عصر نو
www.asre-nou.net

زخم و سوگ و التیام در رمان «گابریلای من»


Mon 23 03 2026

اسد سیف

new/asad-seif06.jpg
۱

اصطلاح اتوفیکسیون در زبان فارسی هنوز معادلِ یگانه و تثبیت‌شده‌ای نیافته است، اگر بتوانیم آن را معادل با «خودزندگی‌نامهٔ تخیلی»، «خودتخیل‌نگاری»، «خودرمان» و نظایر آن در نظر آوریم، می‌توان آثاری از ادبیات فارسی یافت که در همین ژانر قابل بررسی هستند.

در تعریف آغازین، اتوفیکسیون به نوعی هم‌پوشانی یا این‌همانی میان نویسنده، راوی و شخصیت اصلی (پروتاگونیست) نظر دارد. به بیان دیگر، در این گونه‌ی روایی، نویسنده با حفظ نام و هویت خود، زندگی خویش را دستمایه‌ی روایت قرار می‌دهد و آن را با عناصری از تخیل درهم می‌آمیزد. از این‌رو، اتوفیکسیون را می‌توان گونه‌ای روایت بین‌مرزی میان خودزندگی‌نامه و رمان دانست؛ روایتی که در آن مرز میان واقعیت زیسته و تخیل ادبی آگاهانه مخدوش می‌شود.

در سال‌های اخیر، این مفهوم رفته‌رفته از تعریف نخستین خود فاصله گرفته است. در بسیاری از نمونه‌های متأخر، اتوفیکسیون روایت زندگی روزمرهٔ نویسنده است که خود در مرکز داستان قرار گرفته، هستی خویش در ساختاری ادبی روایت می‌کند. برای نمونه نویسندگانی چون آنی ارنوAnnie Ernaux با بهره‌گیری خلاقانه از حافظه، تاریخ شخصی و تخیل روایی، نشان داده‌اند که اتوفیکسیون می‌تواند همچنان عرصه‌ای برای کاوش در نسبت میان خاطره، هویت و تاریخ جمعی باقی بماند و از فروغلتیدن به ورطهٔ خودپسندی و خودمرکزبینیِ رایج در فرهنگ معاصر جلوگیری کند.

۲

صدیقه (سی‌سی) اسدی در رمان خویش، «گابریلای من!»(۱) روایت‌گر رخدادهای واقعی خانواده خویش، در فاصله‌ زمانی تقریباً پنجاه سالی است که از بندر انزلی آغاز و تا اپسالا در سوئد ادامه می‌یابد. او با حفظ هویت خویش، با بهره گرفتن از تاریخ، روانشناسی و ادبیات کوشیده است دردها، زخم‌ها و رنج‌های خود و خانواده‌اش را که در پی انقلاب، به دنبال مرگ خواهر مجاهد خویش در یک درگیری خیابانی، متحمل شده‌اند، در چهارچوبی زنده و گیرا به رمان دربیاورد.

«گابریلای من" رمانی است «با الهام از زندگی واقعی نویسنده و با برداشتی آزاد از روش‌های روان‌شناختی». نویسنده که راوی داستان باشد، پنجا‌وپنج‌سال سن دارد، داروسازی تحصیل کرده و به اتفاق همسر و دو پسرش ساکن سوئد است. او در پی «تپش قلب، تنگی نفس، به رعشه افتادن اعضای بدن، سرگیجه، حالت تهوع و...» راهی بیمارستان می‌شود. احساس می‌کند: «کسی جلوی دهنم رو گرفته و راه نفس کشیدنم رو بسته.» پس از معاینه‌های مختلف علت را اضطراب تشخیص می‌دهند و این‌که «دچار اختلال وحشت‌زدگی یا به اصطلاح پزشکی، حمله پانیک» شده است.

پزشک می‌گوید: «افرادی که به دلیل ترس از مرگ، دست به مهاجرت زدن، یا شاهد شکنجه و مرگ عزیزانشون بودن، آسیب‌های جبران‌ناپذیری دیدن. متأسفانه این گروه ممکنه تا آخر عمر از این تروماها/ آسیب‌های روانی رنج ببرن، به ویژه اگر دنبال مداوا نباشن.» راوی نیز در شمار همین افراد محسوب می‌شود. در پی انقلاب، آنگاه که سیاست سراسر جامعه را در بر گرفته بود و همه، از دانش‌آموز تا افراد مسن، سیاست‌زده بودند، او به اتفاق خواهر کوچک‌ترش جذب سازمان مجاهدین خلق می‌شوند. موج سرکوب که آغاز می‌شود، خواهر کوچک‌تر که بسیار صمیمی با او بود، در موقعیتی ویژه، در حالی که هنوز بیش از نوزده سال نداشت و دانش‌آموز بود، راهی خانه‌ای تیمی می‌شود و هنوز چند ماهی از مخفی شدنش نگذشته که خبر کشته شدن او در یک درگیری خیابانی به خانواده می‌رسد.

مرگ خواهر، که «ضدانقلاب» نامیده می‌شود، هستی خانواده را درگیر ماجراهایی می‌کند که نمونه آن برای بسیارانی ملموس است. خانواده موفق به یافتن جسد دختر نمی‌شود. امکان و مجوز سوگواری نیز ندارند. همه‌چیز باید در سکوت بگذرد. و در همین سکوت است که والدین یک‌شبه پیر می‌شوند و روان اعضای خانواده به اختلال دچار می‌گردد. پدر و مادر بازداشت می‌شوند و مدت‌ها در بازداشت می‌مانند، بی‌آن‌که در عرصه سیاست فعال بوده باشند. تقصیر آنان همانا داشتن دختری بود که حال دیگر نیست، اما رژیم از مرده‌ها نیز می‌ترسد.

پدر با تنی رنجور و روانی زخم‌دیده از زندان آزاد می‌شود. راوی خود نیز به اتفاق همسر درگیر همین نابسامانی است. در شهری کوچک چون بندر انزلی، رژیم رفتارها را به زیر کنترل دارد. رابطه‌ها به اجبار محدود می‌شوند. امکان کار و ادامه زندگی، روز به روز تنگ‌تر می‌شود. در چنین موقعیتی‌ست که نخست پدر و مادر و چند سال بعدتر، راوی نیز مجبور به ترک کشور می‌شوند.

