت جمع کرد. آنها هزینه ورودی را روی پیشخوان گذاشتند و وارد سالن شدند. صاحب سینما پلیس را فراخواند. هفته بعد، دوباره آمدند و بلوئن در حالتی که باردار بود، توسط پلیس مورد ضرب و شتم قرار گرفت. بعدها نوشت: «تمام این کارها را برای خودم نکردم، بلکه برای آنچه در شکمم بود، نوزادم. احساس کردم باید انجام شود – ما باید جایی شروع کنیم.» سرانجام زنان سیاهپوست اجازه یافتند به سینما بروند.
یک بخش کلیدی از خاطرات او این است: «اینکه وقتی درباره استعمار صحبت میکنیم، از چیزهایی سخن میگوییم که وحشتناک بودند، به این دلیل است که آنها ما را نشانه گرفتند. نمیتوان به کودکی که کودکی ناموفق داشته است گفت همه چیز را فراموش کند: تو اکنون بزرگ شدهای، این گذشته است. بیا دوست باشیم.» – «ما فراموش نمیکنیم. ما که استعمار شده بودیم، هرگز نمیتوانیم فراموش کنیم.»
چهار سال پس از مرگ پسرش، او عاشق فرانسوی به نام آندره بلوئن شد – شخصیتی کمیاب میان سفیدپوستان آفریقا: این مهندس نژادپرست نبود. او با او به سیگوری در گینه رفت، جایی که او برای دفتر فرانسوی شرکت معادن خارج از کشور کار میکرد.
هر جا بلوئن حضور داشت، هزاران نفر گرد هم میآمدند.
این سالها، سالهای آغازین و دکولونیسازی دیرهنگام بود. در مارس ۱۹۵۷، غنا، مستعمره بریتانیایی ساحل طلا، استقلال خود را به دست آورد. سیاستمدارانی مانند کوامه انکرا، جمال عبدالناصر و هیله سلاسی پانافریقاییسمی خودباوری را تبلیغ کردند و رؤیای مارکوس گاروی درباره ایالات متحده آفریقا را بازخوانی کردند.
این لحظه کلیدی تاریخ مدرن آفریقا خوب مستند شده است، اما منابع و تحقیقات درباره زندگی بلوئن نادر است: گهگاه در مطبوعات بینالمللی، از جمله دی سایت، به «زن رازآلود» اشاره شده است. اخیراً نیز تصاویر مستندی از او در فیلم Soundtrack to a Coup d’Etat منتشر شد. با این حال، مهمترین سند همچنان خودزندگینامه اوست.
آندره بلوئن و فعالیتهای سیاسیاش
در خاطرات خود، بلوئن با زبانی تصویری و گاه خودآرایی، شرح میدهد چگونه در سال ۱۹۵۷ به سیاست کشیده شد. در یکی از فروشگاههای گینه، او در پرتره احمد سکو توره، رهبر جنبش استقلال گینه، غرق شد. صدایی درونی به او گفت: «چرا در این مبارزه در طرف دیگر هستی؟» و او در حالتی شبیه خلسه پاسخ داد: «نه، نه. من با شما هستم، من با شما هستم.» در همان لحظه، او متعهد شد که «در کنار برادران و خواهران سیاهپوستم بایستد، کسانی که از آن زمان برای من بیش از زندگی خودم ارزش داشتند.»
بلوئن نخست در کارزار مخالفت با پیوستن گینه به Communauté، اتحادیهای از مستعمرات سابق فرانسه، شرکت کرد. ژنرال شارل دوگل به ساکنان حق برگزاری رفراندوم داد. بلوئن در سراسر کشور سفر کرد و هر جا سخنرانی میکرد، هزاران نفر گرد هم میآمدند. سرانجام، در ۲۸ سپتامبر ۱۹۵۸، گینه تنها مستعمرهای شد که اکثریت مردم آن به «نه» رأی دادند و چهار روز بعد استقلال یافت. پس از آن، در سال ۱۹۶۰، ۱۷ کشور از ۵۴ کشور آفریقایی استقلال خود را به دست آوردند.
پس از موفقیت در گینه، او در آغاز همان سال برای حضور در بلژیک-کنگو دعوت شد. او «جنبش زنانه برای همبستگی آفریقایی» را سازمان داد، سفرهای طولانی به مناطق دورافتاده انجام داد تا به ویژه زنان را به مبارزه برای استقلال فراخواند. تا مه ۱۹۶۰، حدود ۴۵ هزار زن به این جنبش پیوسته بودند. روزنامههای پروبلژیکی او را به عنوان ماجراجویی در خدمت کمونیسم یا به عنوان فاحشه محکوم کردند. در دنیای مردسالار، زنی با چنین عزم راسخ تهدیدآمیز به نظر میرسید.
شخصیت سیاسی مهم در بلژیک-کنگو در آن زمان، پاتریس لومومبا، ۳۴ ساله، بود؛ «این سیاهپوست بلندقد، لاغر و عصبی، کارگر خستگیناپذیر و سخنران برجسته»، همانطور که ژان-پل سارتر او را توصیف کرد: «لومومبا انقلابی بدون انقلاب بود.»
در مه ۱۹۶۰، Mouvement National Congolais لومومبا اولین انتخابات پارلمانی آزاد را برد و در ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ کنگو استقلال یافت و لومومبا نخستوزیر شد. دو هفته پیش از آن، مقامات بلژیک به بلوئن اطلاع دادند که ویزایش تمدید نخواهد شد و باید ظرف سه روز لوئوپولدویل (امروزه کینشاسا) را ترک کند. لومومبا نتوانست مانع این کار شود و او را با گفتن «با صلح برو» بدرقه کرد. بلوئن به ایتالیا رفت و بیانیهای مشترک با امضاهای نمایندگان تمامی ائتلافهای لومومبا همراه برد و در رم در یک کنفرانس خبری ارائه داد.
