فیلیپ فِلش:
«هابرماس میخواست عمقگرایی رازآلود را از اندیشه بیرون براند»
گفتوگوی اشپیگل
Wed 25 03 2026

یورگن هابرماس درگذشت. فیلیپ فِلش، تاریخنگار فرهنگ از برلین، درباره آنچه از زندگی و آثار این فیلسوف باقی خواهد ماند سخن میگوید.
وقتی فیلیپ فلش، ۵۳ ساله، آخر هفته گذشته خبر درگذشت فیلسوف یورگن هابرماس را دریافت کرد، در روستا بود و مدتی تلفن همراهش را کنار گذاشته بود ــ تا اینکه متوجه شد اتفاقی افتاده است، زیرا پیامهای بسیار زیادی دریافت کرده بود.
فلش دو سال پیش کتاب «فیلسوف» را منتشر کرد؛ تلاشی مقالهگونه برای نزدیک شدن به زندگی و آثار یورگن هابرماس. برای این منظور او چندین بار این متفکر را در خانهاش در اشتارنبرگ ملاقات کرد و با مردی روبهرو شد که سن بالایش چندان در او پیدا نبود؛ او همچنان با گشودگی و علاقه فراوان تحولات جهان را دنبال میکرد.
به یاد میآورد که هابرماس در عین حال بدبین نیز بود. او میدید که امیدهای بزرگ سیاسی زندگیاش بهتدریج از میان میروند. «همه اینها دیگر به گذشته تعلق دارند.»
اشپیگل: آقای فلش، فیلسوف و جامعهشناس یورگن هابرماس در سال ۱۹۲۹ متولد شد و زندگی فکری او تقریباً کل تاریخ جمهوری فدرال آلمان را در بر میگیرد. میراث زندگی او چیست؟
فلش: پیش از هر چیز، نگاهی واپسنگر به یک دوران که اکنون به پایان میرسد. نمیتوان از این موضوع گریخت. در این روزها که با یک نگاه به اخبار میتوان دید که جهان قدیم با چه سرعتی در حال فروپاشی است، تقریباً ناممکن است که مرگ هابرماس را بهطور نمادین تفسیر نکنیم. اینجا بار دیگر ــ و این در مورد هابرماس شگفتانگیز است ــ نوعی هماهنگی از پیش برقرار شده میان زندگی او و روندهای جهانی دیده میشود.
اشپیگل: منظورتان چیست؟
فلش: این مفهوم از فیلسوف گوتفرید ویلهلم لایبنیتس میآید که معتقد بود فرد و جهان، با وجود تمام رنجها، در نوعی هماهنگی قرار دارند. گاهی زندگی یورگن هابرماس نیز چنین به نظر میرسد. او به نسل هلموت کوهل یا هانس ماگنوس انتسنزبرگر تعلق دارد. هنگامی که جنگ پایان مییابد، هابرماس به اندازهای بزرگ است که رهایی را احساس کند و در عین حال به اندازهای جوان که خود مرتکب جنایتی نشده باشد.
بعدها وقتی در فرانکفورت استاد شد، دقیقاً در زمان مناسبی به بایرن علیا عقبنشینی کرد تا بر نظریه اجتماعی خود کار کند: یعنی اوایل دهه هفتاد، زمانی که جنبش ۶۸ به درون خردهفرهنگهای خود عقب نشست. وقتی از اواسط دهه هشتاد حزب سبزها به نیرویی جدی تبدیل شد، او دوباره به فرانکفورت بازگشت و بهطور منظم با یوشکا فیشر دیدار میکرد.
زندگی او نوعی هماهنگی همزمان با تاریخ جمهوری فدرال آلمان دارد. شاید هم فقط کارهای زیادی را درست انجام داده بود ــ یا خوششانس بود.
اشپیگل: چه چیزی از اندیشه او باقی خواهد ماند؟
فلش: اهمیت و تأثیر یک فیلسوف لزوماً به نزدیکی او با واقعیت سیاسی بستگی ندارد؛ حتی گاهی برعکس است. یک اثر میتواند به این دلیل اهمیت تازه پیدا کند که جهان تغییر میکند و چیزهایی که توصیف کرده ناگهان دیگر بدیهی به نظر نمیرسند.
هابرماس نظریهپرداز دولت دموکراتیک مبتنی بر قانون بود. امروز جهانی را میتوان تصور کرد که حتی همین ایده هم به یک آرمانشهر تبدیل شود.
