|
عصر نو
www.asre-nou.net |
«آنچنان میزنمشان که دیگر هرگز نتوانند به عنوان یک کشور بر سرپا بایستند. −− دونالد ترامپ» در این جنگ میهنی سرنوشتساز این دو شعر دوقلو را، که با هم زاده شدند و نمیتوانم از هم جداشان کنم، به نیروهای دلیر مسلح کشورمان که علیه هجوم مغولهای زمان، کودککشان صهیونیست و تجزیهطلبان مزدور، جانبهکف مبارزه میکنند اهدا میکنم. در جنگ میهنی علیه تهاجم صدام، به دلیل اخراجم از دانشگاه نمیتوانستم به عنوان داوطلب به جبهه بروم، لذا در مسجد محل ثبتنام کردم و چند هفته آموزشهای ابتدایی رزمی گرفتم تا اینکه سازمان دهندگان آموزش مؤدبانه از من خواستند که به جلسات بعدی نروم. رنج و دلشکستگی آن که نتوانستم از خاک میهنم دفاع کنم هنوز ترکم نکرده. ماهها گذشت تا اینکه بارها مجبور شدم در مراسم تشییع جنازهی رفقایم خون بگریم. خسرو جان. کوروش جان. امروز به شهامت، هوشمندی و اقتدار باشکوه برادران سلحشورمان فخر میکنم. همینجا لازم میدانم در مقابل نقش تاریخی و بسیار دشوار آیتالله سید علی خامنهای سر تعظیم فرود آورم. اگر اصرار و مقاومت ایشان نبود غربپرستان مُخِخَر خورده، که خطر خیانتشان مطلقاً از بین نرفته، تا کنون سرنوشت میهن را به فروش داده بودند. امروز کشورمان پرچمدار جهانی مقاومت در مقابل تمامی جبههی امپریالیسم است و لزوم تشکیل بزرگترین جبههی میهنی هرگز تا این اندازه فوری نبوده است. این اتحاد به معنای فراموش کردن اختلافات نیست. اما هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، را واجبتر و فوریتر از دفاع از استقلال و تمامیت ارضی میهنمان نمیدانم. گزینهی دیگر سقوط به سرنوشت سوریه، لیبی و سودان است. بالکانی شدن کشورمان. کلمات ترامپ دربارهی «استفاده از کردها» برای تجزیه ایران، و یا سقوط به مقام مزدوری و همکاری با سازمانهای سیا و موساد از طرف برخی از نیروهای کرد کشورمان مانند خنجری به سینهام بود. هرگز نه از نبرد مسلحانه و نه از جدایی کردستان از میهنمان پشتیبانی کرده و خواهم کرد و حضور این نیروها را ننگی برای کردستان میدانم. محور روسپیان سیاسی مجاهدین و سلطنتطلبان که با فرود هر بمب دشمن بر کشورمان به رقص و پایکوبی میپردازند نیاز به گفتگو ندارد. این شما و این دو قلوهای ناقابل من در ادامهی سنّت تندیسهای ایتالیایی «پیهتا Pietà »(۱) . __________________________ ر−ه (Pietà) در هنر مسیحی، تندیس یا نقاشی مریم مقدس است که پیکر بیجان عیسی را پس از به صلیب کشیده شدن در آغوش گرفته ۲- دختر خانوم −− پیهتا −− به مادران میناب یک ساعت پیش آسمان آرام بود یک ساعت پیش جنگ تنها یک خبر بد بود که تازه رسیده بود یک ساعت پیش هیچکس حدس نمیزد اسم شهرش «میناب» تیتر بزرگ روزنامهها شود یک ساعت پیش کمک کرد به دخترش که کیفش را ببندد دستش را گرفت و هر دو راه افتادند مقصد مدرسه «ناهار رو میتونی با دوستات تقسیم کنی به اندازه کافی هست و خجالتی نباش عزیزم اگه سوالی داری سر کلاس باید بپرسی» «باشه مامان جون! اینو هر روز بهم میگی من الان دیگه یه دختر بزرگیم !» «میدونم، میدونم، عزیزم ! تو یه دختر بزرگی ولی منم یه مامانم آخه ! هر کسی کار خودش خداحافظ دختر خانوم ! … سیبت یادت نره!» حالا بعد از بومهای وحشتناکی که از دنیاهای دیگر آمدند بعد از این لرزهها که هر چه را تکان خوردنی بود لرزاندند آسمان دوباره آرام شده آرام آره، ولی سیاه از دود مدرسه — یعنی مدرسهٔ سابق — در دهان عظیم شعلهها بلعیده شده «دو بار زدن ! دو تا بمب بود» «دو تا بمب !؟ برای کشتن دخترک من ؟» از آنجا که مقام زنده بودنش را ترک کرده دیگر نمیتواند گریه کند — اشباح که اشک ندارند — مثل یه بادبادک سوراخ شده روی زمین تلپ میافتد و انگار که به سیارهی دیگری آنجا که زمان ایستاده است اسباب کشی کرده به نقطهای ثابت در آتش خیره میشود همسایهای — مادر دیگری — به آهستگی نزدیکش میآید کنارش مینشیند بدون کلمهای آرام سرش را میگیرد و روی شانهاش میگذارد بدن زامبی هنوز خیره به آتش هیچ مقاومتی نمیکند یک امدادگر نزدیک میشود و یک کیف را با آرامی جلویش میگذارد نگاه زامبی تغییر مسیر میدهد این کیف صورتی را میشناسد همین یک ساعت پیش ناهار دخترش −− دختر بزرگش −− را تویش گذاشته بود چک کرده بود چیزی کم نداشته باشد «باشه مامان جون! اینو هر روز بهم میگی من الان دیگه یه دختر بزرگیم !» «میدونم، میدونم، عزیزم ! تو یه دختر بزرگی ولی منم یه مامانم آخه ! هر کسی کار خودش خداحافظ دختر خانوم ! … سیبت یادت نره !» رضا هیوا یازده ماه مارس ۲۰۲۶ غار ۳- یک روز معمولی در غزه¹ -- پیهتا -- به شاعر شهید فلسطینی برادرم رفعت العرعیر « چطور میتونه بخوابه با شکم خالی ؟» تلاش ناامیدانهی پسرش را برای بیرون کشیدن قطرهای شیر از سینههایی که خشکسالی را فریاد میزدند روی پوستش حس میکرد درحال شیر دادن به بچه بود که همه چیز دوباره شروع شد کودک را به سینه چسبانده با تمام توان میدود تا پناهگاهی بیابد اما به سرعت یک بمب نمیدود از آسمان همچنان آتش میبارد اما او دیگر نمیدود جویبارهای کوچک خون بر روی تنش روان است صورت پاها دستها با چشمانی به خشکی سینههایش است حتی این شانس را ندارد که بتواند گریه کند در راه مردم — مثل خودش داغان و زخمخورده — کنار دیوارهایی که هنوز سرپا ایستادهاند پناه گرفتهاند صدایی فریاد میزند « راه رفتن وسط خیابون خیلی خطرناکه بیا پیش ما » در یک دست یک پستانک و در دست دیگرش یک کیسه پلاستیکی کهنه که از آن خون میچکد به راه خود ادامه میدهد رضا هیوا ۱۱ ماه مارس ۲۰۲۶ غار |