در سوئد زندگی به ظاهر در آرامش می‌گذرد. یاد خواهر، "ماتم" و "سوگ" او اما هنوز اشغالگر ذهن است. اگرچه حوادث آن سال‌ها از حافظه پس رانده شده، اما هنوز حضوری پُررنگ و مدام دارد. ذهن آسیب‌دیده نمی‌تواند با این موقعیت کنار آید و به التیام دست یابد. و این‌جاست که راوی را به بیمارستان می‌کشاند. «زخما و دردای کهنه با گذشت زمان، نه تنها به خودی خود التیام پیدا نمی‌کنن، بل‌که ممکنه حتا به زخم‌های عمیق‌تر و به آسیب‌های جدی‌تر تبدیل بشن.»

پدر با زخم سالیان به گور رفت، راوی اما دل به زندگی دارد. با فرزندان و نوه‌ها خوش است. می‌داند که ادامه‌ی زندگی بدین‌سان ناممکن است. بازگشت به زندگی با کمک روان‌شناس، کاری‌ست مکن و لازم. پس درمان آغاز می‌شود.

"گابریلای من" داستان همین درمان است. راوی مراحل درمان را با توجه به تئوری‌های روانشناسان به کمک گابریلا، روان‌درمانگر بالینی خویش، دنبال می‌کند. با آغاز درمان لایه دیگری نیز در رمان شکل می‌گیرد. راوی گذشته خویش را، از کودکی تا گریز از کشور، و رسیدن به سوئد، بازمی‌گوید. در این بازگویی‌هاست که نویسنده به سال‌های گذشته برمی‌گردد تا تاریخ چند دهه از هستی خویش را در تاریخ کشور بازبیند، حضور خویش را در تظاهرات خیابانی، و مشت بالا بردن به اعتراض را ببیند، تا این‌که «در بهار آزادی»، خبر مرگ خواهر را بشنود.

در این بازگویی‌ها و بازبینی‌هاست که "زخم‌"ها یک به یک گشوده می‌شوند و "سم‌زدایی" و "تخلیه" درون آغاز می‌گردد.

۳

بازداشت، زندان و شکنجه و اعدام، تنها شامل حال زندانی نمی‌شود. تا کنون خاطرات بسیاری از زندان در خارج از کشور منتشر شده‌اند که روایت‌هایی هستند دردناک از زندان‌های جمهوری اسلامی. این آثار بخشی از تاریخ معاصر ماست، تاریخی که با خون هزاران نفر رنگین است. زندان اما به زندانی محدود نمی‌ماند. زندانی را خواهر، برادر، پدر و مادر است. زندانی را همسر است و فرزندان. زندانی را دوستان هستند و دیگر اعضای خانواده. این‌که بر این افراد چه می‌رود و یا رفته است، کسی چیزی نمی‌گوید. آن‌که در زندان است، به چرا محبوس بودن خویش آگاه است. خود این راه را انتخاب کرده و گرفتاری در چنین موقعیتی را از پیش انتظار داشت. زندگی در زندان برای او ملموس است؛ شکنجه می‌شود، تحت فشارهای روانی و جسمی قرار می‌گیرد و چه‌بسا اعدام شود.

در پشت در زندان اما، آنان که خبری از عزیز خویش ندارند، روزها را در اضطراب و شب‌ها را در کابوس می‌گذرانند. اگر زندانی چند روز شکنجه می‌شود، اینان هر روز شکنجه می‌شوند. اگر زندانی یک‌بار اعدام شود، اینان هر روز و هر شب، تا پایان عمر، آونگ بر دار، اعدام می‌شوند. شکنجه‌های داخل زندان ملموس هستند، شکنجه‌های روانی بیرون از زندان دیده نمی‌شوند. در رفتارها گاه خود را نشان می‌دهند. عزیزی اگر در زندان کشته شود، با توجه به رابطه‌ای که با او داشته‌ایم، درد نبودن او چنان جانفرساست که گاه بر همه زندگی تا رسیدن به مرگ سایه می‌اندازد.

کمتر کسی از ما یافت می‌شود که تجربه‌ای از این موقعیت را خود از سر نگذرانده باشد و یا در پیرامون خویش شاهد نبوده باشد. خود به یاد دارم اعدام مهرداد پورقربان را در بندر انزلی؛ جوانی خندان، صمیمی و بسیار مهربان که در شانزده‌سالگی به اتهام دست داشتن در ترور حاکم شرع انزلی اعدام شد. مهرداد در همسایگی ما زندگی می‌کرد. در پی اعدام او، پدرش در یک شب پیر شد. کمر خمید و شادابی از چهره رخت بربست. مادر به بهتی مدام گرفتار آمد. هنوز چند ماهی از اعدام مهرداد نگذشته بود که روزی پدرش را در کوچه دیدم. به او تسلیت گفتم. پاسخش آویزه گوشم است، برای همیشه: «اسد جان تسلیت برایم مهرداد نمی‌شود. بچه نداری تا بدانی چه می‌کشم. این‌همه سال زحمت با یک گلوله هیچ شد. آن‌هم برای کار نکرده.»

پشت خانه ما خانواده ببری زندگی می‌کردند. با دو پسرش زمانی همکلاس بودم. هیچ یک تا زمان انقلاب در حال و هوای سیاست نبودند. انقلاب همه را سیاسی کرده بود. بیشتر کسان نه با توجه به عقل، بل‌که احساس جذب سازمان و گروهی شده بودند. پس از انقلاب آنان را ندیده بودم. دورادور می‌دانستم که مذهبی شده‌اند و طرفدار جنبش مسلمانان مبارز و یا مجاهدین خلق. درست آن را نمی‌دانم. هر دو برادر بازداشت شده بودند و در کشتارهای سال 67 اعدام شدند. آخرین بار که پدرشان را دیدم، اگرچه پسرانش هنوز اعدام نشده بودند، خود اما چنان در خود مچاله شده بود که پنداری هیچ توجهی به پیرامون خویش ندارد، ذهنش به شکل مشهود، جایی دیگر بود، جایی که به احتمال فرزندانش آن‌جا بودند. از این خانواده کسان دیگری را نیز اعدام کردند. بعدها شنیدم که پدر و مادر آنان نیز به عذابی مدام گرفتار آمده‌اند و هیچ‌گاه نتوانستند به زندگی عادی بازگردند.