آثار هابرماس بسیار گستردهاند و امکان خوانشهای مختلفی را فراهم میکنند. مدتی پیش با یک جامعهشناس لبنانی صحبت میکردم که میگفت هابرماس متأخر در کشور او با اندیشههایش درباره دموکراسی و حقوقیشدن بسیار مهم است. وضعیت مشابهی در چین نیز وجود دارد.
در مقابل، در اینجا دوباره هابرماس جوانتر و رادیکالتر کشف میشود؛ جایی که انگیزه اصلی نظریه انتقادی ــ یعنی توصیف واقعیت از منظر امکانات آن ــ هنوز کاملاً آشکار است.
اشپیگل: هابرماس آمریکا را دوست داشت، شاید به شکلی که فقط آلمانیهای غربی میتوانستند. شما از نمادین بودن زمان مرگ او صحبت کردید. آیا او نیز به ایدهای از «غرب» باور داشت که اکنون در حال فروپاشی است؟
فلش: کسی که در سالهای نخست جمهوری فدرال جوان و دارای تفکر مترقی بود، دو انتخاب داشت: فرانسه یا آمریکا. کسانی که به فرانسه گرایش داشتند بیشتر به زیباییشناسی علاقه داشتند، سارتر و کامو میخواندند، به سینما میرفتند و بعدها به نظریههای پستمدرن علاقهمند شدند.
هابرماس مسیر دیگر را انتخاب کرد. انتخاب آمریکا در آن زمان به معنای گرایش به پراگماتیسم و دور شدن از شور و حال ایدههای بزرگ بود. اینکه این انتخاب تا چه حد در زندگی شخصی او ریشه داشت، از اینجا پیداست که در آثار متأخر او هیچ موضوعی به اندازه نگرانی از ایالات متحده دیده نمیشود.
اشپیگل: این نگرانی از چه زمانی شروع شد؟
فلش: در سال ۲۰۰۴ او از «غربِ دوپاره» نوشت.
اشپیگل: در زمینه جنگ عراق که آلمان و فرانسه به آن نپیوستند؟
فلش: بله. هابرماس همراه با فیلسوف فرانسوی ژاک دریدا مقالهای نوشت که در آن خواستار آن شدند که اروپا باید نقش خود را در جهان از نو تعریف کند و در سیاست خارجی و امنیتی از آمریکا مستقلتر شود. با افولی که او در دموکراسی آمریکا میدید، به نوعی ضامن پروژه فلسفی او نیز از میان میرفت.
اشپیگل: منظورتان چیست؟
فلش: هابرماس نسبت به سنت فکری آلمان بسیار بدبین بود. پس از فاجعه ناسیونالسوسیالیسم، هدف او این بود که اندیشه را هوشیار کند. شگفتآور است که تا دهه هشتاد، متفکران محافظهکاری مانند مارتین هایدگر یا کارل اشمیت تا چه حد او را نگران میکردند، گویی ممکن بود دوباره آلمانیها را به سوی فاشیسم بکشانند.
از نظر هابرماس، رادیکالیسم نوعی تصمیمگراییِ دور از سیاست که در اشکال مختلف وجود داشت، بخشی از مسیر خطرناک ویژه آلمان بود.
اشپیگل: او چه چیزی را در برابر آن قرار داد؟
فلش: تبدیل فلسفه به یک رشته علمی در کنار سایر علوم. این نیز چیزی بود که او با آمریکا پیوند میداد. او میخواست ژرفاندیشی رازآلود را از تفکر بیرون براند و امکان ظهور چهره «متفکر مرشدگونه و الهامبخش» را ــ حتی از نظر نهادی ــ از میان ببرد.
میتوان گفت آرمان هابرماس دانشگاهی بود که بر پایه بودجههای پژوهشی، همکاریهای میانرشتهای و تحقیقات شبکهای شکل گرفته باشد. همان چیزی که امروز داریم و البته مسائل خاص خود را نیز به همراه آورده است.
اشپیگل: اما در نهایت او خود به نوعی متفکر نظامساز آلمانی تبدیل نشد؟ با «نظریه کنش ارتباطی» او تلاش کرد توضیح دهد چه چیزی جوامع را به هم پیوند میدهد.
فلش: هابرماس پر از تناقض بود و همین او را جذاب میکرد. نه کم از نظر سیاسی: او عملاً همیشه بین دو دیدگاه قرار داشت. راستگرایان او را مشکلساز میدانستند؛ فرانز جوزف اشتراوس حتی در دهه ۸۰ او را «پرنده آتشین انقلاب فرهنگی» میخواند. چپها هم چندان او را دوست نداشتند، چون از نظر آنها به اندازه کافی رادیکال نبود و تلاش میکرد میان لیبرالیسم و مارکسیسم یک مسیر میانه پیدا کند.
