بنبست
Tue 24 03 2026
علی اصغر راشدان
« گفتی دائیم چی گفته ؟ »
« باسلام وصلوات آمده بود تو جلسه فرهنگی و ادبی بزرگداشت احمد محمود. قبلانم تو چن جلسه دیده بودمش، از نشابور می آمد، مریدهای جوونش همیشه دورش بودن و مثل نگین در میانش می گرفتن، ازش پذیرائی و دستوراتشو اجرا میکردن. سنی ازش گذشته و انگار پیرشان بود، خیلی احترامشو داشتن. بعضی از اهالی جلسه باهاش انگار دوستی قدیم و فعالیتائی از گذشته های دور داشتن و دارن. معمولاواردکه میشه، تو بلند مجلس می نشاننش، خیلی هواشو دارن و بهش میرسن...»
« یه کلام پرسیدم دائیم چی گفت، واسه من که بزرگ شده زیر دستشم، تاریخ زندگیشو تعریف میکنی؟...»
« باز بدخلقیت گل کرد؟گفتم شاید وضع فعلی شصت هفتاد سالگیشو ندونی. »
« نخیر، از تو خیلی بهتر میدونم. »
« تو که ازمن بهتر میدونی، واسه چی ازم میپرسی چی گفت؟ »
« به بال قبات برنخوره، با من هنوز کمی رودروایسی داره، همه چی رو راحت و پوست کنده نمیگه، گفتم شاید چیزای تازه بهت گفته باشه. بالاخره میگی دائیم چی گفت؟ اگه میخواستی نپرسم، واسه چی اونهمه مقدمه چینی کردی؟ »
« یکی از مریداشو فرستاد پیشم، ته مجلس نشسته بودم، خودشم با دست اشاره کرد که برم پیشش. »
« باز حاشیه میره، لب کلامو بگو، درباره من چی گفت؟ »
« اگه هی بزنی تو ذوقم، یه کلام نمیگم، زور که نیست. میخوای بگم، باید دندون رو جیگر بگذاری و تا حرف میزنم، ساکت بمونی. من عادت دارم قضیایا رو با ریزه کاریاش تعریف کنم...»
« باشه، لج باز روزگار، بگو. »
« رفتم پیشش، بلند شد، باهام دست داد و با محبت صورتمو بوسید. منو کنارش، رو صندلی نشوند، چای و بشقاب میوه خودشو جلوم گذاشت...»
« ناراحت نمیشی، بگو، بعد درباره من چی گفت؟ »
« سرشو آورد کنار گوشم، طوری که کسی نشنوه، پچپچه کرد: پسر خواهرم خیلی پیشم از دوستیهاش با شما گفته. گفته مدت درازی باهم یه روح تو دو تا جسم بودین. گفته خیلی چیزاشو از شما و خانوادت داره... گفتم برعکس، پسر خواهرتون به من گفته هرچی داره از دوران بچگی و از شما داره، یکی از عجایب روزگار به نظرم میرسید...حرفمو برید و پرسید: مثلا چی کارای خارقالعاده ای میکردکه از عجایب به نظرت میرسید؟...گفتم: تمام نوشته های لنین را حفظ بود. هر سطر از هر کتابش را که انگشت میگذاشتم و معنی و تفسیرش را میپرسیدم، تمام آن بخش از کتاب راموبه مو از حفظ میخواند، تفسیرو تشریح می کرد. تمام عمرم همچین آدمی کمتر دیده م. از عجایب نیست؟...گفت: به همین دلیل خواستم باهات حرف بزنم...»
« کلی اضافه گفتی، هنوز یه کلمه نگفتی که درباره من چی گفت. نگو چرا می پری تو حرفم. »
« اگه زبون به کام بگیری، الان میگم...»
« دقمرگم کردی، یه کلمه بگو و خلاصم کن، لامصب. »
«خلاصه کلام، گفت: شده کار هر روزش، کلی مریض رو تو اطاق انتظار ول میکنه، یواشکی از در پشتی میزنه بیرون، میره تو پارکینگ، لباساشو در میاره و میندازه تو ماشین، پابرهنه و بایه تاپ یرهن یخه تا زیر سینه باز و ریش تا زیر چونه، پابرهنه راه میفته تو شهر، با خودش بلند حرف میزنه و تا گرگ و میش غروب، تو خیابون اصلی شهر نشابور قدم میزنه، گاهیم میدوه...»
« چرت گفته، دیگه چیها گفت؟ »
« گفت: پسرخواهرم ادعا میکنه هرچی داره از تو داره، با تو یه روح تو دو تاجسم بوده، اگه راست میگه، که راست می میگه، حالا نوبت توست که به دادش برسی...گفتم: این قضایا مال سی سال پیشه، حالا هرکی تو دربدریای خودش، خر تو گل مونده ست، منم یکی از اونام، چی کاری ازم ساخته ست؟...گفت: کار شاقی نیست، دوباره بهش نزدیک شو، دلالتش کن، من هنوز تو نشابور نیمچه عرض و آبروئی دارم، بهش بگو بالاغیرتا با دیونگیهات، آبروی من و خونواده تو شهر نشابور یه پول سیا نکن. مثلاتودندونپزشکی، مردم پابرهنه وبانیم من ریش وپشم توخیابون نگات می کنن که میدوی وباخودت بلند حرف میزنی، چی واسه من و خونوادت میمونه؟ نصیحتش کن دست از این مچل بازیاش ور داره و تو شهر نشابور، آبروی منو بیشتراز این یه پول سیا نکنه..»
« اون این حرفارو زد؟ »
« آره، دائیت سفارش کرد بهت بگم دست از مچل بازیات ور دار، آقای دکتر دندونپزشک! از تو بعیده، بعد از اونهمه سوابق مشعش و حفظ تموم آثار لنین، اونهمه مدت تومیزشاگردای دهها مدرسه، نشریه نوید گذاشتن، واسه منم باور کردنی نیست. تو با این جنگولک بازیات، آبروی دوستی سی ساله من و خونواده مم میبری که، جناب دکتر!..»
« اگه دائی نالوطیم تو دوران بچگی منو مریدلنین نمیکرد و به این راهها نمی کشوند، یه بیلدار و باغکار ساده کوچه باغای نشابور میموندم و تموم عمر راحت زندگی میکردم...»
« مثل یه خر بار می کشیدی، می کاشتی، برداشت میکردی، سرتو میکردی تو آخور، میخوردی و نشخوار میکری، با حیون چی فرق داشتی، مثلا آدم! »
« گفتنش ساده ست، از سال ۴۹، نه ۳۲، نه، از مشروطه، چیقدر جوون، دختر و پسر، زن و مرد، پیر و جوون...، گفتنش ساده است...»
« اگه دراگی و دراگ فروش میشدی، یا زن باره و زن بیار می شدی، یا دلار فروش و آدم فروش میشدی یا برج ساز و قاتل هزار هزار میشدی، بهتر از این راهی بود که دائیت پیشت گذاشت؟ »
« اونهمه آدم فدا شدن که به اینجا و این بن بست برسیم؟ من دیگه به اون اصول اعتقاد ندارم... »
« به اینجا رسیدیم و از اینجا میگذریم، به بن بست نرسیدیم، تو به بن بست رسیدی ، دنیا که با من و تو تموم نمیشه، بچه هام تو راهن، مثلا دکتر!...»
« گفتنش ساده ست، امادرعمل...من با این اصول، دیگه به بن بست رسیده م...»
|
|