همسایه دیگری داشتیم که پسرشان، رحیم شیخ‌زاده، پیش از انقلاب کشته شد. او از اعضای منشعب سازمان چریک‌های فدایی خلق بود. کسانی از زندانیان می‌گفتند که صدایش را در شکنجه‌گاه شنیده‌اند. ولی بعد خبری از او نشد. خانواده‌اش به هر زندانی که رجوع می‌کردند، از وجودش اظهار بی‌اطلاعی می‌شد. مادر تا پایان عمر در انتظار بازگشت رحیم بود. با این‌که پس از انقلاب معلوم شد که در شمار کشتگان است و حتا قبر او نیز شناسایی شده بود، باز مادر در انتظار بازگشت پسر بود. هر بار که به یادش می‌افتم، مادری همیشه منتظر در ذهنم شکل می‌گیرد. مادری که دیگر نمی‌خندید و در دنیایی موازی زندگی می‌کرد.

مورد دیگری از تجربه من در این راستا که فکر می‌کنم ارزش گفتن دارد، به پیش از انقلاب بازمی‌گردد؛ کوچه‌ای پایین‌تر از کوچه ما، خانواده زیبرم زندگی می‌کرد. پس از حادثه سیاهکل، پوستری در شهر پخش شده بود که عکس تنی چند از چریک‌های فدایی خلق بر آن نقش بسته بود، مبنی بر این‌که به یابندگان این افراد جایزه تعلق خواهد گرفت. یکی از این افراد احمد زیبرم بود. ساواک به شدت اعضای این خانواده را اذیت می‌کرد، گاه و بی‌گاه افراد خانواده را به ساواک احضار می‌کرد و خانه‌شان را همیشه تحت‌نظر داشت. بخشی، پدر احمد، در خیابان گلستان جگرکی داشت. شدیداً نگران هستی پسر بود. هر روز پس از پایان کار، نخست به مشروب پناه می‌برد، پس از آن راهی میدان مرکزی شهر می‌شد که پوستر مذکور بر پشت ویترین کیوسک راهنمایی و رانندگی چسبانده شده بود. بخشی در گوشه‌ای می‌ایستاد، ساعت‌ها در سکوت خیره بر عکس احمد می‌شد. در فرصتی مناسب به سوی پوستر پیش می‌رفت، عکس احمد را بوسه‌باران می‌کرد؛ «پسر جان قربان چشمانت بروم. من به تو افتخار می‌کنم.» هر بار مورد هجوم پلیس‌ها قرار می‌گرفت، چه بسا کتک می‌خورد و از آن‌جا رانده می‌شد. پس از چند روز این حادثه دگربار به همین شکل تکرار می‌شد. نهایت؛ پلیس به این نتیجه رسید که پوستر را از پشت ویترین بردارد.

بخشی می‌دانست که دیگر احمدش را نخواهد دید. او از هم‌اکنون در سوگ او بود. در اداده ساواک توهین شده و کتک خورده بود. بوسه بر عکس پسر، هم دهن‌کجی بر قدرت حاکم بود و هم به سوگ نشستن؛ پیش از مرگ او.

کدام یک از ما یافت می‌شود که چندین مورد از چنین خاطره‌هایی را تجربه نکرده باشد؟ حجم درد، ماتم حاکم بر خانواده‌ها و سوگ‌هایی که مجال ابراز نیافتند، نه تنها اعضای خانواده، بل‌که جامعه را در بر گرفته است. روان جامعه چنان خدشه‌‌های جبران‌پذیری از این رفتار جمهوری اسلامی بر وجود خویش دارد که درمان آن نیازمند سال‌ها زمان است. جامعه‌ای چون آلمان پس از حکومت نازیسم دهه‌ها طول کشید تا روان جامعه‌ای بیمار در سال‌های سیاه نازیسم، در هزاران کتاب بیان گردد، کاری که هنوز به پایان خویش نرسیده و هر سال چندین کتاب در این عرصه منتشر می‌شود. این‌که آیا جامعه ما سرانجام در موقعیتی قرار خواهد گرفت که نه تنها سوگواران، بل‌که جامعه نیز گام به این راه بگذارد، معلوم نیست.

۴

راوی داستان «گابریلای من» که صدیقه اسدی باشد، با گذشت چند دهه، هنوز نتوانسته با مرگ خواهر کنار بیاید. یادها هربار که از تاریکخانه ذهن خود را نشان دهند، روان دگربار به خدشه دچار می‌گردد. دردها هر بار به شکلی در روند زندگی اختلال پدید می‌آورند. او درد را می‌بیند، با آن سال‌ها زندگی کرده است، توان ادامه کشیدن این بار بر دوش دیگر در او به پایان رسیده است. و این‌جاست که توصیه پزشک را برای درمان آن می‌پذیرد. درمان اما با شناخت از درد آغاز می‌شود.

گابریلا، روان‌درمانگر او، می‌کوشد در «هم‌دلی» با او، شرایطی فراهم آورد تا او در آگاهی و شناخت بیشتر از درد، راه خویش را برای برون‌رفت از این دامچاله بیابد. راوی نیازمند «پالایش و تخلیه درون» خویش است. روان‌درمانگر می‌کوشد در کمک به او، شرایطی فراهم آورد تا «حرف‌های ناگفته درون به کلام تبدیل بشن ...تا...براشون راه‌حل پیدا بشه.»