پس از بازگشت در ژوئیه، لومومبا او را به عنوان رئیس پروتکل منصوب کرد. بلوئن با مهارت به کار پرداخت، سخنرانی نوشت و مشاور سیاسی او شد. شبها معمولاً با چند همراه در خانه لومومبا دیدار میکردند. یک بار، بلوئن نوشتههای اطلاعاتی بلژیک درباره خود را دید که دوستی برای لومومبا آورده بود. او خندهکنان خواند: «او هرچه خطرناکتر است که پول و رابطه جنسی را تحقیر میکند. او جدی و خستگیناپذیر است. یک متعصب.»
لومومبا پس از استقلال با چالش عظیمی روبهرو شد: بلژیک کنگو را بدون هیچ آمادگیای نه تنها به استقلال بلکه به هرجومرج رها کرده بود. بزرگترین مشکل جداییطلبان در استان کاتانگا بود که از نظر منابع طبیعی غنی بود و تحت رهبری موئیز تشومبه بود. وقتی امید لومومبا برای جلوگیری از جدایی توسط نیروهای سازمان ملل ناامید شد، به اتحاد جماهیر شوروی روی آورد و کمکهای نظامی کمونیستی دریافت کرد.
پس از ترور لومومبا، بلوئن، دست راست لومومبا، در نوامبر ۱۹۶۰ توسط موسازو اخراج شد و کمی بعد همسر و دو فرزندش، ایو و پاتریک، او را دنبال کردند. مادر بلوئن، که هنگام دستگیری در بازار بود، با بازگشت با سربازانی مواجه شد که خانه را غارت کرده بودند و یکی از آنان با سر تفنگ او را زد و از آن زمان هرگز نتوانست صاف بایستد.
بلوئن نوشت که در این روزها فهمید «دشمنان واقعی آفریقا خود آفریقاییها هستند. فریب آفریقا کار برادران خودمان بود که حاضر بودند خود را به امپریالیستها بفروشند.»
قتل لومومبا واکنشهای گستردهای داشت. دانشجویان آفریقایی در بن پلاکاردی با مضمون «روح لومومبا برای همیشه در آفریقا باقی میماند» حمل کردند. وقتی جانشین او، موئیز تشومبه، در ۱۹۶۴ به آلمان غربی سفر کرد، دانشجویان در دوسلدورف، مونیخ، بن و برلین غربی شعار «قاتل، قاتل!» سر دادند و رودی دوتشکه نیز حضور داشت. او در دفترچه یادداشت خود نوشت: «عامل امپریالیستی و قاتل لومومبا دیر نرسید. ما حمله کردیم.»
لومومبا در دوران حصر خانگی توانست نامهای به بلوئن بفرستد: «مشکلات ما مطمئناً زیاد است، اما امید دارم که پیروز شویم. میدانید که همیشه میتوانید روی من حساب کنید.» این آخرین تماس آنها بود.
پس از استقلال الجزایر از فرانسه، احمد بن بلا، رئیسجمهور الجزایر، در ۱۹۶۲ به بلوئن و خانوادهاش پناه دائم داد. او روابط نزدیکی با نلسون ماندلا، چه گوارا و یاسر عرفات داشت. بلوئن همراه با الدریج کلیور از بلک پانترهای آمریکا و دیگر انقلابیون تبعیدی در الجزیره زندگی کرد و به عنوان روزنامهنگار در روزنامه El Moudjahid کار کرد. پس از طلاق، به پاریس رفت و برای مجله L’Algérien en Europe نوشت، به تجمعات و اعتراضات سیاسی میرفت، اما دیگر علنی ظاهر نمیشد. او گاه میگفت: «بیرون از آفریقا من هیچکس نیستم.»
دخترش، ایو بلوئن، نقل میکند: «مادرم قوی اما دشوار بود. مدام دیگران را میفرستاد کار کنند. او مشکلساز بود.» و او «مسأله هویتی» داشت: «نمیدانست کیست، نه سیاه بود و نه سفید.» امروز چندنژادی بودن موضوعی عادی است، اما در زمان او اینچنین نبود.
چهل سال پس از مرگ آندره بلوئن، دخترش اکنون تلاش میکند یاد و خاطره مادرش را زنده کند. او سالها برای بازپسگیری حقوق نسخه خودزندگینامهای که مادرش همراه با یک دوست آمریکایی نوشته و در سال ۱۹۸۳ منتشر کرده بود، تلاش کرد؛ این کتاب برای دههها نایاب بود. پس از بازچاپ نسخه انگلیسی در سال گذشته، نسخه فرانسوی آن در ۱۷ آوریل منتشر میشود و نسخههای اسپانیایی و فلمنی نیز در پی خواهند آمد.
آندره بلوئن در ۹ آوریل ۱۹۸۶ در پاریس درگذشت. به گفته ایو، تنها دو دوجین از یاران قدیمی کنار خانواده در مراسم خاکسپاری حضور داشتند: «همه ناامید، فقیر، تلخ، با فکهای قفلشده.» خاکستر او طبق وصیتش توسط پسرش پاتریک به محل تولدش، بانگی، برده شد و در رود اوبانگی ریخته شد، رود عظیمی که جمهوری آفریقای مرکزی را از جمهوری دموکراتیک کنگو جدا میکند.
به نقل از: شماره ۱۵ سال ۲۰۲۶ هفتهنامه دی سایت
|
|