در واقع هابرماس را تنها زمانی میتوان فهمید که نقش دوگانه او به عنوان فیلسوف و روشنفکر عمومی را در نظر بگیریم. از یک سو، متفکری که نظامهای نظری را در سنت ایدهآلیسم آلمان مینویسد و از سوی دیگر، روشنفکری بحثانگیز که برج عاج خود را ترک کرده و وارد میدان میشود. تقریباً هیچ بحث بزرگ آلمانی نیست که او در آن دخالت نکرده باشد: تیزهوش، درخشان، و گاه جدلی. گویی بیش از یک هابرماس وجود داشته، زیرا زمینههایی که او در آنها اظهار نظر میکند بسیار متفاوتاند.
اشپیگل: اما پرسشهایی هم بودند که به عنوان فیلسوف و مقالهنویس برای او اهمیت داشتند، درست است؟ مثلاً اینکه روابط بینالملل چگونه میتواند دموکراتیک باشد.
فلش: و باز هم به آمریکا برمیگردیم. هابرماس در دهه ۹۰ امکان چیزی شبیه به «سیاست داخلی جهانی» را میدید، اما تحت سلطه آمریکا. او سادهلوح نبود و میدانست آمریکا دنبال منافع خود است. اما چون ایالات متحده برای او همزمان یک پروژه هنجاری بود، این فضا را ایجاد میکرد تا آن را به عنوان پیشگام پلیس جهانی تصور کند؛ نقشی که در نهایت باید توسط سازمان ملل و دادگاه بینالمللی بر عهده گرفته میشد. وقتی او از مشارکت ارتش آلمان در عملیات جنگی در کوزوو حمایت میکند، این نه تنها نزدیکترین نقطه او به قدرت است، بلکه با همین اندیشهها نیز مرتبط است.
اشپیگل: با این پیشزمینه، چگونه دیدگاههای آخر او را میبینید؟ درباره جنگ اوکراین و اسرائیل؟
فلش: در سال ۲۰۲۲، هابرماس تأکید کرد که ائتلاف غربی همزمان با حمایت نظامی از اوکراین باید برای مذاکره با روسیه تلاش کند ــ نه کم به این دلیل که او ایالات متحده را حتی پیش از انتخاب مجدد ترامپ، شریکی غیرقابل پیشبینی میدانست. آن زمان این نظر او خشم ایجاد کرد. اما اگر امروز، چهار سال بعد، وضعیت را بررسی کنیم، باید گفت که او در ارزیابی خود تقریباً درست میگفت. نظر او درباره ۷ اکتبر، که عمدتاً محدود به تأیید مشروعیت جنگ اسرائیل در غزه بود، چندان روشنبینانه به نظر نمیرسد.
اشپیگل: هابرماس متفکر بزرگ جمهوری فدرال است ــ حتی اگر رابطهاش با این کشور ساده نبوده باشد.
فلش: هابرماس مدتها طول کشید تا با جمهوری فدرال آلمان خو بگیرد. وقتی در اواسط دهه هشتاد این اتفاق افتاد، او این کشور را یک جامعه سیاسی پسانژادی میدید. او به هویتی باور داشت که دیگر مبتنی بر قومیت یا محدوده فرهنگی نیست، بلکه با فضای مشترک گفتوگو هماهنگ است. برای او رسیدن به این نقطه نتیجه فاجعه نازیسم و هولوکاست بود.
اشپیگل: فرآیند هوشیارسازی کامل شد؟
فلش: درست است. او این نگاه را در دهه ۹۰ به اروپا تعمیم داد و باور داشت که میتواند هویت سراسر اروپایی و یک افکار عمومی اروپایی وجود داشته باشد. از آن زمان به بعد، ما شاهد بودهایم که این امر چقدر دشوار است و چقدر به یک توهم تبدیل شده است، درست در لحظهای که پروژه اروپایی اهمیت حیاتی دارد.