در روند بازبینی و بازیابی خویش است که راوی یادمانده‌ها و راه گذشته را از انبار ذهن، یک‌به‌یک احضار می‌کند تا دگربار، و این‌بار آگاهانه و هدفمند به تحلیل آن‌ها بنشیند. کارکرد رژیم همان اندازه بدوی و غیرانسانی است که رفتار مسئولان سازمانی که خواهر به آن تعلق داشت: «حس می‌کنم این یه نوع نیاز درونیه که می‌خوام به ریشه و علت آسیب‌هام پی ببرم...بعد از فهیمه هیچ‌وقت نتونستم اسمشو بلند داد بزنم، حتا در خلوتم. همه‌ی این‌ها مثل بغضی نترکیده به سینه‌ام چنگ می‌زنه. دلم می‌خواد برم یه جای باز، به دشت و صحرا، به دامنه‌ی کوهی پناه ببرم، سرمو به آسمون بگیرم، با همه‌ی توانم، از ته دل، اسمشو فریاد بزنم، شاید جوابی بشنوم. حتا اگه اون جواب، پژواک صدای خودم از او طرف کوه باشه.»

در همین بازگشت به گذشته‌هاست که راوی مادر را به یاد می‌آورد که «یک‌شبه موهایش سفید شد و پدر کمرش خمید...نه پیکری [از خواهر] دیدیم، نه گوری، نه حتا اجازه‌ی سوگواری داشتیم. حکومت با آگاهی از اثرات این شکنجه‌ی روانی، ما را به عذابی بی‌پایان محکوم کرد. در این میان، تنها امیدی که ما را زنده نگه می‌داشت، امید بازگشت فهیمه بود؛ امیدی واهی که می‌دانستیم رویایی بیش نبود. مادر آن‌قدر بی‌تاب بود که گاهی حسرت مادرانی را می‌خورد که می‌توانستند هنگام دلتنگی، سر خاک فرزندانشان بروند. سنگ مزار عزیزشان را به جای گلاب، با اشک‌هایشان بشویند و خود را سبک کنند...»

در چنین موقعیتی‌ست که راوی از وطنی که حال زندانی‌ست بزرگ می‌گریزد، به این امید که شاید در مکانی دیگر به آرامش دست یابد. تن اگر از آن خانه تنگ و تاریک و سیاه نجات یافته، اما ذهن هنوز در بند گذشته است. با چنین ذهن جریحه‌داری نمی‌توان چنین آسان از سیاهی‌ها فرار کرد و از «وحشت شب‌های تعقیب، و از مرگ‌های خاموش» نجات یافت.

گابریلا می‌کوشد تا راوی را به آشتی با خواهر بنشاند، به او کمک می‌کند تا معنای زندگی را در خواهری که دیگر نیست، بازیابد که؛ «گاهی معنای زندگی از خود زندگی مهمتره.» در نهایت، راوی می‌کوشد تا با نوشتن خاطره‌اش، یاد او را زنده نگاه دارد تا برای همیشه در ذهن نسل‌های آینده باقی بماند. او می‌آموزد که واقعیت را بپذیرد و به جای خواهر، و در احترام به او، به معنای اهداف ارزشمند و والایش بیاندیشد. می‌کوشد زبان فهیمه باشد، کتابی بنویسد بر اساس یک زندگی واقعی از خود و خواهرش با «قصه‌هایی آمیخته از عشق، مهر، دوستی، جنگ، جدایی، تنفر، فرار، مرگ و انتظار.»

راوی می‌کوشد از این راه به خود بازگردد، با خویشتن از در صلح به آشتی برآید. «من شادمانه خودم را در آغوش می‌گیرم، می‌فشارم، و غرق در آشتی با خویشتن، از پنجره‌ای باز با نگاهی مشترک به افق‌های بی‌کران چشم می‌دوزم؛ جایی که هر انسانی، در کوره‌راه سخت زندگی، بتواند گابریلای خود را بیافریند؛ آن‌جا که پایان، خود، آغازی دیگر باشد.»

۵

گابریلای من هم داستان است، هم خاطره. هم تاریخ است و هم روایت. داستان است، زیرا خیالی است که با تجربه‌هایی از زندگی درآمیخته، دارای ساختاری داستانی است. نویسنده با مهارت روش‌های درمانگری را با زندگی خویش درمی‌آمیزد. آگاهانه و به درستی از نظرات روانشاسی استفاده می‌کند تا با استفاده از عنصر «آگاهی» و «دانش»، در غنای داستان بیافزاید.

«گابریلای من» تاریخی است که از زبان نویسنده روایت می‌شود. زندان و شکنجه را نمی‌توان از کارنامه حکومت جمهوری اسلامی حذف کرد. تدوین این تاریخ نیازمند اسناد است. هر سندی در این رابطه از این نظر ارزشمند است. گابریلای من یکی از این سندهاست. تاریخ جهان و در این میان تاریخ ایران، تاریخ شکنجه و زندان و کشتار نیز هست. تاریخ چشم درآوردن‌ها، سوزاندن‌ها، به دار کشیدن‌ها، شمع‌آجین کردن‌ها، گچ گرفتن‌ها، کشتن و کشتن و باز کشتن. دردی که هم‌چنان دوام دارد. این رفتار آن‌گاه پایان خواهد یافت که بدن انسان‌ها از فرهنگی سنتی و بدوی درآمده، به بدن شهروندی بدل گردند و آنان خود در آگاهی نافی کشتن انسان گردند. و ما هنوز راه درازی در این عرصه در پیش داریم. «گابریلای من" در کنار دیگر کتاب‌های خاطرات زندان، گام‌هایی هستند بزرگ در آگاه کردن جامعه نسبت به این موضوع. ما نخست باید نافی مرگ باشیم تا در پی آن بتوانیم به پالایش روان خود و جامعه از هرچه فرهنگ مرگ و مرگ‌اندیشی برخیزیم.

