عصر نو
www.asre-nou.net

جیمز لینچ

آلی

ترجمه علی اصغر راشدان
Fri 20 03 2026

( ژانر: درام )

توی مسیر، بین مناره های تاریک تلوتلو خورد، تنها روشنی حافظه راهنمائیش می‌کرد، درخت‌ها پراکنده که شدند و راهی بهش دادند به بلندی ملایم، جائی که برگ‌های مرده زیرپاهاش خش خش می‌کردند، ستاره‌ها و ماه هلالی نورِ شفافشان را بر پهنه‌ی بی‌کران تابانده بودند، به قله‌ی تپه ی کوتاهی رسید که کامل ترین ساعات زندگی شان را گذرانده بودند، به زانو درآمد، دست‌هاش را تاآخرین حد بازو اندوهش را توی شب یخزده رهاکرد. اندوه از گلوش فوران زد، به شکلی وسیع که سکوت را تکان داد و اندامش را طوری به لرزه درآورد که استخوان‌هاش لرزیدند، سرآخر که تنش نتوانست دیگر مقاومت کند، خود را روی دستهاش انداخت، وجودش روی چیزی تیره، تکه سایه علف قهوه ای فروکش کرد، جائی که اشکهاش فروریختند و توی استخرهای کریستالی ناپدید شدند. تمامی وجودش با رهائی اوج گرفت، مقراضهای یخ، قبل از ذوب شدن در آتشِ سوزانِ دل و روده‌ ش، گلویش را تکه تکه کردند. ‌لرزید و تقلا ‌کرد، با هر نفس بریده بریده، تکه‌هایی از عذابش بیرون ‌ریخت. به خاطر آورد " تنها نیاز به دیدنت داشتم. یک مرتبه و درآخرین بار. "، لرزیدو سجده و احساس کرد آسمان بر فراز سرش جدا میشود، دید که سایه‌روشنش زیر پرتوئی فزاینده تیره می‌شود، ستون فقرات کج‌شده‌ ش را واداشت که صاف بایستد.
صورت الی شفاف و کامل بود، آسمان لبریز، با چانه ی اندکی گرد، درست بالای نوک درختها، قله ی موهاش، نیمه افراشته رو به آسمان. فرهای شب گونه هارا قلقلک میدهد، چشمهای آبی نفره ئیش لبریزاز همدردی، لبهای رزی آتشینش به نرمترین لبخند خم برداشته. شبیه مه ای که در اولین بار بوسیده شدن، بپوشاند، ستاره ها صورتش را پولکدوزی کرده اند. ماه درخشان، قرص کامل و پائین، جای زخمی کوچک کنارگوشش، ممکن است جای یک گوشواره بوده باشد، یک سایه ی پرتوماه.
نامش در خارهای بخارآلود نفس مرد گیرکرده، انگشتهای مرد برای رسیدن بهش، کشیده شده اند. الی موج برمیدارد ومرد فکرمی کندممکن است ناپدید شود؛ لبهاش به اندازه ای باز میشوند که دندانها و گوشه ی چشمهای گود افتاده ش دیده شوند. دوباره الی را صدا میکند، این بار صداش از لرزیدن خود داری و توی هوا رسوخ میکند " الی؟..."
دستش دوباره مردد و به طرز جذابی به یک طرف کج می‌شود، خنده ای ساکت روی صورتش شکوفه میزند.
مرد نفهمید چگونه جواب دهد، چراکه به سادگی اهمیت نداد دراین لحظه چه نیروئی تداعی شده. ته مانده های اندوه هنوز به روحش تلنگرمیزدو ازدیدن الی جاخورد، هوای سرد دیگر نگران کننده نیست " اوه، خدای من، الی، این واقعا توئی، مگه نه؟ من...من خواستم فقط یه بار دیگه تو رو ببینم، نه یه تصویر یا خاطره. خواستم اون جای زخم که بارهای زیادی بوسیده م رو ببینم. "
الی موج برداشت و اندکی چرخید، طوری که مرد تواست جای زخم را روشن تر ببیند " خواستم تو رو بببینم، فقط همونطورکه قبلا بودی..."
لرزش صورتش طوری نشانش میداد که انگار الی به فهمیدن سر تکان میدهد و چشمکی ظریف، مردرا به خنده واداشت و اندوه و درد را رها کرد و گذاشت شناور شود و هر کلمه را اشتباع کند، گفت:
" خیلی سخت بوده، تو این پنج ماه گذشته، خانواده ت نگذاشته ن تو رو ببینم. خیلی سعی کردم، الی، وقتی فهمیدم کسی اونجانیست، حتی سعی کردم برم، اما خانواده ت به خدمه بیمارستان گفتن از وردم جلو گیری کنند. فقط خواستم تو رو ببینم، سعی کنم کمکت کنم، که مطمئن شوم تو... توهم سرزنشم نکردی. "