اشپیگل: در سال ۱۹۸۶، هابرماس آنچه به «جدال مورخان» مشهور شد را آغاز کرد. مورخ ارنست نولته در مقالهای مدعی شد که جنایات نازیها تنها واکنشی به جنایات استالین بودهاند ــ و هابرماس پاسخ داد و یکی از مهمترین بحثهای فرهنگی جمهوری فدرال قدیم را آغاز کرد. از دیدگاه امروز میتوان گفت: جناح لیبرال پیروز شد، اما آیا این پیروزی مشکلساز نبود؟ فرهنگ حافظه آلمان و بحث درباره سیاست خاورمیانه آن به هم مرتبطاند.
فلش: وقتی یادآوری هولوکاست به یک نشانگر هویتی تبدیل شود، مشکلات جدیدی ایجاد میکند. فرهنگ حافظه خود میتواند غیرلیبرال شود. اما اجازه دهید فلسفی پاسخ دهم و با هابرماس سخن بگویم.
به مناسبت نودمین سال تولدش، او سخنرانیای تحت عنوان «اخلاق و فضیلت» داشت که در این زمینه جالب است. این سخنرانی درباره دو متفکر بزرگ آلمانی، ایمانوئل کانت و گئورگ ویلهلم فریدریش هگل است. کانت با امر مطلق خود، ایده اخلاق جهانی را طراحی کرد و هابرماس به آن متعهد بود. هگل در مقابل، مفهوم فضیلت را مطرح کرد؛ یعنی اخلاق جهانی از آسمان نازل نمیشود، بلکه در شرایط تاریخی و سیاسی خاص شکل میگیرد. سپس، هابرماس ادامه میدهد که کارل مارکس میگوید فضیلت تاریخی میتواند به ایدئولوژی تبدیل شود.
اشپیگل: شما فکر میکنید این سهگام ــ اخلاق، فضیلت، ایدئولوژی ــ روند شکلگیری فرهنگ حافظه آلمان را توصیف میکند؟
فلش: هدف هابرماس در جدال مورخان این بود که درک هولوکاست به عنوان یک جنایت یگانه، برای آلمانیها یک فرصت تاریخی نیز هست: فرصتی برای ترک مسیر ویژه آلمان به سمت مدرنیته که در نازیسم و قتل یهودیان اروپایی به اوج رسید و در نهایت رسیدن به یک اخلاق سیاسی جهانی در کشور خود. به گفته هگل: سیاست یادآوری به عنوان شرطی برای فضیلت جدید.
اشپیگل: عنصر ایدئولوژیک در کجاست؟
فلش: جدال مورخان در موقعیت خاصی رخ داد. گزاره تکبودگی هابرماس، ادعای متافیزیکی یا دینی نبود، بلکه علیه نوع خاصی از گفتار آلمانی بود که هولوکاست را با قربانیان خود مقایسه میکرد: «ما هم رنج کشیدیم!» آشویتس با درسدن مقایسه میشد. از دهه ۸۰ به بعد، تمرکز بر گذشته به مرکز هویت آلمان تبدیل شد. اما اگر این فضیلت خود را نقد نکند و تاریخاً پیش نرود، و به طبیعت دوم جامعه تبدیل شود، خطر ایدئولوژیک شدن وجود دارد.
اشپیگل: کتابی که علوم فرهنگی و انسانی اخیراً بیش از همه با آن سروکار داشتهاند، «تحول ساختاری افکار عمومی» ۱۹۶۲ است. چرا؟
فلش: « تحول ساختاری افکار عمومی» که رساله هابیلایزاسیون (کرسی استادی) هابرماس بود، تا امروز پرفروشترین کتاب اوست. اثر شگفتانگیزی است. اولاً، هابرماس در آن زمان مفهومی و یک حوزه پژوهشی جدید ابداع کرد: «افکار عمومی». پیش از او، کسی در دانشگاه به تاریخ و تحلیل آن نپرداخته بود.
ثانیاً، موفقیت کتاب در این است که هابرماس بار دیگر حساسیت خود به موقعیتهای تاریخی را نشان میدهد و موضوعی را مطرح میکند که دیگر نظریهپردازان نیز درگیر آن میشوند: ورود تلویزیون به جمهوری فدرال.
و این در حالی است که در سالهایی که کتاب را نوشته بود، حتی یک بار هم جلوی تلویزیون ننشسته بود؛ به گفته من، اولین بار در ۱۹۶۵ در آمریکا این کار را انجام داد.