گابریلای من داستان انقلاب است، انقلابی که در خون زاده شد، بر خون جان گرفت و در حذف فرزندان انقلاب، بنیان‌های خویش را در خون استوار ساخت. این بخش از تاریخ با جان هزاران نفر در رابطه است. با خون هزاران نفر رنگ گرفته است. به یاد آوریم روزی را که در پی انقلاب بر جنازه نخستین اعدامی‌ها غریو شادی جامعه سراسر خشمگین را در بر گرفت. رژیم کشتن آغاز کرده بود. کینه سال‌ها فرصت اندیشیدن را از مردم سلب کرده بود. استقبال از کشتن راه به آن‌جا برد که به اندک زمانی تمامی مخالفان و دگراندیشان مرگ خویش را زندان‌های کشور به انتظار نشستند. به یاد بیاوریم روزهای انقلاب را با شعار «می‌کشم، می‌کشم، آن‌که برادرم کشت.» و یا «خمینی عزیزم، بگو تا که خون بریزم». از سکوی امروز که به دیروز بنگریم، آیا کشتن‌های بی‌پایان رژیم، حاصل همین می‌کشم، می‌کشم‌ها و اعلام آمادگی برای ریختن خون نبود؟ آیا امروز جامعه به رفتار آن روز خویش آگاه شده است؟ آیا می‌توان به خیزشی اعتماد و امید داشت که در «مرگ بر»ها و «زنده باد»ها پروده می‌شود؟ از این نظر «گابریلای من» می‌تواند نقش روشنگری داشته باشد و در کنار کتاب‌هایی قرار بگیرد که می‌کوشند ما را نسبت به گذشته خویش روشنگر باشند.

چنین تاریخی از شکنجه و مرگ تنها در عرصه تاریخ نمی‌تواند محبوس گردد. کشتگان جاندار بودند. با آرزوها و امیدهایی رنگین به راه آرمان‌هایی زیبا جان باختند. رفتارشان و آرزوهایشان از تاریخ به روانشناسی به پرواز درمی‌آید تا در این رشته فصلی دردآور را به خود اختصاص دهد. از دیدگاه روانکاوی «انسان موجودی است که در برزخ زندگی می‌کند، نه فرشته است، نه دیو و در همان حال هم فرشته است و هم دیو.» ما با دیو درون خویش چه باید بکنیم؟

پس؛ «گابریلای من» سندی‌ست روان‌شناختی. در این رمان، راوی فردی‌ست با روانی زخمین که با کمک روان‌درمانگر به آرامش دست می‌یابد. تاریخ معاصر ما سرشار است از تن‌های رنجور و روان‌های زخم‌دیده. فاشیسم از یک سو می‌کشد، سرکوب می‌کند، حذف می‌کند، منزوی می‌کند و کین می‌کارد. آن‌سوی این رفتار اما کین‌های عقده‌شده، زخم‌های عمیق، و ترومای جمعی است. و جامعه‌ای گرفتار آمده در یأس و نومیدی. عمر فاشیسم به سر می‌اید، اما بازگشت به زندگی طبیعی دهه‌ها زمان می‌طلبد. فاشیسم زاده بحران است. در بحران زاده می‌شود، در آن رشد می‌کند و در بحران نیز می‌میرد.

پس؛ «گابریلای من» هم‌چنین سندی‌ست جامعه شناختی. ما در این اثر خود را در جامعه‌ای بازمی‌نگریم که پس از سال‌ها سرکوب و سانسور، در ناآگاهی و به تجربه می‌دانست که چه نمی‌خواهد، اما نمی‌دانست چه می‌خواهد. نسل انقلاب سفید تاریخ جامعه‌ای را در مدارس می‌خواند که بر حذف استوار بود و می‌بایست بازتاب فرمایشات و اراده همایونی باشد. جامعه‌ای را که به قول شاه در واپسین سخنرانی خویش در پیش از گریز از کشور، غرق در فساد بود. مردم این فساد را با تمام وجود احساس می‌کردند و علیه آن شوریدند، اما همین مردم به زیر سایه اعلیحضرت نیاموخته بودند که باید هم‌چون مشروطه‌خواهان نجات خویش را در قانون و حقوق اجتماعی دنبال کنند، نه یک منجی که دگربار هم‌چون چوپانی او را گوسفند باشند. و چنین بود که شور یک نسل در بی‌شعوری حاکم در زندان‌ها و سرکوب، در خون به یأس نشست. فهیمه، خواهر راوی در این رمان، به همراه هزاران نفر که بر دار آونگ شدند و یا سینه‌هایشان هدف گلوله‌های رژیم قرار گرفت از جمله همین قربانیان است. میلیون‌ها تبعیدی ایرانی که در جهان خارج زندگی می‌کنند، از جمله نویسنده این اثر نیز در شمار همین قربانیان هستند.

«گابریلای من» در این رابطه اثری است که نیشتر بر زخم می‌زند تا چرک و کثافت جامعه و به همراه آن ذهن بیمار ما بر ما آشکار گردد.

۶

عنوان هر رمانی معمولاً محتوای آن را نمایندگی می‌کند. عنوان، محوری است که حوادث رمان پیرامون آن شکل می‌گیرند و بازگفته می‌شوند. «گابریل» نام راون‌درمانگر راوی است. گابریل در عین‌حال نامی‌ست نمادین.

نام گابریل (Gabriel) زمینه‌ای عمیق در تاریخ دینی، اسطوره‌ای و فرهنگی دارد و ریشه آن به سنت‌های سامی و به‌ ویژه ادیان ابراهیمی بازمی‌گردد. ریشه‌ای عبری دارد و به معنای «قدرت خدا» یا «نیروی خدا» است. این ساختار در بسیاری از نام‌های سامی دیده می‌شود. مثل میکائیل، رافائل، دانیال.

در متون یهودی، به ‌ویژه در کتاب دانیال، گابریل یکی از فرشتگان بزرگ است که وظیفه تفسیر رؤیاها و پیام‌رسانی الهی را دارد. او معمولاً به عنوان فرشته داوری یا قدرت الهی معرفی می‌شود.

در مسیحیت، گابریل فرشته بشارت است: او خبر تولد یحیی تعمیددهنده را می‌دهد. به مریم خبر تولد عیسی را می‌دهد . بنابراین گابریل در این سنت نماد پیام الهی، آغاز یک دوره جدید، و واسطه میان خدا و انسان است.

در اسلام گابریل همان جبرئیل است و مهم‌ترین فرشته وحی محسوب می‌شود: آورنده قرآن برای پیامبر اسلام است. واسطه میان خدا و پیامبران است. و نماد علم الهی و وحی. در قرآن جبرئیل با نام‌های؛ روح الامین، و روح القدس نیز معرفی شده است.