صورت الی لرزید، لحظه ای چشمهاش بسته شدند، مرد اندکی وحشتش را از یاد برد و پچپچه کرد " متشکرم. "، الی دوباره خندید. مرد وز وز تلفنش را نادیده گرفت، روی صورت روشن الی متمرکز شد. کلمات استفاده ناپذیر شدند، فقط به الی خیره ماند، رها از زمان و هوای سرد زمستانی، ستاره هائی را تماشا می کرد که پشت سر الی تغییرمکان میدادند، ماه آرام آرام بالا می‌آمد و هاله ای را پشت پیچ و تاب انبوه موهای سیاهش روشن می کرد. مرد شب خود را می گذراند، این آخرین شب را تنها با الی میگذراند.
وز وز بیوقفه ی تلفنش سرآخر توجهش را از بهشت های الی دور کرد. وانمود به خاموش کردنش کرد، اما پیامها ظاهر شدنشان را ادامه دادند و دستش را نگاه داشت.
رفیق اینو دارم، می بینی؟
اون چیه؟ آلی؟
چطوری اینو میسازی؟ خیلی باحاله!
دوباره بالارا نگاه کرد. خنده ی الی اوج گرفته بود، یک روبان سرگردان موی آسمان شب، روی پیشانیش آویخته بود. روی دوربین تلنگر زد و یک عکس گرفت، بعد یکی دیگر. باهر کلیک، تصویربالای سرش تیره تر شد. الی داد زد:
" نه! "
خیلی پریشان، تلفن را انداخت:
" نرو! بهت احتیاج دارم. نمیدونم، بی تو میتونم ادامه بدم! "
حالت وجنات الی تغییرکرد، نگاه اعتماد به نفس طعنه‌آمیز، آنقدر براش آشنا بود که اشک و خنده‌ی تازه‌ای را به همراه داشت. و بعد، الی از آسمان رفته بود، تنها جهان و لکه‌ای از طلوع خورشید را جاگذاشته بود.
روی زمین مچاله شد، تلفنش را بازیابی کرد و عکسها را آورد جلوی دید، فقط سیل پیام‌هایی که روی صفحه‌ جاری بود، حالش را خراب می‌کرد. تمامشان پاک کرد، سرآخر اسمی دید که خشم گلوله شده در قفسه سینه ش را رهاکرد. جیک، برادر الی بود، با ضربه ای بازش کرد، حاضر برای رها کردن تمامشان، کلمات را دید، دوباره و دوباره خواند.
" نمیدونم چطور این کارو می کنی، میدونم که تو هستی. گیج کننده ست. حتی اخبارم درباره ش حرف میزنن. چراتوعکسا نشون داده نمیشه؟ "
عکس هارا پس برگرداند،یک بار دیگر توی زیبایی آسمانی صورت خیره شد. برگشت عقب وجواب برادرالی را داد " من نیستم، الی ست. "
پیام را فرستاد و تلفن را برگرداند و انداخت توی جیبش. نگهداشتن تصاویر برای خودش، حقیر و کینه‌توزانه بود. اما میدانست که الی به خاطر او آنجابوده، نه به خاطر هیچکس دیگر. الی او را برگزیده بود، هم سه سال قبل، هم دوباره این شب سرد. آخرین بار بالارا نگاه کرد، سوگند خورد هرگز دوباره به آن نقطه برنگردد و برگشت داخل درخت ها، خنده ی خودخواهانه ش، درتمام طول راه برگشت به خانه، گرم نگاهش داشت...
__________________________________________________________

جیمز لینچ داستان نویس است، اغلب فانتزی وعلمی تخیلی سبک می نویسد. نثرش را میتوان در" ما در کمیک افتضاحیم " پیداکرد، جلد 1- رد کردن(درحال حاضر موجوداست) و جلد ۲ – " رنگ‌آمیزی خارج از خط " (هر دو توسط انتشارات کلاغ سرکش تولید شده‌اند)، بیفت تو فانتزی 2024 ( مطبوعات پنهان ) و کتاب برگزیده ها، جلد 1، ( انتشارات وولف گراو ).

جیمز اوقاتی که فارغ از نوشتن ویا مطالعه است، ( یا مشغول وبلاگ نویسی در مورد آن فعالیت ها نیست )، از آشپزی، شنا، ترن هوایی و شرکت در گردهمایی‌های کمیک لذت میبرد.

جیمز بازن شگفت انگیز و پسر پرتحرکش، در نیویورک زندگی می کند.