اشپیگل: این کتاب در واقع داستان پیدایش «افکار عمومی» در قرن هجدهم را روایت میکند و تولد روشنگری را با تغییرات تاریخی رسانهها پیوند میدهد. با این حال، آیا میتوان آن را همچنین تفسیر و کامنتی بر جمهوری فدرال جوان دانست؟
فلش: بله! کتاب همچنین درباره مطبوعات زرد است، ریشههایی که هابرماس تا قرن نوزدهم دنبال میکند. کسی که این کتاب را در دهه ۶۰ میخواند، فوراً جهت سیاسی آن را میفهمید. «تحول ساختاری افکار عمومی» به نظر من، سیاسی شدن دانشجویان در آلمان را به شکلی عمیق شکل داد، مانند اندک کتابهای دیگر. اعتراضهای جنبش ۶۸ دقیقاً علیه روزنامه «بیلد» بود. اینکه معترضان در شرکت اشتپرینگر، قلب تاریکی جمهوری فدرال را تشخیص دادند، تا حد زیادی با این کتاب مرتبط است. اگرچه خود هابرماس خیلی سریع از فعالگرایی ۶۸ فاصله گرفت.
اشپیگل: هابرماس به عنوان فیلسوفی دشوار برای مطالعه شناخته میشود. شما در کتاب خود ادعا میکنید که روزنامهنگار سابق و مناقشهجوی بااستعداد، سبک نوشتن خود را در مقالات فلسفیاش عمداً خشک نگه داشته و عملاً با قصد بد نوشته است.
فلش: این یک اغراق است، اما درست است که هابرماس در ابتدا خود را روزنامهنگار میدانست. احتمالاً اگر پیشنهاد کار از یک روزنامه بزرگ به او میشد، در اواسط دهه ۵۰ میپذیرفت. در اثر بزرگی مانند «نظریه کنش ارتباطی» که در سال ۱۹۸۱ پس از بیش از ده سال کار منتشر شد، دیگر روزنامهنگار را نمیتوان دید. میتوان گفت هابرماس نوعی «نثر نقش» نوشته است. فلسفه او باید از شیوه نوشتن متفکران رازآمیز و سبکپردازانی مانند هایدگر و آدورنو متمایز میشد، از آنها آموخته بود و برنامهریزی کرده بود که این سبک را کنار بگذارد.
اشپیگل: جای آن یک شیوه روایت آمد که هنوز دانشجویان را میترساند.
فلش: هابرماس خود را «گیاهشناس» و «گردآورنده» مینامید: فلسفه به مثابه جمعآوری میوههای خوانده شده، به مثابه پروژهای میانرشتهای. در زمینه مکتب فرانکفورت، او اولین کسی بود که ادبیات ثانویه را به رسمیت شناخت و اولین کسی بود که کتابهایش با پاورقیهای مفصل همراه شد. او شور فراوانی برای مطالعه داشت. ژست قهرمانانه یک ذهن کاریزماتیک را هابرماس به قهرمانی مطالعه تبدیل کرد.
آنچه متفکران فرانسوی مانند رولان بارت یا میشل فوکو در آن زمان به عنوان «مرگ نویسنده» اعلام میکردند، یعنی فروپاشی صدای نویسنده در هیاهوی گفتمانها، هابرماس از نظر سبک اجرا کرد – برخلاف بارت یا فوکو که باوجود نظریههایشان همیشه نویسندهای کاریزماتیک باقی ماندند. با دانش بینظیر، ارجاعات میانرشتهای و فرمهای اسمی سخت، نظریه هابرماس، گیاهشناس پرکار، واقعاً شخصیتی ناشناس پیدا میکند.
اشپیگل: همزمان، او با این سبک خشک پذیرفت که آثار اصلیاش به بزرگترین کتابهای نخوانده فلسفه معاصر تبدیل شود.
فلش: میتوان اینگونه دید. او با این سبک تلاش کرد به نظریه خود وفادار بماند. در نظریه او، جایگاه بلاغت در گفتوگوی عمومی اهمیتی ندارد. تنها صدای خرد و قدرت استدلال بهتر مهم است. پارادوکس اینجاست: بیشترین تأثیر هابرماس قطعاً نه با حدود ۱۲۰۰ صفحه «نظریه کنش ارتباطی»، بلکه با مقالات روزنامهای مانند آنچه درباره «جدال
مورخان» نوشت، حاصل شد – که تأثیر اصلی خود را از تیزی بلاغی و مناقشهجویانهشان داشت. به این ترتیب، به نوعی نظریه خودش را نقض کرد.
اشپیگل: آقای فلش، از شما بابت این گفتوگو سپاسگزاریم.
به نقل از هفتهنامه اشپیگل شماره ۱۳ سال ۲۰۲۶
|
|