در مطالعات اسطوره‌شناسی، گابریل به عنوان یک آرکتایپ (کهن‌الگو) شناخته می‌شود. نمادهای اصلی او: پیام‌آور تغییر تاریخی، آغاز تحول معنوی، حامل حقیقت، و واسطه میان جهان الهی و انسانی است. در برخی تفسیرهای نمادین، او نماینده لوگوس (کلمه یا پیام) است.

این نام بعدها در فرهنگ اروپایی بسیار رایج شد، به‌ ویژه در ادبیات، هنر، فلسفه و موسیقی.

در رمان، گابریل به عنوان روان‌درمانگر در نقطه محوری آن قرار ندارد. راوی و به همراه او خواهرش، در مرکز رمان قرار دارند. رمان بر مرگ خواهر و موقعیت اضطرابی که راوی به آن گرفتار آمده، استوار است. روان‌درمانگر تنها نقشی جنبی و در عین حال مهم در حوادث رمان دارد. «گابریلای من» می‌تواند از یک سو به روان‌درمانگر برگردد و از سوی دیگر به مفهوم اسطوره‌ای این نام.

اگر اصل را بر این بگذاریم که نویسنده با شناخت از اسطوره‌ای که پسِ نام گابریل قرار دارد، می‌توان گفت؛ گابریل در این رمان تنها روان‌درمانگر راوی نیست، پیام‌آور تغییری تاریخی و بشارت دهنده‌ی آغاز تحولی معنوی در راوی است. او حامل حقیقتی است که می‌کوشد آن را به راوی منتقل کند، کاری که در آن موفق می‌شود و راوی در پایان کار درمان، به جا و جایگاه خویش در هستی اجتماعی بازمی‌گردد. او دوران جدیدی را در هستی آغاز می‌کند.

۷

انسان، یعنی کسی که فکر می‌کند، به ذات داستان‌سرا است. هر انسانی طی روز ده‌ها داستان در ذهن می‌سازد. با دیدن هر حادثه، ذهن او داستانسرایی آغاز می‌کند. انسان‌ها در ذهن داستان می‌سازند تا از پس رویدادهای زندگی برآیند. پنداری با داستان رویدادها را می‌کاوند و در انطباق ذهن خویش با آن راهی می‌جویند؛ اگر خوش است خوش‌ترش گردانند و یا اگر رنج است، از بار تحمل آن بر خویش بکاهند. عده‌ کمی از انسان‌ها می‌کوشند داستان‌های ذهن خویش را مکتوب کرده، شکل و فرمی داستانی به آن ببخشند.

با توجه به این امر، آیا می‌توان انسانی را تصور کرد که داستانسرایی نکند؟ پاسخ طبیعی‌ست که نه باشد. اگر چنین است، باید به نقش و ارزش داستان در هستی انسان توجه‌ای ویژه شود و این‌که چه جایگاهی می‌تواند در سلامتی تن و روان داشته باشد و از این راه نقش آن در جامعه چه می‌تواند باشد. شاید در این راستاست که علومی چون روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، علوم تربیتی و حتا علم سیاست برای داستان ارزشی مهم در نظر می‌گیرند. شاید به این سبب که داستان بسیار سریع قابل انتقال است و نقش بر ذهن می‌شود، چون در زندگی روزمره جاری‌ست.

در این شکی نیست که داستان عمری به درازای عمر انسان دارد. داستان و روایت از دوران پارینه‌سنگی تا امروز هم‌چنان در زندگی انسان حضوری فعال دارد؛ از نگاره‌های به‌جا مانده در غارها تا عصر مدرن؛ زمانی برای غلبه بر گاو وحشی و یا شکار جانوران و زمانی نیز در استوره‌سازی‌ها.

در روند تاریخ هستی، آن‌که توانایی بازگویی روایت داشته باشد، روایت‌گر شده است و آنان که مشتاق شنیدن روایت‌ها بوده‌اند، شنونده. در سال‌های بعد است که این رابطه از طریق کتاب برقرار می‌شود. با این‌همه راویان ماهر هم‌چنان با مهارت بر صحنه‌ها روایت می‌کنند.

هر انسانی با شخصی‌ترین زوایای ذهن خویش داستان می‌سازد. عده‌ای آن و یا بخشی از آن را بر زبان می‌رانند و عده‌ای هم‌چون رازی در انبار ذهن، آن را بایگانی می‌کنند. آن‌که خلاقیت در روایت به کار گیرد، شنونده و یا خواننده بیشتری خواهد یافت. به احتمال کسانی بیشتری خود را در روایت‌های او بازمی‌بینند و با راوی و یا شخصیت‌هایی از روایت به هویتی مشترک دست می‌یابند.

داستان‌ها رؤیاهای ما هستند؛ امیدهایی که چه بسا نتوانسته‌ایم عملی کنیم. در داستان است که بدان‌ها پروبال می‌دهیم، می‌سازیم و خراب می‌کنیم و سرانجام دگربار آن‌سان می‌سازیم که راضی از آن باشیم.

آن‌که داستان می‌گوید، بر وجود خویش تأکید دارد. کودکان بیش از بزرگسالان رؤیاپرداز هستند. کودک که از رؤیاپردازی بازماند، بیمار می‌شود. بزرگ‌ترها نیز اگر رؤیاپردازی نکنند، در ادامه زندگی به مشکل گرفتار می‌آیند.

شاید نخستین رؤیاپردازی‌های انسان در برابر پرسش‌هایی از هستی‌شناسی آغاز شده باشد؛ کیستم، کجایم، از کجا آمده‌ام و به کجا خواهم رفت؟ استوره‌ها و دین‌ها می‌کوشند پاسخی به همین پرسش‌ها بیابند. از این منظر داستان از یک سو با استوره و دین و از دیگر سو با فلسفه خویشاوند است.

انسان داستان می‌سازد تا خود در داستان‌ها زندگی کند و نهایت این‌که؛ داستان‌ها نیز انسان‌ها را می‌سازند.

انسان واقعیت‌های زندگی را از طریق دیدن، شنیدن و خواندن درک می‌کند. افکار درون انسان سایه‌هایی هستند که انسان‌ها را در روندی هم‌سو با واقعیت بیرونی همراهی می‌کنند. آن‌چه در درون انسان می‌گذرد، شخصی‌ست و آن‌چه از این درون بیرونی می‌شود و در فضای همگانی جاری می‌شود، دیگر از شخصی بودن خویش تهی می‌شود. هنر و ادبیات به همین بخش اخیر تعلق دارند. داستان یک امر خصوصی را عمومی می‌کند تا از این راه هستی انسان را معنا بخشد.

داستان خروج از انفعال است؛ روایت تخیل در برابر واقعیت. روایت بخش ناخودآگاه ذهن در برابر بخش آگاه آن، فرارویی یک جدل و یا تک‌گویی درونی به گفت‌وگو و یا گفتمانی بیرونی. در داستان خیال و رؤیا و فانتزی ذهن را به بازی می‌گیرند تا در میان دروغ و فریب و نیرنگ و واقعیت، ادامه زندگی را ممکن گردانند. داستان بی هیچ شکی در خدمت زندگی‌ست، اگر چنین نبود، نمی‌توانست به این جایگاه بلند در هستی دست یابد.

هر کسی داستان زندگی خود را خلق می‌کند، مهم نیست بیرونی‌اش گرداند و یا محبوس در درون خویش نگاه دارد. این داستان اما، هرچه باشد، ادامه زندگی را ممکن می‌گرداند و در کیفیت آن نقشی بزرگ دارد.

هر داستانی بازتاب یک واقعیت است. واقعیت‌های تلخ که در تن داستان بگنجند، در بازتاب خویش از تلخی آن کاسته شده و تحمل‌پذیر می‌گردند. داستان خیال است و هیچ انسانی بدون خیال توان ادامه زندگی ندارد. داستان در مقابله با واقعیت بیرونی، گریز به خیال است. خیال هر اندازه که ناب‌تر باشد، داستان جذاب‌تر می‌شود. داستان در نیاز انسان برای ادامه زندگی پر و بال میگیرد. هر اندازه که دنیای انسان پیچیده و ذهن او اشغالگر رخدادهای بی‌پایان زندگی باشد، داستان‌ها نیز پیچیدگی‌های دیگری به خود می‌گیرند. داستانها زمانی پایانی چه بسا خوش داشتند، حال اما کمتر پایان می‌گیرند، زیرا زندگی ادامه دارد و از آینده کس چیزی نمی‌داند. زمانی ساده بودند، حال اما سراسر نماد می‌شوند و شکل‌های انتزاعی به خود می‌گیرند. داستان در گریز از واقعیت است که به خیال و فانتزی درمی‌آمیزد تا واقعیتی دیگر بیافریند؛ واقعیت داستان.

شاید بتوان برای داستان نیز فلسفه‌ای در نظر گرفت، اگرچه موارد تشابه زیادی در این دو می‌توان یافت. آن‌جا که فکر مجال آزادی اندیشه نداشته باشد و ذهن به سانسور بیرونی و درونی گرفتار آید، روند تکوین داستان نیز دچار اختلال می‌شود. آن‌سان که سال‌هاست در ایران حاکم است. روایت که از جامعه و هستی دچار سانسور گردد، انسان‌ها به خشونت و تبعیض گرفتار می‌آیند و قربانی می‌شوند و این‌جاست که صدای آن‌ها امکان روایت نمی‌یابد. در چنین جامعه‌ای آنان که «همداستان» هستند نمی‌توانند یکدیگر را بیابند و باهم در رابطه قرار گیرند. درون انسان‌ها در چنین شرایطی امکان تشریح نمی‌یابد و ذهن از پیشرفت و زایایی بازمی‌ماند.

۸

در رمان «خاطرهٔ یک دختر»(۲)، اثر نویسندهٔ فرانسوی آنو ارنی Annie Ernaux ، نویسنده با استفاده از ژانر اتوفیکسون، با صراحتی بی‌رحمانه به بررسی شرایط نخستین رابطه جنسی خود در سال ۱۹۵۸ که تجاوزی بیش نبود، می‌پردازد. ارنو نه تنها شرم جنسی همراه این تجربه را واکاوی می‌کند، بلکه راه‌های شخصی خود برای مواجهه با آن را نیز می‌یابد.

به مدت ۱۸ سال، آنی، «دختر محترم و درستکار یک خواربارفروش»، تحت کنترل مادرش و راهبه‌های مدرسه‌اش بوده است. سپس در تابستان ۱۹۵۸ شغلی به‌عنوان پرستار کودک در یک اردوی تابستانی در شمال فرانسه می‌پذیرد. پس از سه روز، این دختر که از نظر جنسی کاملاً بی‌تجربه است، در نخستین مهمانی به بازیچهٔ امیال سرپرست ۲۲ سالهٔ اردو تبدیل می‌شود. آنی ارنو از همان پاراگراف نخست، این درام روانی را از زاویه‌ای کلی‌تر، به عنوان یک مشکل اجتماعی در یک جامعه مردسالار ترسیم می‌کند.

او روشن می‌کند که آنچه در ۱۸سالگی در این اردو بر او گذشته، تجربه‌ای است که بی‌شمار دختران جوان دیگر نیز از سر گذرانده‌اند. در آن زمان، در جامعه، مردان مسلط، و زنان مطیع بودند.

آنی ارنو می‌نویسد «حافظهٔ بزرگ شرم» از هر حافظهٔ دیگری «بی‌رحم‌تر» است. به همین دلیل، او حتی در ۷۳سالگی نیز بار دیگر به سراغ آن چیزی می‌رود که عنوان کتابش است: «خاطرهٔ یک دختر». او ۵۵ سال کوشیده است دختر ۱۸سالهٔ درون خود را فراموش کند. اما تجربه‌هایی چنین، سرکوب‌پذیر نیستند. او در کار نوشتن رمان، این دو دختر را از هم جدا می‌کند؛ به یک "او" و یک "من" تقسیم میکند تا بتواند در کار روایت، رویدادها و کنش‌ها را تا نهایت پیش ببرد و آن هم به بی‌رحمانه‌ترین شکل.

روانکاوی کردن و قرار دادن شرایط در چارچوبی جامعه‌شناختی، راه ارنو برای رسیدن به روایت، به درد مستقیم، و به سردرگمی دختر جوان است. او می‌نویسد که در اینجا شخصیتی داستانی «نمی‌سازد»، بلکه دختری را که خود زمانی بوده «واسازی» می‌کند.

کتاب «خاطرهٔ یک دختر» اثری بی‌پرده است؛ کتابی که خواننده را دچار تردید و حتی پریشانی می‌کند. آنچه در اردوی تابستانی، در سال ۱۹۵۸ رخ داد، در اینجا فاش نمی‌شود. پیامدهای درازمدت آنچه «قانون وحشی مردانگی» نامیده می‌شود، برای آنی جوان، سال‌ها دلبستگی وسواس‌گونه به سرپرست اردو، اختلالات شدید روان‌تنی، ترک تحصیل، و دزدی‌های مشترک با یک دوست در لندن به همراه داشت.

آنچه در کتاب «خاطرهٔ یک دختر» بیش از همه تأثیرگذار است، همین جست‌وجوی دائمی و ابهام مداوم است. این ویژگی به نثر ارنو، نوعی خونسردی و تسلط می‌بخشد که همواره حس خفگی ایجاد می‌کند و در عین حال خواننده را با خود می‌برد به رویدادهای اردوی ۱۹۵۸ که او مدت‌ها پنهان کرده بود. در نهایت برای ارنو فقط یک نتیجه باقی می‌ماند: «... این که آنچه اتفاق می‌افتد مهم نیست، بلکه آنچه ما از آنچه اتفاق افتاده می‌سازیم اهمیت دارد.»

رمان «خاطرهٔ یک دختر» را می‌توان نمونه‌ای بسیار مهم از ژانر اتوفیکسیون (Autofiction) دانست، هرچند ارنو خود معمولاً ترجیح می‌دهد از اصطلاحاتی مانند Autobiografie Impersonale (خودزندگی‌نامهٔ غیرشخصی) استفاده کند. بررسی این اثر در چارچوب اتوفیکسیون را می‌توان از چند زاویهٔ نظری انجام داد:

در اتوفیکسیون به‌عنوان مرز میان خودزندگی‌نامه و رمان، موضوع روایت است (زندگی خود را روایت می‌کند). اما از تکنیک‌های رمان استفاده می‌کند و حافظه را به‌عنوان امری ساختنی (نه صرفاً بازتاب واقعیت) نشان می‌دهد.

در «خاطرهٔ یک دختر» دقیقاً همین وضعیت دیده می‌شود: شخصیت اصلی همان آرنو است، اما روایت کاملاً مستند و خطی نیست، بلکه بازسازی ذهنی، تحلیل و حتی بازآفرینی تجربه است. یعنی: این متن نه کاملاً خاطره‌نویسی است، نه رمان؛ بلکه «بازسازی ادبی تجربهٔ زیسته» است.

در این اثر میان «منِ گذشته» و «منِ اکنون» شکافی بزرگ دیده می‌شود؛ شکاف میان دو سوژه؛ دختری ۱۸ ساله (سوژهٔ تجربه) و زنی ۷۰ ساله (سوژهٔ روایت). ارنو عمداً این دو را یکی نمی‌کند. او گاهی از «من» و گاهی از «او» استفاده می‌کند. این دقیقاً همان تکنیکی است که در نظریهٔ اتوفیکسیون به آن می‌گویند: دوپارگی سوژهٔ اتوبیوگرافیک. یعنی: نویسنده خود را مانند یک «دیگری» مطالعه می‌کند. در اینجا ارنو گذشتهٔ خود را روایت نمی‌کند، بلکه آن را موضوع تحقیق قرار می‌دهد. به همین دلیل متن بیشتر شبیه است به: یک پروندهٔ حافظه، به یک کالبدشکافی روانی. او در بازسازی خاطره، یک مطالعهٔ جامعه‌شناختی روی خود انجام می‌دهد. در اینجا اتوفیکسیون تبدیل می‌شود به: نوشتن به‌مثابه تولید حقیقت، نه کشف آن.

در بسیاری از اتوفیکسیون‌های معاصر (از جمله آثار ارنو)، بدن نقش مرکزی دارد. در این کتاب: تجربهٔ جنسی، شرم، نگاه دیگران، و بدن زن در ساختار قدرت مردانه قرار می‌گیرند تا همگی تبدیل ‌شوند به موضوع نوشتن. در اینجا نوشتن از بدن تبدیل به موضوعی می‌شود در تاریخ اجتماعی. شرم در این‌جا به سکوت فرونمی‌رود، بل‌که به عنوان ماده‌ای تبدیل به نوشتار می‌شود.

این رمان، قهرمان ندارد. اوج داستانی ندارد. گره‌گشایی ندار. هدف داستان گفتن نیست، هدف فهمیدن است. به همین دلیل متن: قطعه قطعه است. تحلیلی است. گاهی سرد است.

در یک نگاه کلی می‌توان گفت: «خاطرهٔ یک دختر» نمونه‌ای از اتوفیکسیون تحلیلی است که در آن: سوژه خود را به موضوع تبدیل می‌کند. حافظه را نقد می‌کند. تجربهٔ فردی را به ساختار اجتماعی پیوند می‌زند و شرم را به دانش تبدیل می‌کند. این کتاب نه روایت زندگی یک فرد، بلکه تحلیل چگونگی ساخته شدن یک سوژهٔ زن در ساختار قدرت جنسیتی است.

۹

«گابریلای من» روایت یک امر شخصی است در ساختاری داستانی که به این شکل به امری همگانی بدل می‌شود. اگر آن را در ژانر «اتوفیکسیون» در نظر آوریم، می‌توان گفت که نویسنده در نوشتن این اثر موفق بوده است. این موفقیت آنگاه ارزشمندتر می‌شود که بدانیم ادبیات داستانی ما در این عرصه بسیار فقیر است. اگر دو رمان موفق مهشید امیرشاهی؛ «در سفر» و «درحضر» را آغازی برای آن در نظر آوریم، «گابریلای من» ادامه همین آثار است.

۱- صدیقه (سی‌سی) اسدی، گابریلای من!، انتشارات باران، سوئد ۲۰۲۶
۲- Annie Ernaux, Erinnerung eines Mädchens, Suhrkamp Verlag, Berlin 2018